دامبلدور هنوز داشت از نعمت مشتومال بهرهمند میشد که ناگهان صدای
«تق!» بلندی در سالن پیچید. همه سرها به سمت صدا چرخید. مشخص شد که دابی در حین رژه رفتن روی کمر پروفسور، با یک پرش آکروباتیک، ناخواسته مهرهای از کمر دامبلدور را «ریست فکتوری» کرده است.
دابی با غرور ژیمناستیکطور گفت:
«قربان دابی فکر کرد این مهره اضافیه!دابی بد!

»
دامبلدور با صدایی که بیشتر شبیه باز شدن درِ انبار قدیمی هاگوارتز بود گفت:
- اووووه… این یکی رو خوب جا انداختی دابی جان. احساس میکنم پنج سال جوونتر شدم… یا شاید پنج مهره از کمرم رفت پی کارش.
در همان لحظه درِ سالن ورزشی با لگد باز شد و لرد ولدمورت با شنلش که پشت سرش مثل پردهی تئاتر تکان میخورد وارد شد. پشت سرش مرگخواران مثل گروه نوازندگان عروسی صف کشیده بودند.
ولدمورت با نگاهی تحقیرآمیز به بساط آبدوغخیار و پشتیها گفت:
- شما برای مسابقه آماده میشوید یا برای شب یلدا؟
دامبلدور بدون اینکه از روی پشتیها بلند شود یک استکان چای برداشت و جرعهای خورد.
- تام جان، آدم باید قبل از مسابقه بدنش رو قلیایی نگه داره. آبدوغخیار راز موفقیته. تو هم امتحان کن، شاید یه کم از اون قیافهی لیموترشات باز شد.
بلاتریکس با عصبانیت جلو آمد:
- ارباب! اجازه بدین همینجا این پیرمرد ریشو رو—
ولدمورت دستش را بالا آورد.
- نه بلاتریکس. اول مسابقه. بعد اگر لازم شد ریشش را با قیچی باغبانی کوتاه میکنیم.
اسنیپ جلو آمد و با صدای آرام گفت:
- ارباب، پیشنهاد مسابقه آماده شده.
ولدمورت لبخند باریکی زد.
- خوب است. ما هم پیشنهاد خود را داریم.
دامبلدور آهسته از جایش بلند شد، ریشش را که نصفش زیر پشتی گیر کرده بود آزاد کرد و گفت:
- بسیار خب تام. ببینیم پیشنهاد شما چیست.
ولدمورت با شکوه خاصی گفت:
- مسابقهی ما این است… هرکس بتواند یک
کاسه خون تازه را فقط با زبان سریعتر تمام کند… برنده است.
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.
بعد ناگهان دابی گفت:
- قربان دابی فکر کرد مسابقه لیسیدن ماست است!دابی بد!
کوین زیر لب گفت:
- راستش منم همین فکرو میکردم.
دامبلدور عینکش را کمی بالا زد و گفت:
- تام… تو ما را آوردی باشگاه که در نهایت مسابقهی… لیسیدن خون بدهیم؟
ولدمورت با غرور گفت:
- این یک رقابت بسیار اصیل و تاریک است.
جوزفین که از سقف آویزان شده بود، زیر گوش ریگولوس گفت:
- اصیلش رو نمیدونم ولی خیلی چندشه، بجاش میتونیم لواشک بخوریم!
دامبلدور دستش را بلند کرد.
- پیشنهاد ما هم آماده است.
ولدمورت چشمهای باریکش را تنگ کرد.
- بگو ببینم پیری.
دامبلدور با لبخند گفت:
- مسابقهی پیشنهادی ما…
طنابکشی است.
مرگخواران چند لحظه به هم نگاه کردند.
بعد پیتر پتیگرو آهسته گفت:
- ارباب… فکر کنم ریش دامبلدور به اندازهی یک طناب صنعتی مقاومت داره…
ولدمورت ناگهان سرش را به سمت دامبلدور برگرداند.
دامبلدور با آرامش ریشش را تاب داد و گفت:
- بله تام جان. طناب هم همراه خودم آوردهام.
سالن برای چند ثانیه در سکوتی عجیب فرو رفت.
بعد دلفی گفت:
- بابا جان… قرعهکشی کنیم دیگه؟
یک سکهی جادویی وسط سالن پرتاب شد. همه نفسشان را حبس کردند.
سکه در هوا چرخید… چرخید… چرخید…
و درست وقتی میخواست روی زمین بیفتد—