ویولا یا همان ربکا دریافته بود که بهم زدن این رابطه که بر پایه اعتماد بنا شده بود، کار سختیست. او درحالی که نزدیک میشد تا با اعضای حاضر دست بدهد، با خود اندیشید که بدست آوردن اعتماد جمع، اولین قدم این راه است. آن هم نه با قوی و باتجربه نشان دادن خود، بلکه با ضعیف و تازه کار نشان دادن.
او به آرامی نزدیک شد و مودی را در آغوش کشید.
- آه پسر عموی عزیزم... خیلی دل تنگت بودم چه خوب شد که اینجا بهتون پیوستم.
مودی ربکا را متقابلا بغل کرد اما چون درگیر روابط فامیلی و خانوادگی نبود، به سرعت از او جدا شد و در نتیجه ربکا، با به انگشت پیچیدن فر موهایش، نزدیک تانکس شد و با او دست داد. بعد نوبت به سیریوس و ریموس می رسید. هنگامی که خودش را معرفی میکرد در ذهنش غوغایی به پا شده بود که اگر این ماموریتی که سخت به نظر میرسید را همین اول کار خراب کند، نه تنها لرد سرش را خواهد زد بلکه بعد از مرگ هم رهایش نخواهد کرد.
اوضاع محفل آرام بود و این آرامش تا صبح روز بعد هم ادامه پیدا کرد. تانکس که شب گذشته را کامل نگهبانی داده بود و خواب به چشمانش راه نداده بود، حالا با طلوع آفتاب روی تخت طوری خودش را ولو کرده و به خواب رفته بود که ریموس وقتی چشمانش را باز کرد در مرحله ی اول، فکر کرد او مرده است. اما بعد از اطمینان حاصل کردن از خوب بودن حال همسرش، برای صبحانه به طبقه ی پایین رفت که در راه به ربکا برخورد. در همان لحظه پای ربکا به گلدانِ پای غول برخورد کرد و نزدیک بود از آن همه پله سر بخورد و با مغز جلوی پرتره ی خانوم بلک، که کامل با پرده های مشکی پوشیده شده بود ولو شود. اما خوشبختانه یا متاسفانه، ریموس اورا گرفت.
ربکا نمیدانست این یعنی او یک قدم به هدف نزدیک تر شده است یا باید به آن فقط به چشم یک اتفاق معمولی نگاه میکرد اما همراه با ریموس به سر میز صبحانه که فقط سیریوس بر سر آن نشسته و منتظر بود رفت.
- حیف شد که همسرتون دورا، خواب هستش... میخواستم بهش بگم چند تا طلسم کاربردی بهم یاد بده... آخه میدونید، امروز پسر عموی عزیزم من رو به وزارتخونه میبره، زشته هیچی بلد نباشم.
آنچنان با عشوه و ناز حرف هایش را به ریموس منتقل کرد که نزدیک بود سیریوس دچار سوتفاهم های بد بشود. اما توانست جلوی خنده اش را گرفته و سرگرم خوردن نانش بشود.
- اوه درسته، دورا این روزا خستست... کل دیشب رو نگهبانی داده ولی حتما وقتی از وزارتخونه برگشتید، بهش میگم.
ریموس چیز دیگری نگفت. حوصله ی به راه انداختن بحثی را هم نداشت که هیچ هدفی پشت آن نیست. فقط میخواست از نان برشته و سوپ کدوحلوایی که سیریوس زحمت آن را کشیده بود بخورد و راهی ماموریتش بشود. در همان وقت، مودی به بی صدا ترین شکل ممکن، پا به آشپزخانه گذاشت و ربکا برای بلند شدن و به آغوش کشیدنش درنگ نکرد. همین هم باعث شد از قصد پایش را به پایه ی صندلی پیچ بدهد و خودش را مانند پر در آغوش آلستور بی اندازد.
- ا...اوه!! معذرت میخوام آلستور! ...
- فکر میکنم امروز هوش و حواست سر جاش نیست ربکا.
آلستور قبل از اینکه اورا ول کند تا پخش زمین بشود، اورا روی صندلی نشاند و خودش هم نشست.
- خیلی خب.
به غذاهای روی میز نگاهی انداخت و بعد هم رو به سیریوس و ریموس کرد.
- امروز میرم وزارتخونه، ربکاهم باهام میاد. پدرش فکر کرده وزارت جای خوبیه. امیدوارم تا آخر امروز پشیمون نشه.
گلویش را صاف کرد و مقداری از سوپ را با قاشق جلوی بینی اش گرفت.
- نیاز نیست مثل سگای وزارتخونه سوپ منو بو کنی آلستور.
- خوشبختانه من سگ نیستم بلک، نه مثل تو.. ولی از دیشبه به شدت بوی دردسر میاد.
با شنیدن این جمله موهای تن ویولا سیخ شد. او شکی در حس ششم آلستور مودی نداشت. درواقع هیچکدام از مرگخوار ها آلستور مودی را مردی که شانس اورا تا الان زنده نگه داشته نمیدانستند. او فقط به راحتی خطر را از میان هزاران اتفاق عادی تشخیص میداد. شاید او خود خطر بود.( شاید او والتر وایت بود؟)
در هرصورت ویولا میدانست با بد کسی در افتاده است. امیدوار بود که تا حالا که اینجا نشسته است مدآی مودی، بویی از شخصیت و چهره ی واقعیش نبرده باشد. میترسید حتی افکارش هم توسط آلستور مودی شنیده شود.
- ا... اِع... پسرعمو فکر نمیکنی بهتره فردا باهات بیام؟ خب به هرحال دوست ندارم اون دردسری که راجبش حرف میزدی... سر راه منم قرار بگیره...
ویولا خنده ی آرام و مصنوعی ای کرد و شروع کرد به خوردن. درحالی که مودی سرش را سمت او چرخانه بود و با همان چشم عجیب و غریب بزرگش اورا وارسی میکرد.
- نه تو همین امروز میای.
دیگر هیچکس حرفی نزد. ویولا در دل بارها بلاتریکس و باقی مرگخوار هارا فحش کش کرد و نیمی از غذایش را دست نخورده باغی گذاشت و همراه با مودی، از پناهگاه، خارج شد.
-----------------------------------------------
عصر که ویولا به همراه مودی به خانه ی شماره ی ۱۲ بازگشت، متوجه شد که تا کنون هیچ دردسری اورا تهدید نکرده است. اما حالا در بد ترین و ضدحال ترین موقعیت عمرش قرار گرفته بود.
او از پله ها بالا رفته بود، خود را به پشت در اتاق تانکس و ریموس رسانده بود و از قصد بدون در زدن در اتاق را باز کرده بود. اما آن دورا به جای بحثو دعوا، درحالی یافته بود که با عشقو علاقه هم را میبوسیدند. که البته نکته ی مثبتی هم وجود داشت. ویولا آن صحنه ی زیبا و رمانتیک را خراب کرده بود و حالا باید با عذرخواهی شروع میکرد و خودش را به میان می انداخت.
- خیلی... خیلی معذرت میخوام!!
- ن...نه نه ربکا جون، کاری داشتی؟ البته ریموس گفت میخواستی بهت طلسم یاد بدم... واقعا بلد نیستی؟
ویولا خودش را درون اتاق جا کرد و تانکس با اشاره ای ریموس را بیرون فرستاد. ریموس پشت سرش در را بست و زمینه را برای کار کردن روی مغز تانکس ایجاد کرد.
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] در بحبوحه سیاهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







