سوژه جدید
جو حاکم بر خانهی ریدل، از روزهای قبل سنگینتر شده بود.
راهروهای تاریک گویی کشیده تر شده و دراز تر به نظر میرسیدند. دیوارهای تیره سرد تر از پیش بودند. مدتی میشد که دیگر خبری از خندههای سر میز شام بر سر شکارها و شنکجههای لیسا، نبود. گلدانهای رز سیاه که در جایجای عمارت چیده شده بودند، تشنه مانده و هر روز پژمردهتر میشدند. مدتی میشد که در عمارت جز صدای بال مگسها و گامهای نامطمئن و لرزانی که در راهروها رفت و آمد میکردند، صدای دیگری شنیده نمیشد.
- ارباب!
ردای تیرهی لرد سیاه پشت سرش روی زمین کشیده میشد. او آهسته و با وقار حرکت میکرد؛ اما توجهی به بلاتریکسی که با گام های کوچک و سریع او را دنبال میکرد، نیز نمیکرد.
- ارباب یه لحظه بهم گوش کنین...
لرد سیاه از حرکت ایستاد. ذرات هوا در کنار او نیز از حرکت ایستادند و برای لحظهای، زمان در عمارت به حالت سکون درآمد. لرد سیاه به سمت صدای شکستهی بلاتریکس برگشت. چهرهاش تغییری نکرد. همچنان آرام بود. آزردگی ناشی از شکست اخیرشان در برج لندن، در برابر محفل ققنوس را بازتاب نمیداد. در واقع چهرهی لرد، هیچگاه چیزی را بازتاب نمیداد.
بلاتریکس چیزی نگفت. اگر هم میگفت، گوش لرد سیاه به او نبود. ذهنش در حال محاسبه بود. دلیل شکستشان از محفل ققنوس به راستی چه بود؟
محفل ققنوس... آن دایرهی به درد نخور و ضعیف با آن اعضای غریبش. به آنها رحم نکرده بود. شمار اعضای محفل ققنوس را که کشته و یا تا حد مرگ شکنجه کرده بود، از دستش در رفته بود. حتی زمانی که یکی از وفادارترین یارانش به او التماس کرده بود از جان آنها بگذرد، این کار را نکرده بود. پس چرا هیچوقت تمام نمیشدند؟ چرا هنوز ایستاده بودند؟ چرا هنوز مانند زخمی قدیمی و چرککرده، گهگاهی سر باز میکردند و مایهی زحمتش میشدند؟
- اتاق جلسات، لسترنج. ما نیز دقایقی دیگر آنجا خواهیم بود و میخواهیم تکتکِ مرگخواران را، چه زنده و چه مرده، آنجا نشسته بر سر میز ببینیم.
صدای برهم کوبیده شدن در، آخرین صدايی بود که به گوش رسید.
دقایقی بعد، بزرگترین اتاق عمارتسکوت، خفقان آور بود. مانند ماری بینشان میخزید، دور گردنشان میپیچید، نفسشان را در سینه میبرید و کمرشان را یخ میکرد.
تکتک مرگخواران بر سر میز نشسته بودند و تکتکشان، رنگ به رخ نداشتند. کراوات دراکو کج بسته شده، و موهای ویولا شبیه جنگل روی سر کجول شده بود. تلما آرام روباهش را نوازش میکرد؛ اما نگاهش به او نبود. چشمانش به جایی نامعلوم خیره بودند.
لرد سیاه بر سر میز نبود. کنار شومینه ایستاده بود و به آتش زمردین چشم دوخته بود.
"ما چیزی داریم که تو هیچوقت نمیتونی داشته باشیش! چیزی که هیچوقت نمیتونی بفهمیش!" صدا مانند زنگولهای مزاحم در ژرفای ذهنش طنین میانداخت. جوانکی خام، خانهای کوچک، نوزادی که باعث دردسرش شده بود.
مزخرف بود. هیچ "چیزی" وجود نداشت. دلیل شکست لرد سیاه فقط یک چیز بود؛ تعلل کرده بود. در غیر آن صورت، قطعا همهچیز گونهای دیگر ورق میخورد.
- مرگخواران.
صدایش بلند نبود، نیاز نبود اینگونه باشد. پیروانش مانند عروسکهایی کوکی و از پیش تنظیم شده، به او چشم دوختند. چهرههایشان ناگهان عاری از هرگونه احساس شده بود. تهی بودند، مانند کاغذی سفید، آماده برای دریافت دستور.
- مرگخوارانی را که مسبب شکستمان در نبرد برج میدانستیم، به مجازاتی که سزاوارشان بود، محکوم کردیم. اما باید بدانید این کافی نیست! باید مطمئن شویم که این اتفاق، هرگز تکرار نشود.
مشکل باید ریشه کن میشد. یک بار برای همیشه، محفل قفنوس باید فرو میریخت.
اعضای محفل همه جوان بودند. همه احمق بودند. فکر میکردند میتوانند دنیا را در کلمات زیبا و بیمعنی خلاصه کنند؛ اما اکنون عدهی کثیری از آنها، خودشان و آرمانهایشان، تبدیل به سنگی مرمرین و تلی از خاک، شده بودند.
لرد سیاه بچه نبود. او میدانست دنیای واقعی، افسانهی پریان نیست که در آن، نیروی عشق ناجی همه شود. پس چرا؟ چرا طلسم کمانه کرده بود؟ چرا جادوگران و ساحرگانی که شخصا تعلیم داده بود، پیاپی شکست میخوردند؟
اگر فقط احتمالی کوچک وجود داشت که میتوانست محفل را در هم خرد کند چه؟ اگر کوچکترین شانسی بود که آن رویای واهی را برای همیشه از دنیای جادوگران پاک کند، آن کار را میکرد. دنیایی میساخت بر پایهی شایستگی، اصالت و قدرت. دنیایی که در آن برگی بی اجازه و اطلاع او، از شاخه نمیافتاد. دنیایی که در آن همه چیز کنترل شده بود، همه چیز قابل پیشبینی بود. هر چیز غیر ضروریای حذف میشد. هر احساسی فراموش میشد.
دنیایی بیعیب و نقص.
لرد سیاه آن کار را میکرد. او برنامه داشت حذف موارد غیر ضروری را از همان لحظه آغاز کند.
- آخرین زنجیرههای ثبات محفل را در هم بشکنید. تنهاترین و ضعیفترین مانع را از سر راهمان برای همیشه بردارید. تنها در آن صورت، خادمان لایقی برای تاریکی هستید.
لرد سیاه، اکنون در بالاترین صندلی میز نشسته بود.
- آنان سرشار از عیباند، سرشار از لکههای کوچک و بزرگ. آنان بینظمی هایِ مخربیاند که دنیای پیش رویمان را تهدید میکنند، رستگاری ما را به خطر میاندازند.
کسی چیزی نگفت. کسی سوالی نکرد. سکوت مانند خمیری، کِش آمد و مانند برفی سنگین و سرد، بر سرشان ریخت. اتاق مانند مردابی راکد بود که ممکن بود هر لحظه، جانوری وحشتناک از آن سر بر آورد.
- مرگخواران! "عشق" را از آنها بگیرید. هرکجا که هست، هرگونه که هست، آن را از بین ببرید و مطمئن شوید کوچکترین اثری از آن باقی نمانده است. آن لحظه است که تاریکی چیره و برای همیشه جادوان خواهد شد.