هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵:۴۶ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
#35

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!
.....................................

کریس روی صندلی چوبی نشسته بود و برخلاف رول های دیگر لامپی بالای سرش نمیچرخید.
-این چرا نمیچرخه؟خرابه؟
-دست نزن بهش،این الان تکونش نمیاد.

کریس با خودش فکر میکرد که از کی لامپ ها هم دارای حق انتخاب و این کارها شدند...
-همونطور که میدونی سولی ازت...
-درستش سو،فاصله لی هستش،لی فامیلیشه.
-حالا!سو لی ازت شکایت کرده!

کریس با بی تفاوتی دستش را زیر چانه اش زد.
-کار هر روزشه،همیشه میره پیش ارباب شکایت میکنه که کریس فلان کارو کرد و فلان...
-ایندفعه اومده وزارتخونه ازت شکایت کرده!دزدی کردی!

کریس از روی صندلی اش خیز برداشت.
-جدی؟اومده به وزارتخونه گفته به جای ارباب؟!یادم باشه به بانز بگم...
-همیشه همینقدر حرف میزنی؟

کریس حالا از روی صندلی بلند شده بود و داشت در سطح اتاق قدم رو میرفت.
-آیا سو فکرهای پلیدی در سر داره؟آیا سو وزارتخانه رو جایگزین خانه ریدل کرده؟آِیا سو میخواهد...
-بسه!چرا کلاهشو دزدیدی؟

کریس روی صندلی نشست.
-اممم...ندزدیدم،گفتم که مهمونی دعوت بودم...
-برای کدوم مهمونی کلاه ساحره ها رو سرت کردی؟

چند دقیقه سکوت برقرار شد.

-اممم...خب تم بود،تم مهمونی کلاه ساحره بود!مجبور بودم!

فلش بک،روز قبل

ساعت سه نصفه شب بود،کریس قدم زنان در راهروهای خانه ریدل قدم میزد،کسی هم بغلش نبود...چرا بود!بانز کنارش بود.
-بانز مطمئنی امشب تو اتاقش نیست؟
-اره،خودم دیدم بلا پرتش کرد تو اتاق تسترالا...

کریس در را باز کرد،خوشحال دوید تا کلاه ها را بردارد...اما کلاهی نبود!
-گاو صندوق!

همه کلاه های سو درون گاو صندوق بود،که یک وسیله مشنگی بود،بنابراین بانز در دفترش یادداشت کرد که سو به وسایل مشنگی علاقه نشان داده است.

-حالا چیکار کنیم؟
-هیچی،قرار بود کلاها رو از پنجره بندازیم بیرون،حالا گاو صندوقو میندازیم!بیا،یه ورد بلندش میکنه!
...
سه ساعت بعد
وقتی سو به اتاق رسید،کمدش را باز کرد تا کلاهش را در آن بگذارد،که ناگهان متوجه این نکته شد که چیزی کم است...
گاو صندوق کنار کمد نیست!
-گا...و...صن...

سو خودش را روی تخت انداخت و دست هایش را روی سرش گذاشت.
-اون تو...امانتی ارباب...
-سو گاوصندوق کلاهاتو برداشتیم و نابود کردیم!این به اون که مارو به ارباب لو دادی در!

سو پوکر فیس فقط به بانز و کریس نگاه کرد،اگر ارباب میفهمید سر سه تایشان برباد میرفت...


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
#34

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۹:۲۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!
چشماش کم کم داشت باز می شد...اونقدر باز نبود که بدونه کجاست...تار می دید.
درد داشت، حسش می کرد.
اولش فکر کرد مرده...مرده بود؟ نمی دونست چیکار کنه تا بفهمه زندس...خواست دستشو تکون بده...نمی تونست! انگار با یه چیزی بسته شده بود.

کجا بود؟

حالت تاری چشماش داشت بر طرف می شد...یه چیزایی می دید...خواست حرف بزنه ولی وقتی که دهنشو باز کرد دردی عجیب کل وجودشو گرفت!
گرمای یه چیزی رو روی صورتش حس می کرد...
خون بود...بوی خون رو می شناخت. برای چی خونی بود؟

نمی تونست فکرشو جمع کنه...انگار دردی که داشت، جلوی فکر کردنشو گرفته بود...تاری از بین رفته بود...حالا می تونست ببینه که کجاست...یه اتاق!

اتاقی خالی! فقط اون توش بود.

نترسیده بود...یاد گرفته بود که یه مرگخوار هیچوقت نباید بترسه...ولی گیج شده بود...کلی سوال تو ذهنش بود...برای چی اونجا بود؟

این مهم ترین سوالش بود.

خواست سرشو بچرخونه تا ببینه که اتاق براش آشناس یا نه...دوباره درد! باید عزمشو جزم می کرد وگرنه نمی تونست کاری بکنه!چند تا نفس عمیق کشید...ذهنشو جمع و جور کرد...دوباره تلاش کرد...هنوز درد داشت ولی درد، نباید جلوشو می گرفت!
اتاق و نگاه کرد...هیچ چیز آشنایی توش نبود...هیچی توش نبود! فقط خودش، که به صندلی بسته شده بود. تلاش کرد که دستاشو باز کنه...ولی نتونست...
صدایی شنید...صدای قدم های پا! این صدای پا براش آشنا بود...مثل همیشه، آروم و با اقتدار!

در باز شد!

شخص وارد شد...شخصی که همیشه اسطورش بود...شخصی که حاضر بود جونشم براش بده...ولی برای چی اونجا بود؟ اومده بود تا نجاتش بده؟

صندلی معلقی رو دید که جلوش قرار گرفت...بانز بود!
چرا بانز دستاشو باز نکرد؟

سوال ها داشت مغزشو می خورد...برای چی اونجا بود؟

هنوز جوابی براش نداشت.

-خب رابستن...تعریف کن!

چی رو باید تعریف می کرد؟ اون هر روز گزارش کار های خودشو به اربابش می داد...حتی آب خوردنش!
-ارباب، چی رو تعریف کنم؟

اون برای اینکه اربابش عصبی نشه، درست حرف زدن رو یاد گرفت...پس چیکار کرده بود که باعث شده بود اربابش دستور دستگیری شو بده؟

-خودت می دونی رابستن!

نمی دونست! هیچی نمی دونست! ولی نباید اربابش رو معطل می کرد...می دونست که از معطلی خوشش نمیاد! ذهنشو جمع کرد...کاری نکرده بود...ولی می دونست که اربابش هیچوقت اشتباه نمی کنه!

بیشتر فکر کرد...چرا دیشبو یادش نمیومد؟ دیشب چیزی شده بود؟ نمی دونست!

-رابستن خودت می دونی که از معطلی خوشمان نمی آید!

می دونست که این اخطار آخر بود.

فکر کرد! دیشب چی شده بود؟ این خونی که تو صورتش بود برای کی بود؟ برای خودش یا کس دیگه؟

یادش اومد!
-ارباب فقط بخاطر شما بود!
-می دانیم!

اگه می دونست پس برای چی رابستن اونجا بود؟


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱:۱۱:۳۶ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
#33

گیلدروی لاکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۵ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۷:۴۷:۰۱ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
سرش درد میکرد.حس میکرد دارن با چکش تو سرش میزنن.خواست با دستش سرشو مالش بده دید نمیتونه.چند بار دیگه هم امتحان کرد بازم نشد.کم کم که حالش جا اومد دید دستاش زنجیر شدن.ولی چرا؟
چیز زیادی یادش نمیومد.
آخرین چیزی که یادش میاد این بود که داشت با اسپری روی دیوارای هاگوارتز فحش مینوشت:|
الان هم اینجاست. تو این اتاق که بوی گربه مرده میده و بسیار تاریک. فقط یه چراغ مهتابی هی داره اینور و اونور میشه که خیلی رو مخش رفته بود.
-میشنوم!
متوجه صدای بم و خسته ای شد.
+تو کی هستی؟
-اینجا من سوال میکنم خوک کثیف!!!
و بعد لگدی روانه ی لاکهارت شد و اون نقش بر زمین شد.
چند ثانیه طول کشید تا نفسش جا بیاید و با صدای گرفته ای گفت:
+ت تو ک ک کی هستی؟ از ج ج جون من چ چی میخ میخوای؟
صدای نفس خشمگینی شنید و قبل از اینکه کتک دیگه ای بخوره فریاد زد:
+میگم میگم.توروخدا نزن الان میگم.
-مثل قبلا هستی.در ظاهر شجاع و بی باکی ولی درواقع یه دورگه ی ترسویی!
+حرف دهنتو بفه...
سر یک چوبدستی رو روی گلوش حس کرد.
-همین الان ماجرا رو برام تعریف کن.
+باشه باشه میگم.چند ماه بود که از حقوق ما تو هاگوارتز کم شده بود.برای همین وسایلمو جمع کردم برم.ولی اینجوری خیالم تخت نشد.برگشتم و روی دیوار هاش فحش نوشتم.
-انقدر مضخرف تحویل من نده! قطعا تورو بخاطر نقاشی کردن نیاوردن آزکابان! !!
+آزکابان؟
این کلمه تو ذهنش داشت میچرخید. آزکابان ، آزکابان.
هیچ چیز یادش نمیومد.هرکاری تو عمرش کرده بود نباید میومد آزکابان.
لاکهارت ادامه داد:من برای چی اینجام؟
+همه تورو دیدن که داشتی طلسم کروشیوس رو انجام میدادی.اونم روی یه گربهههه!
تازه یادش افتاد. اون و با پروفسور مک گوناگال دعوای شدیدی کرده بود چون میخواست به همه بگه لاکهارت فقط یه دروغگوعه!
+ولی اون میخواست لو بده.میخواست شهرتمو ازم بگیره:((
-اگر دوباره ببینیش چیکار میکنی؟
+حقش بود.باز هم اگر ببینمش نابودش میکنم و از بین مییرمش. به هر قیمتی که باشه!!!

در همین فکر و خیال ها بود که ناگهان مهتابی روی چهره بازجو ثابت ایستاد.چهره ای زنانه، صورت لاغر، چین و چروک زیاد.
+چی؟ مک م م مک گو گوناگال؟ ؟


گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۰:۰۱:۳۷ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
#32

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۵:۴۲ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

اتاقی تاریک و خلوت، با تنها یک میز و دو صندلی، که یکی از آنها اشغال شده بود؛ لیوان آب دست نخورده ای که روی میز بود و تنها منبع نور اتاق، درست بالای سرش. همه اینها در کنار هم، تنها یک معنی داشتند. اتاق بازجویی!

یک جفت چشم منتظر و بی حرکت، به صورت دختر جوانی خیره شده بودند که لبخند نا محسوسش، زیر سایه کلاهش پنهان شده بود.
-خب؟!
-چی خب؟
-همه دوربینا تصویرتو ثبت کردن. راه فراری نداری.

بازپرس این را گفت، خم شد و دو دستش را روی میز گذاشت. نوری که از لامپ بالای میز می تابید، نیمی از صورتش را روشن می کرد.
سو با لبخند همیشگی اش، به صورت بازپرس زل زده بود. سرش را چرخاند و نگاهی به اطراف کرد. سپس از جایش بلند و شد و با دست، لامپ را هل داد و دوباره نشست.
-اینجوری تاب می‌خوره؛ خفن تره!

بازپرس با شک نگاهی به لبخند از سر رضایت سو انداخت و با حرکتی سریع، پرونده را جلوی خودش کشید تا دوباره نگاهی به عکس مجرم بیندازد.
-مث اینکه درسته... واقعا تو اینکارو کردی؟
-کدوم کار؟
-اعتراف کن. سعی نکن تکذیب کنی. جرم خودت رو سنگین تر نکن دختر!
-خب به چی باید اعتراف کنم؟
-به دزدی!

سو جا خورد. کلمه دزدی برایش قابل درک نبود. اصلا در شأن او نبود.
-من چیزی ندزدیدم!

مرد جوان کاغذ مستطیل شکل کوچکی را از پرونده بیرون کشید و بی آنکه حرفی بزند، دستش را دراز کرد و آن رو جلوی سو گذاشت.
-این برات آشنا نیست؟
-عه! اینو میگی؟ من که اینو ندزدیدم. فقط برش داشتم.

بازپرس به سو خیره شد، بعد از چند ثانیه فرو رفتن در بهت و حیرت، پلکی زد و لیوان آب را از جلوی سو برداشت و نوشید.
-فعلا کاری ندارم که چجوری این کارو کردی. فقط بگو چرا برش داشتی؟
-آخه اسمشو بخون! تو باشی، چیزی که اسم به این قشنگی داره رو بر نمی داری؟

بازپرس دوباره نگاهی به پرونده جلوی دستش انداخت. اما به نظرش چیز جالبی در اسم بنای به سرقت رفته نبود.
-عمارتِ... کلاه فرنگی؟!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۱ ۱:۰۳:۵۹
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۱ ۱۳:۰۰:۱۳

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳:۰۱ جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۸
#31

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
بانز وسط اتاق نشسته بود و دو بازجو دورش میچرخیدن.

-سرگیجه گرفتم!

بازجوها اهمیتی ندادن. اون مجرم بود و اونا بازجو. زورشون زیاد بود.
-به جرمی که کردی معترف شو ای ملعون. شاید که مورد مغفرت قرار گرفتی.

بازجوی دوم به بازجوی جوگیر اولی نگاه میکنه. اولی ساکت میشه.
بانز نمیدونه اینا چی میخوان و باید به چی اعتراف کنه.
-خسته شدم خب. چه جرمیه این؟ از صبح ده بار پرسیدم جواب ندادین. بگین شاید اعتراف کردم.

بازجوی اول پرونده رو باز میکنه.
-دزدیدن دو دستگاه مرغ از مرغدونی ویزلی ها.

-واحد شمارش مرغ...
-به تو ربطی نداره. مسیر بازپرسی رو منحرف نکن. بیاعتراف!

کلمه ی آخر بیشتر شبیه طلسم وادار کردن به اعتراف بود. ولی اگه همچین طلسمی وجود داشت اینقدر خودشونو خسته نمیکردن که.
بانز کمی ناامید به نظر میرسید.
-همین؟ برای دو تا مرغ اینجا هستم؟ من اصلا مرغ میخورم؟ فرض کنیم میخورم...مرغ زنده به چه دردم میخوره؟ مگه من درنده هستم؟! فنریرو میگرفتین حداقل. من اصلا به پر آلرژی دارم!

بازجو قانع نمیشه.
-ما مطمئنیم کار توئه. صحنه ی جرم رو بررسی کردیم. هیچ ردی وجود نداره. شاهد ها هم کسی رو ندیدن که داخل یا خارج بشه. اینم فقط یک معنی داره. دزد تویی! الانم دیده نمیشی. فقط چند تا لباسی.

بانز از این همه استدلال منطقی متعجب میشه.
-آهان...پس چون کسی رو ندیدن دزد منم...من هنوزم به پر آلرژی دارم، ولی کاش از اول میگفتین جرمم چیه. اعتراف به دزدیدن دو تا مرغ خیلی به صرفه تر از نشستن تو اینجا و تحمل شما دو تاس. بدین امضا کنم. پول مرغا رو هم از رئیسم میگیرین.

-ها...چی...رئیست؟ خودت بده خب...

-نمیشه دیگه. من کارمند رسمی خانه ی ریدل ها هستم. باید از رئیسم بگیرین.

بازجوها سرشونو میکنن توی پرونده و شروع به پچ پچ میکنن. کمی بعد رو به بانز میکنن.
-خب...میدونی...الان که پرونده رو خوندیم متوجه شدیم مرغا زیاد هم دزدیده نشدن. شاید دچار بیماری شدن. همونجا مردن. بعدم مورچه ها و کرما سریع تجزیه شون کردن.

بانز ول کا ماجرا نیست:
-استخونا و پراشون چی؟

-دو پاره استخون چه اهمیتی داره؟ پر هم خوب نیست کلا. بعضیا آلرژی دارن. این قضیه رو مختومه اعلام میکنیم.

-منقارشون...

-گفتم مختومه!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸:۴۲ چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۸
#30

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۲:۳۰ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

فضای اتاق بازجویی گرم و خفقان آور بود و بوی نامطبوعی از منشئی نامعلوم به مشام می رسید. اما هیچ کدام از این ها گادفری را به اندازه ی حشرات موذی ای که داشتند از سر و کولش بالا می رفتند، اذیت نمی کرد. شعبده باز بی توجه به شرایط ناخوشایند سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند و به بانوی کلاه بر سر و چشم سیاهی که مقابلش در آن سمت میز نشسته بود، لبخند بزند. ساحره دستش را بالا برد؛ لبه ی کلاهش را برگرداند و تیغه های تیز و درخشانی را که زیر آن پنهان بودند، آشکار کرد. بعد با لحنی بی احساس گفت:
- خونواده ی چن تا دختر ازت شکایت کردن. میگن تو یه چیزی به خوردشون دادی.

گادفری مشغول بازی با حلقه ای از موهایش شد.
- مگه شکلات دادن به دخترا جرمه؟ نکنه مرض قند گرفتن یا فشار خونشون رفته بالا؟

بازجو به چشمان عسلی رنگ شعبده باز خیره شد.
- نه. شفاگرای سنت مانگو اجساد اونا رو بررسی کردن و فهمیدن اون شکلاتا معمولی نبودن.

نفس گادفری بند آمد.
- جسد؟!.. نه، نه.. امکان نداره...

بازجو ادامه داد:
- در واقع اون شکلاتا به معجون خواب آور آغشته بودن. دخترا بعد از خوردنشون از حال رفتن. بعد تو اونا رو تو تابوت گذاشتی و موقع نمایش سهوا تیکه پارَشون کردی.

لب های شعبده باز شروع کردند به لرزیدن.
- این دروغه! اون دخترا سالمن.

بانوی کلاه به سر نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی گادفری انداخت؛ معلوم نبود قطره های عرق روی صورتش به خاطر ترس بود یا گرما. ساحره ی بازجو سعی کرد صورتش را بی حالت نگه دارد و آرام باشد، اما دیدن شعبده باز در آن وضع آشفته او را به طرز وصف ناپذیری خوشحال می کرد. حس کرد نمی تواند جلوی بروز احساساتش را بگیرد. پس سعی هم نکرد. نقاب خونسردی را کنار گذاشت و لبخند کینه توزانه اش را به گادفری تقدیم کرد.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۸ ۲۲:۲۱:۵۱


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱:۵۶ چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۸
#29

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!


دماغ بازجو موهای روی دماغش را قلقلک می‌داد. چشم‌هایش در تلاش برای نگاه مستقیم به چشم‌های او چپ شده بود.

-آقا به جون یه دونه بچه ام، کار من نبوده!

بازجو از شنیدن این جمله خسته شده بود.
-اصلا تو مگه زنش رو داری که بچه داشته باشی؟ از صبح داری اینو می‌گی. خسته شدم! خسته!
-آخی خسته نباشی خب!... بله زن دارم. ولی مالیاتش زیاد می‌شد، نرفتم ثبتش کنم.

بازجو خیلی خسته شده بود.
-ببین... ما مطمئنیم که این کار تو بوده. مطمئن! اعتراف کن... بذار بتونم برات تخفیف بگیرم.
-آقای بازجو... علیــــلم! ذلیلــــــم... عیال وارم... سه تا زن دارم... هشت تا بچه. شیش تاشون نوزادن. پول پوشک باید بدم... پول شیر خشک... لباس ندارن.... تو کارتن موز می‌پیچمشون!

دود سر بازجو اتاق را برداشته بود.
-چجوری شیش تا نوزاد داری؟ شیش قلو؟
-بله... نه!...نه! سه تا زنام هفته پيش نفری یه دوقلو تحویل دادن.

بازجو بچه دو قلو دوست داشت.
-اوووخی! ولی چه خبرته؟ هشت تا می‌خوای چیکار؟
-وصیت آقا جونمه... گفته یه تیم فوتبال. به عبارتی با داور و کادر تیم یه پونزده بیست تا دیگه باید بیارم!

ساعتی بعد

-خیلی مردی حاجی... شب با خانوم بچه ها منتظرتیم پس!
-باشه باشه... کوچولوهارو ببوس. مرسی بابت پوشک و شیر خشک!

و از بازداشتگاه خارج شد.
نه تنها بازداشت نشده بود، بلکه با فروش پوشک‌ها می‌توانست پول خوبی به جیب بزند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۰:۵۶:۰۵ چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۸
#28

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

اشلی چشمای ریلکسشو به بازجو دوخت.
- خب به من چه؟
- صدودوازده نفر تو لندن به خاطر ضربه ی یه شی محکم به سرشون مردن، بعد تو میگی به من چه!؟
- اوهم.
کله بازجو به خاطر دیدن این حجم از گستاخی یک جا به رنگ قرمز دراومده بود.

- کوفتو اوهم! لابه لای کله های له شده ی همشون سیمای گیتار بوده!
- خب که چی؟ یعنی می گی ممکنه من گیتارعزیزمو تو سر کسی کوبیده باشم؟

اشلی دستشو دراز کردو سیمای گیتارشو که کنار صندلی بازجویی بود نوازش کرد.

کله ی بازجو قرمز تر شد و رگای گردنش بیرون زد. و با تمام قوا داد زد.
- مگه سلاحاتو جلو در نگرفتن!؟

اما اشلی که انگار نه انگار سرش داد زده باشن، قیافش مثل بچه ای بود که اسباب بازی جدیدی دیده باشه رگ گردن بیرون زده بازجو رو فشار میداد و ول می کرد، فشار میدادو ول می کرد.
- چه باحاله این! ولی چرا نمیره سرجاش!؟

بازجو دست اشلی رو کنار زد ولی اشلی با دست دیگش محکم تر رگو فشار داد.
- چرا نمیره تو پس!؟

اشلی نیم نگاهی به گیتارش انداخت.
- فهمیدم چجوری بفرستمش تو!

و گیتارشو با تمام زورش به گردن بازجو کوبید!






تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲:۰۹ سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸
#27

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!

-همینه که هست.

بازجو کلافه شده بود... خیلی هم شده بود. از پس این ارتش بر نمی‌آمد.
-یه دیوار بیاریــــــد!

در تقریبا باز شد. شخصی دیوار را از لای در به داخل پرتاب کرد و در را پشت سرش به هم کوبید.

-ببین... یا درست جواب می‌دی... یا سرم رو می‌کوبم به این دیوار و می‌ندازم تقصیر تو. اونوقت جرم «حمله به مامور قانون در حین انجام وظیفه» هم به جرم‌هات اضافه می‌شه!

مامور سعی داشت در بین پرونده قطور بلاتریکس، صفحه‌ای خالی برای نوشتن جرم احتمالی جدید، پیدا کند که...

-جدی؟

بلاتریکس در فاصله ده سانتی متری او ایستاده بود.
مامور نمی‌خواست بترسد. ولی ترسید. نمی‌دانست چطور از شر دستبند‌هایش خلاص شده... به او ضمانت داده بودند که بلاتریکس نمی‌تواند آسیبی به او بزند.
-هی... به چه حقی از جات بلند شدی؟... چرا اینقدر اومدی نزدیک... برو عقب... هی! مامورا! بیاین اینو بشونین.

کسی نیامد.

-مگه نگفتی اگه جواب ندم، سرت رو می‌کوبی به دیوار؟...خواستم کارت رو آسون تر کنم. شما خسته می‌شین... من انجامش می‌دم.
-تو... سرم رو ول کن... من... نه... نمیـ...

گرومپ!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴:۳۰ سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸
#26

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
سوژه: فرض کن که یه کاری کردی و الان توی اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی می کنن!


اتاقی تاریک. میزی چوبی و قدیمی وسط اتاق که چیزی جز یک بطری آب رویش دیده نمی شد. فضای اتاق آنقدر سنگین بود که بطری آب هم غیر قابل دسترسی به نظر می رسید.
و جادوگری سیاه پوش که آرنجش را روی میز گذاشته بود.
البته این یکی را نمی دید. چون این یکی خودش بود!

-می دونی برای چی اینجا هستی؟
-خیر!
-جواب این نبود!
-جواب ما این بود!
-د آخه نمی شه خب...عوضش کن...
-نخواهیم کرد ببینیم چه کاری از دستتان بر می آید!


صدای معترض، با صدایی که سوال اول را پرسیده بود فرق می کرد. دلیلش را به خوبی می دانست. دلیلش این بود که هیچ بازجویی، حاضر به بازجویی از جادوگری با این سوابق سیاه و پلید نبود.
بازجوها تقریبا فرار کرده بودند. یکی به بهانه بیماری فرزندش و یکی برای رسیدگی به پرونده مهمی که در واقع وجود نداشت... و او را با طلسم صدای ضبط شده، در اتاق بازجویی تنها گذاشته بودند.
امیدوار بودند بازجویی طبق پیش بینی پیش برود و سوالاتی که طرح کرده بودند، برای بازجویی کوتاهی که در نظر داشتند کافی باشد.
ولی جوابی که داده بود، چیزی نبود که دنبالش بودند.
حساب و کتاب هایشان به هم ریخته بود.

-یعنی واقعا نمی دونی چیکار کردی؟

-ما می دونیم چه کاری یا چه کارهایی انجام دادیم...ولی نمی دونیم الان دقیقا برای کدومشون اینجا می باشیم.

کار همیشگیشان بود. گرفتن وقت باارزشش، و تنها دلیلی که باعث می شد تسلیم شود، تلاش برای حفظ امتیاز فعالیت قانونی ارتش سیاه بود.
امتیازی که شخص وزیر به او داده بود...و ظاهرا حالا پشیمان شده بود.

-خب...ما لیست دقیق اقدامات شما رو داریم. ولی اعتراف کردن همیشه باعث سبک شدن مجازات می شه. کارای خلاف قانونی که انجام دادی رو یکی یکی اسم ببر، ما انتخاب کنیم.

"بدترین و قابل مجازات ترینشون رو انتخاب کنیم"...معنی جمله بالا دقیقا این بود.

و لرد سیاه جادوگری نبود که به این سادگی فریب بخورد.
کم کم داشت می فهمید.
-هیچی نمی دونین...نه؟ جریان لیست هم دروغه. شما اگه لیست یا مدرکی داشتین، ریسک نگه داشتن ما در این اتاق رو نمی پذیرفتین. می خواستین به ما رو دست بزنین که به جرائممون اعتراف کنیم. واقعا فکر می کنین از این فاصله قادر به خواندن افکارتان نیستیم؟

جوابی نگرفت.

-چیزی که حالا حس می کنیم ترسه...ترس مطلق. و بیشتر از همه، از طرف وزیر! حالتون چطوره جناب وزیر؟

نفس وزیر در اتاق کناری در سینه حبس شد.

-صداتونو نمی شنوم جناب وزیر...ولی افکارتون رو چرا! واقعا برام جالبه بدونم که چی باعث شده چنین اقدام پرخطری بکنین. واقعا فکر می کنین با گرفتن این امتیاز، ما ساکت خواهیم موند؟ مطمئنین که ارزشش رو داره؟

-ن...نمی...من...راستش...

صدای لرزان و ضعیف وزیر را شنید...

-خب...می تونین با این توضیح شروع کنین که چه کسی این ایده نسنجیده رو بهتون داد...


مصاحبه تغییر کرده بود! حالا او بود که می پرسید... هر چند از روی صندلی بازجویی!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.