هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۵:۰۴ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
#75

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۲:۰۴
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 205
آفلاین
دامبلدور نمی توانست پیرمرد را در محفل بپذیرد؛ پس باید با عشق او را منصرف می کرد.
_پدر جان... چه خوب کردی که اومدی به دیدن من! امم...راستش کارای محفل یکم زیادی سنگینه...عضویت شما اینجا زیاد براتون مناسب نیست.
_دل ... باید... جوون.
_جواب سنگینی دادی پدر جان.

دامبلدور جوابی برای پیرمرد پر ذوق نداشت.
بنابراین جغدش را به سوی پیرمرد روانه ساخت اما قبل از اینکه جغد به دست پیرمرد برسد، لرد سخت کوشانه از روی گرز غول غارنشین بالا آمد و پرید روی سر غول.
_ما به قله های موفقیت رسیدیم...

و پرچمی سیاه رنگ را در پیاز موی غول فرو کرد و به اهتزار در آورد.
_فتوحات ما روز افزون باد.

لرد غول سوار، تلاش فراوانی کرد تا از روی سر غول سرک بکشد و جغد دامبلدور را که به سمت پیرمرد ناشناس روانه بود، ببیند.

_عزیز مامان؟! اون بالا چیکار میکنی؟ نمیگی خطر داره؟ اگر بیوفتی مرلینی نکرده سرت بشکنه چی؟

جغد که فقط یک سانتی متر با دستان پیرمرد فاصله داشت، وقتی دید از حنجره پیرمرد صدای یک زن خارج میشود کرک و پرش ریخت و سقوط کرد و ضربه مغزی شد.

_بانو گانت؟!
_اکه هی...شناخت! داشتم موفق میشدم جغده رو برای عزیز مامان بگیرما.
_مامان جان... نقشه رو لو دادین که!

لرد درست میگفت؛ مروپ لو رفته بود. او که با دقت فراوانی با نرم افزار فتوشاپ خود را شبیه پیرمرد ها کرده بود با یک اشتباه تمام نقشه هایش را نقشه بر آب کرده بود.

_اینهمه مادر و پسری تلاش میکنین بخاطر یه جغد آخه؟! خجالت نمیکشید؟!
_چه جغدی؟ چه کشکی؟ چه ماستی؟ اصلا جغد چی هست؟ تو جیب جا میشه؟
_انکار هم که می کنید بانو.

دامبلدور به سمت جغد بی پر و بال ضربه مغزی شده روی زمین خم شد که آن را بردارد و به داخل خاکستر دفترش برگرداند تا از خاکسترش جغدی دیگر متولد شود، اما بعد یادش افتاد جغد ها یکبار مصرفند و نمیشود مانند ققنوس هربار تمدید مجددشان کرد!
پس تصمیم گرفته که جغد مفلوک را بشوید و با آن سوپ بار بگذارد، اما مروپ نیز در همان هنگام شیرجه رفت تا پاکت نامه جغد را سریع تر از دامبلدور به چنگ آورد و آن را به پسرش تحویل دهد.
مروپ مادری نبود که به همین سادگی ها تسلیم شود.

اما مسئله اینجا بود که هم دامبلدور و هم مروپ گانت هر دو سنی بالا داشتند و اسلوموشن وار به سمت نامه جغد حرکت میکردند.

_عزیززززز... ماااااماااان... نگراااان... نبااااش...میگیرمش.
_مادر؟ میشه یکم سریع تر اقدام کنید؟!
_عزیززز... ماااماااان...الاااان میررررسم!

یک ساعت بعد

_داااارم میررررسم.
_به همینننن... خیااال باااشید باااانو.
_

لرد که حوصله اش سر رفته بود با بالشی زیر سرش بر روی کله غول غارنشین خوابش برده بود.

_عه... دامبلدور یه دقیقه صبر کن!

مروپ با سرعت یک جت خود را به بالای سر غول رساند و ملافه ای بر روی لرد کشید و دوباره به محل قبلی اش در نزدیکی پاکت نامه برگشت تا شیرجه اش را ادامه دهد.

در این گیر و دار، غول غارنشین همان لحظات را برای عطسه ای زلزله وار انتخاب کرد. عطسه ای که موج انفجارش کل محوطه میدان گریمولد را دچار زلزله کرد، مخصوصا لرد را که بالای سر غول خوابش برده بود.




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۰:۰۲ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
#74

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
دامبلدور دوان دوان به طرف خانه گریمولد می رفت و گهکاهی پشت سرش را نگاه می کرد که بفهمد که لرد سیاه هنوز هم در تعقیبش است یا نه.

ولی تنها چیزی که می دید، یک شکم بود!

برای این که غول که کاملا هول شده بود، در حال دویدن، بین دامبلدور و لرد قرار گرفته بود و به این شکل، لرد سیاه دچار پدیده طبیعی غول گرفتگی شده بود.

دامبلدور که سنی ازش گذشته بود، بی خیال پشت سرش شد و به دویدن ادامه داد و موفق شد قبل از هر گونه سکته قلبی و مغزی به گریمولد برسد.

به طرف در رفت.

-درخواست!

دامبلدور برای اولین بار شخصی را دید که حتی از خودش هم پیرتر بود.
-سلام پدر جان!

دامبلدور خوشحال و ذوق زده، به غریبه سلام کرد. فقط با این هدف که برای یک بار هم که شده در زندگی اش، کسی را "پدر جان" خطاب کند.

-درخواست...عضویت...محفل...

پیرمرد برای عضو شدن آمده بود...و دامبلدور دنبال اعضای جوان و تازه نفس می گشت!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
#73

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
- حالا چی کار کنیم؟
- ععععرررر.

دامبلدور نگاهش را از در بسته بیمارستان برگرفته و به غول انداخت که فکر می‌کرد مخاطب دامبلدور است. غول زشت و درشت و پرمو بود. جغدش هم همینطور.

- فوکس نکن.

پیرمرد احساس می‌کرد چیزی ریشش را می‌کشد.

- اوخ... می‌گم نکن بابا جان.

تق!

- زدی تو سر ما؟!
- به هوش اومدی تام؟

لرد ولدمورت لحظه‌ای پیرمرد را نگاه کرده، سپس دوباره چشمانش را بست.
- نه.

پیرمرد که لردولدمورت را بلند کرده بود، آهی کشید.
- گیری افتادیما.

سپس به سمت کنار خیابان رفته و ولدمورت را کنار ساختمان نشانده و به دیوار تکیه‌اش داد. سپس بلند شد که برود.

- دامبلدور! دلت می‌آد!؟

پیرمرد به چهره اخم‌آلوی مرد انداخت.
- آره.
- ما سر راهی می‌شیم اونوقت.
- تام از قبل سرراهی بودی، گردن من ننداز.
- خب پس ما داریم می‌میریم... دکتر گفته.

دامبلدور تحت تاثیر قرار گرفت.

- گفته برای نجات جونمون باید یک نفر با ریش بلند یکی از جغدهاش رو برامون بفرستـ... کجا می ری؟ داشتیم حرف می‌زدیم!

دامبلدور می‌دوید، ولدمورت دنبال او می‌دوید و غول هم که ماجرا از درکش بسیار پیچیده‌تر بود، به تقلید از آنان شروع به دویدن کرد.
شاید شخص یا اشخاص جدیدی در خانه گریمولد منتظر بودند تا استخدام شوند.


Vita brevis


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۰:۲۸ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
#72

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۸:۰۹
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 225
آفلاین
طولی نکشید که مراجعه کننده بعدی امد. اما او یک انسان نبود، یک غول غارنشین بود که یک جغد غول اسا بر بازویش بود! دامبلدور گفت:
_خوش امدی، غول عزیز. برای ثبت نام امدی؟
_حالا من چگونه جغد این رو بردارم؟

غول غارنشین با حرکات سر به دامبلدور گفت که برای نگهبانی از انجا داوطلب شده است. ولدمورت هم عصبانی شد؛ چون که دیگر انجا یک نگهبان غول اسا بود و نمیتوانست دست از پا خطا کند. پس دوباره دامبلدور و ولدمورت منتظر مراجعه کننده بعدی ماندند. این بار یک سانتور امده بود و می خواست ثبت نام کند. اما او که جغدی نداشت تا ولدمورت ان را بردارد؛ پس ولدمورت شروع کرد به داد زدن سر سانتور:
_تو میدانی من که هستم؟ لرد سیاه! لرد ولدمورت!
_نیازی نیست من را از خودت بترسانی، تو دیگر اقتدارت را از دست داده ای!
_اواداکدورا!

پس به این ترتیب سانتور توسط ولدمورت به قتل رسید. اما طولی نکشید که صدای بلندی امد و چماق غول غار نشین بر سر ولدمورت فرود امد و بیهوش شد. دامبلدور که به او نگاه میکرد، گفت:
_خب، مثل این که الان باید تام را به بیمارستان سوانح جادویی ببرم.

و دامبلدور با ورد موبیلیارپوس ولدمورت را در هوا تکان میداد تا به بیمارستان برسند؛ اما بیمارستان تعطیل بود!




تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۰:۳۰ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
#71

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
-نیستیم!

صدا از پشت در به گوش می رسید.

دامبلدور با خوشرویی در را باز کرد...و روی خوشش خیلی زود جای خود را به اخم داد.
-تام؟

-ما تغییر چهره داده بودیم! نباید ما را می شناختی.
لرد سیاه غر غر کنان، کلاه از سر برداشت و سبیل مصنوعی اش را کند.
-سبیل هوریس بود. همین یک ساعت پیش از صورتش کندیم. ترو تازه بود. هدرش دادی.

دامبلدور با اصرار جلوی در ایستاده بود.

-ما نیاییم تو؟

دامبلدور به آگهی اشاره کرد.
-آگهی رو خوندی تام؟ کسایی که دلشون پر از روشنایی و عشقه...الان دقت کن و ببین روشنایی داری یا عشق؟ تازه باید جوان هم باشن...که نیستی.

لرد سیاه سعی کرد از گوشه و کنار دامبلدور، داخل خانه را ببیند...ولی موفق نشد.
دامبلدور حجیم بود!

-الان چی باعث شده فکر کنی ما اومدیم عضو بشیم؟ ما فقط داشتیم رد می شدیم. گفتیم بپرسیم جغد اضافه دارین؟ از همونایی که...

-که برای تازه واردا می فرستم...نه تام؟

هدف لرد سیاه دقیقا همین بود. ولی وقتی در به شدت به رویش بسته شد، فهمید که به سادگی به هدفش نخواهد رسید.
برای همین تصمیمی گرفت.
-ما همین اطراف پرسه می زنیم...منتظر یک تازه وارد می مانیم...و جغدش را تصاحب می کنیم.

حالا، محفل، دامبلدور و لرد سیاه در انتظار مراجعه کننده بعدی بودند.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
#70

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
پیرمرد هنوز پله هایی را که به سختی پایین آمده بالا نرفته بود که در صدای زنگ خانه بلند شد. او می دانست که جهان پر از قلب های روشن مشتاق است.

تق تق تق!

خیلی مشتاق.

- اومدم باباجان... اومدم.

تقتقتق!

- افتادن دنبالت مگه عزیز من؟

پیرمرد تا جایی که استخوان های فرسوده و زانوهای آب گرفته اش اجازه می دادند، به سرعتش افزود و خودش را به آستانه در رساند.

پَـــــــق!

در از جا کنده شده و مردی کچل با کت و شلوار، در حالی که شخص نیمه مومیایی شده ای روی دوشش بود، وارد شد. به سرعت محموله اش را که موهای دم اسبی داشت روی کاناپه انداخته و سپس با میخ و چکش او را سر جایش محکم کرده و با سرعت هر چه تمام تر از آنجا رفت. دامبلدور حتی متوجه نشد که چطور تکه ای کاغذ در دستش چپانده شده. او که سردرگم شده بود، کاغذ را از هم گشود:

این گرته.
فقط روزی سه وعده غذا بهش بدید و جایی برای گلف بازی.

قربان شما، ز. ز


پلشخ! تیشک!

گرت مومیایی شده، در حالی که تیر و تخته های مبل از جاهای مختلفش آویزان بود، از پنجره پریده و در سایه ها به تعقیب مرد کچل مشغول شد.
دامبلدور امیدوار بود همه مراجعین همین قدر عجیب و غریب نباشند.


Vita brevis


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸
#69

گریفیندور، محفل ققنوس

ریچارد اسکای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۴:۰۰:۵۹ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
از اون بالا بالا ها
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 61
آفلاین
پروفسور به آرامی به پایان آمد
هم جا را خاک فرا گرفته بود ، پروفسور دستی بر روی میز خاک گرفته کشید و آهی کشید.
تار عنکبوت همجا پناهگاه را فرا گرفته بود در همان هنگام نیز آهنگ کلاسیکی نواخته میشد.
پروفسور دیگر باید وارد عمل میشد ، پس رفت جلوی میزی و کشوی میز باز نمود ، قلم و جوهر که انتهای بود با چند برگه کاغذ برداشت و شروع به نوشتن کرد.

نقل قول:
به چند تن با دلی روشن و پر عشق بدون مدرک خاصی نیازمندیم.
آدرس: خانه گریمولد شماره ۱۲


بعد رفت بیرون تا آن کاغذ هارا به دیوار بچسباند.
_حالا فقط باید منتظر سرازیر شدن افراد باشیم.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸
#68

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
سوژه جدید


ریشش را از روی لحاف کنار زد. سپس لحاف را از روی بدنش. نشست و پاهایش را از لبه تخت آویزان کرد.

- اسیر شدیم این وقت شب!

انگشت در گوش خود فرو برد. خالی بود! سمعک‌های جادویی‌اش را قبلا درآورده بود.

- پس صداتون با سمعک چقدر بلنده؟

صدایشان خیلی بلند بود. صدای دویدن چندین و چند ویزلی قد و نیم قد. صدای پارس سیریوس و زوزه ریموس. صدای روی هم فرود آمدن بشقاب‌های پر شماری که یکی یکی توسط مالی کف مالی می‌شد. صدای استفراغ هری که احتمالا حاوی اسنیچ بود. صدای بال زدن توله شاخدم مجارستانی که چارلی روی شیروانی برایش لانه ساخته بود. صدای قهقهه فرد و جرج که معلوم نبود این بار چه کسی را طعمه بمب کود حیوانی کرده‌اند.

- اصلا من می‌رم تو دفتر مدیریت هاگوارتز قیلوله برم.

همزمان با خروجش از اتاق، از قدح خارج شد. قطره اشکی کنج چشمانش بود که نشان می‌داد دلش برای آن شلوغی تنگ شده. در حالی که آخرین نسل از ویزلی‌ها به این علت که «آخه این جا که دیگه جای موند نیست. » مهاجرت کرده بودند. آن‌ها خود او را با دست‌آویز قرار دادن توییتی از رولینگ، خطری برای خودشان معرفی کرده و پناهنده شده بودند. حساب فرد و جرج البته از سایرین جدا بود. آن‌ها خودشان را متعلق به همین خاک دانسته و عمرشان را وقف تولید شوخی برای همین مرز و بوم کرده بودند. فقط موقتا با درآمد حاصل از این شوخی‌ها، سفری نه ماهه به آن سوی مرزها داشتند. فرزندان خانواده پاتر اما با «آخه این جا که دیگه جای موند نیست. » مخالف بودند. آن‌ها عقیده داشتند «اینا دیگه رفتنین ... چیزی نمونده! » اما همگی آن‌ها نیز بورس تحصیلی گرفته و رفته بودند.

دامبلدور مانده بود و محفلی که روز به روز پیرتر و سوت و کور تر می‌شد. تلویزیون دفترش را خاموش کرد و به مینروا مک گونگال که به عنوان مجری شبکه اپوزیسیون محفل، روزشمار برای رفتن ریشوها گذاشته بود، فرصت ادامه عرض اندام نداد. باید فکری به حال رشد جمعیت می‌کرد. بنابراین مستقیم سراغ آرتور ویزلی رفت.

- آرتور! چرا روی کاناپه خوابیدی؟

- مالی چند وقته بهونه «اه اه! چقدر دهنت بوی پیاز می‌ده ... از تخت من گمشو بیرون. » می‌گیره.

این طور که پیدا بود، از آرتور نیز بخاری بلند نمی‌شد. یا باید خودش دست به کار می‌شد؛ که نمی‌شد! یا باید برای جذب نسل جوان دست به نوآوری در شیوه‌های تبلیغاتی می‌زد ...


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸
#67

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۵۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
از دست شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
پست پایانی:


- برو خِنه خِدتانِ دید بزن!

مردی که ساکن خانه شماره یازده گریمولد بود، پس از دیدن تلسکوپی که به حیاط خانه شان نشانه رفته بود، از جا جسته و با عصبانیت از خانه بیرون جسته بود تا حساب آنان را برسد.

- اَهه! پس کجا رفتنه؟!

مرد با تعجب به سقف خانه شماره سیزده نگاه کرد. هیچ درختی آنجا نبود، چه برسد که تلسکوپی بخواهد از آن بیرون زده باشد. خانه دوازده ای هم که اصلا وجود نداشت، یا دست کم تا جایی که مرد به خاطر می آورد.


درون خانه شماره دوازده:

- پروف! پروف! پروف! پروف! بیاید بالا ببینید اورانوس چه قد چاق شده!

دوشیزه فیتلوورت، در حالی که از یک شاخه در حال نوسان آویزان بود، با دقت از درون تلسکوپ به خانه همسایه چشم دوخته بود.

- الان میام فقط یک لحظه... بابا جان می شه پاچه من رو ول کنی؟
- نع!
- بجاش اینو می خوای؟
-نع! ... هان؟ چی هست؟

جوجه برای یک لحظه به دانه آتشینی که در دست پیرمرد بود نگاه کرده و سپس پاچه وی را ول کرده و دانه را بلعید.

پوپ!

- عــــــَــــــه!


دانه در شکم جوجه ترکیده و باعث شده بود که او پف کرده و سر ذوق بیاید و همینطور توجه تمام خواهر و برادرهایش که در شاخسار ادوارد می زیستند نیز جلب شده به سمت دامبلدور هجوم بیاورند و پیرمرد تنها فرصت کرد مشتی دانه آتشین به سمت آن ها بپاشد و به جهتی نامعلوم برود. از یکی دو پیچ گذر کرده و سرانجام به درون اتاقکی برود.

- پروفسور اشتراک ماهانه داشت؟

کریچر در یک طرف اتاقک لمیده و در حالی که کوکتلی می نوشید، به آرامی سنگ سفید رنگ بزرگی را نوازش می کرد.
- اگر انتظار داشت که کریچر بیرون رفت باید اشتراک طلایی ماهانه گرفت... هوررررت!

جن خانگی کمی از نوشیدنی اش را با صدا هورت کشیده و انگشتر طلایی بزرگی که در دستش بود را نشان داد.
- چی؟
- اگر پول نداشت، تونست از چاله توی باغچه استفاده کرد.

کریچر با ابروهایی گره کرده، دکمه ای که کنار دستش بود را زد، در باز شده و پیرمرد به بیرون پرتاب شد. همان جا که نشسته بود سرش را خاراند و خواست بلند شود که...

- پروف بپا!

ويولت بودلر در حالی که برعکس روی نیمبوس اش نشسته و سخت بر روی یکی از کثیر شاخک های کج و معوج دم آن خم شده و قصد داشت آن را صاف کند.
- درد نئاره باو، یه کم دندون رو جیگر...

جارو به دیوار خورد، کمی دور خودش چرخید و قبل از تمام شدن جمله سوارش عمودی شده و اوج گرفت.

- و بعد او به من گفت که: آلبوس...

دمبلدور بلند نشد، جمله های آشنایی را شنیده و چهار دست و پا به سمت اتاق کوچک و زهوار در رفته خزید.
-گاد، چی داری می خونی؟

پسر جوان روی تختش دراز کشیده، کاغذ ها را به شکم و پاهایش تکیه داده، چیزی می خواند و می خندید و یک کمی هم سرخ شده بود.
- هــ... هـیچی! نه خب، من جوونم و در سن بلوغ باید که ... چیز داشته باشم پروف، حریم خصوصی!

گادفری از جا پریده و کاغذ ها را مچاله کرده و زیر بالشش چپاند.

-آره... درست می گی.
- درست می گم!

پیرمرد همچنان نگاه مشکوکانه اش را به پسرک دوخته و بی آن که چشم از او بردارد، عقب عقبکی، چهاردست و پا بیرون خزید. سپس همان طور تا طبقه آشپزخانه که در زیر زمین بود پایین رفت.

- وایسا ببینم! کجا داری می ری واسه خودت!

ماتیلدا به سمت دامبلدور آمده، نگاهی به سر و و ضعش انداخته و سپس او را توی تشت انداخته و مشغول سابیدن شد:
- از صب خروسخوون تا بوق سگ! بشور! بپز! تمیز کن! ماموریت برو! ای خداااا!
- بلو بلو بلو بلو.

پیرمرد می خواست ابراز همدردی کند، اما فقط حباب تولید کرده بود.

- کلی کار دارم شمام بازیتون گرفته! پروفسور دامبلدورید که باشید! منم ماتیلدام! خیال کردید ... برگردید اون تو!

ماتیلدا در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، پس از آن که پیرمرد نفس گرفت، دوباره او را به کف تشت فرستاده و مشغول چنگ زدنش شد.
- خیال کردید کم کاریه! روی زمین واسه خودم می خزم! نهایتش ماتیلدا لباسام رو می شوره! رو دیوار چنگ می زنم! ماتیلدا پاکش می کنه! بفرما، تمیزِ تمیز شدی! نمی خواد یه دستت دردنکنه هم بگی! برو اصلا! هیشکی قدر منو نمی دونه!

ماتيلدا پیرمرد را از تشت بیرون انداخته و صورتش را با دو دوست پوشانده و های های می گریست. دامبلدور هم تصور کرد بهتر است او را تنها بگذارد.
- پیس! پیس! پروفوصور بیاید اینجا.
- کجایی؟
- اینجام!

دامبلدور با سردرگمی به اطراف نگاه کرد.

- این طو!
- روبیوس! بابا جان چطوری رفتی اون تو؟
-هان؟

روبیوس هاگرید از درون یک کابینت کوچک به پیرمرد خیره شده بود.

- می گم چطوری رفتی اون جا؟

نیمه غول که گویی سعی می کرد چیز دردناکی را به خاطر بیاورد چهره در هم کشید:

- سَخ! بگذریم... پروف می شه یه چی بدی با اینا نون آ بخورم. گوشنمه آخه!

هاگرید این را گفته و سپس دستش را دراز کرده و از کابینت بغل یک مشت نان برداشته و گذاشت توی دهانش.

- باشه بابا جان، بذار ببینم چی داریم.

ذهن پیرمرد اکنون مشغول آن بود که چطور جنگل بان را از درون کابینت بیرون بکشد، در همین حال در آستانه یخچال ایستاده و به آن خیره شده بود.

- لطفا اون چیزی که می خواید رو بردارید و در رو ببندید، تا در مصرف برق صرفه جویی بشه و مام نگندیم.

پرتقالی که درون یخچال بود این را گفته دست هایش را روی هم گذاشته و به نشانه احترام کمی خم شده بود.
- پیشنهاد من به شما اینه!

موجود نارنجی این را گفته و لیوانی مملوء از آب پرتقال به دست پیرمرد داده و سپس در یخچال را بست، اما بلافاصله در را دوباره اندکی باز کرد و گفت:
- فقط لطفا ظرفش رو زودتر بیارید، من... می دونید، خیلی تاب ندارم.

پرتقال لبخندی زده و در یخچال را بست. پیرمرد به سختی توانست با لبخندی دیگر پاسخ او را بدهد و بلافاصله لیوان را در سینک خالی کرد. با گام هایی خسته از پله ها بالا رفته و روی یک صندلی راحتی ولو شد.
حالا همه چیز سرجایش بود.
تقریبا...!


Vita brevis


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
#66

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
تا وقتی پنه لوپه در گیر دعوا با کریچر بود، آملیا رفت تا اتاق مناسبی برای خودش پیدا کنه. به دامبلدور گفته بود که اتاقی تو طبقه بالا میخواد، اما ظاهرا دیر رسیده بود. در هر اتاقی رو باز میکرد، با صاحب اتاق روبرو میشد؛ گاهی هم با جیغ صاحب اتاق. با گریه، رفت پیش دامبلدور.

- پروف، همه اتاقای طبقه بالا از قبل رزرو شدن.
- فرزندم، گریه و زاری نداره، اصلا چرا اتاق طبقه بالا، پشت بوم!... البته اون هم در اختیاره دوشیزه بودلره...
-
- ولی می تونید از این نقطه که حتی بلند تر هم هست استفاده کنید!

آملیا کمی راضی شده بود. خواست بره که یاد یه چیزی افتاد.
- از اونجا نمیفتم پروف؟ جارو مارو ندارما!
- من به توانایی های شما ایمان دارم، دوشیزه فیتلوورت.

شنیدن این جمله از زبون دامبلدور، باعث شد که آملیا، برای اولین بار، دست از تنبلی برداره، بره یه مشت چوب و مته و... برداره و بره برای ساخت یه رصد خونه درختی!


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.