هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱:۰۴ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۸:۳۲:۱۸
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 363
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه و مرگخوارا برای ورزش کردن به سالن ورزشی می رن که دامبلدور و محفلی ها هم اون جا هستن.
لرد زیر یه وزنه گیر می کنه و مرگخوارا باید بدون این که محفلی ها متوجه ماجرا بشن نجاتش بدن.
آملیا و ماتیلدا کنجکاو شدن و در حال نزدیک شدن به لرد و مرگخوارا هستن.
....................

ارباب شخصی بودن بس بزرگ و نباید با دیده شدن توسط محفلی‌ها توی اون شرایط، این قضیه خدشه دار می‌شد!
این هدفی بود که رودولف برای دور کردن ماتیلدا و آملیا از ارباب داشت... یا شایدم ما اینطور فک می‌کنیم!

- به به! ساحره های با کمالات! کجا با این عجله؟

آملیا به بخت بدش لعنت فرستاد و بر آن شد که تواند دور کند رودولف را!

- هی یارو نویسنده هه!
- جانم؟!
- مرلینی من اینطور فک میکنم با خودم؟ آخه با این لحن؟
- عه نمیکنی؟ خب باشه!

آملیا با فحشی بر لب به سمت رودولف برگشت.
- بله؟

رودولف با خودش فکر می‌کرد که با چه حقه ای میتونه اون دو نفر رو از محل سانحه دور کنه، ولی همیشه به روش سنتی خودش بر می‌گشت!
- در خدمت باشیم!

آملیا و ماتیلدا هم که هیچ‌موقع از عشق ورزیدن کوتاه نمیومدن با رودولف به سمت کلبه ای که توش یه زرافه داره که بادام می‌شکونه حرکت کردن، بالاخره آموزش های محفل بود و...!

حالا موقعش بود که لرد رو از اون وضعیت نجات بدن!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱:۱۹:۵۹
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱:۲۷:۰۲
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱:۴۸:۴۴

You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۳۹:۳۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 251
آفلاین
کریس درحالی که با نهایت توانش سعی میکرد وزنه را جا به جا کند، ناگهان از بالای سر مرگخواران رو به رویش، دو عدد محفلی را دید که از شدت کنجکاوی برای سر در آوردن از موضوع، قدم هایشان دست کمی از دویدن نداشت.

کریس که موفق شده بود وزنه را چند سانتی متری بلند کند، با دیدن آن ها هول شد و وزنه را ول کرد و سپس با شنیدن آخ لرد و صدای عصبانی اش به خود آمد:
- ما تو را نصف میکنیم کریس؛ حتی قبل از فنر و بانز! اصلا حالا که فکر میکنیم می بینیم باید تو را به سه قسمت نامساوی تقسیم نماییم!

کریس درحالی که سعی میکرد ترس ناشی از تهدیدات لرد را فرو بنشاند، گفت:
- خیلی ببخشید ارباب، ولی فکر کنم دامبلدور دوتا از نوچه هاشو فرستاده تا ببینن اینجا چه خبره، ظاهرا با توضیح این که شما دارین گرم میکنین کاملا قانع نشده!

لرد که در اثر فشار وزنه و عصبانیت، صورتش به رنگ سرخ در امده بود، گفت:
- چی؟ پس برای چه اینجا ایستاده اید؟ رابستن، زود برو و آنها را دست به سر کن. فنریر، تو هم برو. اگر به راحتی گول نخوردند، تا پای جانتان و تا دم مرگ بجنگید، حواستان باشد که آبرو و حیثیت من بسیار مهم تر و باارزش تر از جان شماست!

رابستن و فنریر از حلقه ی مرگخواران جدا شدند و به سمت آملیا و ماتیلدا به راه افتادند. در نیمه ی راه ایستادند تا آن دو محفلی به آنها برسند. پس از گذشت شش دقیقه که از نظر رابستن خیلی طولانی تر از گذشت شش دقیقه در سیاره ی خود بود، ماتیلدا و آملیا به انها رسیدند.

ماتیلدا با سرزندگی و خوشحالی ای ساختگی و مصنوعی گفت:
- سلام بچه ها! حالتون چطوره؟ داشتیم از اینجا رد میشدیم که یه دفعه شمارو دیدیم که اونجا دور هم حلقه زدین. ورزش جدیدیه که ما بلد نیستیم؟ خب به ما هم یاد بدین باهم بازی کنیم!

سپس بشکنی زد و گویی فکر جدیدی به ذهنش رسیده بود، با عجله گفت:
- نکنه دارن نذری میدن و ما خبر نداریم؟ پس چرا به ما نگفتین؟ ای وای آملیا قابلمه دم دست نداری؟

آملیا پس از نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به ماتیلدا، رو به مرگخواران گفت:
- یا شایدم اربابتون درحال له شدنه؟ یعنی واقعا لرد ولدمورت مقتدر زیر یه وزنه داره صاف میشه؟

ماتیلدا چنان با تعجب به آملیا زل زده بود که انگار اولین بار بود که او را می دید. فنریر و رابستن که آشکارا متعجب شده بودند، هر یک برای نقض حرف آملیا حرفی زدند و در تلاش برای حمایت از اربابشان، حاضر به قطع کردن حرف خود نبودند؛ درنتیجه حرف هایشان در هم می آمیخت و نامفهوم به گوش می رسید.

آملیا با استفاده از این سر و صدا، بسیار آرام رو به ماتیلدا گفت:
- نمیدونم چرا، ولی اینجا ستاره ها بهتر آنتن میدن! همین الان بهم گفتن که ولدمورت زیر یه وزنه گیر کرده.

رابستن و فنریر که هر یک تلاش می کردند تا حرف خود را به گوش آملیا برسانند، حالا دیگر تقریبا فریاد می زدند. کار به درگیری کشیده شد؛ دو مرگخوار برای به گوش رساندن حرفشان، شروع به دعوا و زد و خورد کرده بودند.

ظاهرا توصیه ی لرد را برای تا پای جان جنگیدن اشتباه متوجه شده، و حالا با یکدیگر می جنگیدند. ماتیلدا که تا با چشمان خودش نمی دید که ولدمورت زیر وزنه گیر کرده، باورش نمیشد، دست آملیا را کشید و بی توجه به دو مرگخوار که حالا سر و صورتشان خونی شده بود، به طرف حلقه ی مرگخواران به راه افتاد.

حلقه ی مرگخواران

کریس که همچنان برای جا به جایی وزنه تلاش میکرد، سرش را بالا آورد تا استراحتی بکند. در همین حال، آملیا و ماتیلدا را دید که هر لحظه به آنان نزدیک تر می شدند. با وحشت رو به لرد گفت:
- ارباب، مثل این که رابستن و فنریر نتونستن اونا رو دست به سر کنن. دیگه چیزی نمونده که بهمون برسن، باید یه فکر دیگه بکنیم.

سپس درحالی که چشمانش را ریز کرده بود تا بهتر ببیند، گفت:
- انگار رابستن و فنریر دارن باهم دعوا می کنن؛ آره! دارم می بینمشون که به جون همدیگه افتادن و همو می زنن. ولی آخه برای چی؟

ولدمورت که اصلا علت دعوا برایش مهم نبود و تنها خود دعوا که باعث شده بود آن دو محفلی بتوانند به طرف آنها بیایند، برایش اهمیت داشت، با صدای بلندی که به گوش فنریر و رابستن می رسید، فریاد زد:
- فنریر! رابستن! کار شما از نصف کردن هم گذشته، تکه پاره تان میکنم!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
ماتیلدا در حالی که طناب میزد، به مرگخوار ها نگاه می کرد و واقعا متوجه نمیشد که آنها دارند چیکار می کنند و یا چرا مرگخوار ها دور لرد جمع شده بودند. کنجکاویش گل کرد و دست از طناب زدن برداشت و به سمت آملیا رفت.

آملیا که داشت تلسکوپش را _که چند وزنه ی نه چندان سنگین به آن وصل بود_ بلند می کرد، متوجه ماتیلدا شد و با سختی تلسکوپ را پایین گذاشت.
- ستاره ها میگن مشکلی پیش اومده!

ماتیلدا با دست به مرگخوار ها اشاره کرد و گفت:
- اونا دارن چیکار می کنن؟
- پروف میگه که لرد داره گرم می کنه اما ستاره ها یه چیز دیگه میگن!
- چی میگن؟
- یه چیزی میگن ولی من نمی شنوم. فاصلمون زیادی دوره! ولی اگه شاید خودمون فضولی کنیم، ستاره ها نزدیک تر میشن.
- باشه. بریم!

همان موقع، مرگخوار ها در آنطرف سالن

- یاران... ما را نجات دهید. له شدیم!

همه ی مرگخوار ها خیلی هول شده بودند و نمی دانستند چیکار کنند و در همین لحظه که لحظه ی بسیار مهمی برای آنها بود، دو عدد محفلی فضول به سمت آنها آمدند.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱ چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۵۱:۱۲
از اتاق گویندگی.
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 326
آفلاین
تصویر کوچک شده


لرد اینجوری زیر دمبل لِه شده بود و جیغ می‌کشید و مرگخوارا هم خیلی دستپاچه و نگران، داشتن هم‌فکری می‌کردن که چجوری نجاتش بدن.

این وسط، رابستن که توی حلقه‌ی مشورت مرگخوارا نبود، اصلاً نمی‌دونست قضیه چیه و چرا مرگخوارا دارن در مورد چیز مسخره‌ای مثل «بلند کردن یه شیء» فسفر می‌سوزونن.
آخه رابستن توی سیاره‌ی اورانوس، معمولاً واسه به‌حرکت در آوردن اجسام کار خیلی خاصی نمی‌کرد و موقع اسباب‌کشی هم کلّ عمارتِ چند هکتاریش رو صرفاً فوت می‌کرد و کیلومترها پرتش می‌کرد اونورتر.

پس حلقه‌ی مشورت مرگخوارا رو کنار زد، روی وزنه‌ی شونصد کیلویی خم شد و در برابرش، یه مقدار فوت کرد.

شاید تعجب کنین، ولی اتفاق خاصی نیفتاد!

رابستن بی‌توجه به «این داره چیکار می‌کنه؟»های مرگخوارا و نگاه‌های متعجب‌شون، سعی کرد یه‌کم بیشتر زور بزنه و با یه انگشت، وزنه رو بلند کنه... بازم اتفاق خاصی نیفتاد.
دو انگشت... بازم نشد.
سه انگشت... بازم نشد.
لامصب چهار انگشت... اِی بابا بازم نشد!

رابستن که دید داره کم میاره و فقط یه انگشتِ دست‌نخورده‌ی دیگه داره، از اونم استفاده کرد و با ده انگشتِ دوتا دستاش، با همه‌ی زورش، سعی کرد وزنه‌ی شونصد کیلویی رو بلند کنه.

ککککرررررککررررکککک!

و وقتی ستون فقراتش داغون شد، فهمید که «بلند کردن یه شیء» اصلاً هم چیز مسخره‌ای نیستش. چون اینجا کره‌ی زمینه، رابستن! جاذبه داره، رابستن!


I'm the most underrated voice-actor in this whole universe!


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۰:۳۰ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۳۴ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
لرد نمی خواست که محفلی ها ایشونو ببینن...این براشون خیلی مهم بود و هر چیزی که برای لرد مهم باشه، برای مرگخوارا خیلی مهمه!

-مرگخوارا...دور ارباب حلقه بزنین!

نوع گفتن بلا به طور کامل تغییر کرده بود...اون اصلا اینجوری مرگخوارا رو صدا نمی زد...اون اصلا اونا رو صدا نمی زد!

مرگخوارا دور اربابشون حلقه زدن!

-تام، چیکار می کنی؟

تام؟!

تنها کسی که لرد ولدمورت رو "تام" صدا می کرد، دامبلدور بود. ولی دامبلدور چطوری لرد رو دیده بود؟ مگه مرگخوارا دور ارباب حلقه نزده بودن؟

مرگخوارا به حلقه ی خودشون نگاه کردن.

-بانز ما تورا نصف می کنیم...فنریر تو را هم!

بانز نامرئی بود...این دست خودش نبود که نامرئی بود.

-ما داریم نرمش می کنیم...بدن خود را گرم می کنیم...این کار هم بهترین روش برای گرم کردن است!

دامبلدور آدم عجیبی بود...زود باور بود، برای همین دیگه ادامه نداد و به ورزشش ادامه داد!

-شانس آوردی بانز...اگر گیر می داد می کشتیمت! حالا ما را نجات دهید!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۰:۰۵ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۱:۰۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5903
آفلاین
سوژه جدید:


در گرم ترین ساعت روز، وقتی که کسی حتی به ورزش فکر هم نمی کرد، در سالن ورزشی باز شد و لرد سیاه به همراه جمعی از مرگخواران وارد سالن ورزشی دیاگون شدند...
و در کمال ناامیدی متوجه شدند که دامبلدور و جمعی از محفلی ها، قبل از آن ها وارد سالن ورزشی شده بودند.

این دوم شدن، لرد سیاه را خشمگین کرد.
-کی بود گفت دوی ظهر سالن خالی خالیه و کسی نمیاد؟ مطمئنیم تو بودی فنر...سر فرصت نصفت می کنیم.

دامبلدور مصرانه رو به سیاهان لبخند می زد و دمبل های کوچک و بزرگ را بلند می کرد.
به دلیل تشابه اسمی، با دمبل ها احساس دوستی و صمیمیت و اعضای یک خانواده بودن می کرد.

حس رقابت لرد سیاه که فقط برای اندکی روی فرم آمدن به سالن آمده بود، گل کرد.
- مایلیم فخر بفروشیم. به ما دمبل بزرگ بدهید! مایلیم بزنیم! همین جمله هم به تنهایی ما را روی فرم می آورد. دمبل بزنیم!

دمبلی که لرد سیاه به آن اشاره می کرد، وزنه ای بسیار بزرگ و سنگین بود.

فنریر باز از جانش سیر شد.
-ارباب...عضلاتتون هنوز گرم نشدن...با کوچیکترش شروع...

-ما همان را می خواهیم و بس!


سی و شش ثانیه بعد!

-یاران ما...ما...گیر کردیم! داریم پرس می شویم. کاری کنید... محفلی ها دارند به ما نگاه می کنند؟

لرد سیاه با هیکل لاغر و نحیفش زیر وزنه خوابیده بود و در حال له شدن بود. مرگخواران با حسرت به هاگرید که در حال انجام حرکات آکروباتیک با وزنه هایی بزرگتر از وزنه له کننده لرد بود نگاه کردند.
-ارباب...از هاگرید کمک...

-هرگز! با امکانات خود ما را نجات دهید! نگذارید متوجه شوند! کی ما را مجبور کرد فخر بفروشیم؟ مطمئنیم فنریر بود. ما دنده هایمان خرد شد...ما مسطح شدیم!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲:۴۹ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۱:۱۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
با توجه اتمام فعالیت مشترک ریونکلاو و اسلیترین، این تاپیک به روند سابق خود بازمی گردد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۰:۵۷
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 777
آفلاین
ریونسلی


"هکتـــــــــــــــــریا"


سوژه: مگس کش

حرف پ

توی مغازه ای سه در چهار، پشت پیشخونی که بدون شک سال ها از آخرین باری که تمیز شده بود میگذشت، سایه ای لرزون یه گوشه کمین کرده بود.

وییییییییززززززززززز! وییییییییی...
خـــــــرچ!

- کشتمش، کشتمش! درست وقتی داشت مگس کش رو نگاه می کرد زدم تو فرق سرش!

هکتور مگس له شده رو از بالش گرفت و اون رو با صدای دنگ بلندی ته سطل فلزی کنار دستش جا داد.

- هنوز باید سیصد و نود و سه تا مگس دیگه بگیرم تا بتونم اولین پیتزا رو درست کنم.

وییییییییززززززززززز! وییییییییی...
خـــــــرچ!

ده دقیقه بعد- جلوی در مغازه

لینی بال بال زنون با عجله به سمت مغازه ی هکتور می رفت.

- باید زود این پیغام رو براش ببرم.

وقتی لینی جلو در مغازه رسید، اول با دقت تابلو سر در مغازه رو بررسی کرد.

پیتزا مخصوص با گوشت پیکسی!


اما لینی اونقدر عجله داشت تا پیغام رو برسونه که پیکسی رو از قلم انداخت. البته دیدن پلنگ صورتی جلو در هم بی تاثیر نبود.

- خب پس باید بگم مگس کشی که پیتر توی پرو داد بهش، جان پیچِ اربابِ. هکتور باید اونو با نهایت احترام ببره یه جای امن.

لینی در حالی که این جمله رو زیر لب مدام تکرار می کرد از سوراخ کلید رفت تو و مستقیم رفت سمت پیشخون.

وییییییییززززززززززز! وییییییییی...
خـــــــرچ!

هکتور که فکر کرده بود مگس سیصد و نود و سوم رو گرفته با ذوق و شوق جسد لینی وارنر رو پیش بقیه مگس ها انداخت تا لینی و پیغامش ناکام از این دنیا برن.

- این مگس کشی که پتی گرو بهم داد چه خوب بود. تونستم باهاش مگس های کافی واسه پیتزا رو شکار کنم.

هکتور بعد از اینکه این رو گفت، رفت و پاتیل پوست پیازیش رو برداشت و لینی و مگس ها و مگس کش رو ریخت توی پاتیلش و یک ساعت بعد پیتزا گوشت و پیکسی مخصوص هکتور حاضر شده بود. و البته جان پیچ لرد هم پیتزا شده بود...


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۴:۲۴ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷

هستيا كرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۸ پنجشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
ریونسلی

هستیا&لینی

موضوع : گوجه سبز

حرف : ف


- مرلینی اشتباه اومدیم بابزرگ ! نگا کن اینجا نوشته کوی فرهادی اسم کوچه فومن بود !
- منم می گم اسم کوچه فراری نبود فرهادی بود.
- فرهادی نه فومن.
- سر من پیرمرد داد نزن ! از موهای سفیدم خجالت بکش تا نرفتم زنتو بیارم!

رودولف در حالی که نگاهش را از پیوز می گرفت به کاغذ پوستی در دستش و آدرس نوشته شده نگاهی انداخت . همین که لرد دستور داده بود پیوز را همراهی کند خودش مسئله ای بود اما اینکه کجا دارند می روند مسئله ای دیگر...

- حالا کجا داریم می ریم پدرجان؟
- باشگاه دوئل.
- باشگاه دوئل ؟ چرا؟
- باشگاه جوئل نه دوئل.
- منم می گم باشگاه دوئل.
- سر من داد نزن و گرنه زنتو می یارم ها!
- اصلا ول کن بابا!

رودولف غرغری کرد و دستی به قمه هایش کشید . پیوز یکبار مرده بود پس قمه به کارش نمی آمد ولی چوبدستی اش یه چیز دیگر بود...

- نگاه کن فرزند!

رودولف از خیالاتش بیرون آمد.
- به چی بابزرگ؟
- به اون ماشین فراری مشنگیه که رنگ فسفریه !
- خب که چی؟ اصلا کجا هست؟
- همون جا زیر اون تابلوئه .
- کدوم تابلوئه پدر جان ؟ شما چشمات ضعیفه بیا بریم دنبال آدرس بگردیم...
- نه نه همون که یه فک پلاستیکی پشت شیشه چسبونده.
- بیاین بریم پدر جان. دِ ول کنین دیگه. راستی اسم کوچه چی بود؟

پیوز عصایش را در دستش چرخاند.
- اسم جوجه ؟ من جوجه ندارم!
- کوچه پدرجان ! کــــــوچــــه!
- نه پسرم جوجه ها کوچ نکردن ! الان بهاره تازه دارن از کوچ برمی گردن. می دونی چرا ؟ چون می خوان گوجه سبز بخورن!
‏-

پیوز به نوه ی پخش زمین شده اش نگاه کرد و دلش برایش سوخت و تصمیم گرفت برای بهتر کردن حال نوه اش نصیحتش کند.
- پسرم می دونی چی می خوای بهت بگم؟ :۰۰۷:
- نمی خوام چیزی بهم بگی!
- می خوام نصیحتت کنم . می دونی آقای فرخ زاد چی گفته؟
‏-
- چنین گفت فریدون فرخ زاد گهواره تا گور بی خیال.


رودولف نگاهی به پیوز انداخت و در دلش برای او تاسف خورد.
- حالا دیگه کجا می خوای بری؟
- باشگاه دوئل رو بی خیال فرزندم ! بیا برویم از این ولایت به خدا... برویم فلان جا یه کم اوون ور تر.
- کجا؟
- بریم .... همممم... می خوام برگردم خانه ی ریدل ها.
- چه خوب.
- ... و می خوام برم تو اتاقم ... کوییدیچ بازی کنم و یه فلاسک گوجه سبز با فسنجون بخورم.
‏-

پیوز دستش را دور یقه ی لباس نوه اش حلقه کرد،ولی چون روح بود دستش از یقه لباسش رد شد و از آن طرفش بیرون زد و در نتیجه پیوز گلوی رودولف را گرفت تا با هم به خانه ی ریدل ها آپارات کنند...



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
فعالیت ما با اونا! تیم ما! در برابر تیم اونا!

موضوعات گروه ما: سیل - شنگول منگول.



خورشید در پهنه آسمان با خضوع و خشوع نورش را بر تمامی بندگان می‌تابید و آن را از هیچکس دریغ نمی‌کرد ... حتی از اهالی خانه ریدل که عمرشان را در مبارزه با روشنایی صرف کرده بودند. لرد سیاه از خنکی نسیم بهاری که ضمیمه نور آفتاب شده بود استفاده می‌کرد و زیر پنجره اتاقش به لش کردن می‌پرداخت و ضمن آن، لایحه بودجه سال جدید خانه ریدل را نیز به تصویب می‌رساند.

- خرج تحصیل رز ... اون رو از حساب خودش ورمی‌داریم و می‌پردازیم و منتش رو سرش می‌ذاریم. خرج مرمت و آینه کاری مرلینگاه ... اون رو از حقوق کراب کسر می‌کنیم که همش جلوی آینه مرلینگاهه و باعث استهلاکش می‌شه. خرج شیرخشک نجینی ... اون رو از حقوق رودولف کسر می‌کنیم چون از ریختش خوشمون نمیاد! خرج عروسک‌های نجینی ... اونم از حقوق هوریس کسر می‌کنیم که زیاد حرف می‌زنه. خرج پاپیون‌های نجینی ... با کسری بودجه مواجه شدیم.

خادمان لرد ولدمورت نیز از همین هوای مطلوب بهره می‌بردند و بساط خیارشور و چیپس و آب آلبالو و ذغال لیمو را در بهارخواب خانه ریدل به پا کرده بودند. رودولف و هوریس که تصادفا صدای اربابشان را می‌شنیدند احساس خطر کردند تا مبادا خرج خورد و خوراک آن‌ها نیز تبدیل به پنبه ریز برای نجینی شود. هوریس بلافاصله از تکنیک‌های استتار استفاده کرد و تبدیل به شلنگ شد و رودولف با آویزان شدن از او سرش را داخل پنجره اتاق لرد برد.

- ارباب ما یک فکر اقتصادی داریم!
- سر و تهت حتی از صافت هم کریه تره رودولف! این چه طرز ورود به حوزه دید اربابه؟
- ارباب با این شیوه شما هرگز دچار کسری بودجه نخواهید شد!
- این بوی سیب چیه از سر هوریس ساطع می‌شه؟ ما از هر نوع میوه متنفریم!
- سیب نیست ارباب ... دوسـ... نه یعنی ... سیب می‌خوردیم ... یه سیب من می‌خوردم، یه سیب هوریس! دوتایی سیب می‌خوردیم ... شما نمی‌خواید بدونید فکر اقتصادیمون چیه؟
- خیر! ما اربابیم و غنی. دغدغه‌های مالی نداریم.

رودولف دست از پا درازتر خواست برگردد به بهارخواب و سیبش را بخورد اما فشار زیاد وارده به شلنگ-هوریس باعث شد خشتک او جر بخورد و دوتایی بیفتند داخل اتاق. نیمه‌ی داخل اتاق هوریس که در اثر جر خوردن هنگ کرده و به اردک تغییر شکل داده بود، «مگ مگ» گویان دور اتاق می‌چرخید و به همه چیز نوک می‌زد. لرد که دید شخصیت پردازی لارجش به اندازه کافی جا افتاده، پیش از ته گرفتن زیرش را کم کرد و گفت:

- بایستید! اگرچه جنبه مالی ماجرا برامون مهم نیست، اربابی هستیم حامی ایده‌های جدید و پیشرفت. ایدتون؟

هوریس و رودولف دستپاچه یکدیگر را نگاه کردند. هنوز فکر این قسمت از ماجرا را نکرده بودند.

- چیزه ... این‌جاست ارباب ... الان تقدیم می‌کنم خدمتتون.

هوریس دست در جیب گل و گشاد ردایش کرد و پس از اندکی کند و کاو تکه روزنامه‌ای را پیش از آن مشغول حل جدولش بود، طرف لرد گرفت.

- «خط و نشان وزیر ایرانی برای عراق! خارک و سه جزیره برای ماست.» این تیترهای بی‌ناموسی چیه؟

- ارباب اون صفحه سیاسیه ... آگهی‌ها پشتشه.

- هوم ... «به یک عدد مهاجم نوک سرزن جهت تو گل چپوندن سانترهای خسرو نیازمندیم. شماره تماس: 0098214444**** قلعه نویی»

- با قدرت پروازی که شما دارید کدوم مدافعی می‌خواد رو سرتون ... چیزه ... منظورمون این آگهی نبود ارباب!

- معاونت فرهنگی-هنری وزارت سحر و جادو برگزار می‌کند: مسابقه نمایشی داستان‌های کهن، با جوایز نفیس.

- خوشا نمایشی که شما کارگردانی کنید سرورم!

- کدوم هیئت داوران می‌خواد از اثر هنری شما ایراد بگیره؟

- جایزه مال شماست! تو مشت شماست!

- کی گفته ما می‌خوایم کارگردانی کنیم؟ ما نقش اولیم.

لرد کوهی از استعداد بود. شاید این آغاز راه او برای فتح قلّه‌های بازیگری می‌شد ...

- نگران نباشید ارباب ... ما تو انجمن اسلاگ کلی کارگردان و نمایشنامه نویس حاذق سراغ داریم که از چوب خشک هم بازیگر می‌سازن ... شما که ... بهتره ما حرف نزنیم؟ وگرنه زبونمون رو از حلقوممون درمیارین؟ و می‌کنین ... چشم ارباب! رفتیم ارباب!

... اگر برای این کار مباشری چون هوریس اسلاگهورن نمی‌داشت!

تصویر کوچک شده


آقای کارگردان با عینک دودی بزرگی که فریم کائوچویی داشت و به نظر می‌رسید هر کدام از شیشه‌هایش سابقا شیشه جلوی اسکانیا بودند، موهای بلند بافته شده، انبوهی از ریش خرمایی رنگ که از شکافی درون آن یک پیپ بزرگ با حقّه‌ای به اندازه پاتیل خودنمایی می‌کرد و ردایی پر از پارگی و وصله که روی آن نوشته شده بود «Fudge the system!» در مقابل لرد ایستاده و به سبب هیکل درشتش با نگاهی بالا به پایین او را برانداز می‌کرد.

- من شما رو قبلا جایی ندیدم؟

- نخیر آقای لورد! یکمی دیالونگ بگید من کاکارترتون رو بررسی کنم.

- دیالوگ؟ چه دیالوگی بگیم؟ اصلا چه نمایشنامه‌ای برای ما در نظر دارید؟ حتما باید اثری حماسی باشه ... اثری در شان ما با قهرمانی سیاه و قدرتمند.

- شنگول و منگول!

- شنگول و منگول؟ اسمش رو نشنیدیم! ما شنگولیم یا منگول؟

- بابا لورد ... شنگول و منگول دیگه! مگه ننت شبا واست قصه نمی‌گوقت؟

لرد می‌خواست اشاره کند که «در قصر آن‌ها این قرتی بازی‌ها مرسوم نبوده. اصلا پسری که برایش قصه می‌گویند بوق است. ما فقط کارتون‌های فاخری چون «خداوند لک‌لک‌ها را دوست دارد» می‌دیدیم.» اما هوریس که از حقیقت آگاه نبود دخالت کرد و اجازه نداد بحث ادامه پیدا کند.

- چیزه ارباب ... شما گرگین! بیخیال خورخه جان ... حالا الان فرصت نیست متن رو برای ارباب تعریف کنی. اجازه بده برن برای گریم.

- ما گرگیم؟ پس چرا اسم ما روی نمایش نیست؟ قهرمان هری پاتر هم ماییم اما اسم هری پاتر رو گذاشتن روش! هیچ وقت با اسم افسانه‌ها ارتباط برقرا نکردیم.

تصویر کوچک شده


سالن تئاتر شهر لندن مملو از جمعیت بود. حتی ریتا اسکیتر که در مقاله‌ای نوشته بود: «تئاتر خورخه لوئیس بورخس را نمی‌بینم. البته قول نمی‌دهم آن را نقد نکنم! از همین الان می‌گویم که این اثر تمام مقوّاست.» نیز بین پاهای جمعیت دیده می‌شد.

- شنگول، بابا، عـــشـــــــق اون نیست که وقتی دیدیش دلت بلرزه. عــــــشـــــــــق اونه که وقتی نمی‌بینیش دلت می‌خواد کنده شه.

- پدر پسر خوب با هم خلوت کردینا!

مادر شنگول و منگول -حمیده خیرآبادی- سینی چایی به دست وارد شد و به شنگول -هکتور دگورث گرنجر- و منگول -لینی وارنر- و پدرشان -خسرو شکیبایی- پیوست.

- ببین! دلخوری، باش. عصبانی هستی، باش. قهری، باش. هرچی می‌خوای باشی باش. ولی حق نداری با من حرف نزنی. فهمیدی؟

- باشه.

دقیقه‌ای در سکوت، لبخندها و بازی‌های زیرپوستی بین حمیده خیرآبادی و خسرو شکیبایی رد و بدل می‌شود.

- بچه‌ها؟ بیاین این پولو بگیرین برین دو تا سی دی بازی جدید بخرین.
- سی دی نمی‌خواد بابا بازیاشو دانلود می‌کنیم.
- خوب بیاین این پولو بگیرین برین برا خودتون قاقالی‌لی بخرین.
- الان سفارش می‌دم قاقالی‌لی.کام بیاره!
- خوب برین دو بسته مدادرنگی 36 رنگ بخرین.
- من نقاشیامو با پینت می‌کشم.
- منم با اوتوکد!
- عجب بچه‌هایینا! این آفرا رو زمان ما به هر قیمتی نمی‌دادن به کسی!
- خوب بیا خودمون بریم بیرون.
- باشه. بچه ها حواستون به گاز باشه برای شام خورش کرفس گذاشتم.

مادر و پدر از در خارج می‌شوند و با خروج آن‌ها از صحنه، گرگ -لرد ولدمورت- وارد می‌شود و در می‌زند.

- کیه؟

- ماییم!

شنگول ریموت کنترلر آیفون تصویری را می‌زند و با دیدن گرگ شروع به فحاشی می‌کند.

- بز!
- شنگول؟
- هوم؟
- ما خودمون بزیم.
- اوهوم!
- قاعدتا نباید بز فحش باشه.
- عه راست می‌گی ... فیل!

گرگ از پشت در فریاد زد:

- یعنی برای اعضای بدن رو ما حساب نکردین که پای فیلو کشیدین وسط؟

- اعضای بدن که اصلا نبود ... باشه اصن! خر!

پرده نمایش افتاد و با جمع شدن مجدد آن، گرگ با گریم جدیدی پشت در ایستاده بود.

- گرگی هستیم با تدبیر! اگر نتونیم وارد خونه شنگول و منگول بشیم، اونارو از خونه خارج می‌کنیم.

گرگ میکروفونی در دست گرفت و شروع به خواندن کرد:

- كوچه به كوچه ... هِى! دونه به دونه ... هِى! گوشه به گوشه ... هى! ميام محله هاتون!

منگول هیجان زده گفت:

- مسابقه محله!

- بریم شیرینکاری کنیم!

- براش معجون درست می‌کنم!

شنگول و منگول دوان دوان راهی کوچه شدند تا شیرینکاری کنند اما گرگ بی ملاحظه به سرعت آن‌ها را خورد. از آن جایی که برادر کوچک تر شنگول و منگول -حبّه انگور- سال‌ها قبل در سیل کشته شده بود، کسی باقی نماند تا راپورت گرگ را به پدر و مادر شنگول و منگول بدهد و آن ها در صدد انتقام برآیند و داستان همانجا به پایان رسید. همه منتظر مسئول امور فنی صحنه یعنی سگ کارگردان بودند تا پرده جمع شود و صحنه به پایان برسد.

- فنگ! پرده رو جمع کون!

فنگ پارس کنان دور سالن دوید و بزاقش را بر صورت تک تک تماشاچیان پاشید و سپس به سمت منگول رفت.

- جمع نمی‌کنم! شما فقط منو برای کارای فنی می‌خواین! حاضر نشدین یه نقش بهم بدین ... در حالی که فیزیکم برای نقش گرگ خیلی مناسب تر بود! من پدر سینمای بلوک شرقم! حداقل موزیک کارو می‌دادین بهم تا به جای کار سطحی «از این محله به اون محله» گرگتون «پینگ فلوید» می‌خوند و شنگول و منگول رو جذب موزیک عمیق راک می‌کرد. خر چه داند قیمت نقل و نبات!

تصویر کوچک شده


- آرسینوس!

- ارباب! خوبین ارباب؟ خونسردی خودتونو حفظ کنید ارباب.

- ما خونسردیم ... جایزه ما چی شد آرسینوس؟

- ارباب جایزه شما رو باید معاونت فرهنگی-هنری وزارت خونه بده.

- خوب کجاست این معاون فرهنگی-هنریت؟

- ارباب ... ناسازگاری داشتیم، هر دومون اذیت می‌شدیم! اخراجش کردم.

اگرچه جان آرسینوس برای لرد جایزه نفیس نمی‌شد ... اما ترجیح داد حداقل آن را بگیرد تا دلش خنک شود.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.