هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۹:۰۰ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
سلام پرفسور گری بک.
این هم ادامه ی پست ماتیلدا.


طلسمی از سوی یوان روانه شد و قفسه ی کتاب هایی که کنار تانکس بود را تخریب کرد.
ماتیلدا فریاد زد:
_ اکسپلسو
قفسه ای منفجر شد.

نیمفادورا گفت:
_ اگه بخواییم توی درس پرفسور نمره ی قبولی بیاریم باید فقط از ورد های درس تغیر شکل استفاده کنیم. ولی اگه بخواییم زنده بمونیم میتونیم ورد دیگه ای هم بزنیم.

_ من ترجیح می دم بمیرم تا سوسیس بلغاری بشم.
_ خیلی خب قبوله.

پنه چوبدستیش را تکان داد و مار عظیم الجثه ای پدیدار کرد.
تانکس لحظه ای مکث کرد و در جواب پنه فریاد زد:
_ ولفیوس ماکسیلیموس شیمبالوس.

مار عظیم الجثه به گرگی که با دومش روی زمین می خزید تبدیل شد.
لحظه ای همه از کار خود دست کشیدند و با تعجب به مار گرگ نما خیره شدند.

او راست راست به طرف قفسه ای که هر چهار نفر زیر آن ایستاده بودند رفت و با پوزه اش به آن کوبید.
_ یا پیژامه ی مرلین.

ماتیلدا دست تانکس را کشید تا قفسه روی آن نیفتد.
اما یوان و پنی دیر تر عمل کردند و قفسه روی آنها افتاد.

کتابخانه ای که از تمیزی برق می زد تبدیل شده بود به اشغال دونی که گرد خاک آن را فرا گرفته بود.
ماتیلدا سرفه ای کرد:
_ حالا اون دوتا له شدند؟

_ نمی دونم. ولی اگر آدم عادی با....
صحبت تانکس به پایان نرسید چون قفسه ی کتابخانه به هوا رفت و کمی آن طرف تر به زمین افتاد.

یوان و پنی بدون هیچ صدمه ای از زیر الوار بیرون آمدند.
_ حالا چی کار کنیم ماتیلدا؟
_ نمیدونم...فراررررر.

هردو به طرف در خروجی کتابخانه دویدند اما انگار در مخفی شده بود.
ماتیلدا نفس نفس زنان گفت:
_ فکر کن تانکس، فکر از چه وردی می تونیم استفاده کنیم.

اما زمان برای فکر کردن نداشتند. چون یوان و پنه با نگاهی ترسناک به آنها نزدیک می شدند.

ماتیلدا چوبدستیش را بالا برد اما قبل از آنکه وردی را بر زبان بیاورد، پنه و یوان روی زمین افتادند و طنابی زخمی دور آن ها پیچیده شد.

نیمفادورا و ماتیلدا برگشتند و به پشت سرشان نگاه کردند. پرفسور گری بک آنجا ایستاده بود.

لبخندی شیطانی زد:
_ دوشیزه استیونز و تانکس به سالن عمومی گروهتون برگردید قبل از اینکه به سوسیس بلغاری تبدیل شد.
بعد زیر لب گفت:
_ تا ببینم من با این دوتا ریونکلا ای میتونم غذای خوشمزه ای تهیه کنم یا نه.

دانش آموزان هاگوارتز ماتیلدا و تانکس خسته و گردو خاکی می دیدند که با تمام سرعت خود می دویدند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
سلام به پروفسور گری بک.
همونطوری که گفتین، من و نیمفادورا، دو تا هافلی وفادار، اومدیم که مشق شما رو انجام بدین و من پست اولو شروع می کنم!

در یک ظهر بسیار گرم تابستانی، خورشید بر زمین می تابید و نورش، باعث کور شدن آدمهایی که در کلاس تغییر شکل، همچو تانکس و ماتیلدا بودند، میشد. آن دو به دقت به پروفسور عزیزشان نگاه می کردند و یادداشت برداری می کردند که ناگهان صدایی از جانب پروفسور، باعث شد که دست از نوشتن بردارند.

- شما باید دو نفرو گیر بیارید و دوئل کنین. اگه هم مردین، لطفا جنازه هاشونو جمع کنین بیارین پیش من که بخور... منظورم اینه که ببرید به قبرستونو و دفنشون کنید. مشق کسایی که مردن، صفر میشه و حق شرکت در کلاس امتحانو ندارن.

یک دانش آموز، دستش را بالا آورد. ولی بدون شنیدن اجازه گفت:
- ولی پروفسور. وقتی مردیم که نمی تونیم تو کلاسا شرکت...
- همینی که گفتم. ولی از الان خیال روحاتونو که قراره بره پیش مرلین رو راحت کنم که کسایی که شما را کشتن، از انظباطشون کم میشه. چون خلاف درس من عمل کردن. هر اعتراضیم که بکنید، از کلاس می ندازمتون بیرون.

ماتیلدا و تانکس، صداهای آرام و به نظر خوشحال را از پشت سرشان شنیدند که داشتند می گفتند:
- خدا رو شکر که نگفت می کنمتون سوسیس بلغاری درجه یک!

آقای گری بک، خیلی هم شنوایش بد نبود و متاسفانه، از شانس بد جادوآموزان، این جمله را شنید.
- می خواین که سوسیس بلغاری درجه ی یک بشید؟! بعد کلاس، شما چهار تا اسلایترینی رو کار دارم. تدریستونم که تموم شد خدا رو شکر! برید گمش... یعنی برین سوسیس بلغاری ها.

همه با وحشت به هم دیگر نگاه کردند و برای اینکه به سرنوشت چهار اسلایترینی، دچار نشوند، دو پای دیگر قرض گرفتند و سریع آنجا را ترک کردند. در این بین، بالاخره تانکس و ماتیلدا به جای خلوت و امنی رسیدند و سعی کردند نفس بکشند. خیلی عجیب بود که کسی آنجا نبود.

آنجا، جایی جز کتابخانه نبود و آنها انتظار داشتند که حداقل یک دانه هرمیون گرنجر را ببینند. ولی مثل اینکه، او هم جایی غیر از کتابخانه از دست پروفسور گری بک، پناهنده شده بود. پس آنجا تنها کتاب ها و دو هافلپافی بودند. صاحب کتابخانه هم هیچ و پوچ شده بود.

- خیلی عجیب نیست که اینجا خالیه؟
- چرا ماتیلدا! من صدای سیفون دستشویی و حتی شلنگش رو ناشی از صاحب کتابخونه، نمی شنوم!
- حتی پشه ای مثل لینی، که مشقمون رو انجام ندادیم، اینجا نیست که مارو نیش بزنه!!
- میای اطرافو ببینیم؟ تو چپ، من راست. یه وقت نری تو قسمت ممنوعه.
- انقدارا هم که فکر می کنی، احمق نیستم!

هر دو، بعد مکالمه ی جذابشان، رفتند که دنبال پشه ای، مگسی، چیزی بگردند. ماتیلدا از سمت راست خیلی موفق شد. چون یه مگس و خاک روی یه کتاب جلد خاکستری دید. و از آنطرف، تانکس ذره بین به دست، در قفسه ها راه میرفت و متاسفانه، او نه تنها چیزی پیدا نکرد، بلکه کمر درد شدیدی هم گرفت. ماتیلدا چشمانش از خوشحالی، برای پیدا کردن یک پشه ی دیگر، برق می زد و همین موقع دو نفر جلویش سبز شدند.

یوآن و پنه لوپه ی ریونکلاوی، روبروی ماتیلدا ایستاده بودند و با چهره های بی روح، به او نگاه می کردند. یوآن قدم خطرناکی را به سمت هافلپافی سکته کرده از ترس، برداشت.

- چطوری ماتیلدا؟
- آم... خوبم! تو چطوری؟
- عالی. فکر می کنی چرا اینجاییم؟
- برای اینکه بگین که ترمو افتادم و یا... آهان. ریون و هافل چند روز دیگه کوییدیچشون شروع میشه. و شما اومدین که منو بکشین؟
- آره. اما نه به این دلیل.

پنه لوپه قدمی برداشت و ماتیلدا یک پایش را عقب گذاشت. کم کم داشت مطمئن میشد که آن دو، مثل همیشه نبودند.

- خوبین؟
- تانکس کجاست؟
- دستشویی!

ماتیلدا این را گفت و پا به فرار گذاشت و مدام اسم تانکس را صدا زد. و بالاخره، یکی از ندا های ماتیلدا به گوش تانکس، از فاصله ی بسیار دور رسید و او دست از کارش برداشت. با صدای بلندتر از ماتیلدا گفت:
- چی شده؟ اصن کجایی؟؟
- انقدرض... تو این شرایطم نمی تونم یه چیز بد بهت بگم! وگرنه جرم میدی بابا.بیا کمک کن! فقط همونجایی که وایسادی، وایسا که من بیام.

تانکس سردرگم مانده بود که چه شده است. ولی همانجا، در سر جای خودش ایستاد که بالاخره صدای نفس نفس کسی را شنید و ثانیه ای بعد، ماتیلدای خسته، پدیدار شد.

- چی شده؟
- الان می بینی.

ناگهان از پشت ماتیلدا دو نفر ریونی، یعنی پنی و یوآن ظاهر شدند و برای تانکس عجیب نبود.
- سلام ریونی ها!
- تانکس خنگ، به صورتشون نگاه کن!

او همینکاری که ماتیلدا گفته بود را انجام داد و با دقت به چهره هایشان نگاه کرد. ولی به دقت نیاز نبود. تانکس، ناگهان نفسش بند آمد.

- ماتیلدا بیا نزدیک من و چوبدستیتو در بیار!
- من از قبل اینکارو کردم. مگه تو مامانمی که میگی بیا پیشم؟ انگار یه پناهگاست.
- ماتیلدا! اینا توشون روح سرگردون رفته.
- روح سرگردون چیه؟
- مگه کتاب هری پاترو نخوندی؟!
- معلومه که نه!
- به هر حال، اینا توسط اونا تسخیر شدن و نفر اولی که به چشمشون بخوره، می خوان که بکشن.
- لعنت به هر چی روحه! اونم از نوع سرگردونه. البته غیر از پیوز گلی.
- مگه اون سرگردونه؟؟
- بعدا توضیح میدم! الان وقت اجرا کردن مشق پروفسور گری بکه!!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۷

مرلینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۶ پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۶:۲۸ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
از خیابان پریت درایو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
سلام استاد من تازه واردم چگونه برای گروهم می توانم امتیاز جمع آوری کنم ودر کلاس باید چه کار هایی انجام بدم



پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
تدریس جلسه چهارم تغییر شکل


فنریر با آرامش تمام، در کلاس را باز کرد و وارد شد.
دانش آموزان گوش تا گوش نشسته بودند و منتظر شروع، و بیشتر از آن، منتظر اتمام کلاس بودند. بهرحال جلسه آخر بود و بالاخره میتوانستند رها شوند و بروند پی عیش و نوششان.
فنریر روی صندلی خود نشست. بدون هیچ حرفی.
دانش آموزان هم که حس کردند استاد این جلسه فقط میخواهد وقت تلف کند و درس ندارند، شروع کردند به گل یا پوچ بازی کردن و مگس پراندن.

- تو!

تمام کلاس با این فریاد هیجان زده فنریر از جای خود پریدند. و البته همگی به سرعت از مقابل انگشت فنریر جا خالی دادند تا فنریر دیوار را مورد خطاب قرار دهد و حتی دیوار هم از خوف مورد خطاب قرار گرفته شدن توسط فنریر فرو بریزد و کلی خرج روی دست مدیریت هاگوارتز بیفتد.

- اوه... عیب نداره... باید آروم تر میگفتم. ولی خب نگران نباشید، در هر صورت کاری که دارم باهاتون، زیاد خطرناک و ناجور نیست. یکم شاید.

سپس نگاهش به دیوار خراب شده افتاد، و اینبار با لحنی که سعی میکرد اندکی ملایم تر باشد، رو به دانش آموزان کرد و گفت:
- امروز جلسه آخر هست و درسی که بهتون میدم، راجع به همکاریه... بیشتر میخوام درس اخلاق بدم بهتون.

دانش آموزان آب دهان خود را قورت دادند. امیدوار بودند این درس اخلاق و همکاری، راجع به تعمیر کردن دیوار خراب شده کلاس به دور از چشم مدیریت نباشد.
حالت نگاه و لحن حرف زدن فنریر، از ملایم، به اندکی بدجنسی و حتی شیطنت تغییر کرد.
- تا حالا شده سعی کنید با طلسم های تغییر شکل دوئل کنید؟

ملت دانش آموز سرشان را به نشانه نفی تکان دادند و سعی کردند خود را هرچه مظلوم تر نشان دهند.

- خیلی خوبه... تکلیف این جلسه، بهتون این فرصت رو میده دقیقا... و با توجه به طلسم هایی که اینجا یاد گرفتید و از توی کتابا یا خودتون ساختید و میسازید، مطمئنم که چیز جالبی از آب در میاد.

فنریر به سوی تخته سیاه رفت، و با گچ، با خط خرچنگ و قورباغه و تسترالی، شروع کرد به نوشتن.
نقل قول:
تکلیف این جلسه راجع به این هست، یک هم تیمی از بین هم گروهی هاتون پیدا میکنید... یک سوژه رو شروع میکنید، راجع به دوئل با یک یا دو نفر، یا حتی چند نفر، نیاز نیست حریف هاتون قاعدتا واقعی باشن و از بین اعضای سایت، فقط هم تیمیتون مهمه که واقعی باشه. توی این دوئل، از هرچی طلسم تغییر شکل که بلدید، چه از توی کتاب، و چه ساختگی (البته به شرطی که حد و مرز منطق رو نشکنید، مثلا خودتون رو تغییر ندید به اژدها و حریف رو خاکستر کنید. )، توی این سوژه که شروع کردید به صورت دو پستی با هم تیمیتون، دوئل میکنید با حریف... اینکه چرا میخواید دوئل کنید، چرا قراره که شرایط دوئل فقط با طلسم هایی تغییر شکل باشه و نتیجه چی میشه، چیا تغییر میکنن و چی میشه رو کامل شرح بدید... و زنده بمونید، حریفتون رو هم نکشید، مگر اینکه بخواد شما رو بکشه. این خیلی نکته مهمیه. سوالی هم اگر داشتید، قطعا بپرسید در پیام شخصی.


- خب دیگه... یادداشتش کنید و برید بیرون، میخوام باربیکیو پارتی راه بندازم تو کلاس.

ملت دانش آموز به سرعت تکلیف را یادداشت کردند و به فنریری که از کمد گوشه کلاس، داشت سوسیس های به سیخ کشیده شده و یک عدد باربیکیو را خارج میکردند، نگاه کردند و به سرعت از کلاس خارج شدند. سعی هم کردند اصلا به این فکر نکنند که سوسیس ها از چه جانور یا انسانسی ساخته شده.




پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱:۲۱ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
نمرات جلسه سوم تغییر شکل


گریفیندور:

همیش فراتر: 18

سوژه به خودیِ خود خوب بود همیش... ولی از نظر ظاهر نیاز به کار داری روش. یه چندتا مثال برات میزنم.

نقل قول:
من کاره دیگه ای باهات داشتم .

کارِ دیگه.

نقل قول:
سپس با عجله به سمت خروجی مدرسه حرکت.

فعل جمله کو؟!

نقل قول:
سپس چوبدستی اش را در اورد و فنجان را نشانه گرفت

سپس چوبدستی اش را در اورد و فنجان را نشانه گرفت:

این اشکالات رو میشه خیلی راحت حل کرد... همه ش هم نشانه بی دقتی هستن. همیشه قبل از ارسال پست هات، یک دور بخونشون. خیلی راحت میتونی حلشون کنی.
موفق باشی.

هرمیون گرنجر: 20 + 3

گرگِ تفی واقعا؟

رون ویزلی: 17.5

اینجارو میتونستی یه کاری کنی... اولِ پستت رو با دیالوگ شروع کنی، و بعد توصیف کنی.
یعنی:
نقل قول:
- آخه این چه وضعشه! من بگیرم فلان چیز رو بگیرم به گرگ تبدیل کنم که چی بشه؟! هان؟!

اول این دیالوگ و بعد توصیفات و ادامه رول... به نظرم جالب تر میشد پستت. البته الانم خوبه، ولی اینطوری بهتر از خوب میشد حتی.

نقل قول:
هرماینی، در حالی که دفتری را که در آن تکالیف کلاس ها را انجام می داد می بست و برای رفتن به کلاس دیگری آماده میشد، به آن دو کله تهی گفت:

این "کله تهی" الان از مواردی بود که احساسات نویسنده رو قاطی رولت کردی. میتونستی اسمشون رو بنویسی، یا میتونستی بنویسی "به دو دوست صمیمی". ولی اون "کله تهی" و در مواردی بعد از این، "نادان" که نوشتی، حالت این رو دارن که نویسنده میخواد احساسات خودشو به زور به خواننده بده. زیاد جالب نیست.

نقل قول:
رون و ادوارد که بر لب دریاچه نشسته، گذر عمر می دیدند

چرا فعل جمله اول رو حذف کردی؟ اگر فعل هر دو جمله "می دیدند" بود، مجاز بودی این کار رو بکنی، ولی اینجا کاملا غیر مجاز بودی.
رون و ادوارد که بر لب دریاچه نشسته بودند و گذر عمر می دیدند...

نقل قول:
رون به سانتوری که پشت به آنها ایستاده بود نگاه کرد و برای اولین بار در عمرش توانست یک ورد را درست اجرا کند.

- ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس!

چرا دوتا اینتر زدی برای دیالوگ رون؟
رون به سانتوری که پشت به آنها ایستاده بود نگاه کرد و برای اولین بار در عمرش توانست یک ورد را درست اجرا کند.
- ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس!


و اما در ادامه... تغییرات سانتور، اتفاقاتی که افتاد، و واکنش فنریر، جالب بودن... خنده دار بود.
موفق باشی.

ادوارد: 20

منتظر دیدن یکی از نمایش هات هستم خلاصه.

هافلپاف:

ماتیلدا استیونز: 18.5 + 1

شروعت خوب بوده ماتیلدا، راضیم از شروعت.
فقط یه نکته در مورد لحن رولت... شاید نکته خیلی کوچیکی باشه، ولی خب رعایت کردنش خالی از ضرر نیست و میتونه به کیفیت رولت هم کمک کنه.
نقل قول:
منم برای اینکه بگم خیلی خوب متوجه شدم، با لحن سرسختانه ای لب به سخن گشودم.

نقل قول:
سدریکم به پاهایم ضربه زد و با دستش به پیشانی اش زد که یعنی خراب کردی!

توی این دو قسمت، اون "منم" و "سدریکم" حالت کتابی بودن جملات رو بهم زدن... یه حالت دوگانگی هرچند خیلی ریزی به وجود آوردن. باید نوشته میشدن "من هم" و "سدریک هم".

نقل قول:
سدریکم به پاهایم ضربه زد و با دستش به پیشانی اش زد که یعنی خراب کردی!

اینجا شکلک اضافه بود، وقتی تونستی با توصیف نشون بدی که خراب کردی، دیگه نیازی به اضافه کردن شکلک نیست. اگر موضوعی بود که با توصیف نمیتونستی نشون بدی، میشد از شکلک استفاده کرد. ولی اینجا نیازی نبوده.

نقل قول:
من چشمانم از شیطنت برق زد و همین موقع، زنگ خورد.

"من" اضافه بود اول جمله. این هم از اون مواردی هست که از "روان" بودن جمله کم میکنه.
چشمانم از شیطنت برق زد و همین موقع، زنگ خورد.

نقل قول:
از تختم پا شدم و ورد را با صدایی بسیار آرام بر زبان آوردم.

-ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس.

دیالوگ رو از شخص گوینده ش فاصله ننداز.
از تختم پا شدم و ورد را با صدایی بسیار آرام بر زبان آوردم.
-ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس.

و اینکه "پا شدم" هم باز حالت محاوره ای داره. اگر میخوای کتابی بنویسی، باید مینوشتی "بلند شدم".

نقل قول:
تمام آن را خز خاکستری رنگ( جدا چرا خاکستری بود؟ شاید انقدر پیره که موهاش سفید شده!) پر شد.

این تیکه پرانتز، حالت حواس پرتی ایجاد میکنه... و جالب نیست این حرکت. میتونستی به این شکل بنویسیش:
تمام آن را خز خاکستری رنگی که نمیدانم رنگ طبیعی پوستش بود، یا به خاطر سن زیاد، پوشانده بود...

ببین، رولت خوب بود، جالب بود، دیالوگات هم خوب بود، ولی یه نکته در مورد پایانش... پایانش رو حس میکنم خیلی ناگهانی تموم کردی، آخرش میتونستی حتی در یک جمله بنویسی مثلا ماتیلدا صبح منتظر بود قیافه بقیه هم گروهی هاش رو با دیدن پتو ببینه... اینطوری میتونستی از اون لبخند شیطانی که ماتیلدا اول پست زد هم استفاده بهینه ای بکنی.
در کل جا داری برای بهتر شدن... فعالیت کن، رول بزن، و سعی کن دلایل مسخره ای که حتی شاید دور از ذهن و عقل و منطق باشن رو پیدا کنی. اینطوری طنزهات خیلیم قوی تر میشن.
موفق باشی.

نیمفادورا تانکس: 17.5

سلام نیمفا.

شروعت خوب بود، کنجکاو کننده بود... این نکته خوبیه در شروع رولت.
و اما در ادامه رولت، توصیفاتت، حالت گفتن دیالوگ ها، مشخصه که طنزه... یا من اینطور فکر میکنم. و در نتیجه بهتر بود که از شکلک در انتهای دیالوگ هات استفاده کنی.

نقل قول:
_ خب اون می خواد با کاتاناش این بلارو به سرت بیاره؟
سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم.

وقتی دیالوگ تموم میشه و میخوای توصیف کنی، دوتا اینتر بزن.
_ خب اون می خواد با کاتاناش این بلارو به سرت بیاره؟

سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم.


نقل قول:
_ میتونی از اون وردی که پرفسور گری بک یاد داده بود، استفاده کنی. همان که می توانستی وسیله ای را به گرگ تبدیل کنی.

دیالوگ هات رو چرا همچین میکنی؟ دیالوگ رو به صورت محاوره ای بنویس. انگار که اون شخصیت میخواد واقعا و به صورت عادی صحبت کنه. این دیالوگ الان باید اینطوری باشه:
_ میتونی از اون وردی که پرفسور گری بک یاد داده بود، استفاده کنی. همون که می تونستی وسیله ای رو به گرگ تبدیل کنی.

نقل قول:
پس باید دختر سامورایی را پیدا می کردم و ورد را روی کاتانایش انجام می دادم.

اینجا یه اشتباه مرتکب شدی... برای تموم کردن پستت عجله کردی.
اینجا اصلا نیازی نبود بری تاتسویارو پیدا کنی، نیمفادورا میتونست یه کاری کنه، یه جایی بره و بذاره که تاتسویا اون رو پیدا کنه. یا حتی بره یه جور دیگه اذیت کنه تاتسویا رو و بعد کاتاناش رو گرگ کنه. میشد حرکتای طنز زیادی انجام داد.

نقل قول:
شنیده بودم او دارد شمشیرش را آنجا تیز می کند.

این دم دست ترین سوژه ممکن بود، و نتیجتا زیاد جمله قوی ای از آب در نیومده. میتونستی بهونه های خنده دار تر و مسخره تری پیدا کنی.

ادامه و پایان رولت خوب بود... اما چندتا نکته رو در نهایت بگم.
توی پست های تکی، اصولا تا وقتی که شروع نکنی بیهودی بنویسی، میتونی هرچقدر خواستی بنویسی. یعنی محدودیت طولی نداری. نتیجتا راحت بنویس، مگر جایی که حس کنی کشش نداره، و یا داری ضعیف مینویسی. چند موردش رو هم بالا گفتم که از روی سوژه های احتمالی پریدی... نپر از این جور مواقع.
توی ایفای نقش هم فعالیت کن، فعالیتت رو فقط به کلاس ها محدود نکن.
موفق باشی.


ریونکلاو:

پنه لوپه کلیرواتر: 17

سلام پنی.

چرا انقدر با اینتر قهری؟

نقل قول:
_ به چه حقی با من اینطوری حرف می زنی؟ من ارشد ریونکلاوم و تمام نمراتم خوبه!

شروع فعلیت خوبه، ولی اگر با همین دیالوگ شروع میکردی و بعد میرفتی سراغ توصیف فضای خوابگاه و تاریکی، حتی بهترم میشد.

نقل قول:
همینطور که قدم هایش به آرامی در میان تاریکیِ سالن عمومی راه خود را پیدا می کردند نفس پر از حرصش هوا را شکافت و با عصبانیت لبش را گاز گرفت.
_ به چه حقی با من اینطوری حرف می زنی؟ من ارشد ریونکلاوم و تمام نمراتم خوبه!
پنی چشمانش را محکم به هم فشرد.

ببین، وقتی دیالوگ رو مینویسی و بعدش میخوای توصیفات رو بنویسی، دوتا اینتر بزن. دقت کن که بین دوتا دیالوگ این قاعده رو نداریم، فقط بین دیالوگ و توصیف بعدش. واسه همین حتی بولد کردم کلمه توصیفات رو. اینجا در اصل باید اینطوری نوشته میشد:
همینطور که قدم هایش به آرامی در میان تاریکیِ سالن عمومی راه خود را پیدا می کردند نفس پر از حرصش هوا را شکافت و با عصبانیت لبش را گاز گرفت.
_ به چه حقی با من اینطوری حرف می زنی؟ من ارشد ریونکلاوم و تمام نمراتم خوبه!

پنی چشمانش را محکم به هم فشرد.


نقل قول:
او به سرعت به دیوار چسبید.
_ چی میشه اگه کتلبورن باشی؟
اون وقت نشونت می دم دنیا دست کیه!

چرا بین دیالوگ اینتر زدی؟ اینجا رو باید یه سره پشت سر هم مینوشتی. به این صورت:
او به سرعت به دیوار چسبید.
_ چی میشه اگه کتلبورن باشی؟ اون وقت نشونت می دم دنیا دست کیه!


نقل قول:
_ کانورتو ولفیو!

من طلسم رو چی گفته بودم توی پست تدریسم؟ مواظب باش که توی پست های ادامه دار یه وقت همچین بی دقتی هایی نکنی.

سوژه رو جالب پیش بردی، تبدیل کردن ردا به گرگ هم به موقع بود. اینکه پروفسور کتلبورن هم مرگخوار و نفوذی بود، سوژه جالبی بود. و در کل خوبی، فقط ظاهر پست هات رو بهتر کن.
موفق باشی.

آندریا کگورت: 17.5

سلام آندریا، خوش اومدی.

شروعت طنز عالی ای داره... خیلی خوشم اومد از طنزت.
فقط یه نکته... یکم سعی کن شروعتو ملایم تر کنی، یخورده فقط. البته الانم خوبه، ولی یکم اگر ملایم تر شه، یا حتی با یه توصیف کوتاه یا دیالوگ شروع شه، خیلیم بهتر میشه.

نقل قول:
تصمیم گرفت این تکلیف پر تنش را هم اکنون انجام دهد.
دخترک تازه وارد همچنان با مغز یک ربعی اش درحال تحلیل و تفسیر تکالیفش بود.

اینجا الان پاراگراف تموم شده بود. وقتی پاراگراف تموم میشه، دوتا اینتر بزن.
تصمیم گرفت این تکلیف پر تنش را هم اکنون انجام دهد.

دخترک تازه وارد همچنان با مغز یک ربعی اش درحال تحلیل و تفسیر تکالیفش بود.


نقل قول:
-اگه بابام بفهمه یه همچین دیوونه هایی تو هاگوارتز درس میخونن با یونیکورنِ بالدار میفرستتم کملوت واسه تحصیل چرا اینجوری میکنی ریونی؟

ببین دیالوگ دراکو خیلی خوب بود، ولی اون وسط، اون دوتا شکلکا یکم کار رو خراب کردن. دیگه بهرحال یا میتونه ریلکس باشه یا درحال تفکر.
ولی شکلک آخر رو، با توجه به اینکه حالت دراکو تغییر کرده، درست گذاشتی.

نقل قول:
آندریا که به علت خطاب شدن نام گروهش به جای اسم خودش به خوشحالیش اضافه شده بود با پوزیشن استاد معجون سازیش گفت:

-اسمم...آندریاست

ببین... اینجا آندریا بود که با پوزیشن استاد معجون سازیش یه دیالوگی گفت. درسته؟ یعنی توصیف، و آخرین فاعل، که "آندریا" هست، دیالوگ رو میگه. نتیجتا نباید دیالوگ رو ازش جدا کنیم. اینجا باید به این شکل نوشته بشه:
آندریا که به علت خطاب شدن نام گروهش به جای اسم خودش به خوشحالیش اضافه شده بود با پوزیشن استاد معجون سازیش گفت:
-اسمم...آندریاست!

و اما نکته دیگه... نکته دیگه اینکه شکلک هیچ وقت و هیچ جا، جای نقطه یا علامت تعجب در پایان جمله رو نمیگیره.

نقل قول:
(شاید بگین یارو با مغز یه ربعیش اینهمه تجزیه و تحلیل کرده مخش کامل بود دیگه چیکار میکرد در جواب باید بگم که در اثر همنشینی با خوبان بوده ریونی باش از هوش سرشار برخوردار باش اصن یه جا داریم که شاعر میگه : سال اولی بی مغز روزی چند پی ریونیان گرفت و مردم شد )

کاش اینجارو هم جزو توصیفاتت میاوردی، بدون شکلک البته. راحت هم میتونستی اینکارو بکنی البته.
شاید گفته شود که آندریا با آن مغز یک ربعیش چطور توانسته این همه تجزیه و تحلیل کند و اگر مخش کامل بود چه میشد؟ در جواب باید گفته شود که این ها همه در اثر همنشینی با خوبان است و...
در کل اینکه جمله رو تو پرانتز بنویسی، اونم با این حالت محاوره ای برعکس بقیه رولت، زیاد جالب نیست. آدم نمیدونه بخونه یا نخونه. یه حواس پرتی ایجاد میکنه. نتیجتا بنویسش جزو توصیفاتت، البته اگر حس میکنی لازمه اصلا نوشته بشه و اثری روی داستان یا خواننده داره.

نقل قول:
با این کار هم تلافی توهین به اسم خود را میگرفت
هم تکلیف خود را انجام داده و رفوزه نمیشود
و همچنین از یکی از اسطوره های خود دفاع کرده است

فقط در یک زمان های خیلی خیلی خاصی از شکلک توی توصیفات استفاده میکنیم. اینجا نیاز نبود. ولی شکل و طرز نوشتارت خیلی خوب بود... راضیم ازت.

نقل قول:
با پوزیشن فلش تو فصل سوم(اونجاش که میگه: ! I'am Flash) گفت: از جات جم نخور کله گچی!

ببین... این قسمت فقط برای یه عده کمی شاید جذاب باشه و بفهمن تو چه حالتیه، ولی برای کسی که این سریال رو ندیده، جذابیتی نداره. نتیجتا سعی کن از چیزایی که حس میکنی ممکنه برای عده زیادی ناآشنا باشه، استفاده نکنی.

پست رو خوب پیش بردی.
و باز هم میگم... طنزت خیلی عالیه. لذت بخشه خوندنش. اون جوجه جادوگرت هم خفن بود.
فقط همون روی مسائل ظاهری بیشتر دقت کن.
موفق باشی.



پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
سلام پرفسور گری بک. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

_ ماتیلدا کمکم کن. تاتسویا می خواد با کاتانا، شمشیر مخصوصش تیکه تیکه ام کنه.
_ برای چی دورا؟
_ یادت میاد سر بازی کوییدیچ من بازدارنده رو به اون زدم؟ خب تا الان دستش به من نرسید و حالا می خواد یک گوش مالی حسابی به من بده.

ماتیلدا چند لحظه ای ساکت ماند:
_ خب اون می خواد با کاتاناش این بلارو به سرت بیاره؟
سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم.

_ میتونی از اون وردی که پرفسور گری بک یاد داده بود، استفاده کنی. همان که می توانستی وسیله ای را به گرگ تبدیل کنی.

اره درست می گفت.چرا به فکر خودم نرسیده بود؟
من اگر کاتانای تاتسویا را به شکل گرگ در می آوردم، وقت برای فرار کردن داشتم.

البته با توجه به گفته ی پرفسور گری بک او هنوز هم می توانست از کاتانایش به عنوان شمشیر استفاده کند، اما خب بالاخره زمان می برد تا به آن عادت کند.

پس باید دختر سامورایی را پیدا می کردم و ورد را روی کاتانایش انجام می دادم.
می دانستم کجا می توان او را پیدا کرد، در زمین کوییدیچ.
شنیده بودم او دارد شمشیرش را آنجا تیز می کند.

آرام و بی سر و صدا پشت دروازه ای پنهان شدم.
درست آنجا وسط زمین بازی نشسته بود.
چوبدستیم را به طرف کاتانا گرفتم، و زیر لب زمزمه کردم:
_ ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس.
جرقه ای از نوک چوبدستیم خارج شد.

لحظه ای بعد از نوک کاتانا تا قسمتی که دختر سامورایی انگشتان ظریفش را به آن گرفته بود، پر از موهای گرگی خاکستری شد و سر آن دو چشم کهربایی برجسته که انگار همه چیز را زیر نظر داشت و دهانی بزرگ با دندان های تیز و زرد رنگ از سر کاتانا بیرون آمد.

تاتسویا برگشت تا به جایی که طلسم از آن روانه شده بود نگاه کند.
با نگاه وحشتناکش دو پا داشتم، دو پای دیگر قرض کرده و به سرعت از آنجا دور شدم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۴:۳۴ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۱۰:۴۸ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
ادوارد تنها بود. بیچاره بود. کسیو نداشت. خلاصه که یه وضعیت اسفناکی داشت. هنوز هم داره. در به در دنبال کسی بود که کمکش کنه تا بتونه تکلیف تغییر شکل رو انجام بده. بعد از اینکه قسط های عملشو نداده بود، صاحابش اومد و چوبدستی رو از دستش کشید بیرون. دیگه ادوارد توانایی نبود. دوباره کیوت و مظلوم شده بود. و حالا نمی‌دونست که چیکار باید بکنه. مونده بود که چطوری طلسم تغییر شکل رو اجرا کنه. هیچ کس توی مدرسه نبود. همه رفته بودن گردش. ولی ادوارد نتونست بره. چون باید اجازه کتبی از آل فادر می‌گرفت و آل فادر هم مدت ها بود که مرده.

آروم آروم به سمت سرسرا رفت تا غذا بخوره. وقتی به میز گریفیندور رسید، دید که همیش فراتر پشت میز نشسته. سریع به سمتش رفت تا ازش کمک‌ بگیره.
_ سلام همیش. چطوری؟
_ سلام ادی. خوبم. چیزی می‌خواستی بگی؟
_ آره. می‌دونستی که تو همیشه جادوگر مورد علاقه من بودی؟
_ واقعا؟
_ آره. پس چی؟ ببینم، می‌شه یه درخواستی بکنم؟
_ آره. بگو.
_ می‌تونی برای درس تغییر شکل کمکم کنی؟
_ تونستن که می‌تونم. سوال اینجاست که کمکت می‌کنم یا نه؟
_ حالا کمک می‌کنی یا نه؟
_ نه. متاسفم رفیق. فقط خودتی و خودت.

و همیش دستی به شونه ادوارد زد و رفت. حالا دیگه ادوارد مونده بود و ادوارد. ادوارد، غمگین پشت میز نشست، بی خبر از اینکه کسی مکالمه بین اون و همیش رو شنیده و مایل به کمک کردنه. شخص مرموز آروم از سرسرا بیرون رفت و منتظر فرصتی مناسب شد تا به ادوارد دست یاری برسونه.

ادوارد بعد از اینکه خورد و نوشید و اسراف کرد از پشت میز بلند شد و رفت تا قدمی بزنه. نزدیک وشت مشتای قلعه بود که صدایی از پشت یه دیوار شنید.
_ پیست...پیست پیست...اینجا. ببینم تو کمک می‌خوای درسته؟ یه ساعت دیگه بیا پشت کلبه هاگرید.‌
_ هاگرید؟ چرا به کلبه خودت می‌گی کلبه‌ هاگرید؟
_ هاگرید؟ نه. من هاگرید نیستم. من یکی دیگه‌ام.
_ ولی تو...
_ حرف نباشه. یک ساعت دیگه پشت کلبه هاگرید باش.

ادوارد که از این رفتار هاگرید تعجب کرده بود بالاخره کوتاه اومد و برگشت تا جسم مورد نظرش برداره. یک ساعت گذشت و ادوارد پشت کلبه هاگرید بود. بعد از چند دقیقه بالاخره هاگرید اومد.

_ اوه...اومدی؟ من بیخودی نگران بودم. خب هاگرید، چطوری می‌خوای کمکم کنی؟
_ می‌خوام جادو کنم!
_ ولی تو که نمی‌تونی. اجازه نداری.
_ منم نگفتم که اجازه دارم. خب، حالا اون چیزی که دستته رو بالا بگیر.

هاگرید چتر صورتیش رو بالا آورد و سرش رو به سمت کلاه‌خودی که ادوارد آورده بود و معلوم نبود از کجا آوردتش گرفت. تمرکز کرد. تمرکز کرد. بازم تمرکز کرد. و...
_ وایسا ببینم. اصلا وردش چیه؟
_ ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس.
_ هاا...خب، نگه دار.

هاگرید دوباره تمرکز کرد. تمرکز کرد. و خواست برای بار سوم هم تمرکز کنه که صدایی حواسش رو پرت کرد.
_ هاگرید...دوست خوبم. این کیک رو ببین که آوردم با هم بخوریم.

هاگرید که با شنیدن اسم کیک ضعف کرد، ناخودآگاه و بدون هدف گیری طلسم رو گفت.
_ ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس...
_ آاخخ... دستام...دستای خوشگل و تیزم...تغییر کرن.

دست های ادوارد تغییر کردن دست هاش تبدیل شد به دوتا گرگ کوچولو. گرگ هایی که شبیه به عروسک های دستی بودن و پایین تنه نداشتن. ادوارد کمی با دست های جدیدش بازی بازی کرد. خیلی تعجب کرد. وقتی می‌خواست دست هاش رو باز کنه دهن گرگ ها باز می‌شد و دندون های تیزشون می‌خورد به هم. ادوارد خوشش اومد. کم کم داشت با دست های جدیدش حال می‌کرد. همینجوری که داشت با دست های جدیدش ور می‌رفت، به سمت وزارتخونه می‌رفت تا فامیلیش رو از دست قیچی به دست گرگی تغییر بده. ادوارد، بعد تغییر دادن فامیلش رفت تو کار نمایش عروسکی ترسناک واسه کودکان و اسم و رسمی به هم زد.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲:۱۶ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۸:۲۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 144
آفلاین
سلام بر استاد گری بک عزیز
اینجانب آندریا کگورت (یک یتیم بدبخت) بسیار شرمنده هستم که برای جلسات اول و دوم غیبت کردم . امیدوارم اینجانب را بعنوان یکی از سوسیس بلغاری های خود بپذیرید
_______________________

درحالی که نصف مغزش آب شده بود بی حوصله روی یکی از نیمکت های درون حیاط نشسته بود و زیر لب به کسی که اولین بار ایده مضخرف «رداهای هاگوارتز باید بلند و سیاه و استین گشاد باشند» به مغزش خطور کرد فحش میداد.
و در اخر بعلت گرمایش هاگوارتزی و سوخت و ساز زیاد مغز برای انتخاب فحش های درخور یک ربع دیگر مغز نیز تبخیر گشت، در همین حین خانم نوریس را دید که با عجله از چیزی فرار میکرد ناخوداگاه اقای فنریر و تکلیف گرگینه ای اش را به یاد اورد و برای اینکه فردا به فلک بسته نشود تصمیم گرفت این تکلیف پر تنش را هم اکنون انجام دهد.
دخترک تازه وارد همچنان با مغز یک ربعی اش درحال تحلیل و تفسیر تکالیفش بود که ناگهان دراکو مالفوی با افکت «ارث بابامو کی خورده؟» و پیش زمینه فکری «اگه بابام فلان چیزو بفهمه هاگوارتز میره رو هوا» کاملا اتفاقی و از پیش تعیین نشده از کنار آندریای مغز یه ربعی گذر کرد و این گذر کردن همانا و شوکه شدن آندریا به علت دیدن یکی از اسطوره های زندگی اش همانا.
آندریا با خوشحالی شروع به بالا و پریدن کرد و کلا قضیه تکالیف را به فراموشی سپرد دراکو سری برای تاسف تکان داد و گفت:
-اگه بابام بفهمه یه همچین دیوونه هایی تو هاگوارتز درس میخونن با یونیکورنِ بالدار میفرستتم کملوت واسه تحصیل چرا اینجوری میکنی ریونی؟
آندریا که به علت خطاب شدن نام گروهش به جای اسم خودش به خوشحالیش اضافه شده بود با پوزیشن استاد معجون سازیش گفت:

-اسمم...آندریاست

-چه اسم سخت و مصخرفی !

-میتونی بهم بگی پاسِفیکا

-چی؟!...پاس...پاسگاه؟...این مضخرف تره که

-بعضیا بهم آنی هم میگن

-اصلا من برای چی دوساعته اینجا دارم درمورد اسمای مصخرفت باهات حرف میزنم؟ باید برم یه سر به پاتر بزنم ببینم در رنج و عذاب کافی به سر میبره یا نه

آندریا نگاهی جانسوزانه به مالفوی انداخت و بعد با مغز یه ربعی اش دریافت که به او توهین شده و همچنین یکی دیگر از اسطوره های زندگیش (پاتر) در خطر میباشد و درهمان لحظه دوباره خانم نوریس را مشاهده کرد که از دست چیزی فرار میکرد و آندریا را به یاد تکلیف تغییر شکلش انداخت و در بین این معلومات یک راه حل بسی خوب و عالی برای حل کردن مشکلات پیدا کرد(شاید بگین یارو با مغز یه ربعیش اینهمه تجزیه و تحلیل کرده مخش کامل بود دیگه چیکار میکرد در جواب باید بگم که در اثر همنشینی با خوبان بوده ریونی باش از هوش سرشار برخوردار باش اصن یه جا داریم که شاعر میگه : سال اولی بی مغز روزی چند پی ریونیان گرفت و مردم شد )

او که اکنون به دلیل ذوب شدن سه چهارم مغزش قادر به یاد اوری ضب المثل«با یک تیر سه نشان زدن» نبود، نتوانست ان را زیر لب بگوید اما ما که در گرمای طاقت فرسا نمی باشیم و برقمان هم اصلا نمیرود و کولرمان یک ضرب درحال تلاش برای خنک سازی محیط است( ) میتوانیم اشاره به ان کنیم:
با این کار هم تلافی توهین به اسم خود را میگرفت
هم تکلیف خود را انجام داده و رفوزه نمیشود
و همچنین از یکی از اسطوره های خود دفاع کرده است

شــــــــــــــــــرح وقــــــــــــــایق اجرای طــــــــــــــلسم بـــــــر روی کتـــــابی که دراکـــــو بی هیـــــــچ منظــــــوری (واسه دکور) ان را هــــمه جـــا هـــــمـــــراه خـــود میبـــرد: :

با پوزیشن فلش تو فصل سوم(اونجاش که میگه: ! I'am Flash) گفت: از جات جم نخور کله گچی!

-چ...چ

قبل از اینکه دراکو بخواهد کلمه چی چی میگی را تلفظ کند آندریا با سرعت ورد را گفت، اما بعضی اوقات به سه چهارم بقیه مغز هم نیاز داریم، مثل مواقعی که میخواهیم وردی بسار سخت و اب دهن ریز را در برابر یک جوجه فکلی اجرا کنیم بنابراین وردی که آندریا گفت و هدفش فقط و فقط کتاب دکوری دراکو بود به علت از دست دادن دید کامل به خود او(دراکو) اصابت کرد و ورد مذکور بدین شکل بیان شد:
-جولفیوج جاکسیمیلوج شیمبالجوج
نتیجه چیزی به این شکل است:
جوجه جادوگر

(میپرسین چرا صورتی شده؟ من چمیدونم...استادی به این خوشگلی و گرگینه ای و مرگخواریو و باهوشی جلوتون نشسته از من سوال میکنین؟ )

پ.ن:توروخدا استاد اگه میشه همین عکسو چاپ کنین بزنین سردر هاگوارتز این پسره با موتورش گورشو گم کرده حالا مامانش ول کن من نیست که یا میگی دراکو زندست یا همینجا میدمت ولدمورت سلاخیت کنه من میدونم دیگه لابد رفته بلک مارکشو ترمیم کنه پسری... الله اکبر


ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۵ ۲:۲۱:۲۵
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۵ ۲:۲۴:۰۵


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱:۰۳ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
تکلیفتون هم اینه که این طلسم رو روی یه چیزی اجرا کنید، یه کاری بکنید باهاش خلاصه. اگر روی آدم اجراش کردید، اثرات جانبی و اتفاقاتی که میفته و چیزایی که میشه رو حتما و به صورت کامل شرح بدید!

-------

در هوای داغ و پس گردن سوزان این روز های هاگوارتز که هیچ دانش آموزی جرئت بیرون رفتن از تالار خصوصی خود یا سرسرای عمومی را غیر از زمان کلاس ها نداشت، دو دوست گریفیندوری که از کلاس تغییر شکل رهایی پیدا کردند، در حیاط اصلی پرسه می زدند.
- آخه این چه وضعشه! من بگیرم فلان چیز رو بگیرم به گرگ تبدیل کنم که چی بشه؟! هان؟!

ادوارد دست قیچی همانطور که پا به پای رون ویزلی مشغول پلکیدن بود، با حس و حال اعتراضی و همچنین بی حوصلگی به رون گفت:
- اصلا کلاس های امسال خیلی نابودن ... من که قاطی کردم ... این فنریر که هر جلسه میخواد بریم با گرگا مواجه شیم ... کجای دنیای جادوگری منطقی و فلسفیه؟! ... جنگل شناسی رو که شوت کن بیرون ... عمومیا هم که ما رو به فنا دادن از تکلیف نقاشی!
- بابا مجبوریم کلاس ها رو بریم متوجهی؟ اگه نریم و از هافل و ریون امتیازمون کمتر شه فنریر تبعیدمون میکنه تسترال آباد!

ادوارد سری به نشانه تایید تکان داد و به دنبال رون به سمت سرسرای عمومی حرکت کردند.

نیم ساعت بعد، سرسرای عمومی

- بهتره به جای اینجا خوابیدن و همچنین تلف کردن وقتتون، بگیرید تکالیف کلاس ها رو انجام بدین. لااقل اگه انجام نمی دید برید تو خوابگاه بخوابید تا بیشتر از این آبرو مون نرفته!

رون و ادوارد که سرشان را روی میز طویل سرسرای عمومی گذاشته و کپیده بودند، با صدای هرماینی از چرت برخواستند. سپس دقیقه ای پوکر فیس به یکدیگر خیره شدند و بعد به او گفتند:
- یک لحظه تصور کن که ما بریم تو تالار بخوابیم ... بعد یکدفعه فنریر وارد شه و ببینه ما در حال انجام ندادن تکلیف هستیم ... تصور کردی؟

هرماینی، در حالی که دفتری را که در آن تکالیف کلاس ها را انجام می داد می بست و برای رفتن به کلاس دیگری آماده میشد، به آن دو کله تهی گفت:
- راستی فنریر گفت که امروز ساعت پنج عصر، همه تو سالن اجتماعات جمع باشن میخواد با کسایی که کلاسا رو شرکت نمی کنن اتمام حجت کنه ... به هر حال نمی تونید از دستش فرار کنید نادونا!
رون و ادوارد:

ساعتی سه بعد از ظهر

رون و ادوارد که بر لب دریاچه نشسته، گذر عمر می دیدند، مدام به حرف فنریر که می گفت " برو هاگ شرکت کن، مگو چیست رول " می اندیشیدند. آنها دوست داشتند تکالیف کلاس ها را انجام دهند ولی انگار چیزی مانع شان میشد. انگار توانایی استفاده از تمامی بخش های ذهن خود را از دست داده بودند.

- من خیلی وقته که دارم به تکالیف فکر میکنم ولی چیزی به ذهنم نمیرسه ... تو چیزی نمیخوای بگی؟
- خب آره منم همینطوریم ... اصلا سوژه ای به ذهنم نمیاد. میدونی چیه ... ما خیلی داریم سخت می گیریم ... باید بریم یه چند ساعتی ذهنمون رو از هاگ به دور کنیم ... شاید بعدش سوژه ها بیان.

ادوارد درست میگفت. گیر دادن و گذاشتن تمامی حواس روی یک موضوع مشخص، در بیشتر مواقع نتیجه عکس می دهد. آنها یقینا به یک ریکاوری احتیاج داشتند.

- بد هم نمیگی ... با هاگزمید چطوری؟

کافه هاگزمید

موسیقی در حال پخش:
- امشب میخوام مست بشم ... عاشق یک دست بشم ... بدون تو هیچ بودم، امشب میخوام هست بشم ...

رون و ادوارد در یکی از کافه های هاگزمید نشسته، مشغول صحبت و خوشگذرانی بودند تا شاید ذهن و روح شان ریکاوری گشته و بتوانند در کلاس های هاگوارتز شرکت کنند.

- خب دیگه رون ... باهاس برگردیم الان دیگه جلسه اتمام حجت شروع میشه.

رون پس از اینکه یک لیوان دیگر نوشیدنی کره ای را یک نفس سر کشید، با پوزخندی به ادوراد گفت:
- تازه داریم حال می کنیم ها! حالا ما وقتی برگشتیم میریم پیشش ... تازه اون موقع سوژه ها هم به ذهن مون اومدن و میریم تکالیف رو انجام میدیم!
- چی بگم ... بهتر از اینه که سوژه نداشته باشیم و تبعید بشیم تسترال آباد.


ساعت هفت عصر، سالن اجتماعات گریفیندور

- خب بچه ها ... جلسه تموم شده، برید کلاسا رو بشرکتید ببینم چه میکنید!

فنریر پس از اینکه ختم جلسه را اعلام کرد، هرماینی را فرا خواند و سپس در حالی که معلوم بود " کارد بزنی خونش در نمی آید" گفت:
- از اون دو تا ملعون خبری نداری؟
- راستش ... آخرین بار توی سرسرای عمومی دیدمشون ... نمیدونم چشونه ولی انگار نمیخوان تکالیف رو بنویسن.

فنریر آستین هایش را بالا زد، گردنش را صاف کرد، چوب درخت بید کتک زن را در دست گرفت و با حالت " جوری میزنمت که اسمتو یاد کنی، بفهمی فنریر کیه بری و فریاد کنی! " منتظر بازگشت آن دو نادان شد.

ساعت یازده شب

ادوارد دست قیچی و رون ویزلی که از خستگی حال راه رفتن نداشتند، بالاخره و با سختی بسیار توانستند خود را به جلوی در ورودی تالار گریفیندور برسانند و میخواستند رمز عبور را بگویند که ناگهان صدای نفس گرمی را شنیدند، آب دهانشان خشک شدند و پس از اینکه با ترس و لرز سر خود را برگرداندند متوجه حضور فنریری شدند که معلوم بود به خون آنها تشنه است.
- شما دو تا ابله تا الان کدوم تسترال محله ای بودین؟ جدا از اون چرا جلسه همگانی رو پیچوندین؟
- فنریر جان ... ممما ... بذار راستشو بگم ... ما نمی تونیم خوب سوژه برا انجام تکالیف گیر بیاریم ... رفتیم هاگزمید یخته حال مون عوض شه بلکه سوژه ها هجوم بیارن.

فنریر دستی به ریش نداشته اش کشید، چوب را کنار گذاشت و با مهربانی بچه ها را به داخل تالار گریفیندور هدایت کرد و سپس به آنها گفت:
- خب چرا زودتر نگفتین اینو؟
- فکر میکردیم تو ما رو میخوری.
- مگه من گرگم که کسی رو بخورم؟! من گرگینه م.
رون و ادوارد:

فنریر پس از اینکه تعدادی چوب به شومینه سالن اجتماعات اضافه کرد روبروی رون و ادوارد که خبردار ایستاده بودند، گفت:
- خب بچه ها ... میخوام یه روش سری ولی بسیار موثر رو بهتون معرفی کنم ... این روش ممکنه عجیب باشه چون از توی بخش ممنوعه گیرش آوردم ولی بهتون کمک میکنه تا راحتتر و سریعتر تکالیف هاگوارتز رو انجام بدید.
- بده، بده به من!
- خب ... شما برای انجام این کار باید به جنگل ممنوعه برید، یک سانتور پیدا کنید و ورد " ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس " روش اجرا کنید. وقتی که اینکارو کردین، ماده ای از دهنش ترشح میشه که اونو می گیرید میذارید تو یه قوطی و میارید واسه من ... منم با چند تا ماده دیگه مخلوطش میکنم و میدم بخورید.

ادوارد و رون دقیقه ای پوکر فیس به یکدیگر خیره شدند و سپس با ترس و لرز به فنریر گفتند:
- ججججنگل ممنوعه ... این موقع شب ... سانتور ... ورد ... میشه فردا صبح بریم؟

همین که فنریر این حرف را شنید، با حرکت چشم خود، چوب درخت بید کتک زن و سپس دندان های خویش را به آن دو نادان نشان داد و بعد از اینکه قوطی را به آنها داد، با یک اردنگی به بیرون پرت شان کرد.

بیرون

- چه کنیم حالا ادوارد؟
- مجبوریم بریم اونکارو انجام بدیم.
- ولی وردش خیلی آشنا به نظر میاد.
- مزخرف نگو بیا بریم تا دیر نشده.

ساعتی بعد، اعماق جنگل ممنوعه

در فضای سرد و تاریک و همچنین خوفناک جنگل ممنوعه که در هر بخشی از آن موجود جادویی عجیبی حضور داشت، رون ویزلی و ادوارد دست قیچی که از کنار هم تکان نمی خوردند، با ترس و لرز فانوس را به چپ و راست می چرخاندند تا سانتوری پیدا و نقشه را روی آن اجرا کنند.

دو ساعت بعد

- بابا من هر چی میگردم چیزی پیدا نمی کنم! هر وقت میومدیم کلی سانتور اینجا ریخته بود ها!
- اصلا بیا برگردیما ...

همینطور رون و ادوارد مشغول گفتگو بودند که ناگهان متوجه سانتوری در چند متر جلوتر شدند و بالاخره پس از چند ساعت سرگردانی در جنگل ممنوعه، نور امیدی برایشان نمایان شد.

- خب رون ... همونطور که فنریر گفت مچ دستت رو سه بار بچرخون و ورد رو اجرا کن.
- پس تو چی؟
- به نظرت من می تونم چوبدستی دستم بگیرم؟
- آها ... پس تو هم سریع برو اون ماده رو بگیر.

رون به سانتوری که پشت به آنها ایستاده بود نگاه کرد و برای اولین بار در عمرش توانست یک ورد را درست اجرا کند.

- ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس!

همین که ادوارد خواست برود و ماده مذکور را جمع آوری کند ناگهان تغییرات قابل توجهی رخ داد. رعد و برقی زده شد و باران شروع به باریدن کرد. همچنین بدن سانتور مورد نظر تغییرات عجیبی پیدا کرد و رنگ پوستش تغییر کرد و جثه اش بزرگتر شد تا جایی که شبیه به یک گرگ تمام عیار شد. گرگ مورد نظر با خشم دندان هایش را به هم می فشرد و در کمتر از یک ثانیه به رون و ادوارد حمله ور شد.

آن شب از جنگل ممنوعه صداها و فریاد های عجیب و غریبی که ناشی از جیغ ادوارد و رون بود به گوش می رسید که حتی خواب را از سر دانش آموزان نیز برده بود اما در این میان فنریر گری بک روی کاناپه نشسته بود و در حالی که چای می نوشید با خود می گفت:
- آفرین بچه ها ... بالاخره تونستین تکلیف یک کلاس رو انجام بدین!


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۵ ۱:۰۶:۴۹



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ جمعه ۱۲ مرداد ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
روزی دیگر از روزهای هاگوارتز با هوایی بسیار گرم و خفه در جریان بود. ملت تازه وارد و کهنه وارد به علت قطعی برق و سایر دلایل غیرمنطقی، در زیر سایه درختان ولو بودند ویا در راهروهایی که ارواح در اون با فروش دوش آب یخ و سرمای فوری امرار معاش می کردن، پرسه می زدند. در گوشه ی یکی از همین راهروها، دو تازه وارد نشسته بودند.

رون:
-اینم شد تکلیف؟! این استاد فنر هم هرچی تکلیف میده راجب گرگه.

هرماینی که سعی داشت جادوی آب نشدن رو روی بستنیش اجرا کنه، جواب رون رو اینگونه داد که:
-چون خودشم گرگه. اگه جای غر زدن تمرین می کردی، الان تموم می شد!
-چرا من؟

دست های رون در همین حین که برای چندمین بار، به نشانه ی اعتراض به هوا رفته بود، درون چش و چال کهنه وارد بی اعصابی فرو رفت. کهنه وارد نیز با غرغر و خونسردی رون را مچاله کرده، عرقش را با او پاک کرد و سپس او را با پرتابی سه امتیازی، به درون گلدانی که کنار هرماینی بود پرتاب کرد.

-اگه گذاشتین من این بستنی رو تموم کنم.
-

هرماینی بستنی شکلاتیش رو کنار گذاشت و با وینگاردیوم له وی اوسا، نه وینگاردیوم لوی یوسا، رون رو تو هوا بلند کرد و به سمت نزدیک ترین باجه ی روحی رفت.
-ببخشید. دوست من همین الان به یه دوش آب یخ فوری نیاز داره.
-چند دیقه ای باشه آبجی؟ قیمتا با هم تفاوت دارن، ملتفتی که.
-ارزون ترینشو میخوام.
-هی ممد. پاشو یه دستی رو سر این مشتری بکش. انقد بازی نکن.

ممد مذکور که روحی گونی پوش با شلوار فاق بلند و مدل موهای جاستینی بود، با تنبلی به سمت رون رفت و دست لاکچریانه ای به سر و روش کشید تا از حس عرق گیر بودن درش بیاره. اما رون یهو از شوک دراومد. با وحشی گری دست و پا زد و در شکم روح فرو رفت.
-ولم کننن!
-مقاومت نکن! سعی کن عوض شی و قوی تر و شجاع تر باشی.

رون با این نقل قول حکیمانه ی آخری، پشم هاش ریخت و دیگه زیر مقاومتش درد گرفت واصلا نتونست. اون میخواست عوض بشه. اون باید عوض می شد تا بتونه با آدمای دیگه بسازه!

-سه نات بود آبجی، چون مقاومت کرد، میشه پنج نات.
-سر گردنه س مگه؟

هرماینی پول روح رو داد. رون رو برداشت و روی نیمکت کنار راهرو گذاشت.
-بیا ببینم. کمکت میکنم تکلیفتو انجام بدی. فقط غر بی غر.

رون که دست هاش رو از ترس تو شکمش مچاله کرده بود، با سر تایید کرد.

-اول از همه حرکت مچ دسته، بعد ورد رو یادت میدم. دستتو شل میکنی، یه حرکت آروم با مچ به راست... بعد یه چرخش به چپ و حرکت سریع به جلو.

هرماینی همونطور که توضیح می داد، دستشو تو جهات مختلف می چرخوند و رون هم ناشیانه سعی می کرد ازش تقلید کنه.

یک ساعت بعد


-ماکسیمیلوس رون! نه مالکسیومولس!
-از این سخت تر ورد نبود؟
-غر ممنوع! یه بار دیگه همه رو با هم بگو. ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس!
-ولفیولس مالکسیموس لیشالوس!
-

یک ساعت بعد تر
-ولش کن. من یاد نمی گیرم!
-تقریبا داری یاد میگیری. یه بار دیگه.

اونا بارها و بارها تمرین کردن... بارها رون شیناموس گویان چوبدستی اش رو تو پهلوی ملت فرو کرد و برکه ی کوچکی از آب دهنش جلوی پاش جمع شد. بعد از دو سه ساعتِ ناقابل، رون سینه سپر کرد، تغییر رو به خاطر سپرد، شکمش رو تو داد و پهلوان طور فریاد زد:
-ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس!

همانطور که آب دهن رون به بیرون می پاشید، نور خاکستری رنگی هم از چوبدستی اش به بیرون پرید و به قطره ها و برکه ی آب دهن خورد. در کسری از ثانیه سی چهل تا گرگ تفی مواج ریزه میزه جلوی اونا تکون می خوردن، به هم می پیوستن و به اطراف قل می خوردن. حتی بعضیشون ا باهم جملاتی رو تشکیل می دادن که مودبانه ترینشون «رون جون! متشکریم!» بود.

ملتِ از همه جا بی خبر جیغ زنان از جلوی راه قطره های گرگی کنار می رفتن. میدوییدن و اونارو به هم نشون می دادن. حتی خانوم نوریس هم ویشششش گویان پا به فرار گذاشت. تف گرگی ها حالا سعی می کردن از لنگ و لباس ملت بالابرن و دنیا رو از قله ببینن. هرچه که می گذشت، موهای ریخته شده در کف راهرو بیشتر و بیشتر می شد.هرماینی چند دقیقه پوکرفیس مانده بود. ولی کم کم با دیدن مناظر اطراف و گرگ تفی ای که از صورت یه سال اولی بیچاره صعود می کرد، حالش بهم خورد و احساس خطر کرد. با عجله پاهاشو بالا گرفت و روی نیمکت ایستاد.
-رون، دیگه مطمئنم یاد گرفتی. ولی دفعه بعد درست نشونه گیری کن. خب؟


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۲ ۱۹:۵۵:۳۹
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۲ ۲۰:۰۲:۴۳
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۲ ۲۰:۰۴:۳۶
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۲ ۲۰:۱۰:۲۰
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۲ ۲۰:۱۹:۳۱

lost between reality and dreams







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.