جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  183 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:13
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
دقایقی می‌شد که لرد اتاق جلسات را ترک کرده بود و مرگخواران را با معمای بزرگی در سر تنها گذاشته بود. او دستور را داده بود و این نوبت مرگخواران بود تا به دنبال یافتن راهی برای تحقق بخشیدن به آن باشند. معمولا جلسات این‌گونه پایان میافت که زمزمه‌هایی بین مرگخواران شکل می‌گرفت و گروه گروه آن‌جا را برای انجام ماموریتشان در حالی که سرگرم گفتگو در مورد آن بودند ترک می‌کردند.

اما این‌بار متفاوت بود و سکوت تنها هم‌صحبت مرگخواران بود. از لحظه‌ی ترک اتاق، سکوت سنگینی در اتاق برقرار شده بود که تنها برهم‌زننده‌ی آن صدای نفس کشیدن‌های مرگخواران بود. هزارتوی ذهن اکثر مرگخواران تنها به دنبال آن بود که چطور این سلاح ندیدنیِ محفل ققنوس، یعنی عشق را برای همیشه از آن‌ها بگیرند. برخی دیگر اما اصلا باور نداشتند که این بتواند عاملی برای شکست آن‌ها باشد...

بخش بدتر آن این بود که مرگخواران درک عمیقی از عشق نداشتند. وقتی هویت واقعی آن‌چه با آن طرف هستی را به خوبی نشناسی، پس چطور ممکن است بتوانی راهی برای نابودی آن بیابی؟

با این حال عشق کلمه‌ای نبود که با تعاریف آن بیگانه باشند. عشق احساسی است که از قلب نشات می‌گیرد و شجاعت انجام هر کاری برای کسانی که دوستشان داری را به تو می‌دهد. در دنیای جادویی اما عشق حتی فراتر از آن می‌رود و تبدیل به نیرویی جادویی اما نامرئی می‌شود که جان کودکی یک ساله را نجات می‌دهد تا او را به پسری که زنده ماند بدل کند.

شاید در ظاهر کلیشه به نظر می‌رسید، اما وقتی توجیه دیگری پیدا نمی‌کنند، با خود فکر می‌کنند شاید واقعا لرد به خوبی دریافته است علل شکست‌های پیاپی آن‌ها چه بوده است و حال آن‌ها مامور نابودی آن بودند. ریشه‌کن کردن عشق از تک‌تک اعضای محفل ققنوس. اما این چطور ممکن بود؟

بالاخره سکوت با جمله‌ای شکسته می‌شود، جمله‌ای که سرآغاز بارش فکری برای یافتن راهکاری برای نابودی عشق از وجود مرگخواران می‌توانست باشد.
- این‌بار ماموریت ما فیزیکی نیست. روانیه! باید روانشون رو از عشق پاک کنیم. شاید با ناامید کردنشون از همدیگه بتونیم این کارو بکنیم؟ مثلا بینشون تفرقه بندازیم تا به هم مشکوک بشن؟

مرگخواران با شنیدن این حرف با تردید نگاهی به یکدیگر می‌اندازند. آیا این می‌توانست کلید پر کشیدن عشق از وجود اعضای محفل ققنوس باشد یا تنها تصوری بود ساده‌انگارانه؟
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 09:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


جو حاکم بر خانه‌ی ریدل، از روزهای قبل سنگین‌تر شده بود.
راهروهای تاریک گویی کشیده تر شده و دراز تر به نظر می‌رسیدند. دیوارهای تیره سرد تر از پیش بودند. مدتی می‌شد که دیگر خبری از خنده‌های سر میز شام بر سر شکارها و شنکجه‌های لیسا، نبود. گلدان‌های رز سیاه که در جای‌جای عمارت چیده شده بودند، تشنه مانده و هر روز پژمرده‌تر می‌شدند. مدتی می‌شد که در عمارت جز صدای بال مگس‌ها و گام‌های نامطمئن و لرزانی که در راهروها رفت‌ و آمد می‌کردند، صدای دیگری شنیده نمی‌شد.

- ارباب!

ردای تیره‌ی لرد سیاه پشت سرش روی زمین کشیده می‌شد. او آهسته و با وقار حرکت می‌کرد؛ اما توجهی به بلاتریکسی که با گام های کوچک و سریع او را دنبال می‌کرد، نیز نمی‌کرد.

- ارباب یه لحظه بهم گوش کنین...

لرد سیاه از حرکت ایستاد. ذرات هوا در کنار او نیز از حرکت ایستادند و برای لحظه‌ای، زمان در عمارت به حالت سکون درآمد‌. لرد سیاه به سمت صدای شکسته‌ی بلاتریکس برگشت‌. چهره‌اش تغییری نکرد‌. همچنان آرام بود. آزردگی ناشی از شکست اخیرشان در برج لندن، در برابر محفل ققنوس را بازتاب نمی‌داد. در واقع چهره‌ی لرد، هیچ‌گاه چیزی را بازتاب نمی‌داد.

بلاتریکس چیزی نگفت. اگر هم می‌گفت، گوش لرد سیاه به او نبود. ذهنش در حال محاسبه بود. دلیل شکست‌شان از محفل ققنوس به راستی چه بود؟

محفل ققنوس... آن دایره‌ی به‌ درد نخور و ضعیف با آن اعضای غریبش. به آنها رحم نکرده بود. شمار اعضای محفل ققنوس را که کشته و یا تا حد مرگ شکنجه کرده بود، از دستش در رفته بود. حتی زمانی که یکی از وفادارترین یارانش به او التماس کرده بود از جان آنها بگذرد، این کار را نکرده بود. پس چرا هیچوقت تمام نمی‌شدند؟ چرا هنوز ایستاده بودند؟ چرا هنوز مانند زخمی قدیمی و چرک‌کرده، گهگاهی سر باز می‌کردند و مایه‌ی زحمتش می‌شدند؟

- اتاق جلسات، لسترنج. ما نیز دقایقی دیگر آنجا خواهیم بود و می‌خواهیم تک‌تکِ مرگخواران را، چه زنده و چه مرده، آنجا نشسته بر سر میز ببینیم.

صدای برهم کوبیده شدن در، آخرین صدايی بود که به گوش رسید.

دقایقی بعد، بزرگترین اتاق عمارت

سکوت، خفقان آور بود. مانند ماری بینشان می‌خزید، دور گردنشان می‌پیچید، نفسشان را در سینه می‌برید و کمرشان را یخ می‌کرد.

تک‌تک مرگخواران بر سر میز نشسته بودند و تک‌تکشان، رنگ به رخ نداشتند. کراوات دراکو کج بسته شده، و موهای ویولا شبیه جنگل روی سر کجول شده بود. تلما آرام روباهش را نوازش می‌کرد؛ اما نگاهش به او نبود. چشمانش به جایی نامعلوم خیره بودند.

لرد سیاه بر سر میز نبود. کنار شومینه ایستاده بود و به آتش زمردین چشم دوخته بود.

"ما چیزی داریم که تو هیچوقت نمی‌تونی داشته باشیش! چیزی که هیچوقت نمی‌تونی بفهمیش!" صدا مانند زنگوله‌ای مزاحم در ژرفای ذهنش طنین می‌انداخت. جوانکی خام، خانه‌ای کوچک، نوزادی که باعث دردسرش شده بود.

مزخرف بود. هیچ "چیزی" وجود نداشت‌. دلیل شکست لرد سیاه فقط یک چیز بود؛ تعلل کرده بود. در غیر آن صورت، قطعا همه‌چیز گونه‌ای دیگر ورق می‌خورد.
- مرگخواران.

صدایش بلند نبود، نیاز نبود اینگونه باشد. پیروانش مانند عروسک‌هایی کوکی و از پیش تنظیم شده، به او چشم دوختند. چهره‌هایشان ناگهان عاری از هرگونه احساس شده بود. تهی بودند، مانند کاغذی سفید، آماده برای دریافت دستور.

- مرگخوارانی را که مسبب شکست‌مان در نبرد برج می‌دانستیم، به مجازاتی که سزاوارشان بود، محکوم کردیم. اما باید بدانید این کافی نیست! باید مطمئن شویم که این اتفاق، هرگز تکرار نشود.

مشکل باید ریشه کن می‌شد. یک بار برای همیشه، محفل قفنوس باید فرو می‌ریخت.

اعضای محفل همه جوان بودند. همه احمق بودند. فکر می‌کردند می‌توانند دنیا را در کلمات زیبا و بی‌معنی خلاصه کنند؛ اما اکنون عده‌‌ی کثیری از آنها، خودشان و آرمان‌هایشان، تبدیل به سنگی مرمرین و تلی از خاک، شده بودند.

لرد سیاه بچه نبود. او می‌دانست دنیای واقعی، افسانه‌ی پریان نیست که در آن، نیروی عشق ناجی همه شود‌. پس چرا؟ چرا طلسم کمانه کرده بود؟ چرا جادوگران و ساحرگانی که شخصا تعلیم داده بود، پیاپی شکست می‌خوردند؟

اگر فقط احتمالی کوچک وجود داشت که می‌توانست محفل را در هم خرد کند چه؟ اگر کوچکترین شانسی بود که آن رویای واهی را برای همیشه از دنیای جادوگران پاک کند، آن کار را می‌کرد. دنیایی می‌ساخت بر پایه‌ی شایستگی، اصالت و قدرت. دنیایی که در آن برگی بی اجازه و اطلاع او، از شاخه نمی‌افتاد. دنیایی که در آن همه چیز کنترل شده بود، همه چیز قابل پیش‌بینی بود. هر چیز غیر ضروری‌ای حذف می‌شد. هر احساسی فراموش می‌شد.

دنیایی بی‌عیب و نقص.

لرد سیاه آن کار را می‌کرد. او برنامه داشت حذف موارد غیر ضروری را از همان لحظه آغاز کند.
- آخرین زنجیره‌های ثبات محفل را در هم بشکنید. تنهاترین و ضعیف‌ترین مانع را از سر راهمان برای همیشه بردارید. تنها در آن صورت، خادمان لایقی برای تاریکی هستید.

لرد سیاه، اکنون در بالاترین صندلی میز نشسته بود.
- آنان سرشار از عیب‌اند، سرشار از لکه‌های کوچک و بزرگ. آنان بی‌نظمی هایِ مخربی‌اند که دنیای پیش روی‌مان را تهدید می‌کنند، رستگاری ما را به خطر می‌اندازند.

کسی چیزی نگفت. کسی سوالی نکرد. سکوت مانند خمیری، کِش آمد و مانند برفی سنگین و سرد، بر سرشان ریخت. اتاق مانند مردابی راکد بود که ممکن بود هر لحظه، جانوری وحشتناک از آن سر بر آورد.

- مرگخواران! "عشق" را از آنها بگیرید. هرکجا که هست، هرگونه که هست، آن را از بین ببرید و مطمئن شوید کوچکترین اثری از آن باقی نمانده است. آن لحظه است که تاریکی چیره و برای همیشه جادوان خواهد شد.
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه


- لعنت سالازار بهت، بسه دیگه! چندین روزه ما همینطور نشستیم اینجا و تو فقط میگی خواهیم دید چه خواهد شد! خب کِی خواهیم دید پس؟

غول نسبتا کوچکی که به نمایندگی از کله اگزوزی، در دوره هشتصد و چهل و ششم مذاکرات بر سر عروسک‌های صورتی و ماگ‌های استنلی حاوی شیر برتی‌بات های غنی، حضور پیدا کرده بود، اهمیت چندانی به کلافگی اهالی هاگوارتز نمی‌داد.
- شما متوجه نیستی عزیز. جناب کله اگزوزی باید پیشنهاد های هر دو طرف رو با دقت زیاد بررسی کنن و بعد تصمیم بگیرن.

پلک چپ لرد سیاه دچار پرش شده بود. چندین روز بود که جزایر جاوایی، تبدیل به صحنه‌ای صورتی و چندش‌آور از وسایل صورتی‌تر و حتی چندش‌آور تر شده بود. دلیلش هم چیزی نبود جز تلاش گروه‌های مختلف برای راضی کردن کله‌اگزوزی به کارهای مختلفی همچون هم‌گروهی شدن با آنها یا به کل، ترک بازی!

لرد سیاه لردی بود بسیار صبور؛ اما قدح صبرش دیگر لبریز شده و اندیشه نمی‌کرد.
- حیف که قول داده‌ایم در طول این تعطیلات کسی را نکشیم، وگرنه الان بزرگترین قطعه‌ات انگشت شصت پایت بود.
- من که انگشت شصت پا ندارم.
- دقیقا!

غول کمی خودش را جمع و جور کرد؛ اما از رو نرفت.
- به هرحال باید صبر کنین تا جرزیدنت کله اگزوزی تصمیم بگیرن پیشنهاد کدوم گدوه رو می‌پسندن.

پلک راست لرد سیاه نیز دچار پرش شد و درست لحظه‌ای که تصمیم گرفته بود تمام شروط مذاکره را زیر پا گذارد و آواداکداورایی به سمت غول روانه کند، شیپورهایی از سراسر جزیره نواخته شدند. کله اگزوزی در حالی که توسط انواع غول‌های کوه‌نشین، غارنشین، بادیه‌نشین و ... اسکورت می‌شد، خرامان خرامان از بین درختان انبوه جزیره بیرون می‌آمد.

غول نماینده به سمت گروه غول‌های تازه رسیده دوید و پس از دقایقی پچ‌پچ با آنها، به سمت اهالی شاکی هاگوارتز بازگشت.
- به بیانیه ای که هم اکنون از جرزیدنت کله اگزوزی به دست-...
- خب بنال دیگه نتیجه چی‌شد؟
- این چه طرز حرف زدن با نماینده‌ی تیم مذاکره کننده‌ست؟ اصلا دیگه بهتون نمیگم نتیجه‌ی این دور از مذاکرات چی شده.

صدای "تق" بلندی شنیده شد و فرد گوینده‌ی دیالوگ دوتا قبل، با چشم‌های ضربدری شده و زبان بیرون آمده به زمین افتاد. بانو مروپ با ماهی‌تابه‌ای براق بالای سر او ایستاده بود.
- ناراحت نشو غول غارنشین مامان. حالا یه چیزی گفت دیگه. شما نتیجه رو اعلام کن.

غول نماینده که از این حجم توجه گونه‌هایش گل انداخته و خوش خوشانش شده و ذوق زده شده بود، با افاده‌ی بسیار، کاغذ سخنرانی‌اش را مجددا بالا گرفت.
- به بیانیه‌ای که هم‌اکنون جرزیدنت کله اگزوزی به بنده ارجاع فرمودند توجه کنید. پس از بررسی های بسیار شروط هر دو طرف، جرزیدنت اعلام کردند که حزب "اسلیترین" تعداد عروسک‌های خرسی کمی به ایشان پیشنهاد کردند و نه تنها تعداد ششصد عروسک کافی نیست، بلکه باید به عددی بالاتر از یک‌هزار و سیصد فکر کنند!

غول لحظه‌ای سکوت کرد تا نفسی تازه کند.
- همچنین حزب "هاگوارتز" که چهارصد لیتر شیر برتی‌بات با غلطت شصت‌درصد به ما پیشنهاد کرده بودند نیز موفق نشدند رضایت جرزیدنت را به دست بیاورند و باید بدانند که ما هیچی با غنای زیر هشتاد درصد قبول نمی‌کنیم.

غول لبخند دندان نمایی زد و دندان‌های زرد و کج و کوله‌اش را به رخ کشید.
- در ادامه هم جرزیدنت فرمودند که چون همچنان نتیجه ای در این دور حاصل نشد، مسابقه طناب‌کشی مجددا شصت روز به تعلیق در آمده و مذاکرات به دور هشتصد و چهل و هفتم و پس از بازگشت از جزایر جاوایی موکول می‌شود!
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 16 آذر 1404 23:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- پس گفتی توی قوانین ذکر نشده که هدیه دادن غیرقابل‌قبوله؟
- درسته!

لرد سیاه، با تکبر، تکانی به ردایش داد و به سمت غول رفت.
- خب غول فرومایه، با یک برس نه چندان کاربردی خر شدی؟

با انگشت، سر طاس غول را نشان داد.
- اگه توی کله‌ی پوکت، فقط اندازه یه نخود از مغز سرشار ما بود، آنوقت می‌فهمیدی برس به دردت نمی‌خورد.

سپس، دستی به سر بی‌مویش کشید.
- اگر کمی، فقط کمی مغز توی اون حلبی آباد کله‌ات وجود داشت، می‌فهمیدی مو نداشتن، موهبتیست که نصیب هر کسی نمی‌شود، و باید مثل ما بهش افتخار کنی.

غول، ابروهایش را بالا انداخت. احساس می‌کرد حرف‌های لرد سیاه، قلقلکی در شکم پهناورش به وجود آورده. آیا این احساسات بود که داشت در شکمش طغیان می‌کرد؟ یا سوپ قورباغه‌ای که برای ناهار یکجا قورت داده بود؟

- کله اگزوزی عزیزم! به حرفاش گوش نده! اون یه موجود تباه و...
- چون مثل ما با عظمت و بدون مویی، تصمیم گرفتیم هدیه‌ای به تو بدهیم، که نصیب هر کسی نمیشه!

لرد سیاه، چوب دستی‌اش را بیرون آورد و با چند حرکت که کسی چیزی ازشان نفهمید، یک عروسک خرسی از جایی که باز هم کسی چیزی ازش نفهمید، بیرون کشید.
- چون از برس فرومایه اون غیراصیل فرومایه‌تر خوشت اومد، پی بردیم سلیقه نرم و چندشی داری. پس تصمیم گرفتیم در کمال سخاوت این عروسکو بهت بدیم.

آیا غول تحت تاثیر قرار می‌گرفت و هرمیون را پایین پرت می‌کرد؟ یا که می‌خواست به برس قناعت کند؟
ویرایش شده توسط کجول هات در 1404/9/16 23:06:09
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 16 آذر 1404 12:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان کله اگزوزی شروع به کشیدن طناب می کنه.

-عه عه عه واقعا بعد از این سخنرانیه تاثیر گذاره من نظرت عوض نشد؟

غول طناب را محکم تر کشید.انقدر محکم کشید که نزدیک بود هرماینی بخوره زمین.

-غول عزیزم تو که انقدر خوشگلی تو که انقدر باهوشی نظرت چیه صلح کنیم؟

غول گوش نداد و کار خودشو ادامه داد.ناگهان هرماینی شروع به اواز خوانندن کرد.

-غولی دارم خوشگله(البته هرماینی اصلا فکر نمی کرد که اون غول خوشگله) فرار کرده ز دستم دوریش برایم مشکل....

هرماینی مجبور بود کاری کنه برای همین چوبدستیش رو در اورد و یک هدیه به غول داد.
-تادام بفرما ای غول نازنین.

غول کادو را باز کرد یک شونه ی صورتی توش بود(البته تو سایز ما انسان ها) غول طناب رو ول کرد و هرماینی رو روی شونه هاش گذاشت.و سالازار هم خشمگین داد زد:
چی شد؟قبول نیست قبول نیست اون ها تقلب کردن!

پروفسور دامبلدور از سایه ها بیرون اومد و گفت:
تقلب چی؟
-تقلب دیگه هدیه دادن به غول تقلبه.
-تو قوانین نگفته که نمی شه به غول هدیه داد پس قبول.
-خخخخخخخخخخخخ

افرادی که لایک کردند

بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1404 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار و لرد طوری داشتن به هرمیون نگاه می‌کردن، انگار با یه موجود شاخ‌دار رو به رو شدن. آخه چطور وقتی قراره با یه غول طناب‌کشی کنی که باختت از قبل چه رو کاغذ و چه در واقعیت و با هر احتمالی به صورت صد در صد نوشته شده، اینقد شاد و شنگول باشی؟ مگه می‌شه؟ مگه داریم؟

ولی خب گویا هم می‌شد و هم داشتیم! چون یه نمونه‌ی زنده‌ش به اسم هرمیون گرنجر جلوشون داشت از خوش‌حالی بال در میاورد. سالازار و لرد با بهت نگاهی به هم می‌ندازن.
- این دختره حالش خوبه؟ متوجه هست با کی قراره طناب‌کشی کنه یا اطلاعات غلط بهش دادین؟
- جد بزرگ، مطلعه کاملا! ولی اگه حالش خوب بود که نمی‌رفت با اون پسره‌ی کله‌زخمی دوست بشه!

سالازار که پاسخ لرد رو منطقی می‌دید، سری به نشانه تایید تکون می‌ده و سرشو به سمت هرمیون برمی‌گردونه تا ببینه طناب‌کشی به کجا می‌رسه. حالا هرمیون یک طرف طنابو گرفته بود و کله اگزوزی هم طرف دیگه. اما چیزی که توجه سالازارو به خودش جلب می‌کنه، هرمیونه که به صورت سوسکی هی جلوتر می‌رفت. جلوتر و جلوتر. اونقد جلو که به کله اگزوزی در اون سوی طناب می‌رسه.

- ای غول ناز و زیبا! خطاب سخنان من به توست!

سالازار و لرد دوباره نگاهی به هم می‌ندازن. کله اگزوزی هرچیزی بود جز ناز و زیبا. ولی چون کنجکاون که ببینن هرمیون قصد انجام چه کاری رو داره، چیزی نمی‌گن و در سکوت به تماشا می‌شینن.

هرمیون با شور و هیجان ادامه می‌ده:
- نذار در حقت ظلم کنن و از تو بعنوان وسیله‌ای برای پیشبرد اهداف خودشون استفاده کنن. تو یه غول آزاد هستی. آزاد! به این معنی که هر لحظه می‌تونی طناب توی دستتو رها کنی و هم‌چون غولی آزاد در این جزیره‌ی زیبا بدویی، آفتاب بگیری و استراحت کنی به جای این که زورتو در جای اشتباه خرج کنی. خودتو آزاد کن! طنابو رها کن! رها!

حالا تعدادی از جمعیت تماشاگر با سردستگی دابی، جن آزاد در حال تشویق کله اگزوزی بودن تا طنابو ول کنه و خودشو در دل طبیعت رها کنه. اما آیا کله اگزوزی می‌پذیرفت؟ یا هرمیون مجبور به طناب‌کشی می‌شد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1404 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
_ عه عه عه.‌ رو حرف استادت حرف میزنی گرنجر؟
_ ببخشید پروفسور، نمیشه. تو ت.ه.و.ع هم گفتم باید از حقوق از دست رفته ی همه ی موجودات دفاع کرد.
_ تهوع دیگه چیه گرنجر؟
_ تشکیلات هواداری و عمرانی جن های خانگی. خودم بنیان گذارش بودم. می‌خواین شما هم عضو شین؟
_ معلومه که نه. هنوز انقدر بیکار نشدیم که بیایم عضو تشکیلات مزخرف جادو‌آموز هام بشیم.
_ به هر حال، من باید تو تیم کله اگزوزی های بیچاره باشم چون نباید از اونها استفاده ی ابزاری کرد. دلیل از این قانع کننده تر؟ بریم که شروع کنیم.

هرمیون با عجله برای لرد که داشت از خشم قرمز می‌شد بای بایی کرد و بدو بدو رفت پیش غوله بشینه درباره کمپین « کله اگزوزی ها پلنگن، کله اگزوزی ها قشنگن » صحبت کنه. طبیعی‌ترین نتایجش این بود که غوله رفت یه دست کت و شلوار پوشید، یه کیک شکلاتی پخت و شروع کرد کتاب تاریخچه ی هاگوارتز رو بخونه.

همون لحظه سالازار و لرد سیاه سیاه که نیششون تا بنا گوش باز بود و قشنگ معلوم بود یه فکری کردن رسیدن.
لرد گفت: درسته که دلیلت نسبتا خوب بود، ولی نمیتونی همینطوری بیای تو تیم ما. ما ضعیف ها رو نمی‌پذیریم. باید از یه سری امتحانات بدی و بعد ببینیم چی میشه. شاید تونستی بیای تو تیم ما. اولیش اینه که ببینیم میتونی تو طناب کشی کله اگزوزی رو شکست بدی یا نه.

_چی کار کنم؟
_ ما حرفمون رو دو بار تکرار نمی‌کنیم.
_ نفس عمیییییققق بکش. بله جناب لرد. کی باید مسابقه بدیم؟
_ سال بعد خب نیم ساعت بعد دیگه. تا اون موقع آماده میشی.

سالازار و لرد مطمئن بودن تا نین ساعت دیگه هرمیون یا منصرف میشه و میاد اعلام می‌کنه، یا فرار می‌کنه. اما اولین کاری که هرمیون کرد این بود که یه پورتال شاین خوشگل درست کنه. بعد از این که تلپورت کرد تو کتابخونه ی هاگوارتز، سریع رفت ده تا کتاب برداشت نشست پشت میز.

نیم ساعت بعد

هرمیون خوشحال و شاد و شنگول به سالازار و لرد سیاه که داشتن وا می‌رفتن گفت: من آماده‌ام.
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1404/8/2 18:57:03
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 24 شهریور 1404 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
خانواده اسلیترین رفتن به جزیره هاوایی که اونجا با خیر و خوشی کنار هم تعطیلات رو بگذرونن و‌ تصمیم میگیرن در مدت تعطیلات از جنگ و خونریزی پرهیز کنن.
اما وقتی به جزیره میرسن می بینن که همه هاگوارتز اونجا هستن و برنامه تعطیلات ارامش بخششون نابود میشه. برای همین تصمیم میگیرن که یک سری مسابقات مثل اسکویید گیم راه بندازن که توش کم کم افراد رو از جزیره حذف کنن و بتونن به همون برنامه تعطیلات رویایی برگردن.
ملت مسابقات دو میدانی و گل یا پوچ رو میگذرونن و یه تعدادی حذف میشن. الان نوبت به طناب‌کشی با غولیه که نماینده سالازاره.
حالا سالازار خواسته هرکس می‌خواد با غول (که اسمش کله اگزوزی هست) هم‌گروهی شه، با دلایل قانع‌کننده و مورد پسندش ثابت کنه از نظرش سالازار بهترین بنیان‌گذار هاگوارتزه!

……………………………

تا این مرحله دلفی و مروپ با سیس « دختران مستقل» در گروه مقابل غول بودند و لرد که پاچه های سالازارش را خارانده و به جاهای دیگر هم نفوذ کرده بود در گروه غول قرار گرفته بود.

اهالی هاگوارتز هنوز از شوک این گروه بندی عجیب درنیامده بودند که ناگهان هرمیون گرینجر ،که به تازگی حلول یافته بود، به میان آمد و گفت:
- ما نباید از کله اگزوزی استفاده ابزاری کنیم! اصلا درست نیست! من کمپین « کله اگزوزی ها پلنگن، کله اگزوزی ها قشنگن» رو راه می اندازم!

سالازار ابرویی بالا انداخت و گفت:
- الان داری بازی ما رو زیر سوال میبری؟ میخوای زیرسوالت ببریم؟

هرمیون با اعتماد به نفسی که به او می آمد گفت:
- نخیر استاد! اولا که به نظرم شما خیلی خفن و بزرگ هستید که هاگوارتز رو تاسیس کردید ولی بازم استثماره غول ها کار خوبی نیست!

- منظورت استعماره؟

- نخیر! همون استثمار! از ریشه ثمر میاد که به معنی میوه گرفتنه! استعمار میتونه معنای اباد کردن و کمک کردن هم بده و استثمار حتما بهره کشیه!

دهخدا که داشت از این بحث فرهنگی- لغوی برانگیخته میشد، با ضربه سالازار به لعت حساسش به خواب ابدی برگشت. سالازار که داشت کم کم عصبانی میشد گفت:
- برو تو تیم مقابل! اصلا نمیخواییم تو تیم ما باشی!

ولی هرمیون که غیر قابل پیش بینی بود، با تحکم گفت:
- نخیر! من میخوام تو تیم غول باشم که ازش دفاع کنم!

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 17 دی 1403 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت به دلفی و مامان هلویی اش نگاه میکرد که در یک سمت مانند دو جوجه خروس باران زده ایستاده و منتظر اکبرجوجه شدن بودند. البته مامان آناناسی و دلفی خیلی برایش مهم نبودند و بیشتر نگاهی که به نیم رخش خیره شده بود و داشت مانند نیزه در صورتش فرو میرفت برایش مهم بود. اصلا نمیدانست سالازار چرا با رزولوشن 1080 اچ دی رویش زوم کرده است. در ذهن لرد، او و سالازار رفیق جون جونی بودند و رفیق های جون جونی مسلما هم تیمی اند و دیگر به پاچه خواری یا در واقع ردا خواری نیازی نبود.
ولی سالازار بدون پلک زدن به نیم رخ لرد خیره مانده بود و آنقدر آن کار را ادامه داده بود که دماغ نداشته لرد به خارش افتاده بود. سالازار بود دیگر. باید نازش را میخرید.

- ای قشنگتر از گودریکا! تنها تو کوچه نریا! ریون ها دزدن، پدربزرگ رو میدزدن!

سالازار با پلک های نیمه افتاده و قیافه پوکر گفت:
- الان ازم تعریف کردی؟

لرد 0.00004 درصد معذب شد. بهرحال او ارباب تاریکی بود و تعریف کردن و مالشتیمال ملت را بلد نبود. همه خودش را مالش میدادند.
- سالازار! ما باهم نقشه خفت کردن و بیرون کردن ملت را چیدیم! دیگر الان ما هم باید شما را بوس بوسی کنیم؟
- بله!
- چی؟
- گفتم بله! بهرحال من ازت بیشتر از همه انتظار دارم!
- ما بلد نیستیم!
- گلرت! کجایی؟ بیا به نواده ما یاد بده!

و در کسری از ثانیه لرد در یک سری کلاس های فشرده " چگونه دلربا باشیم؟" و " چگونه هم تیمی سالازار شویم" شرکت کرد و بعد از طی چندین ماه کلاس آنلاین و حضوری و گرفتن مدرک بی 1، مدرکش را گرفت.
اگرچه تمام این کلاسها به صورت فوق سریع و با سرعت نور برای لرد تدریس شده بود و برای بقیه به اندازه پلک زدنی زمان گذشته بود. اینها همگی به علت توانایی های فوق بشری گلرت در لاس زدن و مالش بود.

سالازار دستهایش را در سینه جمع کرد و گفت:
- رو کن ببینم چی یاد گرفتی؟

لرد نیشخندی زد و گفت:
- باسیلیسک تیمتم عسلم!
- جانم؟
- عشق تو سیگاریم کرد نفس!

سالازار یک سکته ریز را رد کرد و یقه گلرت را گرفت:
- این چی میگه؟ من میخواستم قدرت منو به رسمیت بشناسه!

گلرت دست و پا زنان گفت:
- بابا من فقط مدل آلبوسی شاهرخی بلدم! همینو یادش دادم دیگه!

- یا مرلین نواده مون از دست رفت!
- بیا بغلم سالی جونم!
- دستتو بکش ببینم!...هوی! داری کجاها رو دست میزنی! باشه باشه! اخ! ولم کن!....تو تیم مایی فقط دیگه بهم دست نزن!...هوی گلرت! اینو به تنظیمات کارخونه برگردون!

و به همین ترتیب لرد گلرت گونه با سالازار هم تیمی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 14 دی 1403 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
جهت هواداری پیامبران مرگ.

پایان ایونت اردوی جزایر جاوایی در زمستان!

* توجه داشته باشید که موضوع تاپیک بسته نشده است و حتی پس از پایان ایونت نیز می‌توانید داستان را به‌صورت عادی ادامه دهید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مروپ با دیدن دلفی که رو به جمعیت جیغ و هورا‌کش مانند ملکه‌ها دست تکان می‌داد و به سمت مقابل تیم کله اگزوزی می‌رفت دچار فشار عصبی شد. موقعیت دشواری بود. از یک طرف همسر فداکار و دلسوزش را می‌دید که اسوه وفاداری بود! آنقدر وفادار که روی پای کله اگزوزی لم داده و برای ساحره‌های تشویق‌کننده‌اش روی هوا ماچ می‌فرستاد. در آن طرف اما نوه‌اش بود. نوه قند عسلش که آن طرف طناب به تنهایی ایستاده بود.

شما جای مروپ بودید چه می‌کردید؟

آهنگ هندی‌ای پخش و مروپ با حرکات اسلوموشن به سمت دلفی شروع به دویدن کرد. آن وسط، شاهرخ خان معلوم نیست از کجا پیدایش شد و گلچینی از آهنگ‌های فیلم‌هایش را اجرای زنده کرد. در این میان به دلایل نامعلومی چهره گلرت بسیار شادمان شده بود؛ گویی با هر کلمه برادر شاهرخ، قند در دلش آب می‌شد. آن طرف اما دامبلدور مانند افرادی که خیانت دیده‌اند هندزفری‌اش را در گوشش چپاند و با آهنگ "نموخوام صداتو بشنوم" اشک‌هایش را از پشت عینک هلالی شکل پاک کرد.

سالازار با دیدن مروپ که به سمت تیم‌ مقابلش می‌رفت ابرویی بالا انداخت. مروپ با دیدن ابرو بالا انداخته جد بزرگوارش لبخندی زد و تلاش کرد خودش را شیرین کند.
- معلومه که شما بهترین بنیانگذار هاگوارتز هستین جد بزرگوار. اصلا این موضوع مثل روز برای مامان روشنه ولی خب مامان که نمی‌تونه نواده‌ش رو اونور تنها بذاره... با اجازه!

در حالی که سالازار همچنان با ابرو‌ی بالا انداخته، مروپ را تعقیب می‌کرد، مادر تاریکی خودش را به نوه‌اش رساند و در تیم مقابل کله اگزوزی جا گرفت.

- مامان بزرگ دیدی شما هم درگیرم شدین؟
- صد البته.

و هر دو در کنار یکدیگر به تماشای تقسیم بقیه شرکت‌کنندگان در دو گروه طنا‌ب‌کشی نشستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!