هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵:۰۷ چهارشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۳۹:۵۸ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹
از زیرزمین هافلپاف و خانهٔ شمارهٔ ۱۲ گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 72
آفلاین
یک رول بنویسید و در اون به طور غیر مستقیم پیشینه و گذشته‌ی خانوادگی یا شخصیتون رو معرفی کنید.
با سرعت از کلاس ماگل‌شناسی می‌زنم بیرون و بطرف قسمت افتخارات و جوایز می‌رم. مرلین نکنه حرف پیوز درست باشه! همینطور که دارم از کنار تابلوها رد می‌شم یکی از تابلوها صدام می‌کنه.
-ببینم تو کلاس پرواز و کوییدیچ گفتن وصیت‌نامه بنویسین؟ راسی تو وصیت‌نامه‌ات گفتی کجا طلسم شده که...
-خونه‌ام دیگه! یه خونه تو جزیرهٔ بریتانیا که نسل به نسل برا خانوادهٔ ما بوده! حالا می‌زاری برم یا نه؟
دیگه منتظر جوابش نشدم و ازونجا دور شدم تا اینکه با یه نفر برخورد کردم و افتادم زمین. به اطراف نگا کردم که ببینم کی بوده که با یه پسربچه روبرو می‌شم! یه نگاه بم می‌کنه و صورتش مثه گچ سفید می‌شه در حین اینکه داره وسایلاشو از رو زمین جمع می‌کنه من بلند می‌شم و خاک روی لباسمو می‌تکونم. پسره که حالا موفق شده خوشو جمع و جور کنه یه ببخشید زیر لبی می‌گه و با سرعت از کنارم رد می‌شه. خب طبیعیه! خانوادهٔ لافکین‌ها از مرموزترین خانواده‌های جادوگران به حساب می‌آن. یاد حرف پیوز می‌افتم و شروع به دویدن می‌کنم. بالاخره رسیدم! با دقت به کمد روبروم خیره می‌شم. لوح طلایی کوییدیچ روبروم برق می‌زنه... که اگه دقت بشه نام من هم به عنوان یکی از سازنده‌های اون به چشم می‌خوره! این واقعاً باعث افتخار خانوادهٔ لافکین‌هاس. و این از کسی که همیشه سرش تو کار خودشه رو درس‌هاش تمرکز داره بعید نیس! در حین اینکه مسیرمو بطرف خوابگاه تغییر می‌دم فکر می‌کنم که چجوری حساب این پیوز لعنتی رو برسم! از کنار چن عدد کارت قورباغهٔ شکلاتی دارم رد می‌شم که توی بعضیاش عکس من دیده می‌شه. و این دفعه با لبخندی بر لب به راهم ادامه می‌دم. البته همهٔ این موفقیت ها یه شبه بدست نیومدن، حتی بخاطر بعضیاش جونمم از دس دادم! آره من قبلاً یبار مردم!


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۵۳ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱:۲۹ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۲:۲۶
از ریموس لوپین چیزی جز خوبی ندیدیم!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 52
آفلاین
سلام استاد

تکالیف:

نقل قول:
یک رول بنویسید و در اون به طور غیر مستقیم پیشینه و گذشته‌ی خانوادگی یا شخصیتون رو معرفی کنید.


پدرم جرالد اسکات استرتن یه مشنگ زاده است و فقط دو تا از خواهراش ساحره اند و هیچ جادوگر دیگری رو تو فامیل نداریم.
پدرم با مادرم پاتریشا ویک که یه مشگنه ازدواج کرده و من هم جرمی جرالد استرتن حاصل این ازدواجم. بنابراین من دورگه ام.
پدرم تو سن خودش مهاجم کوییدیچ ریونکلاو بوده و یک چند سالی هم کاپیتان شده. من هم مهاجم کوییدیچ ریونکلاوم.
پدرم تو کوچه دیاگون مغازه جارو فروشی داره و علتش هم مربوط به اینه که دوست داشته مردم هم مثل خودش بازیکن کوییدیچ بشن.
من جانورنمای عقابم و به علت سفری که به فرانسه داشتم لهجه عقابای فرانسه رو دارم. پدرم وعمه کوچیکم به زبان عقابی مسلطن (درست عین خودم). من و پدرم جانورنمای عقابین و این ویژگی ها همگی ارثی هستند.
من با اینکه سال اولی ام تونستم دوست خوبی برای خودم پیدا کنم. اسمش شیلا بروکس هست. دختر خوبیه. درسته که مرگخواره ولی ذاتش خوبه و خیلی مهربونه. اون هم مث من ریونکلاویه و از همین جا بود که با هم آشنا شدبم.

پایان.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۵۱ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۰:۱۱
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 161
آفلاین


تکلیف جلسه اول ماگل شناسی:
در یک روز معمولی در فصل تابستان، در شهر صوفیه، استفان ایوانوا روز سخت و پر مشغله ای را گذرانده بود و داشت عرق ریزان و نفس نفس زنان از شیب جاده ای که به خانه اش منتهی میشد بالا میرفت.
_اوه! وای... آره ... دارم میرسم... اهم! اوه....

وقتی پشت در خانه رسید، لحظه ای نفسی تازه کرد و دلش را به این خوش کرد که وقتی در خانه را باز میکند بوی خوش غذا راه افتاده است و زنش در خانه با یک لیوان لیموناد سرد و یک تکه ساندویچ ژامبون بوقلمون از او پذیرایی خواهد کرد!
آب دهانش راه افتاد و زنگ خانه را دوباره فشار داد.
ولی به جای اینکه با بوی خوش غذا و لیموناد سورپرایز شود، با چهره زیبا و وحشت زده دخترش مواجه شد.
-بابا...بابا! بچه داره به دنیا میاد!

و همان¬ جا از هوش رفت!
استفان که به لکنت افتاده بود با قیافه ای قرمز و وحشت زده گفت:
_ها؟! یعنی چ...چ...چی...ی؟ چی دا...دا...داری میگی؟ چ...چ...چرا غ ...غ...غش میکنی؟

بعد به سرعت به طرف اتاقی که در انتهای راهرو بود دوید.
وقتی در را باز کرد با این صحنه رو به رو شد:
دخترانش عرق میریختند، یکی از آنها (نمی دانم کدام!) داشت زار زار گریه میکرد و هریک سر دیگری فریاد میزد و همه به هم دستور میدادند.
_احمق مگه نگفتم اون حوله رو بیار؟
_خب منم اوردم دیگه چرا داد میزنی؟
_خنگه اون سفیده رو بیار! این حوله آشپزخونه است!

استفان از اتاق بیرون رفت، چون حوصله قیل و قال دختر ها را نداشت.
تا این که عده ای از همسایه ها در را باز کرده، و به داخل خانه هجوم آوردند! همه به سمت اتاق انتهای راهرو دویدند تا کمکی برای لیزا ایوانوا باشند.
اما دختران استفان بیشتر آنها را بیرون کردند و با تجربه ترین ها را برگزیدند. اتاق در سکوتی دلهره آور فرو رفت.
تا اینکه صدای نوزاد از اتاق شنیده شد.
استفان با خوشحالی انتظار دختری بسیار زیبا را میکشید، دختری که مانند مادر و خواهرهایش پوستی زیبا و براق و موهایی نقره ای داشته باشد. اما...
اما وقتی وارد اتاق شد با نوزادی کک و مکی با موهایی قهوه ای روشن روبه روشد. اسم نوزاد را اکساندرا گذاشتند.
نوزادی که شب و روز جیغ میکشید و صورتش بنفش میشد و کسی نمیتوانست به گهواره اش نزدیک شود.
وقتی بزرگ شد هم تغییری نکرد و با چهره ای با مشخصات زیر به هاگوارتز آمد:
دهانی گشاد، صورتی کشیده، چشمان شیطان و موهای قهوای روشن. در کل اصلا دختری نبود که به چشم کسی قشنگ بیاید!
استاد لسترنج! او به هیچ وجه با کمالات نبود، متاسفم! به بزرگی خود ببخش.
خلاصه این که ایوانوا، (به دلایلی نا معلوم) وحشی، حیوان، و دچار بیماری سگ شدگی به هاگوارتز آمد. ولی پروفسور دامبلدرور نگذاشت او سگ شده بماند پس او را به سنت مانگو فرستاد تا درمان شود. او حدود یک ماه در سنت مانگو بستری ماند و وقتی بیرون آمد الکساندرا ایوانوای دیگری شده بود.
البته هنوز اثراتی از جنون گاهی در او دیده میشود. مثلا وقتی استرس میگیرد یا عصبی میشود به شدت به لکنت می افتد.
او همیشه سعی دارد دیگران را اذیت کند، اما در عین حال هم صحبت خوبی است و دیگران از معاشرت با او لذت می برند (گاهی).

او در سیزده سالگی به اجبار پدرش که میگفت او هیچ خاصیتی ندارد و حداقل میتواند کوییدیچ را امتحان کند، به عنوان مهاجم به تیم کوییدیچ گریفندور رفت. برخلاف انتظار، بازیکن کوییدیچ خوبی شد و در پانزده سالگی (این بار به اجبار مادرش) به تیم کوییدیچ بلغارستان رفت تا شاید کاره ای شود ولی پس از چند دوره بازی در جام جهانی، از حضور در آن دلزده شد و فقط وقت هایی که به پول نیاز دارد، در چنین بازی هایی شرکت میکند. در هر صورت خوابیدن روی کاناپه و خوردن یک تن شکلات را ترجیح میدهد.
او عاشق پیوستن به حلقه مرگخواران وفادار لرد ولدرمورت است ولی هنوز چنین سعادتی نصیبش نشده است.
او هم اکنون در هاگوارتز تحصیل میکند و بیشتر وقت خود را صرف خوردن، خوابیدن، دعوا کردن با خواهران بی مصرفش که (در ریونکلا حضور دارند)، و انجام تکالیف هاگوارتز میکند.
او خیلی حرف میزند (دهن گشاد!) و به زور میتوان دهانش را بست و الان هم زیاده روی کرده است پس دهانش را می بندد و خداحافظی می کند.








پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲:۰۶ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۵۶:۵۱
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 167
آفلاین
سلام پروفسور لسترنج
لاوندر براون هستم؛ یه ساحره باکمالات!


لاوندر از کلاس ماگل شناسی بیرون آمد؛ کلاسی که یک پروفسور مرگخوار آن را تدریس می کرد و حالا به کلاس ماگل باکمالات شناسی تبدیل شده بود.از این درس خوشش نمی آمد و فقط برای تکمیل برنامه اش و البته کم نیاوردن از هرماینی آن را برداشته بود.

تکلیف آن جلسه اما برایش جالب بود. تکلیفی که آسان اما سرنوشت ساز به نظر میرسید؛البته با توجه به قمه درون جوراب پروفسور.
تکلیف این بود:خودتونو غیر مستقیم معرفی کنین!

لاوندر بلد بود خودش را معرفی کند؛اما معنای غیر مستقیم را نمی فهمید. در آن لحظه فکری به ذهنش رسیدواو بعضی وقت ها خیلی باهوش می شد.
تصمیم گرفته بود غیر مستقیمانه خوش را به صورتی غیر مستقیم معرفی کند که غیر مستقیم در غیرمستقیم بشود و حاصل نهایی برابر شود با مستقیم. درست مثل ریاضی که منفی در منفی برابر است با مثبت. این فلسفه ی سنگین می توانست دهان استاد مرگخوار را از حلق گره بزند.
به سرعت کاغذ پوستی و قلم پرش را به سالن گریفیندور برد.قلمش را به دست گرفت و شروع به نوشتن کرد:

-من، لاوندربراون هستم. خون اصیل در رگهام دارم یه گریفیندوری هستم.شجاع،باهوش و مغرورم. خیلی هم با کمالات هستم.
نسبتا قدرتمندم و عضو ارتش دامبلدور هستم.طرفدار هری پاترم و ازلرد سیاه متنفرم.(اوه!نباید اینو می گفتم! الان قمه شو می کشه! من خیلی باکمالاتم هااا خونم هم اصیل اصیله!)
کسی که واقعا عاشقشم رونالد ویزلیه. وای عاشق اون کک مک هاشم!
و چیزی که ازش متنفرم اون دختره ی مو وزوزی خودنماست که هی خودش رو به رون می چسبونه.هرماینی رو میگم.
ظاهرافرار من در نبرد هاگوارتز کشته بشم؛اما هنوز که زنده ام معتقدم باید در لحظه زندگی کرد.




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸:۵۵ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
جلسه اول ماگل شناسی ترم 24ام هاگوارتز

واقعا چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا باید یک مرگخوار در هاگوارتز تدریس کند؟ آن هم چه درسی؟ مشنگ شناسی!
این نگرانی و پچ‌پچ های دانش‌آموزان حاضر در جلسه اول مشنگ شناسی بود که همگی قبل از آمدن رودولف لسترنج به کلاس مضطرب بودند...آنها هیچ ایده‌ای نداشتند که رودولف لسترنج، پروفسور این درس قرار بود در طول این ترم چه بلایی سر آنها بیاورد...خیلی از آنها فقط اسم او را شنیده بودند و هیچ تصوری از اینکه چه قرار است چه اتفاقی بیوفتد نداشتند...
اما با ورود رودولف به کلاس، همهمه به سکوت تبدیل شد...رودولف در سکوت از انتهای کلاس وارد و به سمت میز تدریسش رفت و سپس گفت:
_برای اونهایی که من رو نمیشناسن...رودولف لسترنج هستم...و این ترم با شما درس کمالات شناسی رو دارم!

سکوتی سهمگین در کلاس حکم‌فرما بود...بعد از چند ثانیه اما بلاخره دانش‌آموز شجاعی از گریفندور دستانش را بالا برد...
_ببخشید پروفسور...فکر کنم اشتباهی شده...اینجا کلاس ماگل شناسی هست!
_مطمئنی؟
_بله!
_خب...دایره مطالعاتی و شناختمون کمتر شد...پس این ترم با هم مشنگ‌های باکمالات شناسی داریم!
_

رودولف بدون معطلی چوبدستی خود را از ردایش بیرون آورد و با وردی، عکس متحرکی را روی دیوار کلاس انداخت...و این عکس باعث شد نیمی از کلاس دستشان را جلوی چشمشان گرفته و نیمی دیگر، ذوق و شیطنت خاصی در چشمانشان نقش ببند!
رودولف ادامه داد...
_به‌به...به‌به...بله دیگه...روش تدریس و کاری که ما در طول ترم میکنیم هم همینه...باکمالات های دنیایی مشنگی رو نشون میدیم تا بشناسیمشون...مثلا ایشون از خوانندگان و بازیگران بسیار باکمالاتی هستن که البته مرحوم شدن همین چند سال پیش و این خانوم رو متاسفانه از دست دادیم...ولی خب مثلا من یادمه که در کودکی یواشکی شبا می‌پیچوندم و می‌رفتم مجله می‌گرفیم تا عکسهاي اين خانوم رو...
_ببخشيد پروفسور...

همه‌ی حاضرین در کلاس با وحشت دانش‌آموزی که جرات کرده بود و صحبت‌های رودولف را قطع کرده بود نگاه کردند...سپس به سرعت نگاهشان را به سمت رودولف برگرداند و به وضوح دیدند که رودولف چوبدستی را در دست چپ و قمه‌اش را در دست راست گرفته و آماده حمله به آن دانش‌آموز گستاخ بود...
_کی بود حرف من رو قطع کرد، الان میزنم و...عه؟ شما بودی دخترم؟
_بله پروفسور!
_خب زودتر میگفتی، من الکی قمه‌ام رو از جورابم درنیارم...به‌به...از ظاهرت پیداست که دختر با استعدادی هستی و همین حالا هم معلومه که چقدر کمالات داری..بفرمایید...شما هر وقت خواستین میتونید حرفم رو قطع کنید!
_جسارت نمیکنم پروفسور...فقط خواستم بگم که مگه نباید قبل از اینکه دیگران رو بشناسیم، اول خودمون رو بشناسیم؟
_دقیقا همینطوره که تو میگی...اصلا هر چی که تو بگی...خب بچه ها..برنامه عوض شد..این جلسه باید خودتون رو بشناسید...پس برای هفته بعد این تکلیف رو ازتون میخوام...

تکلیف:
یک رول بنویسید و در اون به طور غیر مستقیم پیشینه و گذشته‌ی خانوادگی یا شخصیتون رو معرفی کنید.


--------
توضیح:
هر شخصیتی که داریم ایفا میکنیم و ساختیم مطمئنا از پیشینه‌ای برخوردار هست...هر خصوصیتی در شخصیت، ریشه در گذشته‌ی اون شخص داره...به طور مثال اگه هری با لرد ولدمورت مشکل داره بیشتر به این خاطر هست که که پدر مادرش توسط لرد کشته شدن. یا مثلا لرد برای این خودش رو خاص می‌دید که نواده اسلیترین هست. به طور کلی یعنی هر شخصیت کودکی، نوجوانی و شاید جوانی‌ای داشته که باعث شکل گیری شخصیت حال حاضرش شده. خلاصه بخوام بگم، تاریخ شخصیت خودتون رو در قالب رول به صورت غیر مستقیم بنویسید. غیر مستقیم هم که میگم یعنی اینطور ننویسید "فلانی در تاریخ فلان در فلان جا در خانواده ای مذهبی متولد شد و مادرش را در کودکی از دست داد و برای همین عقده ای شد و..." . همچنین یادتون نره که این تکلیف فقط برای تمرین هست و لزومی نداره شخصیت و پیشینه ای که در رول معرفی می‌کنید رو در باقی رول ها حتما در نظر بگیرید و استفاده کنید.

حواستون باشه که تا 10 مرداد برای فرستادن رولتون وقت دارید.


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲ ۱۹:۵۶:۱۰
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲ ۲۱:۳۸:۱۵
دلیل ویرایش: کوتاه کردن خطچین



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳:۵۱ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۳۴:۲۸
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 516
آفلاین
سلام پروف!
پست دوم هم ارسال شد.
هم‌تیمی: اما دابز


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۳۴ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۷:۲۱ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 222
آفلاین


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴:۱۱ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۴۱:۱۸ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 416
آفلاین
سلام پروفسور!
تکلیف آوردم. همگروهیم، رکسان هم تو راهه.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵:۳۵ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۰۱:۴۰ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
سلام پرفسور!

بفرمایید.
همگروهی: تام جاگسن.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰:۵۸ دوشنبه ۲ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۴:۴۷:۱۴
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 316
آفلاین
درود بر تو فرزند! همین که اسم هم تیمیت رو گفتی کفایت می‌کنه!




تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.