هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵
#53

زنوفیلیوس لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۶ سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۰:۵۴ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین

هافلـکلاو

لاکریتا
&زنوف&ویلبرت



ویلبرت با نگاهی به لاکرتیا فهماند که عمل پیچاندن زنوفلیوس با موفقیت واقع نشده. همه ی گروه ها رفته بودند اما آنها کل وقتشان را برای اینکه زنوفیلیوس را بپیچانند صرف کرده بودند. لاکرتیا با دیدن این وضعیت عصبانی شد و با جیغی بنفش گفت:
- همه ی گروها رفتن فقط ما موندیم!
زنوفیلیوس و ویلبرت با نگاهی کوتاه به اطراف متوجه شدند که کسی به جز آنها در سراسری نیست. دو هوش راونکلاوی با دیدن این صحنه مغز راونکلاویشان کم آورد و از لاکرتیا پرسیدند:
- خب ما کجا بریم؟

لاکرتیا یکی از گربه هایش را در آغوش کشید و مشغول فکر کردن شد، پس از چند لحظه با خوشحالی تقریبا فریاد زد:
- فهمیدم! بریم توی تالارا دنبال نشونه ها بگردیم.
- توی تالار ها؟
- آره، مگه کسی بجز خود بچه های گروه ها می تونه برداشته باشه؟

زنوفیلیوس، ویلبرت و لاکرتیا راهی تالار راونکلاو شدند و با گفتن رمز عبور داخل شدند. ویلبرت که تازه لود شده بود، پرسید:
- حالا کجا دنبالشون بگردیم؟
- تو وسایل.:vay:
زنوفیلیوس و ویلبرت به سمت خوابگاه پسران روانه شدند و لاکرتیا هم شروع به بهم ریختن خوابگاه دختران کرد.

چند ساعت بعد

روی مبل های آبی روشن تالار نشسته بودند و به وسایلی که روی میز ریخته بودند، نگاه می کردند.
- اینا چیه؟

لاکرتیا دسته ای کاغذ را به دست گرفت و شروع به توضیح دادن کرد.
- اینا یه سری آدرسه که ما رو به نشونه ی گروه ها می رسونه. مثلا این آدرس یه مغازه عتیقه فروشیه، این یکی آدرس یه آرایشگاه، اینم آدرس یه جایی که معلوم نیست کجاست. خب شما ها چی پیدا کردین؟
- من چند تا شیشه خون که فکر کنم مال دای باشه رو پیدا کردم، دونه های تسبیح هم بود. تو چی پیدا کردی ویلبرت؟
- چیزی به نظر من مشکوک نیومد که بر دارم.

لاکرتیا با حالتی متفکرانه فقط به زنوف و ویلبرت نگاه کرد و گفت:
- فعلا بریم دنبال این آدرس ها اگر پیدا نشد می ریم سراغ اون یکی تالار.




زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵
#52

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۰۷:۰۶ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین


هافلـــکلاو

سوزان بونز & لینی وارنر


- بیا بریم.
- چی؟ نــــــه! اون ما رو می خوره!
- میگم بیا بریم! عه!
- نـــــــه!
- اونجا رو ببین! فقط یه نقطه‌ی نور دیده میشه! در حالی که سگه دو سر داره که هر کدوم دو تا چشم دارن!
- نـ...
- چی شد؟
- اوممممم... بوی شیرینی توت فرنگی میاد.. اونجا آشپزخونه ست؟
- احتمالا.
- و الان وقت ناهاره؟
- احتمالا.
- بریم پس.

و به سمت نقطه ی نورانی حرکت کردند.

کمی بعد

- یه لحظه صبر کن...
لینی سرش را از دریچه بیرون برد تا ببیند چه خبر است.
ده‌ها جن مشغول آماده کردن غذاها و دسرهای مختلف بودند. تعدادی ظروف کثیف را در آشپزخانه جمع می کردند و عده ای دیگر آنها را می شستند. عده ای نیز زباله ها را جمع می کردند و... و...
- سرتو بــدزد!
- ها؟!
و سوزان از همان راهی که آمده بود به پایین سقوط کرد.

چند دقیقه بعد، اون پایین


- پاشو دوباره بریم.
- نـه لین. ما شکست خوردیم! حالا باید دست خالی برگردیـم! تو هم اینو قبول کن.
- خب پاشو بریم یه جای دیگه.
- نه. دیگه همه چی تموم شد.
- این بود پشتکار هافلی؟
-
- ببین. خودت مجبورم کردی!
- چی؟
- ایمپریو!
-
- حالا خوب شد. هرجا می‌رم دنبالم بیا.




ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۸ ۱۲:۵۵:۵۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵
#51

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
هافلکلاو
آريانا دامبلدور_ اورلا کوييرک



آريانا و اورلا مقابل خانه ى مشنگ ايستاده بودند و به اين فکر مى کردند که چطور وارد خانه شوند. وارد شدن به خانه ى کذايى داشت برايشان غيرممکن مى شد که ناگهان زنى از خانه بيرون آمد، بين در و لولا يک سنگ گذاشت که بسته نشود و سپس به سمت انتهاى کوچه راه افتاد.

- اورلا در بازه يا دارم خواب مي بينم؟
- بازه... بازه... آريانا انقدر اين خوشبختى بزرگه واسم که احساس مى کنم يه تله ست!
- کارآگاها زيادى بدبينن!

و بعد هر دو با احتياط وارد خانه شدند. آريانا و اورلا به سمت آشپزخانه و جايى که لابد مشنگ ها بايد فنجان هايشان را مى گذاشتند راه افتادند.

جييييير

- آخ! اين چى بود زير پام له شد... پر از دکمه س روش...
- هييييس!

آريانا بى خبر کنترل تلويزيون را له کرده و شبکه را عوض کرده بود. شبكه سه در حال پخش فيلم سينمايى"راننده1"بود.

داخل فيلم، فرانک با دخترى که به تازگى با او آشنا شده بود، در حال صبحانه خوردن بودند. لحظاتى سکوت برقرار مى شود. فرانک شيرينى فرانسوى اى که در حال جويدن بود را قورت مى دهد.
- زيادى ساکته!

قبل از اينکه دختر بگوييد"چى!" صداى شليک بلند مى شود.
- سرتو بدزد!


آريانا و اورلا داخل آشپزخانه: صداي شليك بود؟


به دنبال شليک تفنگ، دشمن ها يک موشک به سمت خانه ى فرانک مى فرستند.


بوووووومبببببب


آريانا خودش را پرت مى کند روى زمين. اورلا پشت يخچال پناه مى گيرد.
- اين مشنگا چه مرگشون شده؟
- اورلا من مي ترسم. بيا بريم از اينجا.

اورلا مى رود که به داخل سالن نگاهى بياندازد که دشمن ها خانه ى فرانک را به رگبار مى بندند.


ترترترترترترترترتر

اورلا سرش را بين دو دستش مى گيرد و جيغ مى کشد.


فرانك و دخترک از معرکه فرار مى کنند. فرانک فرياد مى زند:
- همشون رو مى کشم! لعنتى ها!


آريانا بدو بدو پيش اورلا مى رود. دست دوستش را مى گيرد و به کوچه آپارات مى کنند. بايد زمان ديگرى باز مى گشتند.



Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵
#50

زنوفیلیوس لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۶ سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۵۰:۵۴ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
هافلکلاو

لاکریتا
&زنوف&ویلبرت
هر گروه مشغول بحث درباره نشان های گروه ها بودند. بعضی هم کار خود را آغاز کرده بودند. در گوشه ای از سالن سراسری، زنوفیلیوس به ستونی تکیه داده بود و با قیافه ای متفکر، به ملت دو گروه نگاه می کرد. ناگهان چیزی به ذهنش رسید. بهترین گزینه برای مجله طفره زن ماجرای گم شدن دو نشان در هاگوارتز بود. با چشم در بین گروه ها به دنبال مناسب ترین گروه برای خودش می گشت.که چشمش به ویلبرت و لاکریتا افتاد. جلو رفت و انها را متوجه حضور خودش کرد.
- اهم!
ویلبرت و لاکریتا که تازه متوجه حضور او شده بودند، گفتند:
- سلام زنوف. چرا پیش گروهت نیستی؟
- ام خب الان پیش گروهمم دیگه!
ویلبرت و لاکریتا به همدیگر نگاه می کنند تا لود شوند. پس از نگاه به هم با نگاه هایی ملتمس آمیز به لینی نگاه کردند، ولی لینی هم مشغول صحبت کردن با هم گروهیش یعنی سوزان بود. ویلبرت دیگر راهی پیدا نکرده بود که با دلخوری لب گشود:
- خب مثل اینکه چاره ای نیست. زنوف به نظرت بهتر نیست بری با یه گروه دیگه؟
-مثلا؟
-برو با سدریک و تام!
- زیادی جمعشون مردونه اس.
- برو با تراورز و رز !
- تراورز هی با تسبیحش می افته به جون مردم خوش نمی گذره. :worry:
- برو با اورلا و آریانا
- گروهش صورتیه! :zogh:
- یعنی تحت هر شرایطی تو با ما میای؟
-اوهوم
به نظر زنو گروه ویلبرت و لاکریتا بهترین گروه بود چون هم هیجان بود و هم سیاحت(آن هم از نوع آسلامی).


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۳ دوشنبه ۷ تیر ۱۳۹۵
#49

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۹:۳۱
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 951
آفلاین
هافلکلاو

رز & تراورز

همه ی گروه ها از جایی شروع به گشتن کرده بودند اما باز هم رز و تراورز از همه عقب تر بودند و حتی نمی دانستند کجا را می خواهند بگردند! دختر هافلپافی به فکر کردن حساسیت داشت، مثلا اگر الان راجب این فکر کند که تاج سر عقد روونا و یا فنجانِ ست جهاز ننه کجا می توانند باشند، مبتلا به بیماری خطرناک عنتونیسم می شود و می زند کلا سوژه را با ژانرش شهید می کند. پس وظیفه ی فکر کردن به گردن حاج تراورز در وسط مناظره انتخاباتی می افتد.

تراورز هم به هر حال یک ریونی بود و در هر شرایطی حتی در وسط انتخابات وزیر آینده بهتر از یک هافلپافی ایده می داد.

- حاجیت بازی رو بلده!

رز به [url=( ) ]این صورت [/url] تابلوی رو به رویش که ساحره ای عبوس را نشان می داد، را نگاه کرد و منتظر شد تا تراورز ادامه ی حرفش را بزند:

- همون طور که لینی اشاره کرد بهش یکی از خودامون بوده که نشونا رو برداشته. حاجیت می خواد بگه که کار کسایی بوده که قبلا تو گروه هامون بودند، مثلا پیوز از گروه شوما که رفت به گریفندور! ممکنه کار اون باشه؟

رز حقیقتا از همون اول که تراورز نظر لینی را توضیح داد، هنگ کرده و از بقیه ی صحبت جا ماند. حالا هم نمی دانست تراورز راجب چی سوال می کند و بدتر از آن نمی دانست چه جوابی باید دهد! برای لحظه ای حس کرد سر کلاس پروفسور بینز است.

- حاج خانوم نظرت چیه؟

احتمالا قیافه ی همگروهی اش به طور آشکاری حالت " وات؟ " را نشان می داد، چون تراورز سوالش را این بار به شکلی دیگر برای او تکرار کرد:

- گم شدن فنجون ممکنه کار پیوز بوده باشه؟

رز با بی خیالی شانه ای بالا انداخت و به زن عبوس راخل تابلو چشمکی زد و جواب داد:

- از من می پرسی کار ننه بوده.
قیافه ی حاجی به شکل علامت سوال در آمد:

- هلگا؟ چرا این طوری فکر می کنی؟
- به ننه می خوره از این کارا کنه. دفعه ی قبلم گورکن مون رو برداشته بود. پیرزنه دیگه حوصله سر می ره!

جوابی به این چرت و پرتی نمی توانست ریونکلاویی را قانع کند. ریونکلاویی تصمیم گرفت نظر خودش را دنبال کند. حتی اگر هلگا آدمی بود که برای تفریح هاگوارتز را بهم می ریخت، روونا این شکلی نبود.

- حاج خانوم بیا بریم.

رز حتی نپرسید که کجا دارند می روند. فقط قبل از اینکه دنبال تراورز راه بیافتد برگشت و برای زن عبوسی که بهش چشم غره می رفت؛ دست تکان داد. تراورز اما، می دانست باید کجا بروند؛ باید پیوز را زیر نظر می گرفت. سوالی که در ذهنش چرخ می زد این بود که چه شکلی باید بدون اینکه کسی بفهمه وارد گریف شوند؟

ذهنش ریونی اش ب سرعت به دنبال جواب می گشت و هر چند ثانیه یک بار نظریه ای می داد:
- معجون مرکب پیچیده؟ نه نه قدیمی شده!
- به عنوان بازرس برم ببینم محیط آسلامی دارن؟ نه خیلی مشخصه.
- جن خونگی؟

این یک راه خوبی می توانست باشد، جن ها قشری بودند که بهشان توجهی نمی شد. سوال بعدی این بود که جن از کجا باید پیدا می کردند؟ آیا جن های آشپزخانه راضی می شدند چنین کاری را انجام دهند؟


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۷ ۱۳:۰۰:۰۳



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
#48

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۵۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
سوزان

هافلـکلاو

لینی


هرچقدر هم که خوش‌خواب باشین بازم نمی‌تونین در مقابل دو جیغ گوشخراش متوالی بی‌توجه بمونین و به خواب عمیقتون ادامه بدین. این موضوع در مورد سگ سه سر هم به خوبی صدق می‌کرد. جیغ لینی و به دنبال اون جیغ سوزان، کافیه تا سگ سه سر رو از حالتی خواب‌آلوده، به نیمه هوشیار و سپس کاملا هوشیار تغییر بده.

در این بازه‌ی زمانی‌(از خواب تا بیداری سگ) یک چشم سوزان، لینی رو که هر لحظه دور و دورتر می‌شد دنبال می‌کرد و چشم دیگه‌ش به حیوون خونگی هاگرید خیره مونده بود.

وقتی لینی به طور کامل بال‌بال‌زنان از محدوده‌ی دید سوزان خارج می‌شه، سوزان که حس می‌کرد قال گذاشته شده، آب دهنش رو به سختی قورت می‌ده و کل توجهشو به سگ سه سری که رو به روش قرار داره معطوف می‌کنه.
- سلام آقا سگه. :worry:

آقای سگ که از قضا سه سر هم تشریف داشتن، خمیازه‌ی بلندی می‌کشه و نگاه جستجوگرشو روی دختر کوچکی که درست رو به روش ایستاده بود قفل می‌کنه. از طرز نگاه سگ کاملا مشخص بود که به نظر نمیومد سوزان غذای کاملی برای براش باشه، اما حداقل بعنوان دسر که می‌تونست استفاده بشه!

سگ کش و قوسی به بدنش می‌ده و با صلابت تموم روی پاهاش می‌ایسته. سوزان تو سایه‌ی آقای سگ قرار می‌گیره و کل وجودش با آب دهن اون آغشته می‌شه. سوزان در کمال ناامیدی چشماش رو می‌بنده، دستاش رو محکم به حالت دعا به هم می‌چسبونه و آماده‌ی بلعیده شدن توسط جناب سگ سه سر می‌شه که...

- دوشومب!

مجسمه‌ی بزرگی از آسمون سبز می‌شه و یکراست بر فرق سر سگ وسطی می‌خوره و بعد از کمی تلو تلو خوردن گوشه‌ای پرتاب می‌شه و آوار مجسمه‌ی خرد شده همچون باران بر سر سوزان می‌ریزه. دو سر دیگه‌ی سگ که در سلامت کامل به سر می‌بردن، در تلاش جان‌گدازی به سر می‌بردن تا هیکلو تکون بدن و حشره‌ی مزاحم و دوستشو بخورن. اما خب! امروز روز شانس آقای سگ نبود...

فلش بک

لینی با دیدن روشنایی‌ با اشتیاق به پروازش پایان می‌ده و به داخل سقف سوراخ شده‌ای که همون زمینِ دهن گشوده بود اوج می‌گیره. با دیدن مجسمه‌ی عظیمی که روی بخشِ سالمِ زمین قرار گرفته بود، تصمیم خودشو می‌گیره.
- وینگاردیوم له وی یوسا!

مجسمه از جا بلند می‌شه و با سرعتی باور نکردنی به درون سوراخ شیرجه می‌زنه و لینی بال‌بال‌زنان به دنبالش حرکت می‌کنه.

پایان فلش بک

- من داشتم می‌مردم. لینی من مرگو به چشم خودم دیدم. من تو دهن سگه بودم! من مردم.
- هنوزم چیزی تغییر نکرده! اگه زودتر ازینجا نریم هردومونو یه لقمه چپ می‌کنن.

لینی اینو می‌گه، دست سوزانو محکم می‌گیره و هر دو به درون تاریکی تونلِ سربالایی که قرار داشت و بوی هرمواد غذایی‌ای که بگین از اون برمی‌خاست قدم می‌ذارن.

- لینی لینی! نگاه کن! یه چیزی اونجا برق می‌زنه. حتما چشمای همون سگه‌س. پیدامون کردن. ما از حالا مرده به حساب میایم.

لینی یه نگاه به ارتفاع تونل می‌ندازه و تو ذهنش به دنبال طول و عرض سگ سه سری که دیده بودن می‌گرده. هرجور حساب می‌کردی این نور درخشان که البته تحرکی هم نداشت، نمی‌تونست متعلق به اون سگ باشه...


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۲۳:۲۶:۲۲



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
#47

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۵۲:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
#46

سدریک دیگوریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۳ جمعه ۲۰ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۱:۴۰ دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۵
از این طرف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
هافلـکـلاو!
سدریک دیگوری و تام ریدل و لیلی لونا پاتر


در آن طرف ماجرا، تام ریدل، هنوز در حال تعقیب سدریک و لیلی لونا بود.

لیلی لونا و سدریک، پا به پای هم و تام پشت سر آن دو، در حال قدم زدن بر روی سنگ فرش های قدیمی راهرو های هاگوارتز بودند.

- چی کار کنیم از دست این مرتیکه خلاص بشیم؟ گم شدن فنجون ننه هلگا کم بود، اینم اضافه شد.

این جمله را لیلی لونا با عصبانیت درحالی که به راهشان ادامه میدادند، رو به سدریک گفت.

سدریک اندکی درنگ کرد و در جواب لیلی لونا گفت:
- شاید اصلا لازم نباشه از دستش خلاص بشیم. شاید بتونیم ازش کمک بگیریم.

- آخه چه کمکی از دست این مشنگ منحرف بر میاد؟

- اتفاقا داشتم به همین فکر میکردم. ببین یادته آخرین باری که فنجون ننه هلگا گم شد، سر از خانه ریدل در اُورد و فهمیدیم جان پیچ شده؟ شاید بتونیم از توی خانه ریدل یه سری سر نخ در بیاریم.

لیلی لونا که کمی گیج شده بود، نیم نگاهی به تام ریدل که هنوز در حال تعقیب آن دو بود انداخت و گفت:
- خب اینا چه ربطی به اون داره؟

- معلومه دیگه. ما میتونیم از تام استفاده کنیم تا به خانه ریدل برسیم و از اونجا، رد فنجون ننه هلگا رو بگیریم.

پس از تمام شدن حرف سدریک، لبخند رضایت بر روی لب های لیلی لونا و سدریک ضاهر شد و در کنار هم متوقف شدند تا تام به آن دو برسد.




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
#45

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۰۷:۰۶ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین

هافلـ
ـکلاو

سوزان بونز
& لینی وارنر


سوزان و لینی همانطور پایین می رفتند. دقیقا یک دقیقه و بیست و نه ثانیه پیش، دو ساعت کامل می شد که داشتند پایین می رفتند. در واقع سقوط می کردند.
همانطور که معلق بودند، لینی مشغول تمیز کردن بال های شیشه ای کوچکش با شیشه پاک کن بود و سوزان برای بار بیستم، ناخن هایش را سوهان می کشید تا شکل آنها را عوض کند. که ناگهان...

شلپ!

لینی که از شدت ترس چشمانش را محکم بسته بود، به آرامی و ذره ذره آنها را باز کرد. به اطرافش نگاهی انداخت. مثل اینکه در چیزی شبیه به فاضلاب پسماند مواد غذایی افتاده بودند. برگشت و به سوزان نگاه کرد. او اصلا در وضع مناسبی نبود!
-اُوو! ینی... منم الان مثل تو شدم؟ :worry:

سوزان منظور لینی را متوجه نشد. مثل تو شدم؟ مگر او چه شکلی شده بود؟ دست در جیب ردایش کرد و به دنبال آیینه ی زرد و مشکی رنگ خود گشت. به محض یافتن آیینه، بلافاصله آن را از جیبش درآورد و در آن به تصویر خود نگاه کرد.

-یا مرلین!

با دیدن چهره ی آشفته و کثیف خود در آیینه، لحظه ای پوکر شد. اما دیری نپایید که به خود آمد و با دقت بیشتری به خود نگاه کرد.
موهایش چرب شده و به صورتش چسبیده بودند. تکه ای پوست سیب زمینی به پیشانی اش چسبیده بود. پوست موزی روی سرش قرار داشت و لایه ای از چیزی شبیه به سس خردل قسمتی از صورتش را پوشانده بود.

-خب.. باز جای شکرش باقیه که یه ویتامینی به پوستم می رسه.
-فکر می کنم به حموم نیاز داری.
-
- البته الان که نمیشه. هر وقت تاج و فنجونو پیدا کردیم، بعد.
-
-چیه؟ چرا اینطوری به من نگاه می کنی؟
-
-هـِــی! زنده ای؟
-
-الووو؟!
-
-سوزی اگه تا دو دقیقه ی دیگه همینجوری بمونی پرواز می کنم میرما!
-
- خیله خب! خودت خواستی!

و برگشت که برود...ولی نرفت! به جاش همانجا متوقف شد:
-

رو به رویش سگ بزرگ و سه سر هاگرید را دید که آب از لب و لوچه اش آویزان شده بود و با حالت ترسناکی به آن دو خیره شده بود.

بعد از آن نگاه عاقل اندر سفیهی به سوزان انداخت.
-خیلی دوست دارم جیغ نزنم.. ولی...
-
و سپس به سمت همانجایی که از آن پایین افتاده بود، پرواز کرد.

-هی! کجا میری؟


ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۱۲:۴۵:۵۳
ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۶ ۲۰:۱۸:۵۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۲۵ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
#44

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
هافـلکلاو


وندلین با قدم هایی محکم مسیری را پیش گرفته بود و دای تقریبا پشت سر او می دوید.
- هی حداقل نمی خوای بگی کجا داریم می ریم؟
- دنبال نشان های گمشده بگردیم.
- خب کجا؟

وندلین هرگز در زندگی خود کم نمی آورد. یا حداقل برای نشان دادن برتری خود طرف مقابل را به آتش می کشید ولی الان واقعا حرفی برای گفتن نداشت.

- خب از اونجایی که من خون آشامم و مستعد اربابم و اینا، الان یه راه حل پیدا می کنم.
- دیر شد.من تصمیم گرفتم بریم زیرزمین های قلعه رو بگردیم چون معمولا کسی اونجا نمی ره.

دای از هر لحظه ای بیشتر تحقیر شد. دای نابود شد. دای تصمیم گرفت سر به بیابان نهاند. دای آب شد.

- هی! خودتو جم و جور کن. من حوصله ندارم برات صبر کنم.

دای سعی کرد خودش را دوباره جامد کند. سپس به همگروهیش نگاه کرد که از پله ها پایین می رفت و از این همه دلرحمی به شدت متعجب شد.
- باید سریع بهش برسیم لاله. من نمی خوام اگه چزی پیدا کرد افتخارشو برای خودش برداره.

به هرحال، لاله همیشه تقصیر ها را بر گردن می گرفت!

دو ساعت بعد- محلی نامعلوم، احتمالا زیرزمین های هاگوارتز.


پس از دو ساعت دویدن در راه رو های مختلف و نرسیدن به هیچ، دای نیاز شدیدی به استراحت و رفتن به مرلینگاه داشت.
- هی لعنتی... بسه دیگه!
- انقدر غر نزن. بیا این راهرو امتحان کنیم. تهش سیاهه؛ و از اونجایی که سیاهی خیلی خوبه پس من مطئمنم هدف همینجاست.

دای مرگخوار بود ولی جدا هیچ علاقه ای نسبت به راهرو هایی با انتهای سیاه نداشت. دای گیبن نبود!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.