هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ پنجشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
سوژه ی جدید

- بلا جارویی که به من دادی بالا نمیره! من چطوری با این بیام ماموریت!؟

بلاتریکس به سمت کراب رفت.
- بده ببینم!

کراب جارو را دست بلاتریکس داد ولی واقعا نظری درباره ی اینکه بلاتریکس چجوری به راحتی با جارو پرواز می کرد نداشت.
_ عه پس چرا من سوار میشم نمی یاد بالا!؟

بلاتریکس یه نگاه به شکم کراب کرد:
- احتمالا به خاطر این! فک کنم باید برات تاکسی هوایی بگیریم, دیگه جاروی کی مشکل داره!؟
_ مال منم بالا نمی یاد!
_ مال من فقط پنج سانت میاد بالا!
_ مال منم بالا نمی اومد با چوب بیسبالم زدمش شیکست!

بلاتریکس به سمت جارویی که به نظر می اومد خالیه رفت.
- بانز توم اضافه وزن داری فک کردی نامرئی نمی فهمیم! اصلا همتون باید وزن کم کنید. از امروز رژیم و تمرینات سخت شروع میشه وای به حالتون! قبل از اینکه ارباب بفهمن باید لاغر کنید!


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ پنجشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۲۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5684
آفلاین
(پست پایانی)

مرگخواران دست از پا دراز تر به خانه ریدل ها برگشتند.

و به محض برگشتن با عطر غذای خانگی مواجه شدند...و بلاتریکسی که برای اولین بار در زندگی پیشبند بسته بود.
رودولف فورا قلم موی جادویی اش را در آورد که این تصویر را ثبت کند.

-بلا...تو غذا درست کردی؟ عجب بویی هم داره. بوی چیه؟

بلاتریکس با لبخند به فر مشنگی روی میز اشاره کرد.
-هکتور!

مرگخواران به طرف فر رفتند و چراغش را روشن کردند. هکتور داخل فر روی سینی خوابیده بود. پرتقالی در دهانش چپانده شده بود و روی نقاط مختلفش فلفل سیاه پاشیده شده بود.

هکتوراز روی سینی برای مرگخواران دست تکان داد.
-180 درجه اس...کمی صبر داشته باشین. بیست و پنج دقیقه دیگه آماده می شم.

سو خسته از سفر طولانی، کلاهش را برداشت و روی میز گذاشت و رو به بلاتریکس کرد.
-تو که می خواستی همینجوری بپزیش برای چی ما رو علاف شیر و گل رز کردی؟ آشپز خوبی هم هستیا...نمی دونستیم.

چهره بلاتریکس متعجب شد.
-آشپز؟...ولی من که آشپز نیستم... من مایونزم. منتظرم غذا آماده بشه که ریخته بشم روش.

مرگخواران سکوت کردند...

بلاتریکس دیگر تعمیر شدنی نبود. ولی به این شکل حداقل از شر هکتور خلاص می شدند.

که این هم خود، نتیجه ای بسیار خوب بود!


پایان


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۳:۴۶ یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۱:۱۷
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 236
آفلاین
جواب این سوال را تمام مرگخوارها می‌دانستند ... اما او دیگر در بینشان حاضر نبود. بدون رد و بدل شدن صحبتی، تصمیم بر این شد که دست از بازی کثیف انتخاب داوطلب بکشند و زمان را با سوال «حالا کی بره اون گاوچرون گم شده رو بیاره؟» تلف نکنند. بنابراین تمام آن‌ها به صورت دسته جمعی راهی محل اختفای ساکن قدیمی خانه ریدل شدند. از فراز کوه‌ها و تپه‌ها گذشتند، روزها و شب‌ها را گذراندند و از موانع و دشواری‌های مسیر عبور کردند تا بالاخره به روستا رسیدند. سراغ روستایی پیر را از اهالی روستا گرفتند اما او آن‌جا نبود. مرگخوارها امیدشان را از دست ندادند و آن قدر پرس و جو کردند تا نشانی از او بیابند. عاقبت جوینده یابنده شد و یکی از اهالی به آن‌ها خبر از مهاجرت باروفیو داد. مرگخوارها مجددا راه سفر در پیش گرفتند و در سرزمینی دور، باروفیو را در دفتر کارش یافتند.

- دفتر مرکزی حذب گِوِنیسم - حامیان حقوق برابر گاومیش و انسان - ره خوش آمدید. چه کمکی من ره ساخته هسته؟

کراب که احساس می‌کرد روابط عمومی قوی تری نسبت به سایرین دارد و می‌تواند از جذابیت‌های ظاهری‌اش برای جلب توجه باروفیو استفاده کند جلو آمد و گفت:

- سلام باروفیو! ما اومده بودیم که ... چیزه ... بگیم چقدر دلمون برای تو گاومیش‌هات تنگ شده بود!

- شما ره متاسف هستم. این حرف شما کلیشه‌های گونه‌ای ره دامن می‌زنه! یعنی هر کی گاومیش هسته، گنده هسته و تو دل شما جا نمیشه؟

لینی جلو آمد تا گند کراب را جمع کند.

- نه! چیزه ... ولش کن اصلا ... خودت خوبی؟

- جای تاسف ره داره! جامعه شهری همین هسته؛ تا متهم به گونیستی میشید، گاومیش ره از صورت مساله حذف می‌کنید و اصلا حالش ره نمی‌پرسید.

بلاتریکس با غضب نگاهی به لینی و کراب انداخت و پیش از این که کسی بیشتر گند بزند، سراغ اصل مطلب رفت.

- ول کن این‌ها رو باروفیو. نمی‌فهمن چی می‌گن! ما اومده بودیم ازت خواهش کنیم با ما بیای خونه ریدل و تو دوشیدن یک گاو بهمون کمک کنی.

- وای بر شما ... چقدر شما شهری‌ها عقب افتاده هستید! امروزه در هیچ روستایی گاوها ره نمی‌دوشن. اختیار شیر گاو با خودش هسته.

- داری زیاده روی می‌کنی باروفیو! کدوم گاوی با دوشیده شدن مشکل داره؟

- همین دیگه! انقدر گاوهاره از گوسالگی دوشیدید که اعتماد به نفسشون ره از دست دادن. الان گاوهای روستایی ثابت کردن که اگر انسان اون‌ها ره محدود نکنه و فرصت‌های برابر ره داشته باشن، می‌تونن از سیطره انسان خارج شده و پیشرفت کنن. هرچه سریع تر دفتر من ره ترک کنید. به زودی منتظر توضیح در مورد رفتار گاوستیزانه‌تان در دادگاه هستم.

مرگخوارها مطمئن شدند از باروفیو که روزگاری شیر گاومیش را لیتر لیتر در حلق آن‌ها می‌ریخت، پس از روشنفکر شدن آبی برایشان گرم نمی‌‌شوند و دست از پا درازتر از سفر دور و درازشان به خانه ریدل بازگشتند.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
مرگخوارا نگاهى مشکوک به بانز و گاو کردند
-اين يکى که نر نيست؟

بانز لبخندى زد که البته مرگخوارا نديدند.
-نه خودم کاملا چکش کردم ماده ى ماده بود

هکتور دوباره باشو از بيرون پاتيل جمع کرد و گذاشت تو پاتيل.
-خب حالا بايد شير بدوشيم،يکى سريع به اندازه کل پاتيل شير بدوشه

بانز دوباره لبخندى زد و مرگخوارا باز هم نديدند.
-من که گاو رو آوردم يکى هم شيرشو بدوشه من کارى باشير دوشيدن ندارم!

کراب براى اينکه از مسئوليت خطير شير دوشيدن دربره و النگوهاش نشکنه وارد بحث شد.
-به نظر من لينى که خيلى خوب با گاوا کنار مياد ،بهتره شيرو بدوشه!

لينى خيلى حق به جانب به کراب توپيد.
-اولا که من اصلا با گاوا خوب کنار نميام ،دوما من خودم تازه اندازه يکى از پستوناى اين گاوه ام چطورى شيرشو بدوشم دانشمند ؟

کراب تا حالا تا اين اندازه توى زندگيش قانع نشده بود.
-خب حق با لينيه.....ولى کى شير گاو و ميدوشه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۰:۴۲ سه شنبه ۶ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۲۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5684
آفلاین
خلاصه:

بلاتریکس اشتباهی توسط هکتور کشته شده. مرگخوارا زنده می کننش ولی بلا تغییر کرده و هر لحظه ادعا می کنه یه چیزیه. آب پرتقال...گلدون... در پایان هم اعلام می کنه که مرگخوارخوره و باید یکی از مرگخوارا رو بخوره. هکتور رو توی پاتیل می ندازه که آب پزش کنه و از مرگخوارا دستور پخت هکتور رو می خواد.
خود هکتور دستور پخت خودش رو داره. برای پختنش اول به شیر و مقداری گل رز احتیاج دارن که اشلی ساندرز و کریس چمبرز داوطلب می شن پیداشون کنن.

..................

قبل از این که اشلی و کریس که هنوز آپاراتش انجام نشده بود، موفق به ترک خانه ریدل ها بشوند، دستی یقه هر دو را گرفت!
-هی هی هی...شما دو تا!

دست متعلق به قوی هیکل ترین و عضلانی ترین و نیرومند ترین مرگخوار، لینی وارنر بود!

کریس و اشلی برگشتند و به حشره ای که روی هوا بال بال می زد و به سختی دست هایش را به یقه هر دو رسانده بود خیره شدند. حشره بسیار جدی به نظر می رسد.

-فرمایش؟

-شما دو تا مرگخوار نیستین...یهو پریدین این وسط، اشکالی نداره. ولی ماموریت به این مهمی رو چرا شما باید انجام بدین؟ این همه مرگخوار اینجاست! چرا باید به شما اعتماد کنیم؟ از شما می پرسم! چرا؟

دلیل قانع کننده ای در میان نبود.

برای همین طی دو ثانیه، مرگخواران روی سر دو غیر مرگخوار ریخته و دست و پایشان را بسته و به گوشه ای پرتاب کردند.

-خب...حالا برگردیم سراغ مشکلمون.
-من یه پیشنهاد بدم؟

مرگخواران به طرف اشلی که انگشت اشاره اش را بالا گرفته بود برگشتند.
-خیر!

هکتور که ساعت ها بود داخل پاتیل نشسته بود، کم کم داشت خسته می شد.
-دارم بی مزه می شم ها...خب یه نفر بره از یه گاو واقعی شیر بگیره و بیاره! کار سختیه؟ کافیه مودب باشین و خواهش کنین! اصلا یکی سریع بره و با یه گاو ماده به اینجا...

-آپارات کنه...

جمله هکتور را بانز تمام کرد. بعد از این که همراه گاو بزرگی درست وسط خانه ریدل ها ظاهر شد.



gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
-اوه بچه ها مگه من عضو افتخاری نیستم؟
کریس این را با لحن مظلومانه ای میگوید.
هکتور عصبانی شده است.
-معلومه که نیستی!اصلا نمیدونم برای چی اینجایی!بدو برو ببینم!
-ببین هکی...
قبل از اینکه جمله کریس تموم شه توسط سیلی از مرگخواران به بیرون پرتاب میشه.
-بدووو کریس.سریع باید پیدا کنی.
کریس ابتدا خواست لج کند و برود به محفلی ها بپیوندد.اما بعد دید خیلی ضایس تصمیم گرفت یه گروه درست کنه به اسم جبهه خاکستری که بین سیاه و سفید باشه!اما بعد فکر بهتری به ذهنش رسید...
همانطور که قدم میزد زیر لب میگفت:
-یه آپارات کوچیک تا ناکترن.بعدم از مغازه پلاک18گل های رز سمی!ای جان کل ناکترنو حفظما!
و در یک لحظه ناپدید شد.
...
در خانه ریدل ها هکتور خبر نداشت که قراره چه بلایی سرش بیاد.و فقط اون لحظه به فکر اجرای طلسم کروشیو روی دیانا بود که ایندفعه مزرعه دار به جای شیر بهش نوشابه لیمویی رو قالب کرده بود.(حالا اینکه چجوری فرقش رو متوجه نشده باید از خود دیانا پرسید)
اشلی که دیگه اعصابش خرد شده بود پاشد و برای اولین بار داوطلب شد
-من خودم میرم شر میارم!فقط دیگه کسی با من کاری نداشته باشه!
مرگخواران لبخند ملیحی میزنند.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۸:۵۵ جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
-نخبه این شیر نه! اون شیری که از گاو می گیرن!از بقالی می تونی بخری!


دیانا که به نظر می اومد به کشف بزرگی رسیده; بدو از اتاق خارج شد.


-تا دیانا نیست شما ها رز بیارین! اونم تو دستوره. فکر کنم تو باغچه ی خونه ی گریمولد یه چندتایی دیدم.
- به نظرت یه مشت مرگخوار بریزن تو خونه ی گریمولد چه فکری می کنن؟ یکی رو پیدا کنید مرگخوار نباشه.
- تو خونه ی ریدل مگه غیر مرگخوار هم پیدا میشه؟ اون کله ی پوکتو یه مقدار استفاده کنی مشکلی پیش نمیاد.


صدای اشلی از اون سر دراومد و معلوم بود بهش برخورده.

-اوی! اوی! اوی! من اینجا کشکم؟
-خوبه دیگه، اشلیو می فرستیم بره گل بچینه.
-من همون کشک می مونم، خودتون برید.


اشلی که فهمیده بود چه گندی زده شروع به جمع کردن گندش کرد.
- می گم دیانا نیومد کجاست؟

همان موقع دیانا با یک گاو وارد شد.
- بقالی سر کوچه نداشت! تا مزرعه رفتم، مرده گفت بندازین تو دیگ شیرش در میاد.
-ماااا،ماااا
-احمق اصلا از گاو نر شیر درنمیاد، اشلی فکر نکن حواسم بهت نیست!
-اصلا چرا من برم؟ کریس چمبرز هم بی کاره.


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
هکتور ازشدت عصبانيت سرخ شد
"اين بچه هم آدمه مثلا؟تمام نقشه هاى منو بهم ريخت،من ميخواستم حمام شيرو رز واسه خودم درست کنم اين رفته شير واقعى واسه من آورده!"
(پ.ن اون قسمت هايى که " داره تو فکر طرفه)
-دياناا گربه ى احمق!منظورم از شير اين شير نبود اون يکى شير بود

ديانا کمى باخودش فک ميکنه "با اون يکى شير که نميشه غذا درست کرد،ولى اگه هکتور ميگه حتماً ميشه "
-ميانه (متأسفم )هکتور، الان اون يکى شيرو ميارم!
و بدو بدو از اتاق بيرون رفت.

کراب که نفهميده بود ديانا چى گفت ،اخمى کرد.
-اين بچه هنوز فارسى(اينگليسى؟) صحبت کردنو خوب ياد نگرفته،اصلا خوشم نمياد از لهجش!

گويل احساس کرد،به مليتش توهين شده داد زد.
-مگه لهجش چشههههه؟؟خيلى هم قشنگه لطفا به مليت افراد توهين نکن کراب وگرنه تمام لوازم آرايشتو ميدزدم!
-باشه گويل آروم باش خط چشمت خراب نشه!

هکتور که از بحث غير مردانه ى گويل کراب خوشش نيومده بود،چش غره اى رفت.
-بسه ديگه پس اين ديانا کجاست؟

ديانا خيلى خانومانه درو بالگد باز کرد و بالبخند،شير آب دستشويى توى دستش تکون داد.
-بيا هکتوراينم شير ،سخت بود ولى بلاخره از جاش کندمش!😸


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-خب...اولیش اینه که شیر رو بریزیم تو پاتیل. این یکی که کاری نداره. من الان میارم.

دیانا بدوبدو از اتاق خارج میشه...
چند دقیقه بعد در حالی که قلاده ی شیر نر بزرگی رو تو دستش گرفته، اونو کشون کشون به طرف پاتیل میبره.
-ببین. به زبون خوش برو تو دیگ. وگرنه مجبور میشم اعمال زور کنم!

شیر که یه عمر سلطان جنگل بوده، زیر بار نمیره و سعی میکنه دیانا رو بخوره...ولی دیانا که هکتور نیست. از قبل به خودش فلفل مالیده و دهن شیر با اولین گاز میسوزه و دست نیمه بلعیده شده ی دیانا رو تف میکنه.

دیانا با دستش چند تا ضربه ی آروم به سر شیر میزنه.
-آفرین پسر خوب. حالا ریخته شو تو پاتیل.

شیر چاره ای نداره. به کمک دیانا از پاتیل بالا میره و مثل بچه های خوب توش میشینه.

دیانا آتیش زیر پاتیل رو روشن میکنه.

شیر آتیشه رو فوت میکنه.

دیانا روشن میکنه.
-بفرمایین. شیر تو پاتیل!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۰:۳۷ پنجشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
نا گهان صدايى از ميان جمعيت بلند شد.
-منننننن!!!!

مرگخواران نگاهى به هکتور که درون پاتيل نشسته و پاهاشو طورى از اون بيرون انداخته که انگار وانه کردن.
-چى؟
-توو!
-تو که هکتورى چطور دستور پخت هکتورو دارى؟؟
-اهه بچه ها به حرفاش توجه نکنين اون فقط ميخواد،کارى کنه تا ما اونو نپزيم!

هکتور بلا فاصله جواب داد.
-اولا اينکه ما هکتور ها از وقتى به دنيا ميايم دستور پخت خودمونو داريم ولى نبايد به کسى بديم ،چون ما رو مى خورن.....اما من حالا که ديدم شما به چه تلاشى دنبال خوردن من هستيد،و اينکه ميدونم در آخر هم قراره به دست بلاتريکس خورده بشم ،اين دستور پخت رو با شما به اشتراک ميزارم .

گويل که تا اون زمان توى دلش هکتور عزيزشو ستايش ميکرد،روبه جمعیت مرگخواران کرد .
-به افتخارش بزنين دست قشنگرو

تمامى مرگخوار ها از فداکارى بزرگ هکتور صحبت ميکردن.
-وااووو اون عاليه
-اگه من بودم اينکارو نمى کردم
-بلاخره به يه دردى خورد
-اون يه اسطورس

هکتور که خيلى خوش حال بود نقشه ى بى عيبو نقصش گرفته خودشو به ناراحتی زد.
-مرگخوارا معطل نکنين ،دستور پخت مرگ من رواجرا کنين،
خب در مرحله اول،بايد شيرو توى پاتيل بريزين بعدهم گل رز قرمز پيدا کنين و توى پاتيل بريزين،اول اينارو انجام بدين تا بقيشو بگم( ).


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.