هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۶:۰۰ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 200
آفلاین
بیلی در لحظه هنگ کرد.

- تیمارستان؟
- نه عزیزم تیمارستان چیه؟! می‌خوایم بریم ددر. مقاومت کنی ممکنه آسیب ببینی. پس این شکلات رو بگیر و بیا!
- من دیوونه نیستم! ولم کنین!
- همه اولش همینو می‌گن! حالا هم منو عصبانی نکن بیا بریم!

بیلی اما بی‌اعصاب تر از آن‌ها بود. او می‌خواست پول جمع کند و به جایی برسد، نه اینکه به این فلاکت برخورد کند. نتیجتا خوی دسته‌بیلی‌اش فوران کرد و چند ضربه‌ای به آنها زد که باعث شد ولش کنند.
به محض اینکه آزاد شد پا به فرار گذاشت و رفت که دور شود؛ که با شنیدن صدای یکی از مسئولین تیمارستان درجا ایستاد.

- بابا تو مگه نمی‌خواستی به پول و ارتش برسی؟ اونجا هم پول هست!
- منظورت چیه؟ آخه چطوری؟
- ما اتفاقا خیلی به یه بیل دیوونه...
-
- ...بیل خوب و خوش اندام مثل تو نیاز داریم. بیا اونجا، کنار تخت بیمارا وایسا. به محض این‌که یکی خواست شلوغ‌کاری کنه، دهنشو صاف کن!

بیلی تا به حال تیمارستان نرفته بود... اما مطمئن بود این نمی‌تواند کار سختی باشد. هم عقده دل خودش بخاطر بدبختی‌هایی که از زمان قهرش با لرد سیاه سرش آمده بود را خالی می‌کرد و هم به پول می‌رسید. بنابراین ابرویی بالا انداخت و همراه مسئولین به راه افتاد.

بیلی نمی‌دانست آنجا دیوانه‌تر از او هم وجود دارد.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۱:۲۲
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 218
آفلاین
بیلی وقتی فهمید به "انضمام" دستگیر شده، کلی حال کرد چون از نظرش خیلی با ابهته!

بیلی با انضمام دستگیر شد...با انضمام حمل شد...با انضمام منتقل شد. ولی قرار بود بدون انضمام بازجویی بشه.

بیلی روی صندلی بازجویی نشسته بود و با افتخار به اینور و اونور نگاه می کرد.

شخصی برای بازجویی وارد اتاق شد.
-اسم؟
-بیلی!
-فامیل؟

بیلی تا حالا فامیل نداشت ولی همون لحظه برای خودش ساخت.
-انضمام پور!
-هدف از انجام کار؟

بیلی فکر می کرد که بازجویی در مورد موضوع ارباب شدنشه!
-اول کسب درآمد...بعد جذب جوانان این مرز و بوم و بعد تصاحب کل دنیا!

بازجو بدون اینکه دیگه چیزی بگه بلند شد و رفت!

بعد از چند دقیقه دو مرد دیگه با روپوش سفید وارد شدن و روی روپوششون نوشته بود...تیمارستان لندن!





تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۰:۵۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 560
آفلاین
تصمیم گرفت شانسش را امتحان کند. شاید آن مرد به او راه و رسم پولدار شدن را می‌آموخت؛ پس لی لی کنان به سمت مرد رفت.
-هی آقا! :hi:

صدایش با صدای دیگری آمیخته شد.
دو مرد هیکلی از دو طرف به سمت مرد فروشنده می‌آمدند.
مرد که ترسیده بود، به اولین چیزی که دستش رسید، چنگ زد... اولین چیز هم چیزی نبود جز... بیلی!

-به جون داداچ نزدیک شی می‌زنم!
-هوی! از خودت مایه بذار... من تا پول ندی نمی‌زنم.

آن دو داداچ نترسیدند و نزدیک شدند.
-مواد که پخش می‌کنی، مامور قانون هم تهدید می‌کنی؟
-نیا جلو! جون داداش می‌زنم... می‌زنم!

و زد... اما بیلی که گفته بود نمی‌زند.

دو داداچ ریختند سر مرد و دستبند زنان بردنش... البته به انضمام بیلی، به عنوان صلاح سرد استفاده شده، بر علیه مامور دولت!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۱:۲۲
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 218
آفلاین
اون دو مرد دوباره بیلی رو بردن پیش موش!
بیلی هنوزم خوش بین بود...چون اون دوتا مرد داشتن با خنده اونو حمل می کردن.
وارد دفتر رئیس شد و موش رو دید که هلو مینداخت بالا!

موش وقتی بیلی رو دید دست از هلو خوردن برداشت و با خشم بهش نگاه کرد.

بیلی دیگه خوش بین نبود.
-چیزی شده؟
-چیزی شده؟ چیزی شده؟ نصف سرمایه ی من سر بازی تو به باد رفت بعد تو می گی چیزی شده؟ تو مگه بیل نیستی؟
-هستم!
-مگه نگفتی برای آزمون عملی اومدی؟!
-گفتم!
-مگه قرارداد امضا نکردی؟!
-کردم!

موش سوال هاش تموم شده بود و نمی دونست چیکار کنه. تا همین جا بهش یاد داده بودن.
-همین! می تونی بری!

بیلی اصلا نفهمید چی شد که اینجوری شد.

بیلی از اونجا خارج شد.
بیلی که در شوک این قضیه به سر می برد، بدون توجه به جایی وارد پارک جادوگران شد.
روی نیمکت پارک نشست. یک آدمی هم دقیقا رو به روی اون نشسته بود. یه آدم دیگه به اون آدم رسید. چند گالیونی بهش داد و چیز کوچیکی گرفت و رفت.

بیلی فکرشم نمی کرد که انقد راحت بشه پول در آورد.




تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
بیلی در حال شادی از یافتن شغلی نون و آب دار بود که یهو خودشو وسط رینگ میابه!

دستکش های مشت زنی رو به دست میکنه و در حالیکه بالا و پایین میپره منتظر حریف ناشناسش...

شترق بوم پخ!

سه تا مشت از ناکجا آباد میاد و بیلی رو داغون میکنه.

بیلی سریع جمع و جور میشه.
-کی زد؟

صدا میاد.
-من...حریفت...بانز...شرمنده دیگه. هورکراکس اربابی ولی شرط بندی کردم. باید ببرم. نزنی میزنم!

بیلی بانزو نمیبینه که بزنه. برای همین تصمیم میگیره سو لی رو که جزو تماشاچیاس و روی حریف بانز-هر کی که هست- شرط بسته، بزنه.
یکی دو ضربه به سر و صورت سو لی میزنه که دل نویسنده خنک بشه، و بعد برمیگرده وسط رینگ و کتکشو میخوره.

این جدال نابرابر خیلی زود با شکست بیلی تموم میشه و همه متفرق میشن!

بیلی خیلی بی موقع یاد قراردادی که نخونده بوده میفته. نمیدونه تاوان شکستش چی میتونه باشه.
بیلی، چوب خوش بینیه. شاید دلشون براش میسوخت و کمی پول بهش میدادن.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۷:۰۳:۵۰

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۴:۳۵
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 392
آفلاین
موش و دو مرد بی نام و نشانی که برایش کار می کردند، چند ثانیه ای را بدون حرف، به بیلی خیره شدند.
-منو مسخره می کنی؟

دو مردی که آنجا ایستاده و با خشم به بیلی خیره شده بودند، به طرفش هجوم بردند.
-به چه حقی ارباب ما رو مسخره می کنی؟ تو دستت کجا بود که کاری ازش بر بیاد؟

با شنیدن کلمه‌ی ارباب، بیلی بی توجه به کتکی که می خورد، در رویا و خیالاتش غرق شد.
روزی می رسید که او هم ارباب شود و یارانی داشته باشد. یارانی که اجازه ندهند کسی با او رفتار غیر محترمانه ای داشته باشد...

با ضربه محکمی که سر پلاستیکی بیلی را از تنش جدا کرد، از خیالات بیرون آمده و تصمیم گرفت به دفاع از خودش بپردازد.

تق، توق، شترق

این صدای برخورد بیلی با صورت و سایر اعضای بدن آن دو مرد بود.
بیلی فقط از خودش دفاع کرد!

-دمت گرم... چه دردی داره کتکت!
-شما استخدامی.

بیلی ذوق کرد و با همان ذوق، برگه ای را امضا کرد که اسمش قرار داد بود. قراردادی که بیلی را موظف به مبارزه با حریفی نا معلوم، در رینگ می کرد.

البته بیلی آنقدر ذوق لرزان کرد که امضایش کج و کوله شد و حتی نتوانست متن قرارداد را بخواند!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۲۴:۴۸
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 259
آفلاین
دو مرد دستان نداشته ی بیلی رو گرفتن و بیلی رو پیش رئیسشون بردن. بیلی انتظار نداشت محل کارش انقدر مکان با ابهتی باشه!
- ارباب میشه بیایم داخل؟

رئیس در حالی که یه حبه انگور بالا می‌نداخت اجازه داخل شدن داد.

بیلی و مردها وارد اتاق رئیس شدن، ولی بیلی هر چقدر می‌گشت رئیس رو پیدا نمی‌کرد.
- ام... میگما، فک کنم رئیستون نیستش، شاید رفتن مرلین‌گاه!

به رئیس توهین شده بود، پس خودش دست به کار شد.

- هوی یارو! بیل پلاستیکی! اینجارو نگاه کن! رئیس منم.

بیلی نگاهی به زیرپاش انداخت.
- چی؟!

بله! رئیس اون مجتمع بزرگ، همون موشِ تراکت پخش کن بود!
بیلی سعی کرد فک نداشته اش رو جمع کنه و مثل یه چوب با شخصیت بایسته.
- خب، چه کاری از دست من برمیاد؟


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۶:۰۴:۴۹

لرد منی و جان منی، نکنه ازم دل بکنی
تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۱:۲۲
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 218
آفلاین
بیلی وارد شد.
از فرط خوشحالی لی لی کنان حرکت می کرد که قسمت پلاستیکی‌اش به زمین چسبید.

بیلی گیر کرده ولی نمیخواست که اینجوری نشون بده چون می دونست اگه بفهمن که جریان چیه فکر می کنن مشکل داره و شغل رو بهش نمی دن.

شروع کرد به تلاش کردن...اول کمی اینو و اونور کرد خودشو ولی اتفاق خاصی نیفتاد...جلو و عقب...بازم هیچی...شمال شرقی جنوب غربی...نتیجه همون بود.

-مشکلی دارین؟

بیلی نگاهی به شخص گوینده کرد و مردی رو که تقریبا سه برابر خودش بود دید.
-مشکل؟ نه چه مشکلی! فقط دارم خودمو گرم می کنم.
-برای چی اینکارو می کنین؟

بیلی ایده ی خاصی برای جواب دادن به این موضوع نداشت ولی باید سریع یه جواب پیدا می کرد.
-چیزه...می دونین...برای آزمون عملی!

مرد دم گوش کسی که کنارش بود، گفت:
-رمز همین بود دیگه نه؟ آزمون عملی!
-آره همین بود...گفتن یکی رو می فرستن که اینو بهتون میگه!

بیلی نگاهی به این پچ پچ کردن ها کرد و اون رو به نیت خیر گرفت.



تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۲:۱۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5777
آفلاین
بیلی خوشحال بود...خودش هم نمی دانست چرا اینقدر خوشحال است!

کمی فکر کرد. آیا پولی در آورده بود؟...نه!
آیا ارباب شده بود؟...نه!

ولی ناگهان به حقیقت شیرینی نایل شد! دلیل خوشحالی اش را فهمید.
-بیل! دسته بیل! هی...این شغل اجدادی منه. این هویت منه...این خود منم!

بیلی با خوشحالی آدرس را در دست گرفته بود و به سمت شغل آرزوهای رده دومش می رفت.
چون ارباب شدن همیشه برای اون در رده اول قرار می گرفت.

بالاخره رسید.

سرو وضعش را مرتب کرد...چون اصلا از جای خوبی نیامده بود. سعی کرد دسته بیل متشخص و مودبی به نظر برسد.

با سرش در زد.

-کیه؟
-بیل!

در باز شد...


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۵:۱۰:۴۷

glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۶:۰۰ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 200
آفلاین
- عاااااااااااا!

بیلی وضعیت وحشتناکی داشت. تصور کنین، یه پلاستیک قرمز مسخره روی سرتون باشه، اسمتونم گذاشته باشن تلمبه پلاستیکی، تا چند لحظه پیش مشغول تخلیه محتویات کولون‌ بزرگ ملت باشین، و الانم که با سرعت در حال سقوطین.

تنها چیزی که به بیلی امید می‌داد، تراکتی بود که توی حفره‌های تنش چپونده بودش و تا الان از جونش بیشتر مواظبش بود. پس تراکت رو بیشتر توی حفره فرو کرد و با عزم راسخی که این‌بار برای ثروتمند شدن بود، بالاخره از تونلی که توش بود خارج شد و با شدت به کف چاه فاضلاب شهری خورد.

کمی خودش رو به کناری کشید و تراکت رو باز کرد. تمام امیدش این بود که این‌جوری بتونه به جایی برسه.

- خب... ببینم اینجا چی نوشته...
چی؟ پذیرش دسته بیل‌ها در انواع و اقسام اندازه و رنگ و طرح، جهت استفاده در درگیری های فیزیکی.با حقوق بسیار خوب و بالا!
به ما بپیوندید!

... یعنی منظورش از درگیری فیزیکی چیه؟ ولی هر چی که هست از تلمبه دستی بودن که بدتر نیست! بزن بریم به سوی شغل نون و آب‌دار ِ جدید!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.