هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۲

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹:۰۷ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
به جهت تاخیر آلبوس سوروس پاتر؛ مهلت دوئل تا زمان نامعلومی تمدید می شود!‌ -ـــــــــ-


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰ یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۲

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
پست دوئل اینجانب با اونجانب!

انتقام


خورشید طلوع کرده بود. همه ی دهکده روشن شده بود و ساکنین یکی پس از دیگری از خانه هایشان بیرون می آمدند و به سمت محل کارشان می رفتند. دهکده روز عادی دیگری را شروع کرده بود، روزی که شاید اگر پیرمرد سیاه پوش واردش نمی شد، تا انتهای شب نیز عادی باقی می ماند. پیردمردی که هیچ کس انتظار دیدنش را نداشت.

در حالیکه به عصایش تکیه داده بود، به منظره ی دهکده نگاه کرد، خاطراتش را مرور می کرد تا بتواند به یاد بیاورد برای چه آنجا بود. چند صد سال عمر این عیب را داشت، که گاهی فراموشی می گرفت و نمیدانست باید چه کار کند. با دیدن اولین ساکن دهکده، یادش آمد، تصاویر نامفهوم ذهنش منظم شدند و تصویر واحدی را به وی نشان دادند. کمک!

پیرمرد لبخندی زد و به سمت دهکده راه افتاد، می دانست چه چیزی انتظارش را می کشد و برای مواجهه با آن کاملا آماده بود، یا حداقل فکر می کرد که آماده است، باید صبر می کرد و می دید.

آسمان دهکده به روشنی می گرایید، خورشید کاملا بیرون آمده بود و به وضوح میشد تک تک عابران را مشاهده کرد، در شلوغی اول صبح، هیچ کس به پیرمردی که به آرامی وارد دهکده شده بود و به آهستگی راه می رفت، توجهی نداشت. پیرمرد از این بابت خوشحال بود ولی هنوز نمیدانست که کجا باید برود. بار دیگر نگاهی به اطرافش انداخت، سعی داشت ارتباطی بین اینجا و زادگاه خودش پیدا کند.

درختان سپیدار در دو طرف خیابان قدم علم کرده بودند، نمای خانه ها رو به خیابان بی ماشین دهکده بود، پیرمرد خوب میدانست که هیچ جادوگری در چنین جایی نیاز به ماشین ندارد، در حالیکه به خانه های سمت خودش نگاه می کرد، راه افتاد. شبیه بقیه ی خانه های دهکده های جادوگری ای بود که میشناخت، با همان سبک ساخت و آن هم به یک دلیل! دلیلی که خودش قانونش را نوشته بود؛ تمام جادوگران، هر جایی باشند باید حس کنند که در خانه و وطن خودشان هستند!

صدای هق هقی توجهش را جلب کرد، اطرافش را نگاه کرد ولی چیزی را ندید، اطراف را برای پیدا کردن منبع صدا جستجو کرد، هیچ اثری از کسی که گریه کند نبود. برای آخرین شانسش نگاهی به بالا کرد و او را دید.

دختر لبه ی سقف یکی از خانه ها نشسته بود، زانو هایش را بغل کرده بود و گریه می کرد. چشمانش را بست و تمرکز کرد، میدانست که چه اتفاقی خواهد افتاد، لحظه ای بعد در کنار دخترک ایستاده بود، رویش را به سمت او برگرداند و گفت:
- اتفاقی افتاده دخترم؟

دختر سرش را بالا گرفت و به چشمان آبی پیرمرد نگاه کرد، هق هقی کرد و در حالیکه سعی داشت گریه اش را برای چند لحظه متوقف کند، اشاره ای به آن سوی خیابان کرد:
- همسرم، آلبوس سورس، رفته عضو یه گروه خلافکار شده، بهشون میگن گروه هزار چشم! هر کار خلافی که فکرشو بکنی ازشون بر میاد؛ منم دیگه نمیتونم تحمل کنم که اون از این کارا بکنه. میخوام خودمو بکشم.

- با این کارت چه اتفاقی می افته جز اینکه خودت رو به کشتن میدی؟

- تو نمی دونی، اون مرد خیلی خوبی بود، دوستم داشت و همیشه به همه کمک می کرد، با این کار من اون می فهمه که واقعا کی هست و دیگه از این کارا نمی کنه.

پیرمرد لبخندی زد، این حرف ها برایش آشنا بودند نمی دانست کجا شنیده است ولی آوای آشنایی را برایش تکرار می کرد. کنار دختر نشست و دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت:
- ولی هر کسی باید تاوان اشتباهات خودشو بده، وقتی اون اشتباه کرده، باید خودش هم کشته بشه، با مرگ تو چیزی عوض نمیشه. میتونی این کار رو بسپاری به من.

دخترک به پیرمرد نگاه کرد، دهانش را باز کرد که با حرف وی مخالفت کند ولی بی اختیار بعد از دیدن نگاهش، سرش را پایین انداخت و موافقت کرد.

جادوگر پیر به نشانه ی تحسین لبخندی به دخترک زد و از جایش بلند شد، می دانست که کجا می تواند آلبوس سورس را پیدا کند، تنها مسئله زمان بود که آن هم برای وی اهمیتی نداشت و برایش مانعی به حساب نمی آمد.

ولی سرنوشت با وی یار بود، هنگامی که در پایین ساختمان ظاهر شد، مردی رو به رویش ایستاده بود، بلند قد با هیکلی همانند بدن آکروبات باز ها که به او امکان هر گونه حرکتی را میداد. موهای سیاه و چهره ی کشیده و استخوانی اش را از نظر گذارند، میدانست که هیچ کس نمیتوانست با او مقابله کند. تنها یک اشاره ی چوبدستی کافی بود تا جوانی که رو به رویش ایستاده بود با تمام خاطرات و کارهایی که کرده بود، به یک باره از جهان محو شود!
- خب، آلبوس سورس پاتر، فرزند هری جیمز پاتر! میتونم دلیل اینکه اینکار ها رو انجام میدی رو بپرسم؟

آلبوس سورس خنده ای کرد و به نشان روی بازویش اشاره کرد و گفت:
- خوب چشماتو باز کن پیرمرد، اینی که می بینی نشان گروه ماست و اگه بخوای به من کوچکترین صدمه ای بزنی، اونم البته اگه بتونی، هر جایی که بری دوستام دنبالت میان و دخلتو میارن! فهمیدی؟

- من برای آخرین بار بهت اخطار میکنم مرد جوان، اون نشان رو در بیار و از این بانو معذرت بخواه تا بذارم زنده بمونی وگرنه چوبدستیت رو بیرون بیار و مهارتت رو نشونم بده.

- من هیچوقت از هیچ کسی معذرت نمی خوام! برای مردن آماده شو پیرمرد.

پیرمرد جادوگر نگاهی به اطرافش انداخت، میتوانست حدس بزند که نیمی از افراد دهکده در اطراف آنها جمع شده اند و شاهد حرف هایشان هستند، لبخندی بر لبانش نشست. هر قدر افراد بیشتری حضور داشتند، بهتر بود؛ باید یک بازگشت پر قدرت تر را به جهانیان نشان میداد. چوبدستی اش را کشید و تعظیم کرد و آماده ی مبارزه شد.
- نشونم بده بجز شکستن دل این دختر و دزدی از مردم، چی بلدی!

- سرپنسورتیا!

ماری که از چوبدستی آلبوس سورس خارج شده بود، در هوا ناپدید شد و لبخند پیرمرد بدرقه ی راه وی بود.
- همینقدر بلدی؟

آلبوس با عصبانیت فریاد زد:
- سکتوم سمپرا!

- پروتگو!

پیرمرد زمزمه کنان ورد دیگری را بر روی او اجرا کرد و دست ها و پاهای آلبوس طناب پیچ شدند. جادوگر در حالی که چوبدستی اش را به او نشانه گرفته بود، به سمتش حرکت کرد.
- تو میدونی با کی طرف هستی؟ میدونی من کیم؟ لنگلاک! تو هیچوقت نفهمیدی که اطرافیانت چقدر دوستت دارند، اما بعد از مرگ خواهی فهمید؛ خواهی دید! کروشیو! هیچ کسی نمی تونه منو شکست بده؛ میدونی چرا؟ ایمپریو!

همزمان با طلسم فرمان، طناب های دور بدن آلبوس ناپدید شدند و با اشاره ی چوبدستی پیرمرد، دومین فرزندِ پسری که زنده ماند، چوبدستی اش را به سمت سر خود گرفت و با درخشش نوری سبزرنگ، بر زمین افتاد.

همزمان با مرگ آلبوس سورس پاتر، جادوگر پیر به سمت دختر جوان برگشت و گفت:
- انتقامت گرفته شد فرزند، مواظب خودت باش.

پیرمرد دستانش را به سمت کلاهی ردایش که بر سرش کشیده بود برد و آنرا پایین کشید، تمام افراد حاضر در صحنه از بهت و تعجب به او خیره شده بودند و تنها جمله ای که بدرقه ی راه پیرمرد شد، نجواهایی آرام ساکنین دهکده بود.
- مرلین برگشته!



پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰ شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۱ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵
از همین پشت مشتا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 217
آفلاین
بانو فلور وقت کم دادین . ما امتحان مشنگیمون خیلی زیاد شده اگه کم بگیریم پدرمون پسر کله زخمی ما را به چوبه ی دار محکوم خواهد کرد .
خواهان وقت بیشتر


برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر کوچک شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...


پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵ شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹:۰۷ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
بنده از همین تیریبون سو استفاده کـــرده و ساحره جماعتو نصیحت می کنم که هیچ وقت دو نفرو به جون همدیگه نندازین!
آخر خودتونو داور می کنن، اونوقت تسترال بیار و کدو حلوایی بار کــن!

ســـوژه ایــن دوئل:
"انــتــقام"

تــوضیــحات کمی اضافی:
ســوژه ای به شــدت تکراری!
خــب دیگه دستتون بازه، انتقام میتونه به هر علتی باشه! اصــلــا هم کم توضیح ندادم!
+طنز و جـدی فرقی نمی کنه!

مهلت:
از امروز شنبه، بیست و یــکــم
تا دو شنبه هفته دیگه ســی ام!


+ هــمــدیگرو بکشین هم مهم نیست، راحت باشین! قول میدم سـر قبرتون یه پروانه سیاه آزاد کنم!


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۲۱ ۱۸:۳۰:۱۲

بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۱۱:۴۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۱ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵
از همین پشت مشتا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 217
آفلاین
بله درسته ما دلاکور را قبول داریم .

فقط زمان زیاد بدید که ما گیر امتحانات مشنگی هستیم.
دوستان چیز دوست باشد که باشیم و من پیروزم نگران نباشید
نوع سوژه هم با دلاکور باشه.


برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر کوچک شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...


پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۱۱:۰۴ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
دورود!

من، مرلین کبیر، اولین ِ اولین ها، پیامبر باستانی و ...، آلبوس سورس پاتر را به دلیل به سخره گرفتن ساحرگان و مدافعان آنها، به دوئل دعوت میکنم؛ باشد که ببینیم جدال دو نسل چگونه خواهد بود!

داور رو توافق کردیم که فلور دلاکور باشه، اگه از نظر ناظران مشکلی نداشته باشه البته.

زمانش هم یک هفته اینا باشه، خیلی خوب میشه.

نوع سوژه هم با انتخاب داور یا آلبوس سورس.

با تشکر!



پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ دوشنبه ۲ دی ۱۳۹۲

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
عزیزان من از هر دو گروه.. قبل از هر چیز تشکر می کنم از شرکت کنندگان خوبمون و بهشون خسته نباشید می گم و یه جمله ی کلیشه ای همیشگی در مسابقات رو باید تکرار کنم. "مسابقه همینه، یکی می بره و یکی می بازه ولی نه به ارزش برنده ها اضافه میشه و نه از ارزش بازنده کم میشه!" پستهاتون در خیلی موارد فوق العاده بودن و راضیم از این که فرصت دست داد که همچین پستهایی رو بخونم!

بله! می دونم الان دارید حرفای منو نمی خونید و یه راست رفتید سراغ نتایج، بیشتر از این منتظرتون نمی ذارم!

این شما و این نتایج مرحله ی اول مسابقات دوئل:


لیست شرکت کنندگان:


لودو بگمن: 29 امتیاز --------------- ریموس لوپین: 27امتیاز

تد ریموس لوپین: 29 امتیاز--------------- آنتونین دالاهوف: 26/5امتیاز

مروپی گانت: 27 امتیاز--------------- جیمز سیریوس پاتر: 28امتیاز

هلگا هافلپاف:23/5 امتیاز--------------- فنریر گری بک: 25/5 امتیاز

آیلین پرنس: 28 امتیاز --------------- لارتن کرپسلی: 26/5 امتیاز


پروفسور فلیت ویک: 24/5 امتیاز--------------- وینسنت کراب: 28امتیاز

سالازار اسلیترین: 25 امتیاز --------------- گودریک گریفیندور: 22/5 امتیاز

بیدل آوازه خوان: 27 امتیاز --------------- تام ریدل: 24 امتیاز


همون طور که می بینید راه یافتگان به مرحله ی بعد به ترتیب امتیاز کسب کرده طبق لیست زیر هستن:

تدی ریموس لوپین

لودو بگمن

جیمزسیریوس پاتر

آیلین پرنس

وینسنت کراب

بیدل آوازه خوان

فنریر گری بک

سالازار اسلایترین


به بقیه هم خسته نباشید می گم، توضیحات در مورد مرحله ی بعد به زودی زده میشه!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
زمان برگردان



شب بود و هوا به شدت سرد .
ساعاتی بود که مهتاب با نور نقره ای فامش مهمان زمینیان شده بود و مانند چراغی در آن تاریکیِ سردِ زمستانی نورش را بر شهرها، روستاها ، کوهها ، دره ها و تپه ها گستره کرده بود .
حتی گورستان شهر نوتردام نیز از این بخشندگی بی دریغ ماه بی نصیب نبود .

در وسط گورستان ، مردی در کنار یک قبر خالی ایستاده بود . در نزدیکی مرد ، یک بیل و یک تابوت شیشه ای هم دیده میشد .
مرد کنار گودال ایستاده بود و به تابوت نگاه میکرد، به داخل تابوت ، به شخصی که در تابوت بود. به زیبایی که در تابوت آرمیده بود ، به شخصی که تا همین چند ساعت پیش بهار زندگی اش بود . به عشقش ، به زنش .

ناحودآگاه با انگشت شصتش شیئی را که در دست گرفته بود ،لمس کرد . گویی وجود آن شئ را از یاد برده بود . افکار متلاطمش باعث شده بود که فراموش کند چه درّ گرانبهایی در دست دارد .

شئ را در میان دو دستش گرفت و به شکل عجیب آن نگاه کرد . او به خوبی میدانست که آن شئ چیزی جزء زمان برگردان نیست . کافی بود به تعداد کافی پیچ آن را بچرخاند تا بتواند از بروز این اتفاق جلوگیری کند .

دستش را به سمت پیچ برد ، سعی میکرد افکارش را بر روی اتفاقات افتاده متمرکز کند تا بتواند بهترین کار را برای جلوگیری از این حادثه ی دلخراش انجام دهد؛ باید فکر میکرد که این قضیه از کجا شروع شده است .
پیچ را شروع به چرخاندن کرد .

سه

دو

یک



فلش بک

صدای بیل زدن های مکرر گوژپشت ، افکار مرد را به هم ریخت .
هنوز هضم این قضیه برایش ممکن نبود . باورش نمیشد که چگونه این مصیبت بر او وارد شده است.

گوژپشت آخرین بیلش را نیز زد و خاک را به بالای گودالی که می کند پرتاب کرد . بعد از این که مطمئن شد گودال از عمق کافی بهره می برد از آن بیرون آمد و به سمت کوزه ی آبی که در نزدیکی گودال و پای صلیب سنگ قبری بود رفت . کوزه را برداشت و در حالی که آرام آرام مشغول نوشیدن آب بود به ریخت و رخت عجیب مرد نگاه کرد.

فلش بک

- عجب شبِ سردِ مزخرفیه . یادم باشه فردا برم جنگل و یه کمی هیزم تهیه کنم ، وگرنه اگه فردا شب هم اینقدر سرد باشه، هیزم کم میارم .

گوژپشت به سمت اجاق فکستنی که در گوشه ی خانه اش بود رفت تا برای خودش قهوه ی گرمی بریزد .
او سالها بود که در اتاق پشتی کلیسای شهر نوتردام زندگی میکرد . شغل او گورکنی در قبرستان کلیسا بود . به خاطر دعوایی که صبح در کافه ی شهر شده بود سه مرد مرده بودند و او برای هر سه ی آنها امروز قبر کنده بود، از این رو بسیار خسته بود .
به سمت پنجره رفت و درحالی که جرعه ای از قهوه اش می نوشید به ماه کاملی نگریست که در آن شب زمستانی در آسمان عشوه گری میکرد .

تق تق تق تق

این صدای در خانه اش بود. نمی دانست که این موقع شب چه کسی است که مزاحم خلوت و استراحت شبانه اش شده، اما چون در کلیسا کسی نبود او مجبور بود که در را باز کند.

- خدا کنه که بچه های هادسون نباشن ، امشب اصلا حال و حوصله ی بچه های بی تربیت اون رو ندارم .

به سمت در رفت و داد زد :

- کیه؟

پاسخی از آن سوی در نیامد . با تردید دست به دستگیره ی در برد و کمی آن را به سوی پایین کشید . لای در را کمی باز کرد و از لای آن به ارحتی چهره ی یک مرد میانسال را تشخیص داد.
او مطمئن شده بود که بچه های مردم آزار هادسون نبودند ، از این رو در را کامل باز کرد .
همین که در را باز کرد با مردی عجیب رو به رو شد .

لباس های مرد کوچکترین شباهتی به لباسهای رایج آن دوره نداشت . مرد کلاهی نوک تیز بر سرش گذاشته بود ، چیزی به مانند شنل بر روی کتف هایش بود و چکمه هایی بلند اما غیر عادی پوشیده بود . از همه عجیب تر گردنبندی بود که در گردنش خودنمایی میکرد . یک گردنبند با نشان مار که دو سنگ سبز جای چشمان مار کاشته شده بود . آن گردنبند حس بدی را به گوژپشت القاء میکرد.

- میتونم کمکتون کنم ؟


بعد از چند دقیقه صحبت، مرد از گوژپشت خواسته بود که برایش قبری بکند. گوژپشت در ابتدا به دلیل خستگی و سرمای هوا ممانعت کرد اما وقتی مرد میزان دستمزد گوژپشت را به او گفت ، نظرش عوض شد .
به داخل خانه رفت. لباس گرمی پوشید ، کوزه ی آب و بیلش را برداشت و با مرد به سمت قبرستان رفت .

پایان فلش بک

گوژپشت بعد از نوشیدن آبش به سمت تابوت شیشه ای رفت که مرد با خودش آورده بود . در درون تابوت زنی با گیسوان سیاه و پوستی سفید آرمیده بود . قیافه ی او کوچکترین شباهتی به یک جسد نداشت ، انگار او زنده بود و درخواب ، یا حداقل سرخی گونه هایش این حس را در هر شخص ایجاد میکرد .
گوژپشت دست برد تا دستگیره ی شیشه ای تابوت را بگیرد و آن را کشان کشان به داخل گودال ببرد که با صدای مرد متوقف شد .

- صبر کن ، کار تو دیگه اینجا تمومه ، میتونی برگردی خونه ات و استراحت کنی .

- اما آقا ، هنوز که تابوت رو داخل...

- گفتم کارت تمومه .

سپس مرد از جیبش کیسه ی سکه ای در آورد و به سمت گوژپشت پرتاب کرد .
گوژپشت کیسه را گرفت و بعد از برداشتن کوزه اش از آنجا رفت .

بعد از آنکه مرد از رفتن گوژپشت مطمئن شد به سمت تابوت شیشه ای رفت . با دیدن دوباره ی تابوت چشمهایش خیس شدند . بغض مانند دستی قوی بر گلویش وحشیانه حمله کرد و آن را گرفت .
مرد در تابوت را باز کرد . به صورت زیبای زن خیره شد، با آن دیدگان خیسش به سختی میتوانست چهره ی زن را ببیند . دستش را به سمت زن دراز کرد ، او را کمی بلند کرد تا برای آخرین بار در آغوشش بگیرد. اما در این لحظه از میان یقه ی زن گردنبندی بیرون زد و از گردنش آویزان شد .

مرد با دست دیگرش که آزاد بود اشک های چشمش را پاک کرد تا بهتر بتواند ببیند .
آن گردنبند یک گردنبند معمولی نبود ، بلکه یک زمان برگردان بود .

مرد زن را آرام برجایش گذاشت ، زمان برگردان را از گردن زن باز کرد . سپس در تابوت را بست و چند قدم از تابوت فاصله گرفت .

پایان فلش بک

هوا به شدت سرد بود .
مهتاب با نور نقره ای فامش مانند چراغی در آن تاریکی سرد زمستانی نورش را بر شهرها، روستاها ، کوهها ، دره ها و تپه ها گستره کرده بود .
حتی گورستان شهر نوتردام نیز از این بخشدگی بی دریغ ماه بی نصیب نبود .

مرد کنار گودال ایستاده بود و به تابوت شیشه ای نگاه میکرد، به داخل تابوت ، به شخصی که در تابوت بود.
ناحودآگاه با انگشت شصتش زمان برگردان را که در دست گرفته بود لمس کرد . گویی وجودش را از یاد برده بود . افکار متلاطمش باعث شده بود که فراموش کند چه درّ گرانبهایی در دست دارد.
کافی بود به تعداد کافی پیچ آن را بچرخاند تا بتواند از بروز این اتفاق جلوگیری کند .

دستش را به سمت پیچ برد و شروع به چرخاندنش کرد .

سه

دو

یک



او اکنون در زمانی بود که میتوانست از بروز این اتفاق جلوگیری کند ، در زمانی درست ، زمانی برای نجات یک زندگی . . .


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲

هلگا هافلپاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۳ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲:۱۴ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 211
آفلاین
► عشق ◄

صبح یک روز بهاری بود. در محوطه ی قلعه ای بزرگ و با عظمت، صدای بلبلان و گنجشک ها که از فراز آن پرواز می کردند، آواز موجودات دریایی درون دریاچه ی بزرگ و صدای کار های بی ناموسی دو تسترال که کلاً فضای عاشقانه و معنوی داستان را له کرده بود به گوش می رسید.

در گوشه ای از حیاط هاگوارتز دو نفر کنار یکدیگر روی یک نیمکت، در آغوش هم بودند و معلوم بود اگر اینجا خانواده ننشسته بود وضعشان از آن دو تسترال هم خراب تر می شد.
دختر جوان که موهای بلوندش پشتش ریخته بود، سرش را روی شانه ی مردی که ردای با شکوه سبز رنگی به تن داشت گذاشه بود و دست در دستانش، مشغول ترکاندن انواع و اقسام لاو بود.

هلگا خودش را از سالازار جدا کرد و کمی چرخید تا رو در روی او قرار بگیرد. سالازار کبیر هر دو دست او را در دستانش گرفت. هلگا چشمانش را به آن چشمان پر جذبه و پر از عشق دوخت و گفت:
- شالی من جقد دوشم دالی عجقم؟

بدین سان مشخص شد که بنیان گذار این زبان کسی جز هلگا هافلپاف فقید نبوده است که اکنون در میان جماعت نسوان طرفداران بسیار زیادی دارد و حتی دیده شده عده ای از مردان هم به این گرایش از زبان علاقه نشان داده اند.

سالازار نگاه با وقار و عشقش را نثار هلگا کرد و گفت:
- کمی به آسمان نگاه کن، ستارگان را ببین... اینقدر زیادند که نمی توان آن ها را شمرد. اندازه ی تمام این ستاره ها دوستت دارم.

هلگا که ذوق مرگ شده بود در حالی که می گفت:« وااااای عجیجم. منم خیلی دوشت دالم.» نگاهی به آسمان و خوردشیدی که با ملایمت می تابید انداخت.
چند لحظه که گذشت سالازار متوجه شد که سوتی بس عظیم الجثه از خود در کرده و سریعاً به دنبال راه فرار می گشت که هلگا گفت:
- باز تو نشستی حرف عاشقانه حفظ کردی؟

سالازار که بدجور به تته پته افتاد گفت:
-اهم... نه، چیز است! آخر بانوی من، شما که می دانید. این چاکر حرف های عاشقانه ای نیاموخته است. بنده تمام عمر خویش را با مار و باسیلیک و عده از دانش آموزانی که مار خوردند، باسیلیک شده اند سر و کار داشته ام.

- باشه بابا. خاک تو سر من! ملت دوست پسر دارن منم دوست پسر دارم. نمی دونی دوست پسر اون دختر ایکبیری روونا چه لاوی براش می ترکوند. ای خدا منو بکش راحت کن.

سالازار که بسی مضطرب و ناراحت شده بود شانه های هلگا را در آغوش گرفت و گفت:
- بانوی من گریه نکنید. دویست و پنجاه گالیون داده ام برایتان ریمل خریده ام. همش پاک می شود.

- خفه شو مرتیکه گدا. مرده شور اون حرف زدن کتابی ـت رو ببرن که آدم حالش به هم می خوره.

- بانوی من عفت کلام خویش را حفظ نمایید. ما اکنون در سال هزار و سیصد و پیچ و مهره به سر می بریم و این گونه سخن گفتن اقتضای این زمان است. از شما نیز خواهشمندیم شأن کلام را حفظ نموده و داستان این بنده ی خدا را به گند نکشانید.

در همین لحظه بود که از پشت خود صدای صاف کردن گلوی مردی را شنیدند.
- اهم اهم!

سالازار در دل «یا ساپورتِ زن مرلین» ـی گفت و با ترس و لرز برگشت تا ببیند چه کسی انتظارش را می کشد که با چند استخوان متصل به هم مواجه شد.

- روزیه هستم، گشت آرشاد محوطه ی هاگوارتز. خانم با شما چه نسبتی دارند؟

هلگا که دید اوضاع به شدت پسه گفت:
- جناب آرشاد به خدا این مرتیکه داشت از من خواستگاری می کرد. ما اصلاً از اون خونواده هاش نیستیم ولی خب این گولم زد دیگه. نمی دونستم می خواد منو بیاره اینجا.

- چرا یاوه می گویی ای هلگا؟ آن همه اس ام اس جادویی عاشقانه چه بود که هر شب به وسیله ی کفتر کاکل به سر وای وای خویش برای ما می فرستادی؟

ایوان که حوصله اش سر رفته بود گفت:
- بس است دیگر، صحبت کافی ـست. بانو شما آدرس پدر خویش را به ما بدهید تا برای وی پاترونوسی فرستاده و به اینجا فرا بخوانیمش تا همه چیز مشخص شود.

دقایقی التماس و درخواست و حتی پیشنهاد های بی شرمانه ای که سالازار به مأمور قانون داد گذشت و ناگهان سر و کله ی پدر سبیل کلفت هلگا هافلپاف پیدا شد.

به محض این که چشم جناب اصغر هافلپاف به سالازار افتاد عربده ای زد و گفت:
- مرتیکه مگه خودت ناموس نداری افتادی دنبال دختر معصوم من؟!

با این عربده سالازار 2 سکته ی ناقص زد و بر زمین افتاد. داور سوت را به صدا در آورد و بازی را متوقف کرد. تیم پزشکی بر بالین سالازار حاضر شدند و با چند تا شوک الکتریکی جادویی و نفس مصنوعی غیر جادویی او را به آغوش خانواده برگرداندند.

داور دوباره سوت را به صدا در آورد و اصغر هافلپاف بدون رعایت fair play مثل کرگدن دنبال سالازار افتاد.

در حالی که اصغر و سالازار در حال تعقیب و گریزی به سبک هشدار برای کبری 11 بودند و هر لحظه امکان چپ کردن سالازار می رفت هلگا مشغول اشک ریختن بود.

ناگهان از پشت یکی از بوته ها مردی خوش سیما با مو های بلند و لباس قرمز و طلایی بیرون آمد. کیسه ای پر از گالیون در دستان ایوان گذاشت و به هلگا گفت:
- خانوم چرا گریه می کنین؟ می تونم کمکتون کنم؟

هلگا نگاهی به شمشیر دستساز جن، لباس گران قیمت و عینک ریبن اصل گودریک کرد و با ذوف گفت:
- مگه میشه آقایی به کمالات شما نتونه به من کمک کنه؟

گودریک با حرکتی خفن عینکش را با یک دست برداشت و با تکان دادن سرش موهایش را پریشان کرد و گفت:
- جیگرتو خام خام بخورم من خانومی.

هلگا که دیگر از شدت ذوق در حال انفجار بود گفت:
- واااای شما چقدر رمانتیکین.

در نتیجه هلگا و گودریک دست در دست هم از محل دور شدند و سالازار کتک پر و پیمونی از اصغر هافلپاف خورد که باعث ایجاد بغض و کینه نسبت به گودریک شد. که این بغض منجر به ساختن حفره اسرار به دست سالازار و ترک هاگوارتز شد.




پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
آخرین روز زندگی



وینسنت هرگز کارمند وظیفه شناسی نبود.ولی آن روز برای شانه خالی کردن از مسئولیتش دلیل خوبی داشت.حداقل به نظر خودش خوب!

صدای انفجار نسبتا بلندی از پاکت نامه ای که روی هوا شناور بود به گوشش رسید و پس از آن فریاد آشنای رئیسش!
-تو واقعا چی فکر کردی؟هر وقت دلت بخواد میای و وقتی حوصله نداشته باشی به خودت مرخصی میدی؟همین چند روز پیش نبود که به بهانه ی مرگ مادرت سه روز سرکار نیومدی؟غیبت های تو دیگه خارج از حد تحمل منه وینست...همین الان پا میشی میای سرکار.اوه راستی.دیروز مادرت رو دیدم.به نظرم اصلا شبیه مرده ها نبود.

سخنرانی خشونت آمیز رئیس با صدای انفجار دیگری پایان یافت.وینسنت آهی کشید و در انتظار نامه ی بعدی روی صندلی زوار در رفته اش نشست.صدای ناله چوب های فرسوده ی صندلی او را وادار کرد که با حالتی عصبی از روی صندلی بلند شده, شروع به قدم زدن در طول اتاق کند.


فلش بک

پیرزن فالگیر به محض دیدن فنجان قهوه با حالتی وحشت زده به چشمان وینست خیره شد.
-مواظب خودت باش جوون.فردا مواظب خودت باش.گرچه...
-گرچه چی؟
-نمیتونم بگم.نمیخوام بترسونمت.
-تو همین الانم به اندازه ی کافی منو ترسوندی.پس ادامه بده.باید مواظب چی باشم؟
-اینجا یه پروانه میبینم.
-پروانه که ...چیز خوبیه...نیست؟
-خوبه..ولی نه تو فنجون قهوه!پروانه نشانه عمر کوتاهه...خیلی کوتاه...به اندازه...یک روز!

وینسنت خنده ی بلندی سر دادوچند نات بطرف پیرزن پرتاب کرد.
-خیلی ممنون.به اندازه کافی سرگرم شدم.حالا میتونی بری.من هیچوقت به پیشگوها و فالگیرا اعتماد نداشتم.

پیرزن توجهی به سکه ها نکرد.با افسوس به وینسنت خیره شد.
-تو خیلی جوونی...ولی من وظیفه دارم بهت اخطار بدم.کارای ناتمومت رو تموم کن.فرصتت کوتاهه.

وینسنت با لبخند از سر میز بلند شد.چند سکه ی دیگر روی میز گذاشت و از کافه خارج شد و قدم زنان بطرف مرکز دهکده رفت.با هر قدم, بی اختیار لبخند تمسخر آمیزش کمرنگ تر میشد.
-اون فقط یه فالگیر دوره گرده.حتی پیشگوهای واقعی مثل تریلانیا فقط گهگاهی میتونستن درست پیشگویی کنن.مگه یادت نیست؟سر کلاس چه چرندیاتی به هم میبافت؟پروفسور دامبلدورم همینو میگفت.پیشگویی کار سختیه.

با خودش حرف میزد. و این اصلا نشانه خوبی نبود.به خوبی میدانست که چقدر از مرگ وحشت دارد.با انعکاس ناگهانی نوری درخشان و به دنبال آن, صدای مهیب رعد و برق, از شدت وحشت فریادی کشید.عرق سردی بر چهره اش نشسته بود.
-نکنه واقعا...فقط یک روز فرصت داشته باشم؟

چشمانش را بست و آپارات کرد...

وقتی چشمانش را باز کرد کنار کلبه ای چوبی ظاهر شده بود.با قدم هایی سریع وارد اتاقک کوچکش شد.بهتر بود خودش را به جای امنی میرساند.وامن ترین مکان برای او اتاق محقرش بود.

پایان فلش بک


نگاهی به اطراف انداخت.اتاقک کوچکش خالی تر از آن بود که تهدیدی برای او ایجاد کند.یک کمد و میز کار چوبی و صندلی فرسوده ای در گوشه اتاق قرار داشت.یک میز فلزی بزرگتر وسط اتاق بود که معمولا غذایش را روی آن میخورد.پاتیلی زنگ زده و یک تختخواب فنری که از خانه پدریش به آنجا آورده بود.
روی دیوار چند عکس قدیمی خانوادگی دیده میشد.ولی آن شب حتی عکس ها هم حوصله لبخند زدن نداشتند.
و شومینه!
شومینه را کاملا خاموش کرد.با دستپاچگی قفسه مخصوص معجون های شفابخشش را کنترل کرد.داخل کمد و زیر تخت و حتی لابلای لباس هایش را گشت.خودش هم نمیدانشت دنبال چه چیزی میگردد.در واقع دنبال هر چیزی میگشت که ممکن بود تهدیدی برایش به شمار برود.

چشمش به بسته کوچکی که صبح همان روز روی میز گذاشته بود افتاد.بسته را روز قبل به سازمان مرسولات جادویی آورده بودند.جادوگر ناشناس بسته را روی میز او گذاشته بود.وینسنت ضمن امضای فرم مخصوص، به جادوگر گفته بود که بسته اش کمی با تاخیر به مقصد خواهد رسید.
-متاسفم آقا.بسته های غیر جغدی امروز رو توسط مامورامون ارسال کردیم.این یکی باید بمونه برای سه روز دیگه.چون حدود نیم ساعت دیگه ساعت کاریمون تموم میشه.فردا و پس فردا هم که تعطیله.
جادوگر ناشناس با خشونت کیسه ای روی پیشخوان گذاشت.از صدای ایجاد شده مشخص بود که داخل کیسه پر از سکه است.ناشناس کمی بطرف وینسنت خم شد.
-شرایط من فرق میکنه آقا.نمیتونم سه روز صبر کنم.این بسته فردا باید به جکسون پیر برسه.توی این کیسه به اندازه حقوق سه ماهت گالیون هست.اینو بگیر و بسته منو فردا هر طور شده قبل از ظهر به جکسون برسون.

وینسنت به فکر فرو رفت.حقوقش کفاف مخارج زندگیش را نمیداد.با این پول میتوانست حداقل برای مدتی راحتتر زندگی کند.چه اشکالی داشت؟

پس قبول کرد!

جکسون پیر را میشناخت.هیزم شکن پیری که در مسافتی نسبتا دور از دهکده هاگزمید زندگی میکرد.نه همسر و نه بچه.خودش بود وچوب های مختلفی که برای ساختن دسته جارو استفاده میشد.وینسنت با لحنی قانع کننده زمزمه کرد:
-جکسون میتونه یه روز دیگه منتظر بمونه.وضعیت من اضطراریه.فردا بسته رو بهش میرسونم.نباید چیز مهمی باشه.هر چیه از زندگی من که مهمتر نیست.

وینسنت سرگرم خواندن کتاب شد.سعی کرد روی کلمات متمرکز شود.ولی وقتی بعد از یک ساعت متوجه شد که چیزی از پنجاه صفحه ای که خوانده به خاطر ندارد کتاب را کنار گذاشت.
-توی بسته چی میتونه باشه؟نکنه جکسون مریضه و این بسته حاوی دارو یا معجونی برای بیماریش باشه.شاید برای همین بود که جادوگره اصرار میکرد حتما امروز برسونم بهش.نکنه به خاطر من بمیره!
ناخوداگاه جکسون را در بستر مرگ تصور کرد.درحالیکه دستهای پیر و نحیفش را بطرف او دراز کرده.
-وینست...کمکم کن!نمیخوام بمیرم...

به سرعت پلک زد و سعی کرد افکار ناخوشایند را از ذهنش دور کند.اتاق کاملا سرد شده بود.ولی جرات نمیکرد شومینه را روشن کند.
-روشنش نمیکنم.اگه آتیش سوزی بشه چی؟

دیگر قادر نبود جلوی افکارش را بگیرد.خود را در حالی تصور کرد که در میان شعله های آتش گرفتار شده.درآتش سوزی ذهنی اش، به سختی راهش را از میان دود و اتش پیدا کرد و بطرف در رفت.ولی در اتاقک باز نمیشد.چوب دستیش را دید که در گوشه ای با صدای ترق و تروق به آرامی شعله ور شده بود.دستانش در تماس با شعله ها میسوختند و میسوختند...
این بار سرش را بشدت تکان داد و سعی کرد به خودش مسلط باشد.
-آروم باش.فقط یه شبه.میتونم سرما رو تحمل کنم.هیچ آتش سوزی ای اتفاق نمیفته.کاش میشد از خونه بزنم بیرون.

کم کم داشت احساس خفگی میکرد.دیوارهای اتاق به نظرش کوتاه تر و نزدیکتر می آمدند.ولی نه...نمیتوانست از خانه خارج شود.
-اون بیرون هر اتفاقی ممکنه بیفته.ممکنه اشتباهی بیفتم توی یه چاله.کسی صدامو نشنوه و اونقدر اون تو بمونم تا از شدت گرسنگی یا تشنگی بمیرم.ممکنه حشره ای نیشم بزنه و قبل از رسیدن به شفابخش, بمیرم.اصلا ممکنه همون رعد و برق این بار وسط فرق سر من فرود بیاد.همینجا بهتره.همینجا میمونم.

برای چندمین بار گوشه و کنار اتاقکش را بررسی کرد.
-خب...تخت که خطری نداره.فوقش ممکنه پایه هاش بشکنه.که اتفاق مهمی نیست.سقف چی؟سقف اتاقم زیاد محکم نیست.قصد داشتم دو سه ماه دیگه که هوا گرم تر شد تعمیرش کنم.کاش پشت گوش ننداخته بودم.نکنه بارون امشب ضعیفترش کنه؟
از پنجره کوچک و خاک گرفته اش به بیرون نگاه کرد.باران همچنان میبارید.سقف را بررسی کرد.
-همه جاش ترک داره.زیر این سقف جام اصلا امن نیست.
میز فلزی وسط اتاق را کشان کشان به گوشه ای برد و به آرامی زیر آن خزید.
-اینجوری بهتره.زیر همین میشینم.شبم همینجا میخوابم.احتیاط همیشه لازمه.

برایش اهمیتی نداشت که در آن اتاق خاک گرفته، زیر میز فلزی چقدر مضحک به نظر میرسد.

نگاهی به چهره رنگ پریده اش در انعکاس زیر میز فلزی انداخت.
-چقدر رنگم پریده...شبیه جسد شدم.اصلا نکنه مرده باشم؟!نکنه مردم و هنوز نمیدونم؟اون جاروسواری که از کنارم رد شد.سرعتش خیلی زیاد بود.نکنه بهم برخود کرده باشه و من بی خیال جسممو همونجا جا گذاشته باشم؟
صدای قار و قور شکمش او را متوجه کرد که این اتفاق نیفتاده و او جسمش را هم همراه خودش آورده.با دریافتن این حقیقت که هنوز زنده است، نفس راحتی کشید.
گرسنه اش شده بود.نگاهی به پاتیل کنار شومینه انداخت.کمی از سوپی که آماندا برایش آورده بود باقی مانده بود.ولی...
-ظهر از همین خوردم.اتفاقی نیفتاد.ولی الان شاید خطرناک باشه.شاید مواد داخلش فاسد شده باشه.بهتره از خیرش بگذرم.با گرسنگی هم میتونم بجنگم.همش یه روزه.

کم کم چشمانش گرم شد و به خوابی نه چندان عمیق فرو رفت...

با صدایی شبیه وز وز از خواب بیدار شد.به محض اینکه موقعیتش را به خاطر آورد از جا پرید و به دنبال این حرکت ناگهانی، سرش به شدت با میزی که زیر آن خوابیده بود برخورد کرد.دردی عمیق در سرش پیچید.حتی قادر نبود چشمانش را باز کند.با شنیدن صدای وز وز، از ترس حضور حشره ای سمی از جا پریده بود.ولی ضربه ی سخاوتمندانه ی میز نصیبش شده بود.به محض آرام شدن درد، به دنبال منبع صدا گشت.آتشی در اتاق روشن نبود.هیچ حشره ای در اطراف دیده نمیشد.خبری از نامه های عربده کش رئیسش هم نبود...نگاهش دور اتاق گشت و گشت و بالاخره روی میز کارش ثابت ماند.
بسته!
صدا از داخل بسته بود.
-یعنی چی؟نکنه موجود زنده ای توشه؟

وینسنت با احتیاط از زیر میز خارج شد و بطرف بسته رفت.
-اگه موجود زنده باشه از دیروز تا حالا باید این تو خفه شده باشه.اگه جانور با ارزشی باشه چی؟مسئولیتش با منه.
مغزش فورا به او یادآوری کرد که بسته را بصورت غیر قانونی قبول کرده و مسئولیتی در قبال آن ندارد.
-خوب شد ثبتش نکردم.وگرنه علاوه بر اینکه سکه ها رو از دست میدادم جریمه هم میشدم.حتی شاید کارمم از دست میدادم.

صدای وز وز بلند تر شد.وینسنت با حالتی بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بود.نمیدانست باید چه کاری انجام بدهد.جرات باز کردن بسته را نداشت.
-بالاخره که چی؟تا فردا که نمیتونم این صدا رو تحمل کنم.جکسون قرار بود اینو باز کنه.حالا من بازش میکنم.شاید بشه ساکتش کرد.فقط باید احتیاط کنم.دستکش های پوست اژدهامو کجا گذاشته بودم؟

ولی بسته آنقدرها صبور نبود...

ابتدا صدای خش خش ضعیفی به گوشش رسید. تنها چیزی که بعد از شنیدن صدا مشاهده کرد, پودر طلایی رنگی بود که از همه ی روزنه های بسته، به اطراف پاشیده شد و اشعه ی درخشانی که از پودر مرموز ساطع میشد. اشعه ابتدا در نقطه ای متمرکز و سپس یکراست بطرف او شلیک شد.
وینسنت قادر به انجام هیچ حرکتی نبود.در لحظه برخورد طلسم همچنان به دستکش های پوست اژدهایش فکر میکرد.ولی در آخرین لحظات قبل از اینکه روی زمین سقوط کند به جکسون پیر هم فکر کرد.
برایش اهمیتی نداشت که چه کسی و به چه دلیل ممکن است قصد کشتن یک هیزم شکن پیر را داشته باشد.ولی آرزو کرد که کاش بسته را قبل از ظهر به صاحبش رسانده بود...



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.