جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] در بحبوحه سیاهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1405 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ویولا یا همان ربکا دریافته بود که بهم زدن این رابطه که بر پایه اعتماد بنا شده بود، کار سختیست. او درحالی که نزدیک میشد تا با اعضای حاضر دست بدهد، با خود اندیشید که بدست آوردن اعتماد جمع، اولین قدم این راه است. آن هم نه با قوی و باتجربه نشان دادن خود، بلکه با ضعیف و تازه کار نشان دادن.

او به آرامی نزدیک شد و مودی را در آغوش کشید.
- آه پسر عموی عزیزم... خیلی دل تنگت بودم چه خوب شد که اینجا بهتون پیوستم.

مودی ربکا را متقابلا بغل کرد اما چون درگیر روابط فامیلی و خانوادگی نبود، به سرعت از او جدا شد و در نتیجه ربکا، با به انگشت پیچیدن فر موهایش، نزدیک تانکس شد و با او دست داد. بعد نوبت به سیریوس و ریموس می رسید. هنگامی که خودش را معرفی میکرد در ذهنش غوغایی به پا شده بود که اگر این ماموریتی که سخت به نظر میرسید را همین اول کار خراب کند، نه تنها لرد سرش را خواهد زد بلکه بعد از مرگ هم رهایش نخواهد کرد.

اوضاع محفل آرام بود و این آرامش تا صبح روز بعد هم ادامه پیدا کرد. تانکس که شب گذشته را کامل نگهبانی داده بود و خواب به چشمانش راه نداده بود، حالا با طلوع آفتاب روی تخت طوری خودش را ولو کرده و به خواب رفته بود که ریموس وقتی چشمانش را باز کرد در مرحله ی اول، فکر کرد او مرده است. اما بعد از اطمینان حاصل کردن از خوب بودن حال همسرش، برای صبحانه به طبقه ی پایین رفت که در راه به ربکا برخورد. در همان لحظه پای ربکا به گلدانِ پای غول برخورد کرد و نزدیک بود از آن همه پله سر بخورد و با مغز جلوی پرتره ی خانوم بلک، که کامل با پرده های مشکی پوشیده شده بود ولو شود. اما خوشبختانه یا متاسفانه، ریموس اورا گرفت.

ربکا نمیدانست این یعنی او یک قدم به هدف نزدیک تر شده است یا باید به آن فقط به چشم یک اتفاق معمولی نگاه میکرد اما همراه با ریموس به سر میز صبحانه که فقط سیریوس بر سر آن نشسته و منتظر بود رفت.
- حیف شد که همسرتون دورا، خواب هستش... میخواستم بهش بگم چند تا طلسم کاربردی بهم یاد بده... آخه میدونید، امروز پسر عموی عزیزم من رو به وزارتخونه میبره، زشته هیچی بلد نباشم.

آنچنان با عشوه و ناز حرف هایش را به ریموس منتقل کرد که نزدیک بود سیریوس دچار سوتفاهم های بد بشود. اما توانست جلوی خنده اش را گرفته و سرگرم خوردن نانش بشود.

- اوه درسته، دورا این روزا خستست... کل دیشب رو نگهبانی داده ولی حتما وقتی از وزارتخونه برگشتید، بهش میگم.

ریموس چیز دیگری نگفت. حوصله ی به راه انداختن بحثی را هم نداشت که هیچ هدفی پشت آن نیست. فقط میخواست از نان برشته و سوپ کدوحلوایی که سیریوس زحمت آن را کشیده بود بخورد و راهی ماموریتش بشود. در همان وقت، مودی به بی صدا ترین شکل ممکن، پا به آشپزخانه گذاشت و ربکا برای بلند شدن و به آغوش کشیدنش درنگ نکرد. همین هم باعث شد از قصد پایش را به پایه ی صندلی پیچ بدهد و خودش را مانند پر در آغوش آلستور بی اندازد.
- ا...اوه!! معذرت میخوام آلستور! ...
- فکر میکنم امروز هوش و حواست سر جاش نیست ربکا.

آلستور قبل از اینکه اورا ول کند تا پخش زمین بشود، اورا روی صندلی نشاند و خودش هم نشست.
- خیلی خب.

به غذاهای روی میز نگاهی انداخت و بعد هم رو به سیریوس و ریموس کرد.
- امروز میرم وزارتخونه، ربکاهم باهام میاد. پدرش فکر کرده وزارت جای خوبیه. امیدوارم تا آخر امروز پشیمون نشه.

گلویش را صاف کرد و مقداری از سوپ را با قاشق جلوی بینی اش گرفت.

- نیاز نیست مثل سگای وزارتخونه سوپ منو بو کنی آلستور.
- خوشبختانه من سگ نیستم بلک، نه مثل تو.. ولی از دیشبه به شدت بوی دردسر میاد.

با شنیدن این جمله موهای تن ویولا سیخ شد. او شکی در حس ششم آلستور مودی نداشت. درواقع هیچکدام از مرگخوار ها آلستور مودی را مردی که شانس اورا تا الان زنده نگه داشته نمیدانستند. او فقط به راحتی خطر را از میان هزاران اتفاق عادی تشخیص میداد. شاید او خود خطر بود.( شاید او والتر وایت بود؟)

در هرصورت ویولا میدانست با بد کسی در افتاده است. امیدوار بود که تا حالا که اینجا نشسته است مدآی مودی، بویی از شخصیت و چهره ی واقعیش نبرده باشد. میترسید حتی افکارش هم توسط آلستور مودی شنیده شود.
- ا... اِع... پسرعمو فکر نمیکنی بهتره فردا باهات بیام؟ خب به هرحال دوست ندارم اون دردسری که راجبش حرف میزدی... سر راه منم قرار بگیره...

ویولا خنده ی آرام و مصنوعی ای کرد و شروع کرد به خوردن. درحالی که مودی سرش را سمت او چرخانه بود و با همان چشم عجیب و غریب بزرگش اورا وارسی میکرد.
- نه تو همین امروز میای.

دیگر هیچکس حرفی نزد. ویولا در دل بارها بلاتریکس و باقی مرگخوار هارا فحش کش کرد و نیمی از غذایش را دست نخورده باغی گذاشت و همراه با مودی، از پناهگاه، خارج شد.

-----------------------------------------------
عصر که ویولا به همراه مودی به خانه ی شماره ی ۱۲ بازگشت، متوجه شد که تا کنون هیچ دردسری اورا تهدید نکرده است. اما حالا در بد ترین و ضدحال ترین موقعیت عمرش قرار گرفته بود.

او از پله ها بالا رفته بود، خود را به پشت در اتاق تانکس و ریموس رسانده بود و از قصد بدون در زدن در اتاق را باز کرده بود. اما آن دورا به جای بحثو دعوا، درحالی یافته بود که با عشقو علاقه هم را میبوسیدند. که البته نکته ی مثبتی هم وجود داشت. ویولا آن صحنه ی زیبا و رمانتیک را خراب کرده بود و حالا باید با عذرخواهی شروع میکرد و خودش را به میان می انداخت.
- خیلی... خیلی معذرت میخوام!!
- ن...نه نه ربکا جون، کاری داشتی؟ البته ریموس گفت میخواستی بهت طلسم یاد بدم... واقعا بلد نیستی؟

ویولا خودش را درون اتاق جا کرد و تانکس با اشاره ای ریموس را بیرون فرستاد. ریموس پشت سرش در را بست و زمینه را برای کار کردن روی مغز تانکس ایجاد کرد.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1405 13:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- هییی! چشم شهلامون چطوره؟

تانکس در حالی که به قاب در تکیه داده بود و لیوانی شیر گرم را در دستانش می چرخاند خلوت الستور را به هم زد.

الستور آهی کشید و عصایش را زیر پهلو زد تا بلند شود.
- چند نفر از وزارتخونه ی ایالات متحده برای عضویت تو محفل درخواست دادن.
- خوب؟
- یکیشون دختر عمومه. دفعه ی قبلی که اسمشو نبر قدرت گرفته بود مدرسشو عوض کردن که در معرض خطر نباشه.
- خوب؟
- اگر بلایی سرش بیاد عموم سرمو قطع می کنه.

مودی پل بینی اش را با دست آزادش مالید و به سمت محفظه ی سردکن گوشه ی اتاق رفت. بطری ای از آن در آورد و به سمت تانکس گرفت.
- شربت بید مشک و گلاب.

تانکس نگاهی چپ چپ به بطری انداخت و لبش را کج کرد.
- محض رضای مرلین نذار کسی سرتو قطع کنه. همینجوریشم چندان خوش تیپ نیستی!...نمی بینی من خودم شیر دارم؟

الستور در جواب با تمسخر صدایی ما بین غرولند و خس خس در آورد.
- اون شیر فاسد شده. دستشویی اینجا ارث بابات نیست دم به دیقه هر آشغالی رو می خوری اسهال میشی اونجا اتراق می کنی.

چشمان تانکس گشاد شدند. بعد سرش را به سمت لیوانش پایین آورد. بعد دوباره بالا آورد و با تعجب به الستور نگاه کرد. دوباره سرش را پایین برد و محتویات لیوانش را چندبار بو کشید.
- من که به نظرم بوش خوبه.

بعد چند قدم فاصله اش با الستور را پر کرد و لیوان را به سمت صورت الستور گرفت.
- نگا!...خیلیم خوبه.

الستور دستش را دور لیوان گرفت و آن را به صورتش نزدیکتر کرد بعد در یک حرکت ناگهانی لبه اش را به دهانش گرفت و به تعجیل شروع به نوشیدن کرد.

تانکس که هنوز دسته ی لیوان در دستش بود خواست آن را عقب بکشد اما دست الستور مثل آهن لیوان را سر جای خودش نگه داشته بود.

تانکس بیشتر زور زد ولی با فرو رفتن عصای الستور روی انگشت پایش جیغش هوا رفت و در حالی که پای مجروحش را در دست گرفته بود و بالا و پایین می پرید آبا و اجداد مودی را مورد عنایت لفظی قرار داد.
- مرلین لعنتت کنه. به زمین گرم بخوری. سرت قطع شه. بترکی مرتیکه. خو می گفتی شیر می خوای برات میاوردم. جنگلی! وحشی!

الستور در جواب فقط بطری شربت را به سمت تانکس پرت کرد که تانکس موفق شد همانطور که یک پایش در هوا بود آن را بگیرد و از اصابتش به صورتش جلوگیری کند.

- یه نفر همیشه باید تو این خونه شبو هوشیار باشه. امشب تو انجامش می دی. شیر خوابتو سنگین می کنه.

مودی در حالی که با پشت دست قطرات شیر را از چانه اش پاک می کرد گفت و به نگاه دشمنانه ی تانکس پوزخند زد.

تانکس چند باری بلند بلند نفس عمیق کشید ولی بعد که پایش را زمین گذاشت شانه ای بالا انداخت.
- در هر حال امشب الماس دراما کیسه گونی داره.
- یه قسمت کل شبو جواب میده؟
- بعدشم عزت داره.

تانکس در بطری را باز کرده بود و در حالی که یک قلپ بالا می داد به سمت در خروجی اتاق رفت.

قلپ بعدی هنوز بالا نرفته همه را از دهنش ریخت زمین. بطری هم از دستش افتاد. بعد روی زانوانش خم شد و قلپ قبلی را با محتویات شام کف زمین بالا آورد.

- وای!...چه دیسگاتینگ!

توجه مودی و تانکس هر دو به شومینه برگشت. زنی بیست و چند ساله با موهایی که به دقت فر خورده بودند با چهره ای خونسرد از لای شعله ها به آنها خیره شده بود.

الستور خر خر کرد. خرخری که افرادی که خوب می شناختندش به عنوان خنده ی خیر کیف تفسیرش می کردند.
- تانکس! این دختر عموم ربکا مودیه. ربکا! تانکس یکی از بهترین کارآگاهای منه.

تانکس چند لحظه به چشمان سرد و منزجر ربکا خیره ماند بعد چند بار دیگر عق زد و روی زمین تف کرد.

ریموس که صدای ضربه ی بطری بیدارش کرده بود با چوبدستی آماده به اتاق دوید. اول چوبدستی را به سمت شومینه گرفت بعد به سمت الستور و در آخر به سمت تانکس.

لحظه ای با درک وجود نداشتن خطر چهره اش آرام شد. اما این آرامش ماندگاری نداشت و با حس بوی نامطبوعی که با مشام گرگینه ایش ده برابر نامطبوع تر شده بود آستینش را جلوی بینیش گرفت و چند قدم عقب رفت.
- دورا...خوبی؟

تانکس سر تکان داد و آه عمیقی کشید. و به محیط اطراف خیره ماند. از لحظه ی ورود ریموس چهره ی ربکا متمرکزتر شده بود.
- نکنه حامله شده باشم ریموس؟

ریموس که برق شیطنت در چشم های تانکس را دیده بود حتی به حرفش محل هم نگذاشت. لحظه ای محیط را اسکن کرد و با دیدن بطری ای که کنار تانکس افتاده بود اخمهایش را در هم کشید.
- باز خوراکی تاریخ مصرف گذشته خوردی؟

تانکس از کوره در رفت.
- الستور منو مسموم کرد.

الستور بادی به غبغب انداخت.
- خودش چیزی که بهش دادمو سر کشید. جزو آموزش هامه که راحت به دیگرون اعتماد نکنه.

یک طلسم تمیز کننده از پشت سر ریموس روی فرش اتاق اجرا شد و سیریوس بلک با نیشی باز وارد شد.
- پرتره ی مادرم ببینه با فرشش چی کار کرده بودی از نقاشی می پره بیرون.

سیریوس از جلوی بطری ای که بهش پرت شد جا خالی داد و ریموس یک سپر مدافع اجرا کرد که بطری به آن خورد و روی زمین افتاد.

بعد انگشت اتهام ریموس بالا آمد.
- سیریوس! یعنی به من بخوره هیچ مشکلی نیست؟
- اگر ضربه ی نیمفو یه راست می خورد تو سر من چی؟
- الستور منو مسموم کرده بعد شما به فکر فرشید. اگر مریض بشم چی؟
- اگر به جای آب گندیده یه نفر بهت سم می داد و تو بدون چک کردن می خوردیش چی؟

ربکا مودی, یا به قول دیگر ویولا ریچموند بین انگشتان اتهامی که هر کدام از اعضا به سمت همدیگر نشان گرفته بودند چشم چرخاند.

چیزی که واضح بود اعتماد ناگفته ای بود که در پس زمینه ی ناخشنودیشان از همدیگر دیده می شد. اما افرادی که کنار اعضای مورد اعتمادشان مجبور می شوند محتاط باشند نسبت به افراد غریبه چقدر بدبین خواهند بود؟ همین حالا هم پیش زمینه ی نقشه نزدیک شدن به تانکس بر باد به نظر می رسید.
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/4/9 13:59:28
شاد و آروم و امیدوار باش.

به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.

ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1405 22:08
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
در سوی دیگر، اتاق جلسات مرگخواران دوباره به سکوت فرو رفته بود. نه سکوتی از روی بی‌چارگی‌ای که آن‌ها در ابتدای گفت‌وگو تجربه می‌کردند؛ بلکه این بار، آن سکوت سهمگین از تعلل‌شان خبر می‌داد... آن‌ها هنوز نمی‌توانستد با اطمینان به این ایده نگاه کنند. راه دیگری برای موفقیت وجود نداشت؛ اما مرگخواران در اعماق وجودشان قادر به پذیرش این چاره نبودند.

- نظرتون چیه؟

گاتو که شیشه‌های معجونش را از نظر می‌گذارند، این را پرسیده بود. نگاه نافذ او، بر روی بلاتریکس که تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی به حساب می‌آمد، قفل شد. دیگر مرگخواران نیز به انتظار کلماتی که قرار بود از میان لبان بلاتریکس خارج شود، نشسته بودند. کسی قصد نداشت در این تصمیم‌گیری دخالتی داشته باشد...

بلاتریکس دستش را بر میز چوبی می‌کشد. او جنس زبر و خشن میز را زیر انگشتانش احساس می‌کند. سنگینی نگاه دیگران بر رویش، انکار ناپذیر بود. بنابراین او ترجیح می‌دهد که هرچه زودتر چیزی را که آن‌ها برایش صبر می‌کردند، بر زبان آورد.
- من...
- جواب نمی‌ده!

در میان ارتش تاریکی، بلاتریکس همیشه با احترام خطاب می‌شد. در رفتار مرگخواران که او را به خوبی می‌شناختند، ترس از او به وضوح دیده می‌شد. کسی جرئت مخالفت با او را نداشت؛ چه برسد به قطع کردن حرفش!
تلما نیز با دیگران تفاوتی نمی‌کرد. حداقل به اندازه‌ی دیگران، از بلاتریکس و حد و مرز‌هایش وحشت داشت. اما شکی که به پیروزی آن نقشه در وجودش ریشه زده بود، نسبت به نگرانی‌اش از واکنش بلاتریکس، بزرگ‌تر بود. دختر نفس عمیقی می‌کشد. سرش را بالا می‌آورد و به چشمان سیاه بلاتریکس خیره می‌شود.
- امکان نداره این نقشه جواب بده... همونطور که گفتم، تانکس به اندازه‌ای احمق نیست که بازیچه‌ی ویولا بشه!
- تو ایده‌ی دیگه‌ای داری کارآگاه هلمز؟!

ویولا که واضحاً از سخن تلما رنجیده بود، به سرعت به او طعنه‌ای می‌زند. تلما بی‌توجه به او، به حرف‌هایش ادامه می‌دهد.
- حتی اگه خود تانکس فریب بخوره، ممکنه بقیه محفلی‌ها مراقبش باشن.

بلاتریکس که احساس می‌کرد تلما به دنبال بهانه می‌گردد، دستش را به میز می‌کوبد.
- پس تو ترجیح می‌دی یک گوشه بشینی و کاری نکنی؟ نکنه از محفلی‌ها می‌ترسی؟

آکی که در آرامش به گفت‌وگوی دیگران گوش سپرده بود، به گوشه‌ی اتاق خیره می‌شود.
- مسئله ترسیدن نیست... اگه خطا کنیم، اونا بیشتر از الان هوشیار می‌شن.
- درسته! حتی اگه این نقشه قبول باشه، پیدا کردن فرد نزدیک به تانکس و تغییر چهره به اون، ریسک بزرگیه.

دراکو با تکان دادن سر، نظرات تلما و آکی را تائید می‌کند. سپس دستی به موهایش می‌کشد و شانه‌ای بالا می‌اندازد.
- اگه قراره همچین ریسک بزرگی رو بپذیریم، بهتره نتیجه‌ی قطعی داشته باشه. اگه یکی به لوپین تبدیل بشه، راحت‌تر می‌تونه تانکس رو قانع کنه که شوهرش به درد زندگی نمی‌خوره.

نگاه‌ها بین هم رد و بدل شد. اکنون نوبت به تصمیم‌گیری میان دو راه چاره، فرا رسیده بود.
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1405 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران، همزمان اسمی را که در ذهنشان بود، به زبان آوردند. بله، «یک اسم» در ذهنِ همه می چرخید، ولی لزوماً آن اسم، متعلق به یک شخص نبود.

-دلفی!
-ویولا!
-تاتسویا!
-آکی!
-بلاتریکس!

نتیجه این شد که یارانِ وفادارِ لرد سیاه، پس از بیان کردنِ شخصِ موردنظرشان، چشم در چشمِ همدیگر دوختند و چند ثانیه ای زُل زُل به یکدیگر خیره شدند؛ تا اینکه بلاتریکس واکنشی نشان داد. محکم به صندلی اش تکیه داد و از مسخره بازی های بقیه مرگخواران دست کشید:
- شما چرا متوجه نیستین؟! نکنه فکر می کنین داریم بازی می کنیم؟ ارباب این دفعه کاملاً جدی هستن و ما باید دستورشون رو بی عیب و نقص انجام بدیم!

بالاخره مرگخواران چشم از چشمِ همدیگر برداشتند و چشمانِ پاک و معصومشان را به بلاتریکس دوختند. بلاتریکس، کمی نرم تر از قبل ادامه داد:
-حالا بیایید تک تک نظرمون رو، همراه با دلیلِ انتخاب بگیم. به نظرِ من ویولا بهترین گزینه ست.

همه نگاه ها به آن سرِ میز که ویولا نشسته بود، چرخید. دراکو با سر تایید کرد و لبخند شیطنت آمیزی بر لبانش نقش بست؛ رو به ویولا که پشتِ یک مجله مد جادوگری پناه گرفته بود، گفت:
-خب ویولا... قبول کن بین همه‌ی ما، فقط تو می‌تونی سه دقیقه با آدم حرف بزنی، بدون اینکه تهدیدش کنی.

بلاتریکس که خوشحال بود از نظرش استقبال شده، با اشتیاق نکاتِ مثبتِ ویولا برای این ماموریت را ادامه داد:
-ویولا ظاهر آرومی داره، لهجه اش هم کاملاً با محیط‌های وزارتخونه جور درمیاد. تانکس هم قبل از پیوستن کامل به محفل، مدت زیادی اونجا بوده. نزدیک شدن بهش برای ویولا از همه طبیعی‌تره.

تلما سرفه ای کرد و گفت:
-شما یه نکته رو فراموش کردین. تانکس احمق نیست.

سکوت کوتاهی برقرار شد. تلما ادامه داد:
-اگه یه غریبه یهو پیداش بشه و بخواد باهاش دوست شه، اولین چیزی که به ذهنش میرسه اینه که یه جای کار می‌لنگه. مخصوصاً توی این شرایط.

تاتسویا و ویولا آرام سر تکان دادند و زیرِ لب، حرفِ تلما را تایید کردند. اما طولی نکشید که برای این مشکل هم راهی پیدا شد. گاتو دوباره آینه‌اش را بالا آورد و گفت:
-پس کاری می کنیم ویولا غریبه نباشه.

ویولا از پشتِ مجله اش بیرون آمد تا اعتراض کند، ولی دیر عمل کرد؛ چون زود تر از او، آگاتا چند تا شیشه رنگارنگ روی میز گذاشت و نقشه گاتو را تکمیل کرد:
-این قسمت با منه. معجون تغییر چهره، رنگ موی موقت، جوهر تغییر دست‌خط، مدارک جعلی... اگه سه ساعت وقت داشته باشم، کاری می کنم که حتی خودمون هم باور می کنیم ویولا، دیگه ویولا نیست!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قرارگاهِ محفل ققنوس:

در همان شب، چندین کیلومتر آن طرف تر از عمارت ریدل، مقرِ محفل ققنوس برخلاف تصور مرگخواران غرق در آرامش بود و خانه گریمولد بیشتر از همیشه ساکت بود. اما هنوز، چراغِ اتاقی در طبقه دوم روشن بود.
الستور مودی، با چشمِ جادویی اش، برای بارِ ششم پرونده ای را ورق می زد که تنها چند ساعت قبل، از وزارتِ سحر و جادو به دستش رسیده بود. کاغذ های پرونده، بوی رطوبتِ آرشیو های قدیمی را می دادند و گوشه بعضی ها آنقدر فرسوده شده بود که با کوچکترین لمس، گرد و غبار از آن بلند می شد.
الستور، معمولاً با یک بار خواندنِ پرونده ها دست به کار می شد و به آن رسیدگی می کرد؛ به ندرت چیزی را دوبار می‌خواند. اما این پرونده را پنج بار خوانده بود.
بار ششم، فقط به یک جمله خیره ماند:
نقل قول:
...تنها نمونه تایید شده نفوذِ هوادارانِ اربابِ تاریکی(به اصطلاح مرگخواران) به سازمان های ضدِ جنبشِ تاریکی، با ایجادِ اعتماد و برقراری پیوندِ عاطفی صورت گرفته است...

مودی آهسته پرونده را بست و به جلدش نگاه کرد. این گزارش متعلق به بیش از بیست سال قبل بود؛ دورانِ جنگ اول. از آن دست پرونده هایی بود که وزارت آن را «بی‌اهمیت» تشخیص داده و برای همیشه بایگانی کرده بود.
اما حالا، درست بعد از شکست‌های اخیر ولدمورت، دوباره روی میز او ظاهر شده بود...
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1405 17:44
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
بلاتریکس سری تکان و گفت:
- نقشه سختیه... ولی اگر... آخ!

بلاتریکس با اخم حرفش را قطع کرد و دستش را از زیر میز بیرون کشید. اسکار با لبخندی دندان‌نما که دندان‌های مثلثی‌اش را به خوبی نشان می‌داد، انگشت کوچک بلاتریکس را گاز گرفته بود و مانند قلاب ماهیگیری از دستش آویزان بود. بلاتریکس با حالت چندش آهی کشید و دستش را تکان داد، اما اسکار انگشتش را رها نکرد و در همان حالت ماند.

- ول کن دیگه! اسکار پدر سگ!

آنابل به سرعت گفت:
- نچ نچ... پدر سگ نیست... پدر کوسه است... اسکار خیلی کوسه بااصالتیه. نسل در نسل فقط کوسه بودن. در واقع یکی از پدر بزرگهاش قبل از مادربزرگ اسکار با یه گربه ماهی بوده ولی بعد گربه ماهی رو میخوره و با مادربزرگ اسکار اشنا میشه. خود مادربزرگ اسکار هم از اون کوسه سفیدهای نایاب بود که خیلی‌ها دنبال شکارش بودن و...

بلاتریکس چشم‌هایش را چرخاند و گفت:
- حالا هر چی... میگی ول کنه یا امشب کوسه پلو داشته باشیم؟

آگاتا که وضعیت را بغرنج دید به آرامی به اسکار نزدیک شد و با نوازش سرش او را از دست بلاتریکس جدا کرد.
- آفرین کوسه خوبم... شل کن... کوسه‌های خوب انگشت گاز نمیگیرن که... الان دهنت بلاتریکسی شده... بیا یه چایی نبات بهت بدم تا دلت درد نگرفته...
بعد اسکار را که داشت لبخند می‌زد بغل کرد و از اتاق خارج شد.

بلاتریکس چشمانش را با عصبانیت بست و نفس عمیقی کشید.
- داشتم می‌گفتم... به نظرم این نقشه زیادی سخته. چرا یه کار راحت‌تر نکنیم؟

دراکو پرسید:
- کار راحت چیه خاله جان؟

بلاتریکس ابرویی بالا انداخت وگفت:
- اگه با من شب‌ها شبکه "الماس دراما" نگاه میکردین الان می فهمیدین!... کافیه یکی مون یه جوری خودشو به تانکس نزدیک کنه و باهاش دوست شه. بعد وقتی اعتمادشو جلب کرد شروع کنه از لوپین بد گفتن، اونقدری که تانکس باور کنه. بعد وقتی لوپین بره پیش تانکس قراره حسابی جا بخوره. تانکس به خاطر حرف‌هایی که نزده عصبانیه و چی میشه؟... بوم! لوپین عصبانی میشه! باهم دعوا میکنن و لوپین قهر میکنه... اهم... اون وقت لوپین میره با دوست تانکس ازدواج میکنه...

دارکو چشمانش را ریز کرد و گفت:
- اخر دستان که خیلی ترکی بود ولی کلش بد هم نیست... کار خاصی هم نمیخواد بکنیم... کافیه یکم حرف بزنیم و کاری کنیم دروغهامونو باور کنه...

اسکار که از چایی نبات خوردن برگشته بود و چشمانش از شدت شکر خالص خمار شده بود، سکسکه‌ای کرد و گفت:
- چرا کار خاصی نمیخواد؟... الان بین ما کی اینقدر مهربونه که بره با تانکس دوست بشه و اعتمادشو جلب کنه؟
چند ثانیه سکوت شد و یک اسم بود که در ذهن همه می‌درخشید.
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1405 19:55
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خلاصه:
بعد از ماموریت مبارزه با محفل ققنوس، ارتش تاریکی شکست میخوره. حالا بعد از شکست های پیاپی لرد تاریکی با اکراه قبول میکنه که عامل شکست چیزی بوده که سالها از قبول کردنش سر باز میزده، یعنی نیرو و قدرت جادویی عشق. حالا توی جلسه ای به مرگخوارا دستور میده که این عشق رو از توی محفلی ها از بین ببرن. بعد از جلسه مرگخوارا توی سکوت طولانی فرو می‌رن و بعد از دقایقی آکی و تتسویا ایده ای به ذهنشون میرسه. اونها باید زوج عاشقی رو پیدا کنن و نابود کنن، اون هم نه با کشتن، بلکه عشق رو ازشون بگیرن. حال نام اهداف بعدی مشخص شد؛ نیمفادورا تانکس و ریموس لوپین.


- اونقدر اون دختر خاله ی احمقم از اون مردک گرگ نما خوشش میاد که بزور ازش جدا می‌شه، چجوری می‌خوایم از هم جداشون کنیم؟
- شات آپ دراکو. چرا فقط اصل ماجرا رو نمی‌گیری؟

ویولا از یقه‌ی دراکو گرفت و او را به طرف خودش کشید‌، کروات کجش را صاف کرد و با چشمان تنگ شده اش او را نگاه کرد. دراکو دستش را پس زد چانه اش را با غرور بالا گرفت. بلاتریکس ابرویی بالا انداخت و چشم غره ای به ویولا رفت.
- بهتره دفعه ی دومی درکار نباشه خانوم ریچموند وگرنه دستی برات نمی‌مونه که بخوای به خواهر زاده‌ی عزیزم بزنی.

ویولا سرمایی عجیب وجودش را گرفت، می‌دانست بلاتریکس هرگز شوخی نمی‌کرد. حداقل نه با این لحن!

-الان با این بحث ها فقط وقت خودمون رو تلف می‌کنیم. با این وضع ناهماهنگی ما تعجبی نداره که چرا هر دفعه از اون محفلی های بی عرضه داریم شکست میخوریم. اونا اون طرف جونشون رو برای هم میدن، این طرف ما داریم هم دیگه رو تیکه پاره می‌کنیم.

مرگخواران در سکوت نگاهی به یکدیگر انداختند. می‌دانستند حق با تلما بود. آکی گلویی صاف کرد و حرف های تاتسویا را ادامه داد.
- برای این ماموریت چیزی بیشتر از تیزی کاتانا و قدرتمندی طلسم هامون نیاز داریم، باید یه نقشه ی حساب شده برای عملی کردن این ماموریت بکشیم.
- گاتو دو دقیقه اون آینه‌ی خراب شده رو بذار کنار بگو ببینم نظر تو چیه؟

گاتو سبیل هایش را با تفکر در آیینه صاف کرد.
- هوووم...اگر از هم جدا نمیشن چرا جداشون نکنیم؟ آنابل رو با معجون آگاتا تغییر بدیم تو حالت انسانی ببریمش اونجا، بعد با آواز سایرن های اون وقتی ریموس بیرون میاد، ریموس رو بکشیم سمت خودمون و بعد طلسمش کنیم.

مرگخواران که توقع چنین ایده ای را از او نداشتند لحظه ای جا خوردند با اینحال چیزی به روی خود نیاوردند.
- فقط ریموس رو؟ پس نیمفادورا چی؟

تلما سری به نشانه تایید تکان داد.
- گمونم من منظورش رو متوجه شدم. میخواد از ریموس که مورد اعتماد محفله ولی در عین حال به خاطر ذات گرگ بودنش هنوز کمی بهش مشکوکن استفاده کنه. با طلسم کردن و کنترل کردنش میتونیم بذر نفرت و تردید رو بینشون پخش کنیم و عشق رو که انقدر بهش ایمان دارن با دست خودشون نابود کنیم.

ولی آیا در عمل هم این نقشه قابل اجرا بود؟ فکری یکسان که ذهنشان می‌پیچید.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1405 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سامورایی‌ها می‌آموختند گامِ نخست را بردارند؛ اما هرگز به پشت سر نگاه نکردن، درسی بود که در خانه‌ی ریدل تعلیم می‌دادند.

نگاهِ تاتسویا به آکی افتاد. تنها به اندازه‌ی برخوردِ دو تیغه شمشیر؛ اما همان کافی بود. سامورایی‌ها برای فهمیدنِ یکدیگر به واژه‌های زیادی نیاز نداشتند. از برقِ کوتاهی که در نگاهِ آکی گذشت، تاتسویا فهمید آکی به همان نقشه‌ای رسیده که لحظاتی پیش در ذهن خودش شکل گرفته بود.

- هر از گاهی از میونِ سایه‌ها دیده میشن... تلاش می‌کنن مخفی نگهش دارن اما هیچ‌چیز در سایه‌ها از چشمِ ما پنهون نیست.

اتاق در تبِ انتظاری خاموش می‌سوخت؛ اما زیر پوست آن، هیجانی تاریک موج می‌زد. اشتیاق برای دانستن نام‌ها. بلاتریکس به ظاهر بی‌اعتنا به سامورایی‌ها، ناخن‌هایش را روی کنده‌کاری‌های چوبدستی‌اش می‌کشید. انگشتان ویولا به نرمی با موهایش بازی می‌کرد و چشمانِ دلفی بی‌آنکه لحظه‌ای بلغزند، بر چهره‌ی لرد ولدمورت ثابت مانده بودند.

- فکر می‌کنم همه به اندازه‌ی کافی منتظر مانده‌اند. کدام دوستانِ جیمز و لیلی قرار است به آن‌ها بپیوندند؟

صدای لرد سیاه، جرقه‌ای بود که همه انتظارش را می‌کشیدند.

- نیمفادورا تانکس و ریموس لوپین.
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 21:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به طور کلی حرف دلفی درست بود. ولی آیا بی گدار به آب زدن راه درستی است؟ اگر اقدام اشتباهی کنند اعضای محفل ققنوس از نیت آن‌ها باخبر شده و خواهند کوشید تا با آن مقابله کنند. همه می‌دانستند که لرد ولدمورت یک شکست دیگر را تاب نمی‌آورد. معلوم نبود که اگر دوباره شکست بخورند چه سرنوشتی برایشان رقم بخورد. خشم لرد ولدمورت چیزی نبود که کسی بخواهد با آن روبه‌رو شود. لرد ولدمورتی که هیچ چیز، غیر از خودش و هدفی که در سر داشت، برایش مهم نبود، می‌توانست به راحتی با مردن چند مرگخوار کنار بیاید.

- درست می‌گی دلفی ولی این یک نقشه نیست. ما نیاز داریم که دقیقا بدونیم باید از کجا شروع کنیم. شروعی که اگر اشتباه بود، چیزی رو لو نده. باید محتاط باشیم.

مرگخواران محتاط بودن را نیاموخته بودند. در این جبهه فرهنگ صبوری رونق چندانی نداشت. تا حالا با مسئله‌ای روبه‌رو نشده بودند که نیازمندی اصلی آن شکیبایی باشد.

حکومت سکوت باری دیگر در اتاق قدرت گرفت. هر مرگخوار به سمتی خیره شده بود و سعی می‌کرد ذهنش را به ایده‌ای متصل کند تا شاید بتواند آن‌ها را از آن وضعیت خارج کند. آکی و تاتسویا، دو سامورایی جبهه‌ی تاریکی، دور میز، روبه‌روی یکدیگر نشسته بودند. مانند دیگران مشغول فکر کردن بودند که چشم‌هایشان برای لحظه‌ای یکدیگر را ملاقات کردند. با همین نگاه گویی ذهن‌شان به یکدیگر متصل شد و همزمان لبخند زدند. هر دو می‌دانستند که قرار است چه بگویند.
- زوج عاشق!

از جا بلند شدند و به سر میز رفتند. قدم‌هایشان مصمم بود زیرا می‌دانستند قدم اولی که قرار است ارائه دهند، جواب می‌دهد. آکی کمی عقب‌تر از تاتسویا ایستاد تا در عین نشان دادن حمایتش، فضا را برای سخنرانی او باز بگذارد.
- هممون درک درستی از عشق نداریم. و تموم آدمای این اتاق این رو می‌دونن که برای تحقق خواسته‌ی ارباب نیاز به این دانش داریم. بهترین و کم خطرترین راه برای بدست آوردن این دانش، پرسیدن از افرادی‌ست که درگیر اون هستن. من و آکی می‌ریم و یک زوج رو پیدا می‌کنیم و به خونه میاریم. آگاتا و معجون‌هاش و بلاتریکس و روش شکنجه‌اش به راحتی می‌تونن این حس و دانش رو از اون‌ها بیرون بکشن. نظرتون چیه؟

در چشم‌های مرگخواران می‌شد برق رضایت را دید. بنظر می‌رسید که مرگخواران آماده برداشتن قدم اول خود هستند.
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1405 14:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دقایقی می‌شد که لرد اتاق جلسات را ترک کرده بود و مرگخواران را با معمای بزرگی در سر تنها گذاشته بود. او دستور را داده بود و این نوبت مرگخواران بود تا به دنبال یافتن راهی برای تحقق بخشیدن به آن باشند. معمولا جلسات این‌گونه پایان میافت که زمزمه‌هایی بین مرگخواران شکل می‌گرفت و گروه گروه آن‌جا را برای انجام ماموریتشان در حالی که سرگرم گفتگو در مورد آن بودند ترک می‌کردند.

اما این‌بار متفاوت بود و سکوت تنها هم‌صحبت مرگخواران بود. از لحظه‌ی ترک اتاق، سکوت سنگینی در اتاق برقرار شده بود که تنها برهم‌زننده‌ی آن صدای نفس کشیدن‌های مرگخواران بود. هزارتوی ذهن اکثر مرگخواران تنها به دنبال آن بود که چطور این سلاح ندیدنیِ محفل ققنوس، یعنی عشق را برای همیشه از آن‌ها بگیرند. برخی دیگر اما اصلا باور نداشتند که این بتواند عاملی برای شکست آن‌ها باشد...

بخش بدتر آن این بود که مرگخواران درک عمیقی از عشق نداشتند. وقتی هویت واقعی آن‌چه با آن طرف هستی را به خوبی نشناسی، پس چطور ممکن است بتوانی راهی برای نابودی آن بیابی؟

با این حال عشق کلمه‌ای نبود که با تعاریف آن بیگانه باشند. عشق احساسی است که از قلب نشات می‌گیرد و شجاعت انجام هر کاری برای کسانی که دوستشان داری را به تو می‌دهد. در دنیای جادویی اما عشق حتی فراتر از آن می‌رود و تبدیل به نیرویی جادویی اما نامرئی می‌شود که جان کودکی یک ساله را نجات می‌دهد تا او را به پسری که زنده ماند بدل کند.

شاید در ظاهر کلیشه به نظر می‌رسید، اما وقتی توجیه دیگری پیدا نمی‌کنند، با خود فکر می‌کنند شاید واقعا لرد به خوبی دریافته است علل شکست‌های پیاپی آن‌ها چه بوده است و حال آن‌ها مامور نابودی آن بودند. ریشه‌کن کردن عشق از تک‌تک اعضای محفل ققنوس. اما این چطور ممکن بود؟

بالاخره سکوت با جمله‌ای شکسته می‌شود، جمله‌ای که سرآغاز بارش فکری برای یافتن راهکاری برای نابودی عشق از وجود مرگخواران می‌توانست باشد.
- این‌بار ماموریت ما فیزیکی نیست. روانیه! باید روانشون رو از عشق پاک کنیم. شاید با ناامید کردنشون از همدیگه بتونیم این کارو بکنیم؟ مثلا بینشون تفرقه بندازیم تا به هم مشکوک بشن؟

مرگخواران با شنیدن این حرف با تردید نگاهی به یکدیگر می‌اندازند. آیا این می‌توانست کلید پر کشیدن عشق از وجود اعضای محفل ققنوس باشد یا تنها تصوری بود ساده‌انگارانه؟
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 09:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


جو حاکم بر خانه‌ی ریدل، از روزهای قبل سنگین‌تر شده بود.
راهروهای تاریک گویی کشیده تر شده و دراز تر به نظر می‌رسیدند. دیوارهای تیره سرد تر از پیش بودند. مدتی می‌شد که دیگر خبری از خنده‌های سر میز شام بر سر شکارها و شنکجه‌های لیسا، نبود. گلدان‌های رز سیاه که در جای‌جای عمارت چیده شده بودند، تشنه مانده و هر روز پژمرده‌تر می‌شدند. مدتی می‌شد که در عمارت جز صدای بال مگس‌ها و گام‌های نامطمئن و لرزانی که در راهروها رفت‌ و آمد می‌کردند، صدای دیگری شنیده نمی‌شد.

- ارباب!

ردای تیره‌ی لرد سیاه پشت سرش روی زمین کشیده می‌شد. او آهسته و با وقار حرکت می‌کرد؛ اما توجهی به بلاتریکسی که با گام های کوچک و سریع او را دنبال می‌کرد، نیز نمی‌کرد.

- ارباب یه لحظه بهم گوش کنین...

لرد سیاه از حرکت ایستاد. ذرات هوا در کنار او نیز از حرکت ایستادند و برای لحظه‌ای، زمان در عمارت به حالت سکون درآمد‌. لرد سیاه به سمت صدای شکسته‌ی بلاتریکس برگشت‌. چهره‌اش تغییری نکرد‌. همچنان آرام بود. آزردگی ناشی از شکست اخیرشان در برج لندن، در برابر محفل ققنوس را بازتاب نمی‌داد. در واقع چهره‌ی لرد، هیچ‌گاه چیزی را بازتاب نمی‌داد.

بلاتریکس چیزی نگفت. اگر هم می‌گفت، گوش لرد سیاه به او نبود. ذهنش در حال محاسبه بود. دلیل شکست‌شان از محفل ققنوس به راستی چه بود؟

محفل ققنوس... آن دایره‌ی به‌ درد نخور و ضعیف با آن اعضای غریبش. به آنها رحم نکرده بود. شمار اعضای محفل ققنوس را که کشته و یا تا حد مرگ شکنجه کرده بود، از دستش در رفته بود. حتی زمانی که یکی از وفادارترین یارانش به او التماس کرده بود از جان آنها بگذرد، این کار را نکرده بود. پس چرا هیچوقت تمام نمی‌شدند؟ چرا هنوز ایستاده بودند؟ چرا هنوز مانند زخمی قدیمی و چرک‌کرده، گهگاهی سر باز می‌کردند و مایه‌ی زحمتش می‌شدند؟

- اتاق جلسات، لسترنج. ما نیز دقایقی دیگر آنجا خواهیم بود و می‌خواهیم تک‌تکِ مرگخواران را، چه زنده و چه مرده، آنجا نشسته بر سر میز ببینیم.

صدای برهم کوبیده شدن در، آخرین صدايی بود که به گوش رسید.

دقایقی بعد، بزرگترین اتاق عمارت

سکوت، خفقان آور بود. مانند ماری بینشان می‌خزید، دور گردنشان می‌پیچید، نفسشان را در سینه می‌برید و کمرشان را یخ می‌کرد.

تک‌تک مرگخواران بر سر میز نشسته بودند و تک‌تکشان، رنگ به رخ نداشتند. کراوات دراکو کج بسته شده، و موهای ویولا شبیه جنگل روی سر کجول شده بود. تلما آرام روباهش را نوازش می‌کرد؛ اما نگاهش به او نبود. چشمانش به جایی نامعلوم خیره بودند.

لرد سیاه بر سر میز نبود. کنار شومینه ایستاده بود و به آتش زمردین چشم دوخته بود.

"ما چیزی داریم که تو هیچوقت نمی‌تونی داشته باشیش! چیزی که هیچوقت نمی‌تونی بفهمیش!" صدا مانند زنگوله‌ای مزاحم در ژرفای ذهنش طنین می‌انداخت. جوانکی خام، خانه‌ای کوچک، نوزادی که باعث دردسرش شده بود.

مزخرف بود. هیچ "چیزی" وجود نداشت‌. دلیل شکست لرد سیاه فقط یک چیز بود؛ تعلل کرده بود. در غیر آن صورت، قطعا همه‌چیز گونه‌ای دیگر ورق می‌خورد.
- مرگخواران.

صدایش بلند نبود، نیاز نبود اینگونه باشد. پیروانش مانند عروسک‌هایی کوکی و از پیش تنظیم شده، به او چشم دوختند. چهره‌هایشان ناگهان عاری از هرگونه احساس شده بود. تهی بودند، مانند کاغذی سفید، آماده برای دریافت دستور.

- مرگخوارانی را که مسبب شکست‌مان در نبرد برج می‌دانستیم، به مجازاتی که سزاوارشان بود، محکوم کردیم. اما باید بدانید این کافی نیست! باید مطمئن شویم که این اتفاق، هرگز تکرار نشود.

مشکل باید ریشه کن می‌شد. یک بار برای همیشه، محفل قفنوس باید فرو می‌ریخت.

اعضای محفل همه جوان بودند. همه احمق بودند. فکر می‌کردند می‌توانند دنیا را در کلمات زیبا و بی‌معنی خلاصه کنند؛ اما اکنون عده‌‌ی کثیری از آنها، خودشان و آرمان‌هایشان، تبدیل به سنگی مرمرین و تلی از خاک، شده بودند.

لرد سیاه بچه نبود. او می‌دانست دنیای واقعی، افسانه‌ی پریان نیست که در آن، نیروی عشق ناجی همه شود‌. پس چرا؟ چرا طلسم کمانه کرده بود؟ چرا جادوگران و ساحرگانی که شخصا تعلیم داده بود، پیاپی شکست می‌خوردند؟

اگر فقط احتمالی کوچک وجود داشت که می‌توانست محفل را در هم خرد کند چه؟ اگر کوچکترین شانسی بود که آن رویای واهی را برای همیشه از دنیای جادوگران پاک کند، آن کار را می‌کرد. دنیایی می‌ساخت بر پایه‌ی شایستگی، اصالت و قدرت. دنیایی که در آن برگی بی اجازه و اطلاع او، از شاخه نمی‌افتاد. دنیایی که در آن همه چیز کنترل شده بود، همه چیز قابل پیش‌بینی بود. هر چیز غیر ضروری‌ای حذف می‌شد. هر احساسی فراموش می‌شد.

دنیایی بی‌عیب و نقص.

لرد سیاه آن کار را می‌کرد. او برنامه داشت حذف موارد غیر ضروری را از همان لحظه آغاز کند.
- آخرین زنجیره‌های ثبات محفل را در هم بشکنید. تنهاترین و ضعیف‌ترین مانع را از سر راهمان برای همیشه بردارید. تنها در آن صورت، خادمان لایقی برای تاریکی هستید.

لرد سیاه، اکنون در بالاترین صندلی میز نشسته بود.
- آنان سرشار از عیب‌اند، سرشار از لکه‌های کوچک و بزرگ. آنان بی‌نظمی هایِ مخربی‌اند که دنیای پیش روی‌مان را تهدید می‌کنند، رستگاری ما را به خطر می‌اندازند.

کسی چیزی نگفت. کسی سوالی نکرد. سکوت مانند خمیری، کِش آمد و مانند برفی سنگین و سرد، بر سرشان ریخت. اتاق مانند مردابی راکد بود که ممکن بود هر لحظه، جانوری وحشتناک از آن سر بر آورد.

- مرگخواران! "عشق" را از آنها بگیرید. هرکجا که هست، هرگونه که هست، آن را از بین ببرید و مطمئن شوید کوچکترین اثری از آن باقی نمانده است. آن لحظه است که تاریکی چیره و برای همیشه جادوان خواهد شد.
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying