جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مرداد 1402 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد کلا در وضعیتی نبود که صدای ویزو را بشنود. در حالت عادی او به موجودات کوچک و مفلوک هیچ اهمیتی نمیداد چه برسد به آنکه بخواهد صدایشان را بشنود. علاوه بر آن الان سعی داشت با وجود درد شدیدی که در استخوان‌هایش حس میکرد شان لرد بودنش را حفظ کند و آنقدر پیچ و تاب نخورد.

ویزو آستین هایش را بالا زد و سعی کرد بلاتریکس را که دقیقا به سمتش می‌آمد متوقف کند.
-آهااااای جنایت کار خبیث...به ایست.

پاق!
ویزو خودش را زیادی دست بالا گرفته بود. در نهایت او چیزی بیشتر از یک حشره ناتوان ویز ویز کنان نبود. برای همین در مقابل بلاتریکس هراسانی که به سرعت میدوید هیچ شانسی نداشت. لحظه ای که بلا به او رسید ویزو به پیشانی‌اش برخورد کرد و به زمین افتاد.

بلا همچنان فریاد میزد:
- کدوم جهنم دره‌ای هستین؟ گفتم بیاین کمک...ارباب...ارباب...

بغض گلوی بلا را گرفته بود و اجازه نمیداد که جمله‌اش را تمام کند. مرگخواران که نام ارباب را شنیده بودند سراسیمه از خانه ریدل بیرون پریدند.
- وا اربابا...وا مصیبتا...چی شده بلا؟

همه دوان دوان دور لرد جمع شدند و با وحشت به او نگاه میکردند که به زحمت سعی میکرد آثار درد را در خودش مخفی کند.
هکتور سراسیمه دستش را در ردایش کرد و بطری سبز رنگی بیرون کشید و گفت:
- بلا صد بار بهت گفتم این مزخرفات قضای سالم روی ارباب جواب نمیده. ارباب اهل سوسول بازی ها نیست. بیا حتما مسموم شدن. فقط چند قطره از معجون من کافیه تا حالشون...

لرد همان طور که درد را در تک تک استخوان‌هایش احساس میکرد دستش را دراز کرد و معجون هکتور را به کناری پرت کرد و گفت:
- یک...بار دیگه...اسم معجون بیاری...من میدونم و تو!

ویزو که تازه از روی زمین بلند شده بود میخواست خودش را به آن‌ها برساند تا بتواند از فردی که روی زمین شکنجه میشد در مقابل لشگری از مرگخواران دفاع کند اما متوجه شد که بطری شیشه‌ای سبز رنگی درست به سمت او می‌آید! هنوز از ضربه برخورد با بلا گیج بود و توانایی این را نداشت که بتواند به سرعت جای خالی بدهد. برای همین بطری معجون با شدت به او برخورد کرد و برای دومین بار او را به زمین انداخت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1402 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-اربابو اذیت می کنی؟ میکشمت!
حشره بخت برگشته، که هنوز در چشم لرد سیاه گیر کرده بود، با فریاد بلاتریکس به خودش آمد و متوجه شد قصد او جهت کشتن اش جدی است. او به درگاه مرلین توبه کرد و آماده مرگ شد.
بلاتریکس چوب دستی کج و کوله اش را به سمت چشم لرد سیاه گرفت و با نهایت توان حنجره اش که کم هم نبود، فریاد زد:

-کروشیوووووووو! بمیر حشره مزاحم!

لحظات بعد مانند کابوسی که به واقعیت تبدیل شده باشد، اتفاق افتاد. لرد ولدمورت کبیر، روی زمین افتاده بود و از شدت درد، غلت می زد! شاید ایده شکنجه حشره ای که در چشم ارباب گیر کرده بود، آنچنان هم هوشمندانه نبود!

-وای ارباب! ارباب!!! ارباب از دست رفتن! کمک... کمک کنید!

بلاتریکس، مانند سرخپوست ها که به دور آتش می گردند، دور لرد سیاه که اکنون پخش زمین شده بود و مانند مارش، نجینی به دور خودش می پیچید، می چرخید و فریاد می زد و کمک میخواست.

چند متر آنطرف تر ورودی خانه ریدل ها


-ویزززز، ویزززز عه اینجا کجاست؟

ویزو که گویا به صورت کاملا اتفاقی، مسیر درست را انتخاب کرده بود اکنون مقابل ورودی خانه ریدل ها بال می زد.محیط عمارت سرد و خاکستری و بی روح بود.
دقیقا همانطور که از خانه لرد ولدمورت انتظار می رفت باشد!
مقابل درب ورودی، نگهبانی که در خواب و بیداری سیر میکرد، روی صندلی پلاستیکی شل و وارفته ای افتاده بود.
دقیقا همانطور که از نگهبان عمارت لرد ولدمورت انتظار می رفت! یا شاید هم نمی رفت! مگر مرگخواران بی رحم و خشن نبودند؟
ویزو دچار شک شده بود. اما با شنیدن فریاد هایی که از دور شنیده می شد، شک و تردید را کنار گذاشت، او با ویز ویزی آرام بدون اینکه آرامش نگهبان را بر هم بزند، از سوراخ در اصلی وارد شد و با سرعت مگسی، خودش را به منبع صدا رساند.

-اربابببب! اربابو از دست دادیم!

لیزو نگاهی به ساحره مقابلش انداخت و نگاهی دیگر به برگه ای که در دستش بود. روی عکس به وضوح نام بلاتریکس نوشته شده بود.او بلااخره به هدفش رسیده بود!

-ویزززز ویزززز عه این خیلی شبیه بلاتریکسه! ویزززززز، اون کیه افتاده اون وسط؟

گویا چشمان ویزو با وجود اینکه درصد بالایی از هیکل کوچکش را تشکیل میدادند، به خوبی سابق کار نمی کردند، چون حالا ویزو فکر می کرد لرد، قربانی بدبختی همچون دوستش است که دارد توسط یکی از نزدیک ترین افراد لرد ولدمورت،به بدترین نحو شکنجه می شود!
ویزو باید کاری می کرد. نباید می ترسید.شاید دل او برای این فرد مظلوم که روی زمین افتاده بود، سوخته بود! شاید این تقدیرش بود! هدفی که در زندگی داشت. نجات فرد بی گناهی از چنگال ظلم و ستم!
ویزو تمام نیرو اش را در بالهایش جمع کرد و خطاب به لرد سیاه فریاد زد:

-ویززززززز نترس! الان نجاتت میدممممم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1402 21:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-این دیگه چیه بلا؟

لرد گوجه فرنگی خوش و آب رنگی را که بلاتریکس چند لحظه پیش به او داده بود، بالا گرفت. به نظرش گوجه مذکور داشت دهن کجی می کرد.
- ارباب گوجه ست.
- بلا اینو که خودمونم میدونیم گوجه ست. می پرسیم چرا قرمز رنگه؟ سبزش نبود؟... خبر نداری ما از گریفیندور متنفریم؟

لرد تصمیم گرفته بود از همه چیز ایراد بگیرد تا بلاتریکس بی خیال پیک نیک شود.
- ارباب گوجه قرمز لیکوپن داره. تازه برای پوستتون هم خوبه.

ولی بلاتریکس به این راحتی ها بی خیال نمی شد.
او با سبدی مجهز به انواع خوراکی های سالم و مفید و نوشیدنی های اسکلت قوی کن به این پیک نیک آمده بود و حتی قصد داشت شب را هم همانجا چادر بزند و کنار لرد در باغچه بخوابد.
- ارباب بفرمایید نوشیدنی.

و لیوان شیر را سمت لرد سیاه گرفت.هنوز لرد لیوان را نگرفته بود که سه چهار تا حشره داخلش سقوط کردند.
- این ها هم که منتظر بودن برن تو شیر ما! خوراکی مناسب که نیاوری بلا کاش حداقل مکانی مناسب تر از باغچه برای نشستن انتخاب می کردی. وسط تابستون اینجا پر از جک و جونوره... آخ!چشم مبارکمان! حشره رفت داخل چشممان!

حشره ی فرو رفته در چشم لردسیاه باعث شد چشمان قرمزش قرمز تر هم شود و بماند که گوجه ی دهن کج که هنوز خورده نشده بود با دیدن این صحنه زیرلب گفت: خوب شد! تا تو باشی دیگه از قرمزا و گریفیا و پرسپولیسا ایراد نگیری!
شنیدن آخ لرد کافی بود تا بلاتریکس بایستد و چوبدستی بکشد.
-اربابو اذیت می کنی؟ می کشمت!

کمی آن طرف تر

ویزو همچنان سرگردان به دنبال بلاتریکس می گشت و امیدوار بود راه درستی را برای آمدن انتخاب کرده باشد. برای اینکه مطمئن شود کسی بلاتریکس را در آن ناحیه دیده است تصمیم گرفت از فردی که کنار جدول نشسته بود سوال کند.
-سلام فرد کنار جدول نشسته.
اما فرد کنار جدول خیابان نشسته که سرش را پایین انداخته بود و کاغذ را در دستش می فشرد، جوابی به ویزو نداد.
-قربان حالتون خوبه؟
-نه! اونا میگن طرحای قبلیم مشکل داره! میگن ایده های داستانام قشنگ نیست... دیگه از زندگی خسته شدم...هیچ طرحی ندارم!
- از دست من کمکی بر میاد؟
- فقط ایده بده بهم همین!

ویزو کله اش را خاراند. یه مگس هیچ ایده در مورد طرح های یک انسان نداشت. تصمیم گرفت همان سوالش را بپرسد و برود.
-والا من ایده ای ندارم. فقط دارم دنبال این خانمه می گردم. شما ندیدینش؟

فرد افسرده ناگهان مثل برق گرفته ها سرش را بالا گرفت و نگاهی به ویزو انداخت.
-درسته! خودشه! یه داستان می نویسم درمورد یه زنبور که دنبال یه خانمی که از قضا مادرش بوده(برای اینکه سانسور نشیم) می گرده و تو سفرهاش با اتفاقات جالبی رو به رو میشه! آره همینه!

ویزو که دید از او آبی گرم نمی شود و حتی از حرف هایش هم سر در نمی آورد، همانجا کنار خیابان رهایش کرد و به راهش ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1402 11:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزو غذایش را که خورد، پیش بندش را تا کرد، کارد و چنگالش را شست و دوباره شروع به پرواز کرد.
عکس بلاتریکس را مثل عقاب با پاهایش گرفته بود و نمی‌دانست باید از کدام سمت برود.
بالاخره تصمیم گرفت تا همان مسیری را برود که دختر مو قهوه‌ای رفته بود؛ کاش حداقل اسمش را پرسیده بود.
در همان مسیر شروع به حرکت کرد و وقتی به چهارراه رسید، نمی‌دانست باید کدام سمت برود.
-خب کدوم وری برم؟ هممم... آها! سعی می‌کنم بوشو دنبال کنم!

ویزو سگ نبود و خیلی زود این موضوع را فهمید.
-پس سعی می‌کنم پرواز کنم و از ارتفاع ببینمش!

ویزو شاهین هم نبود.
-پس من چه قدرتی دارم؟

واقعیت این بود که به غیر از ویز ویز کردن و توانایی تغذیه از هر چیز تمیز و کثیفی، هیچ قدرتی نداشت.
-پس من کیم؟

حقیقت تلخی بود ولی او حتی کسی هم نبود.
-هدف من توی این زندگی چیه؟

(راوی در این قسمت از شدت تعجب که چرا یک مگس چنین سوالاتی از خودش می‌پرسد، مشغول جمع آوری سلول‌هایش از روی زمین بود.)

-همش تقصیر اون لردِ ملعونه! اگه دوستم رو نکشته بود من الان با یک بحران وجودی روبرو نمی‌شدم! اصلا از سمت چپ میرم!

(راوی تمام سلول‌هایش را جمع کرده و گلویش را صاف می‌کند:) شاید ویزو هیچ قدرتی نداشت اما مسیر را درست انتخاب کرده بود.

خانه‌ی ریدل، بخش روانکاوی، سلول شماره‌ی ۱۳:

-ارباااااااب! ارباااااااااااب! بلاااااااااا!
-چیه اینقدر سر و صدا می‌کنی؟ باید بیام ببنندمت به تخت؟ همینکه دستاتو شبیه کانگورو بهم بستیم بس نیست؟
-جون ارباب در خطره! باید به حرفم گوش کنین!
-و چرا جون ایشون در خطره؟
-یه مگس، یه مگس به اسم ویزو داره میاد تا بکشتشون!

مسئول بخش روانکاوی دهانش را مثل شیری که می‌خواهد آهویی را درسته قورت بدهد باز کرد و زد زیر خنده. صدای خنده‌هایش مثل خروس بود.

-خروسک گرفتی اینطوری می‌خندی؟

مسئول بخش روانکاوی روی صدای خنده‌اش حساس بود. چوبدستیش را در آورد و مستقیم آن را بین دو چشمان دوریا گذاشت.

-نوک چوبدستیت عین نوک خروسه!

مسئول بخش روانکاوی عملا وا رفت. بی‌خود نبود که دوریا از مرگخواران خوب لرد محسوب می‌شد. او به راحتی می‌توانست روی مخ افراد راه برود. احتمالا دلیل بستری شدنش هم همین بود.
-داری اعصابمو بهم می‌ریزی پس بهتره...
-تو به جای من بستری بشی؟

تحملی باقی نمانده بود. کاسه‌ی صبر لبریز شده و جان به لب رسیده بود.
-آوادا....
-کروشیو!

صدای فریادهای دوریا، پیک نیک بلا و ارباب را بهم زده بود و بلا از این موضوع اصلا خشنود نبود. پس آمده بود تا خودش دوریا را ساکت کند اما نمی‌توانست بگذارد تا کس دیگری این کار را با یک عضو خاندان بلک انجام دهد.

-بلا! ممنون که نجاتم دادی ولی باید به حرفم گوش کنی! ارباب...
-نه!

بلا همین یک کلمه را گفت، چوبدستیش را به سمت دوریا گرفت و زیر لب زمزمه کرد «سیلنسیو». سپس مسئول روانکاوی را در درد و دوریا را در سکوت رها کرد و به پیک نیکش بازگشت. دیگر کسی مزاحمشان نمی‌شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1402/4/11 19:19:31
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: دوشنبه 15 خرداد 1402 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

یه مگس به نام ویزو می خواد لرد سیاه رو پیدا کنه و بکشه. ولی پیدا کردن لرد سیاه به این سادگی نیست. مگس تصمیم می گیره برای رسیدن به لرد، اول بلاتریکس رو پیدا کنه. از چند نفر می پرسه و بالاخره به دوریا بلک می رسه. دوریا به مگس می گه که بلاتریکس رو می شناسه و فردا ساعت سه باهاش قرار می ذاره که محل بلاتریکس رو بهش بگه.
و دوان دوان به سمت خانه ریدل ها می ره که جریان رو به لرد و بلاتریکس بگه.


..................................................



- اربااااااااااااااب... بلااااااااااااااااااا!

لرد سیاه با اصرار بلاتریکس روی چمن های باغچه نشسته بود و کرفس خام می خورد.
- کیست که فریاد می زند؟ حتما کار مهمی دارد. ما برویم به کار و مهمش رسیدگی کنیم.

بلاتریکس با لبخند دستش را روی شانه لرد سیاه گذاشت و مانع حرکتش شد.
- ولی ارباب... اینجوری پیک نیک دو نفره مون ناقص می مونه.

لرد سیاه می خواست بگوید "به درک" و برود... ولی خیلی زود پی برد که در آن صورت با اصرار بلاتریکس برای تکرار پیک نیک مزخرفش روبرو خواهد شد.
- کاش حداقل چیزی خوشمزه تر از کرفس داشتیم!

- این برای سلامتیتون خوبه ارباب. من به فکر شما هستم...

-کاش نبودی!

دوریا فریاد کشان به آن ها رسید. بلاتریکس از به هم خوردن خلوت دو نفره شان عصبانی به نظر می رسید.
-چه خبرته؟ ساحره ای مثلا. دوان دوان میای؟ راه بهتری نبود؟ چی شده حالا؟ دامبلدور تو ریشش گم شده؟ مالی ویزلی دوازدهمی رو بارداره؟ یه زخم دیگه سمت دیگه پیشونی کله زخمی ایجاد شده؟

دوریا نفس نفس زنان جواب داد:
- نه.... نه... مگس! یه مگس اومده.

لرد سیاه و بلاتریکس به همدیگر نگاه کردند. باید دوریا را به بخش روانکاوی خانه ریدل ها ارجاع می دادند.

اندکی بعد، مرگخوارانی سیاهپوش، دست و پای دوریا را گرفته و او را به بخش روانی منتقل و آنجا زندانی کردند.


داخل پارک:


ویزو روی تکه آشغال بدبویی نشسته بود و از آن تغذیه می کرد. قبل از شروع غذا دقت کرده بود که پیشبندش را ببندد و از کارد و چنگال استفاده کند. دست هایش را هم شسته بود.

در حین صرف غذا متوجه موضوعی شد.

-من با اون دختره ساعت سه فردا قرار گذاشتم... ولی من که ساعت ندارم! مردمم بهم جواب درست و حسابی نمی دن. بهتره تا فردا بیکار نمونم و خودم به جستجو ادامه بدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: شنبه 10 دی 1401 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
الیوندر از خواب بیدار شد. یک ربع طول کشید تا خودش را به یاد بیاورد.
آن روز کار زیادی داشت. زیرا جادو آموزان برای خرید چوبدستی به مغازه او می آمدند.
ساعت را نگاه کرد وقت صبحانه بود.
روی تختش نشست، مثل همیشه صدای قیژ قیژ زیادی میداد. اتاقش را نگاه کرد مثل همیشه بود.
فقط انگار سال ها آنجا نیامده بود و کسی هم سری به آنجا نزده بود. چوبدستی اش را از روی میز بغل تختش برداشت. کمی لمسش کرد. متوجه اتفاقی عجیب شد سن چوبش حدود ۲۰۰ روز پیر تر شده بود.
می خواست ورد همیشگی اش را بخواند. چون نمی توانست خانه اش را گرد گیری کند ، از آن ورد استفاده می کرد. ولی ورد را یادش نمی آمد مگر امکان داشت وردی را که پنج سال استفاده می کرد به یاد نداشته باشد؟
از روی تختش برخاست. به سمت پنجره رفت و بیرون را تماشا کرد. کوچه دیاگون مثل همیشه فضای گرم و دوستانه ای داشت. ولی یک نکته به ذهنش آمد امروز باید جادو آموزان برای خرید هایشان می آمدند. ولی هیچ خبری از نوجادوگرها (نوجوان‌ها) نبود.
تا حالا آنقدر حس سردرگمی نکرده بود. شاید فراموشی گرفته بود. بیشتر از این وقت را تلف نکرد و به پایین پله ها رفت.
همه ی چوبدستی هایی که به یاد داشت سر جای خود بودند بجز تعداد زیادی گل خشک شده که برای مراسم ختم استفاده میکردند.
فکر نمی کرد کسی از اعضای خانواده ی او مرده باشد. ولی داستان چه بود.
سن چوبدستی!, نبودن جادوآموزان!, فراموش ورد همیشگی!, و حالا گل های مراسم ختم.
به سمت در رفت وقتی دسته ی در را پایین کشید متوجه شد در قفل است. به سمت میز کارش رفت که کلید ها را بگیرد.
ولی چیز دیگری توجهش را جلب کرد. چند نامه قدیمی خاک گرفته روی میز بود. اولین نامه از طرف بانک گرینگوتز بود. پشت نامه نوشته بود:

گریک الیوندر
فروشگاه الیوندر، کوچه دیاگون.
از طرف گرینگوت.
نامه را باز کرد و داخلش را خواند:

آقای الیوندر عزیز
به اطلاع می رسانیم
هر چه زود تر برای وصیتنامه خود اقدام کنید.
طبق خبر های بدست آمده شما در رویا(کما)
هستید. اگر تا زمان موعود به هوش نیامدید.
تمام اموال شما به تنها وارث تان می رسد
به غیر از این امر به بانک گرینگوت آمده
و تکلیف اموال خود را مشخص کنید.
با عرض پوزش بابت گرفتن وقط گرانبهای شما
بانک رسمی جادوگران
گرینگوتز

الیوندر بعد از خواندن نامه برایش روشن شد. دلیل آن اتفاق ها چیست.
از خواندن دیگر نامه ها صرف نظر کرد و به سمت کمد لباس هایش رفت. کت و شلوار قدیمی رسمی اش را در آورد و پوشید.
کلید را برداشت. چوبش را با ورد روشنایی (لوموس) امتحان کرد تا درست کار کند. و با همان مو های بهم ریخته به سمت گرینگوتز راهی شد.

[تقدیم به: دایی Sh]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریک الیوندر در 1401/10/11 0:04:38
تصویر تغییر اندازه داده شده[[Řāvēňčłàw]]
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: دوشنبه 7 شهریور 1401 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزو همینطور در پارک پرواز می‌کرد بلکه یک فرد درست و حسابی پیدا کند و از او بپرسد که آیا بلاتریکس را می‌شناسد یا نه. همینطور که در هوا ویژویژکنان حرکت می‌کرد، مستقیم به پیشانی کسی برخورد کرد.
-آخ!

فردی که به پیشانیش برخورد کرده بود، می‌خواست به حرکتش ادامه دهد، اما با شنیدن صدای «آخ» ایستاد و با نگاهی پرسشگرانه به ویزو نگاه کرد.

-آره می‌دونم! حرف می‌زنم!
-جالبه!

ویزو به دختری با موهای قهوه‌ای سوخته‌ی لخت و چشمان درشت نگاه می‌کرد.
-جالبه؟
-آره! تا حالا مگسی ندیده بودم که حرف بزنه! اسمت چیه؟
-ام... ویزو!
-چند سالته؟

ویزو دوباره دختر را برانداز کرد؛ سپس به سرعت عکس بلاتریکس را درآورد و به او نشان داد.
-اینو می‌شناسی؟

دختر نگاهی به عکس و سپس ویزو انداخت و لبخندی زد.
-چرا دنبالش می‌گردی؟
-کارش دارم!
-چه کار؟
-یکیو می‌شناسه که می‌خوام ببینمش!
-کیو؟
-چقدر سوال می‌پرسی! می‌شناسیش یا نه؟

دختر لبخند ملیحی زد.
-می‌شناسم.
-کجاست؟
-چرا باید بهت بگم؟

ویزو مبهوت ماند.

-داری آدرس یکی از بهترین ساحره‌ها رو می‌پرسی! باید برام یه نفعی داشته باشه تا بهت بگم کجاست! به نظرت منطقی نیست؟
-عه... هممم... اهمم... خب چی می‌خوای؟
-چطوره روی نیمکت بشینیم و تو با این شروع کنی که کیو می‌خوای ببینی و چرا می‌خوای ببینی؟
-یکی به اسم لرد... ویز... دوستم رو کشته، میگن این بلاتریکس... ویز... میدونه اون کجاست. میخوام... ویز... ازش... ویز... انتقام... ویز... بگیرم.
-داری گریه می‌کنی؟
-نه، سکسکه‌ام گرفته.

دوریا خنده‌ش را قورت داد.
-هدفت شرافتمندانه‌ای داری؛ پس بهت کمک می‌کنم!

ویز از شدت خوشحالی برق چشمان دوریا را ندید.
-پس بهم بگو کجاست!
-الان نمی‌دونم؛ فردا راس ساعت 3 بیا همینجا تا بهت اطلاعات بدم. تنها بیا.
-حتما! حتما! ویز... ویز... منتظرتم!

دوریا از روی نیمکت برخاست و با قدم‌های آهسته و تلاشی بی حد برای پنهان کردن ذوقش به سمت خیابان حرکت کرد. وقتی به اولین کوچه رسید و از دید پنهان شد، دوان دوان به سمت خانه‌ی ریدل حرکت کرد تا این خبر را به گوش لرد سیاه و بلاتریکس برساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: شنبه 29 مرداد 1401 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
_ عجب مگس سخت کوشی! اون که تو عکسه کیه؟ مامانته؟
_ نه!
پیرمرد قوزیه ریشویی، با بیل پلاستیکی، لک و لک به سمت نیمکت رفت و کنار ویزو، ولو شد.
ویزو، با شک به عکس بلاتریکس که هیچ شباهتی به مگس کچلی شبیه او نداشت، خیره شد.

_ از وقتی سنم رفته بالا دیگه نمیتونم مثل قبل بیل بزنم و گنج پیدا کنم.

ویزو، با شک به پیرمرد نگاه کرد.
_ گنج؟

پیرمرد، قاه قاه خندید.
_ گنج؟ کودوم گنج؟ اصلا تو میدونی من کیم؟

ویزو، بیشتر از قبل مشکوک شد.
_ نه، نمیدونم.
_ چه جالب، منم نمیدونم.
_ پخمه ی دیوانه!

ویزو، صلاحش را در دوری از پیرمرد قوزیه ریشوی آلزایمری دید. آخر او وقتش کم بود. نمیتوانست آن را در کل کل کردن با یک پیرپاتال هدر دهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1401 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزو بال‌هایش درد گرفته بود و شاخک‌هایش دلشان می‌خواست خودشان را به هم بمالند. پس تصمیم گرفت مدتی استراحت کند.
روی نیمکت پارکی نشست و مشغول مالیدن دست‌هایش به شاخک‌هایش کرد. نمی‌دانست چرا این کار را می‌کند. اما دیده بود گربه ها اینگونه صورتشان را تمیز می‌کنند و تصمیم گرفته بود آن را تقلید کند.
در همان لحظه، پسر نوجوانی روی نیمکت نشست.
-آخیییـ…
-ویز ویز! ببخشید!

پسر به مگس نگاه کرد.
-ویز ویز های شبونه در گوش کسی که خوابه تموم شد، حالا تصمیم گرفتی حرف هم بزنی؟ عالی شد!

مگس ناراحت نشد. او اهداف والاتری داشت.
-شما این عکس رو می‌شناسی؟

پسر به عکس نگاه کرد.
-بلاتریکس لسترنج! مامانم میگه الکیه!

مگس با تعجب به عکسی که اتفاقا خیلی واقعی به نظر می‌رسید نگاه کرد.
-یعنی چی الکیه؟
-یعنی…

صدایش را پایین آورد.
-یعنی خودشون ساختنش که ما رو بترسونن.
-خودشون کیه؟

پسر پچ پچ کرد:
-خودشون دیگه! من همینقدر می‌دونم!

و دوان دوان دور شد.

-خدایا! اینا همه دیوانه‌ان! یعنی یک نفر نیست که بلاتریکس رو بشناسه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: دوشنبه 22 آذر 1400 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزو عکس بلاتریکس را از روی اعلامیه کنده بود و در جیبش گذاشته بود. ولی جیب یک مگس خیلی کوچک بود و عکس زیاد تا شده بود. برای همین زیاد به درد نمی خورد.

مگس، بال زد و جلو رفت. توجهش به یک جادوگر و یک ساحره که از خرید روزانه بر می گشتند جلب شد.
- همینا خوبن! دو شهروند عادی. حتما این دختره رو می شناسن. اگه نشناسن هم مشکلی ایجاد نمی کنن.

جلو رفت و سعی کرد مگس مودبی به نظر برسد.

- مگس!

ساحره فریاد کشید و جادوگر جوگیر شد. کفشش را از پا در آورد که بر فرق سر ویزو بکوبد و قهرمان زندگی همسرش شود... ولی ویزو پیش دستی کرد و عکس بلاتریکس را جلویشان گرفت.
- صبر کنین! دست نگه دارین. من استثناا برای انتقال آلودگی به اینجا نیومدم. کار مهمی دارم. اینو می شناسین؟

این بار جادوگر و ساحره، بعد از نگاه کوتاهی به عکس، هر دو با هم فریاد کشیدند و نعره کشان پا به فرار گذاشتند.
کفش جادوگر هم جا ماند!

ویزو با دهان باز به جای خالی آلیس و فرانک لانگ باتم نگاه کرد... هیچوقت انسان ها را درک نکرده بود.
- اینا هم که دیوونه بودن. برم از یکی دیگه بپرسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!