توجه: این رول قبلا تا یه جایی نوشته شده بود و بعدها تکمیل و ویرایش شد برای همین شخصیت های قدیمی داره که ممکنه الان نباشن یا تغییر شناسه داده باشن.بلاتریکس لسترنج
- خاله بلا معژرت می خوام. واقعا معژرت می خوام.
کوین درحالی که سعی داشت بلاتریکس لسترنج بیهوش را داخل کمد بچپاند، با شرمندگی زیاد این جملات را تکرار می کرد.
- فقط برای شلامتی خودت دارم این کار رو می کنم. همه چیژ اژ یه عطشهی کوشولو شروع می شه.

تا حدودی می توانست حق با کوین باشد زیرا که تمام ماجرا ها با همان عطسه کوچک آغاز شده بود.
در واقع چندین روز می شد که هیچکس خبری از بلاتریکس لسترنج نداشت. او ساعت ها درون اتاقی می ماند و شب ها فقط برای دادن گزارش نزد لرد سیاه می رفت. اما آن روز صبح تصمیم گرفته بود همراه مرگخواران صبحانه بخورد.
در نتیجه کنار دیگر مرگخوران سر یک میز نشست و کوین توانست بعد مدت ها خاله محبوبش را ببیند که از فرط کم خوابی زیر چشمانش گود افتاده بود و به دلایلی نامعلوم پی در پی عطسه می کرد. هیچکدام از مرگخواران اهمیتی به تغییر حال بلاتریکس ندادند. همه سرشان به کار خودشان بود جز کوین.
پسر بچه که تا به حال در عمرش بلاتریکس را چنین خسته و بیمار ندیده بود با نگرانی او را تماشا می کرد. همان موقع به یاد خاطره ناخوشایندی از بیماری مادرش افتاد و چون نمی خواست بلاتریکس را هم در همان وضعیت ببیند، به خودش قول داد که هرطور شده او را وادار به استراحت کند.
خب اگر بلاتریکس را بشناسید می دانید واکنشش به تلاش های کوین برای خواباندن و استراحت چگونه باید باشد. به همین دلیل کوین مجبور شد از روش خودش پیش برود و خاله اش را بیهوش کند.
فوق ما وقع.
برگردیم به زمان حال، جایی که کوین با دقت و ظرافت خاصی (!) که فقط از یک کودک بر می آمد، بلاتریکس بیهوش شده را داخل کمد چپانده بود و سعی داشت خودش لباس هایی مشابه او بپوشد و نقش بدلش را بازی کند. به هرحال یک نفر باید جای خالی بلاتریکس را پر می کرد تا او با خیال راحت استراحت کند. مگر نه؟
کوین جلوی آینه قدی ایستاد و خودش را برانداز کرد. حتی با کفش های پاشه بلند هم قدش به زور به میز آینه می رسید؛ موهای مشکی فرفری که از سر بلاتریکس کنده بود بدجوری جلوی دیدش را می گرفت و لباس ها هم به تنش زار می زد.
- عینهو خود خاله بلا شدم.

هیچکی شک نمیکنه!

خندید و لایکی به تصویر درون آینه نشان داد سپس چرخید تا از اتاق خارج شود. اما قبلش دید یک عدد دست بلاتریکس از بین دو در کمد بیرون زده و خوبیت ندارد آدم دست را همانطوری ول کند برود. برای همین قبل رفتن یک "بزن قدش!" با دست بلاتریکس انجام داد و سپس خارج شد.
کوین کودک به فکری بود!
پایش را هنوز از در بیرون نگذاشته بود که کفش پاشنه بلند به لبه در گیر کرد و باعث سر نگونی پسربچه شد. کوین به طور اتفاقی روی چیز نرمی افتاد.
- آخ

... اوا شدریک روی تو افتادم؟

- اوهوم بلاتریکس. حالا لطف می کنی از روش پاشی؟ داشتیم می رفتیم به ارباب گزارش بدیم.

دیالوگ دوم را نه سدریک، بلکه آگلانتاین گفته بود. البته نه با لحن دستوری، با لحن مرگخوار محتاطی که از بلاتریکس می ترسد. کوین به آرامی از جایش بلند شد و سعی کرد جوری سرپا بایستد که چهره اش معلوم نشود. تام جاگسن و آگلاینتاین، با آغوشی پر از برگه رو به رویش ایستاده بودند و سدریک روی زمین چرت می زد. البته تا قبل اینکه کوین رویش فرود بیاید و چرتش را پاره کند.
- ببخشید شدریک پام گیر... چی شد؟
برگه های آگلانتاین و تام همزمان با حرف کوین ریخت و هردو متعجب به او زل زدند.
- بلا یه بار دیگه بگو چی گفتی؟
- به شدریک گفتم ببخشیـ...
- بلاتریکس همین الان گفت ببخشید؟
چشمان تام از کاسه خارج شد و فکش از حیرت روی زمین افتاد. البته ناگفته نماند آگلانتاین هم از موقعیت سو استفاده کرد و فک تام را یواشکی از روی زمین برداشت و داخل جیبش گذاشت. به هرحال همیشه یه فک اضافه به درد انسان می خورد و باعث می شود جاگسن کمتر پر حرفی کند.
کوین که احساس خطر کرده بود با نگرانی آب دهانش را قورت داد و سعی کرد یکجورهایی قضیه را ماست مالی کند اما از بخت خوبش نیازی به این کار نداشت. زیرا حالا تام و آگلانتاین داشتند با یکدیگر سر فک دعوا می کردند و سدریک همچنان خواب بود. پس کودک قبل اینکه لو برود سریع فلنگ را بست وارد سرسرای اصلی شد.
- بلا کوین رو ندیدی؟ گفته بود ببرمش پارک.
ایزابل مک دوگال با قدم هایی بلند به کوین نزدیک شد و نیشخندی معنادار به او زد.
- به به! می بینم که خودت هم قد کوین شدی...
قطرات درشت عرق روی پوست پسربچه نشستند. حتما لو می رفت. ایزابل کوین را بهتر از خودش می شناخت. کارش تمام بود. بانوی مرگخوار خم شد و صورتش مماس با صورت کودک قرار گرفت.
- معجون معجون که می گفتی خفنه، اینه؟ می خوای همه رو کوین کنی؟... اوه! ببینم نکنه دلت می خواد تو رو هم ببرم پارک؟!
- ن... ن... نخیر.
ایزابل خندید و فاصله گرفت. بعد درحالی که زیرلب چیزی می گفت از کوین دور شد و برایش دست تکان داد. کوین معنی حرف های ایزابل را نفهمیده بود و نمی دانست جریان معجون چیست. تنها چیزی که می دانست این بود جان سالم به در برده و کسی متوجه تغییر قیافه ضایع اش نشده. البته فعلا.
- وای بلا چقدر کیوت شدی!

کوین با دیدن اطرافش متوجه لینی شد که دقیقا بالای سرش پرواز می کرد. انتظار این یکی را نداشت واقعا. لینی ریز بود و قطعا می توانست ریزبین هم باشد. داشت در دلش دعا دعا می کرد متوجه هویت واقعی اش نشود که لینی بی توه جه به او، لیستی از غیب ظاهر کرد و دستش داد.
- می دونم خیلی سرت شلوغه و اثرات معجون دارن اذیتت می کنن اما ارباب گفتن حتما به این دستورات خودت رسیدگی کنی. اولیش هم با بازجویی از گروگانا شروع می شه که از همه مون توش بهتری.

- مرشی لینی!
کوین فوری برگه را از دست لینی قاپید و سمت اتاق شکنجه دوید و نشنید لینی فریاد زد اثرات معجون انقدری قوی بوده که صدای بلاتریکس مانند کوین به گوش می رسد. هیچکس متوجه نبودِ بلاتریکس اصلی و تغییر چهره کوین نشد.
بچه آن روز روی شانس بود و نمی خواست به هیچ عنوان از دستش بدهد. باید کاری می کرد که بلاتریکس واقعی و بقیه مرگخواران به او افتخار کنند.
وارد اتاق شکنجه شد.
- اوه اوه! اینجا اشلا برای ورود یه بچه مناشب نیشت. اونایی که میان اینجا شب چه خوابایی می بینن؟
دیوارهای اتاق مشکی و در برخی قسمت ها قرمز رنگ بود. البته خود اتاق نور بسیار کمی داشت. روی دیوار پر از انواع اقسام وسایل شکنجهی مشنگی و جادویی بود. پسرک موهای بلاتریکس را بیشتر جلوی چشمانش ریخت تا نتواند جایی را ببیند. به هرحال سلامت روحی خودش هم در معرض خطر قرار داشت.
جلوتر رفت و دید پنج مرد مو قرمز را به ستون های بزرگ زنجیر کرده اند. سر مردها در ابتدا رو به پایین بود و زیرلبی با هم حرف می زدند. اما با ورود کوین-بلا سر هایشان را بالا آوردند. یکی از مردها که به نظر از همه شجاعتر می رسید، پوزخندی زد.
- لسترنج! پس تو رو برای شکنجهی ما فرستادن.
- آره! منو فرشتادن. مشکلی داری عمو؟

- اولا من عمو نیستم و ثانیا تو تحت هیچ شرایطی نمی تونی ما رو وادار به صحبت کنی. ما انواع و اقسام شکنجه ها رو از سرگذروندیم و می تونیم در برابر هر طلسمی دووم بیاریم و جانمان فدای آرمان های

... هی کجا میری؟! داشتم واسه تو حرف می زدما!
کوین-بلا بی توجه به صحبت های مو قرمز از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد با تام ریدل پدر که به کمک فرغون باغبانی اش جعبه ای شیشه ای را حمل می کرد، برگشت. محفلی ها نگاهی بدبینانه به جعبه انداختند و منتظر بدترین شکنجه ها شدند اما همین که چشمشان به محتوای درون جعبه افتاد، برق از سرشان پرید. درون جعبه پسرکی زنده قرار داشت که برای فروش گذاشته شده بود.
- صبر کن میخوای ما رو بفروشی؟ هه!

ما ویزلی ها برای اینکه خرج و مخارج محفل زیاد بود هزار بار فروش رفتیم

و دیگه...
- یه دقیقه شاکت شو عمو تا ببینی!
با صدای داد کوین مرد مو قرمز دهانش را بست. اگر شکنجه خرید و فروش و قاچاق انسان نبود پس چه بود؟
کوین آرام روی جعبه زد و گفت:
- تِشت شِدا. بخون تری جان بخون!
تری که همان پسر داخل ویترین بود با بغض شروع به خواندن کرد:
- من همونم که یه روز، می خواستم دریا بشم... می خواستم بزرگترین، دریای دنیا بشم... آرزو داشتم برم، تا به دریا برسم... شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم!
-یک ساعت بعد-- کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم تو یه دنیای دیگه دستای همو بگیریم. شاید اونجا توی دل ها درد بیزاری نباشه میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه!

صدای گریه کل اتاق شکنجه را فرا گرفته بود. تام گریه می کرد چون با شنیدن آهنگ های خیلی غمگین یاد بدبختی هایش می افتاد. تری گریه می کرد چون گلویش خشک شده و بود و هیچکس یک لیوان آب هم به او نمیداد. محفلی ها گریه می کردند چون آهنگ غم انگیز و دل گیر بود تازه توسط پسری اسیر خوانده می شد که صدایش حتی یک ذره هم تن موسیقیایی نداشت و نه تنها گوش فلک را کر می کرد، بلکه
قتل عام موسیقی بود! و کوین گریه می کرد چون... چون... نه کوین گریه نمی کرد چون ساعت ها قبل خوابش برده بود و آب دهانش از گوشه لبش شره می کرد.
- آقا بسه! تمومش کن لطفا.

- ول کن دیگه مرد مومن نخون. گوشی برامون نموند.

- ما تسلیمیم! تسلیم!

همین دیالوگ آخر کافی بود تا کوین از خواب بپرد و بفهمد نقشه اش گرفته. قبلا این ترفند را روی بچه های فامیل اجرا کرده بود و می دانست قطعا جواب می دهد. البته آن زمان خودش شروع به خواند کرده بود و با صدای بی نظیرش بچه های فامیل که هیچ، تمام جک و جانورهای محل را هم فراری داده بود.
- تام و تری می تونین مراخش بشین.

... خب برگردیم شر کار خودمون. شما عموهای قرمژی قشدتون اژ دخول به خانهی ریدل رو شرح بدید.
- راستش ما اومدیم دنبال اون معجون مخفی که یه قطرهش میتونه یه بیماری وحشتناک فراگیر ایجاد کنه.
کوین کمی فکر کرد. از صبح همه معجون معجون می کردند و او نمی دانست قضیه چیست. معجونی که می توانست بیماری ای وحشتناک ایجاد کند... ناگهان فهمید همه از چه معجونی حرف می زنند.
- آها! معجونای هکتورو می گین! بابا اونا که مخفی نیشتن. یجوری گفتین فکر کردم چیه.

برین اتاق آژمایش می تونین هر چند تا شیشه که دلتون خواشت بردارین. این یه مدت هم ورود هکتور به اونجا ممنوع شده راحت می تونین رفت و آمد کنین.

محفلی ها متعجب یک دیگر را نگریستند و بعد به کوین-بلا خیره شدند که درحال باز کردن زنجیرهایشان بود.
- لسترنج شوخی میکنی نه؟ امروز کلا یه نفر دیگه شدیا!
- شوخی کدومه عمو قرمژی؟ منم تحت تاشیر همون معجونا هشتم. اینو ایژابل و لینی گفتن.
کوین مردهای مو قرمز را آزاد کرد و آن ها به سادگی راضی شدند بلاتریکس تحت تاثیر معجون های هکتور است. همه با شاهکارهای هنری خطرناک ترین معجون ساز قرن و عوارضش آشنا بودند و برای همین نمی دانستند اثر معجونش کی از بین خواهد رفت. بنابراین بهترین تصمیم را گرفتند و آن این بود قبل از اینکه بلاتریکس نظرش تغییر و بخواهد دوباره زندانی شان کند، به محفل بازگردند.
بعد شکنجه محفلی ها، کوین باید سراغ بررسی فرم های عضویت تازه واردین می رفت. برای همین وارد دفتر کار بلاتریکس شد. محیط خیلی آشنا به نظر نمی رسید زیرا اغلب اجازه ورود به آنجا را نداشت. به سمت صندلی رفت و تمام تلاشش را کرد رویش بنشیند. البته وقتی نشست دید که سرش به میز نمی رسد. به همین خاطر از جایش برخاست و روی صندلی سرپا ماند. نگاهی به فرم های روی میز انداخت و به خود دلگرمی داد که قطعا از پس این یکی هم بر خواهد آمد فقط اگر دقت کند و محفلی جماعت را تایید نکند، بقیه اش حل بود.
همین موقع در باز و پیرمردی با ریش دراز وارد شد.
- بابا جان درخواست عضویت تو گروه تام رو داشتم. قبولم می کنی؟
کوین نگاهی به پیرمرد انداخت. به شدت آشنا به نظر می رسید. به یاد آورد وقتی که در اتاق لرد بود، عکسش را روی دیوار دیده. البته نه یک عکس معمولی. عکسی به عنوان صفحه دارت استفاده می شد و پذیرای انواع طلسم ها و دارت ها بود.
کودک فوری دامبلدور را شناخت.
- بابا نوئل تویی که لباش جادوگری پوشیدی؟

- نه فرزندم.
- نیاژی نیشت دروغ بگی من شناختمت.

لرد شیاه عشکتو روی دیوار ژده. چون ژیاد اژت خوشش نمیاد. ولی اژ دشتش ناراحت نشو. کریشمش که شد واشه اونم کادو ببر.
شاید با خودتان بگویید دامبلدور که دیگر پیر و بزرگ و عاقل محفل است چرا متوجه نشد کوین بلاتریکس نیست. در واقع این حقیقت هنوز هم برای ما روشن نشده است اما حدس می زنیم دامبلدور آن روز عینکش را در خانه جا گذاشته بود. به هرحال او هم نتوانست هویت واقعی بچه را تشخیص دهد و حتی موفق نشد به او بفهماند بابانوئل نیست. و از آنجایی که کوین عاشق بابانوئل بود، دامبلدور را تایید کرد.
البته به یک شرط!
- چه شرطی باباجان؟
- ریشاتو باید بژنی!
- چی؟

نه! اینا مثل ناموسمن. نمیتونم بزنمشون. اینا نماد پاکی و سفیدی و تمیزی و صلح و... آآآآآآآآآخ! داری چی کار می کنی؟
دیگر کار از کار گذشته بود. قبل از اینکه دامبلدور بتواند حرفش را تکمیل کند، موهایش توسط تیغ جادویی خودکار و تیزی (که کوین همین امروز صبح به کمک آن موهای بلاتریکس را کوتاه کرده بود تا بتواند برای خودش کلاهگیس تغییر چهره بسازد) کوتاه شده بود.
کار تیغ که تمام شد، فوری داخل جیب کوین بازگشت. دامبلدور دستی به کله کچل و صورت بدون ریشش کشید.
- احتمالا شبیه تام شدم.

خیلی نامردی باباجان.

- نگرن نباش بابانوئل باژم در میاد. آخجون بابانوئلو تایید کردم!
آن روز کوین سه عدد دامبلدور غمگین را که کچل شده بودند تایید کرد و فقط مرلین می دانست چگونه.
سپس بقایای ریش های آنها را برداشت و جست و خیز کنان به سوی آزمایشگاه هکتور رفت. هیچ پرنده ای آنجا پر نمی زد و تنها یک پاتیل بزرگ وسط اتاق درحال جوشیدن بود. کوین ریش ها را داخل پاتیل ریخت و با خوشحالی از آنجا خراج شد.
بلاتریکس بودن زیاد هم سخت به نظر نمی آمد.
همینطور شاد و خندان داشت به سوی آشپزخانه می رفت که یادش آمد باید به تسترال ها غذا بدهد. نظرش تغییر کرد. بلاتریکس بودن کاملا هم سخت به نظر می آمد. آخر چگونه می خواست به موجوداتی که نمی بیند غذا بدهد؟
- ارباب نظرتون چیه بریم پیاده روی؟

- خیر پاکس فعلا مشغولیم!

خودش بود! پلاکس!
کوین-بلا سعی کرد با بیشترین سرعت خود را به پلاکس برساند آن هم بدون اینکه کفش هایش از پایش خارج شود.
- هی پلاکش! پلاکش!
- بلا خودتی؟ چرا آب رفتی این همه؟
- چیژی نیشت اشرات معجونه.

پلاکس با تعجب سرتاپای کوین را که نفس نفس می زد اسکن کرد. او به عنوان یک نقاش هنر و ظرافت سرش می شد برای همین می دانست یک چیزی درست نیست. یک چیزی که نمی توان به معجون ربطش داد. تا آمد حرفی در این باره بزند، کوین-بلا قلمویی را داخل دستش گذاشت.
- پلاکش امروژ وژیفه داری بری تشترالامونو خوشگل کنی.
- ولی آخه...
- آخه نداره دیگه. برو. اگه بری ممکنه منم تشمیم بگیرم برم با لرد شحبت کنم تا راژی شه باهات بیاد بیرون.
همین که این حرف از دهان کوین خارج شد پلاکس مثل تیری که از فشنگ رها شده باشد به سرعت سمت طویله دوید تا تسترال ها را رنگ کند و جای قناری بفروشـ.... چیز همان تسترال ها را رنگ کند و بعد به دست آوردن رضایت بلاتریکس با اربابش بیرون برود. به راحتی می شد برخی مرگخواران را با استفاده از علاقه شان به لرد، تسترال کرد.
- امروز خیلی عجیب رفتار می کنیا بلای مامان.
- واقعا رفتار بانو لسترنج عجیب بودن میشه.
- بلا مطمئنی قبل خوردن غذا اونو خوب با وایتکس شستی؟ بنظر میاد غذا مسموم بوده چون مهربون شدی. در حالت عادی پلاکسو با اون خنجر غیر بهداشتیت تهدید می کردی.
کوین-بلا برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. بانو مروپ، رابستن و گابریل که به طور همزمان داشتند از سالن عبور می کردند، حالا ایستاده بودند و با نگاه هایی پرسشگر _ مشکوک او را می نگریستند. اوضاع به شدت خراب بود. پسر بچه باید هرچه سریعتر راهی میافت که به آنها نشان دهد خیلی هم مهربان نیست. با اضطراب نگاهی به اطرافش انداخت و دنبال راه نجات گشت.
- اونقدر بزرگه تنهایی این مرد که حتی تو دریا نمیشه غرقش کرد!... من عاشقت هستم اینو نمی فهمی یه چیزو میدونم که خیلی بی رحمییییییییی!
البته در حالت عادی صدای کر کننده ماروولو گانت که از داخل حمام می آمد برای کسی اهمیت نداشت. اما همین صدا باعث شد جرقه ای در ذهن کوین زده شود و به فکر یک نقشه بیفتد. کوین مجبور بود از هر فرصتی استفاده کند. می فهمید؟ مجبور بود!
برای همین به سمت حمام رفت و با احتیاط لای در را باز کرد.
- الان نشونتون میدم من همون بلاتریکش نامهربونم.
بعد مقابل چشمان حیرت زده بقیه، یک عدد بمب کود حیوانی را از جیبش در آورد و داخل حمام انداخت و فوری در را بست. برخورد بمب کود حیوانی با زمین همان و بیرون زدن دود قهوه ای از زیر در حمام همان!
- کار کدوم پدر مشنگی بود؟
عربده ماروولو گانت جوری کوین، مروپ، گابریل و رابستن را ترساند که هر کدام با بیشترین سرعت به سمت و سوی متفاوتی متواری شدند. شانس آوردند ماروولو برهنه بود و تا بخواهد لباس بپوشد کلی طول می کشید وگرنه تکه بزرگشان گوششان می شد.
کوین خودش را به آشپزخانه رساند و سعی کرد داخل یکی از کابینت ها قایم شود. بعد از "زیر تخت خاله بلا"، کابینت امن ترین مکان برای پنهان شدن بود. اما همین که در یکی از کابینت ها را باز کرد، مردی شل و ول از آن بیرون افتاد و روی زمین پخش شد.
مرد به شدت آشنا به نظر می رسید. کوین با کفش پاشنه بلندش به آرامی لگدی به مورفین زد تا ببیند زنده است یا خیر.
- دایی لرد شیاه؟ تو چرا تو کابینت قایم شده بودی؟
- شی؟ قایم چیه بابا! دراژ کشیده بودم تو شفینه م تا منو ببرن فژا.
اوضاع مورفین اصلا خوب به نظر نمی رسید و کوین هم دلش نمی خواست سفینه یک معتاد مفنگی که اعتیادش بیماری بود نه جرم، را اشغال کند. برای همین سراغ سفیه بعدی... اه ببخشید یعنی سراغ کابینت بعدی رفت. یک عدد کریچر داخل کابینت بعدی بود.
- تو هم داری میری فژا کریچر؟

- کریچر کدوم بود؟ فقط وینکی جن خوب بود!
وینکی در را بست و کوین سراغ کابینت بعدی رفت. درون کابینت بعدی لادیسلاو زاموژسلی در حالی که سوتی در دهان داشت، نشسته بود.
- خود خویشتنمان داور مسابقه می باشیم.
لادیسلاو به دنگی اشاره کرد که درحال مبارزه همزمان با یک عنکبوت و یک سوسک (که ادعا می کرد ریتا است) بود. کوین دلش نمی آمد مسابقه شان را خراب کند. در را بست و کابینت بعدی را باز کرد.
- چیییییییی! تو دیگه کی هشتی؟

- چاکر شما ماندانگاسم.
- این دزده بلاتریکس! بگیرش!
کوین نگاهش را از ماندانگاس گرفت و نگاهی به جمجمه داخل دستش انداخت. احتمالا برای ایوان روزیه بود. اما قبل از اینکه کوین بخواهد کامل شناسایی اش کند، ماندانگاس آن را داخل کیسه ای سیاه چپاند.
- عه بلیز! روفوس! شما رو هم دزدیده؟... پرنسس نجینی... عه قدرت!
می شد به راحتی صدای ایوان را شنید که از ته کیسه می آمد. ماندانگاس لبخند بی خیالی زد. او از دزدی اشیا قدیمی به دزدی افراد قدیمی روی آورده بود.
- ببخشید شما فعالیتتونو از چه سالی شروع کردین بانو بلا؟

کوین وحشتزده شد و در را تو صورت ماندانگاس کوبید. اصلا آمادگی دزدیده شدن را نداشت. سمت آخرین کابینت رفت و با ترس و لرز درش را باز کرد. مرلین را شکر فقط یک کیسه زباله درونش بود. اگر به موقع زباله را بیرون می برد می توانست آن را به کامیون حمل زباله های مشنگ ها تحویل دهد و کابینت خودش را داشته باشد.
- باورم نمیشه بلا داری آشغالا رو می بری دم در؟
- خاله بزرگه واقعا؟
کوین نمیدانست سر و کله اسکورپیوس و دوریا از کجا پیدا شده بود فقط می دانست باید ضایع نکند که بلاتریکس نیست. برای همین با احتیاط کیسه زباله را کناری گذاشت و سمت مورفین رفت. مورفین را از جایش بلند کرد.
- اوه خیالم راحت شد. فکر کردم می خوای آشغالا رو بذاری دم در.
- منم یه لحظه فکر کردم عوض شدی خاله جان.
- بلاتریکس هنوزم خشنه.
چند مرگخوار دیگر هم به جمع آنها پیوستند. کوین مورفین را که بسیار سبک بود روی زمین گذاشت و مجددا سراغ آشغال ها رفت.
- نچ نچ!

- وایی...

-
-

آشغال ها را کنار گذاشت و مورفین را برداشت.
- آفرین.
- ایول.
- خودشه.

-
آشغال:
-

-

مورفین:
-

-
کوین فهمید کار درست چیست. با ذوق مورفین را برداشت و بدو بدو از در خارج شد و (بعد له کردن اشتباهی پای سو لی که اتفاقا باعث شد مرگخواران بیشتر تشویقش کنند) با یک پرتاب صد امتیازی دایی معتاد لرد سیاه را داخل ماشین حمل زباله انداخت.
با این حرکت، همه مرگخواران با خوشحالی برای کوین-بلا دست زدند و او هم که جوگیر شده بود، خم شد و تعظیمی برای جمعیت کرد.
ناگهان ماشین زباله حرکت کرد و سکوت وحشتناکی بین مرگخواران حاکم شد. همین الان چه شکری خورده بودند؟!
- هی وایسا دایی اربابو کجا می بری!؟
- بگیرینش! بگیرینش!

- یکی اون ماشینو نگه دارهههه!

جماعت مرگخوار فریاد کشان به دنبال کامیون راه افتادند و کوین را به حال خودش رها کردند. کوین هم شانه ای بالا انداخت و راهی اتاقش شد. واقعا فاز آدم بزرگ ها را نمی فهمید.
در راه با آیلین و ربکا مواجه شد و ماموریت غذا دادن به تسترال ها را به آنها سپرد. بعد یکی از دامبلدور کچل ها را دید، که مشغول آشپزی برای مرگخواران بود و از اینکه تعداد مرگخواران از تعداد ویزلی ها بیشتر است گلایه می کرد. آنجا بود که کوین مطمئن شد دامبلدور عینکش را واقعا فراموش کرده چون به جای آشپزی در آشپزخانه داشت داخل آزمایشگاه هکتور غذا می پخت.
بعد راهنمایی دامبلدور مذکور، سراغ یک سری کارهای حوصله سر بر دیگر رفت (مثل فرستادن بی دلیل فنریر و پالی گرگینه به کوالالامپور، بهم ریختن لوازم پزشکی ملانی، قایم کردن گوشواره های کراب و خندیدن به او) تا اینکه وقت شام رسید و لرد سیاه احضارش کرد.
کوین-بلا با استرس پشت در اتاق ایستاد و سعی کرد عادت ورود بلاتریکس به اتاق لرد را به یاد بیاورد. چیزی یادش نیامد ولی احتمال داد برخلاف همیشه که خودش با هیجان در را باز می کرد و کله اش را می انداخت پایین و می رفت تو، باید در بزند. پس خیلی آرام دستش را بالا آورد و چند تقه ای به در زد.
- بیا داخل.
لرد پشت میزش نشسته و مشغول خوردن سوپ پیش غذایش بود.
- مزه عجیبی میده. دقایقی پیش یه آشپز تازه وارد کچل که بسیار به نظرمون آشنا می اومد آوردش. چشماش خیلی غمگین بود. بگذریم... بلا پروژه چطور پیش میره؟
- کدوم پروژه شرورم؟

کوین هرگز به لرد ارباب نمی گفت و مانند بلاتریکس او را "سرورم" صدا می زد و همین براش یک پوئن مثبت به حساب می آمد. لرد با جدیت به او خیره شد.
- همونی که چند شبه بخاطرش نخوابیدی و قول دادی تا امروز تمومش می کنی. البته ما میدونیم برای اینکه به اون ریشا حساسیت دادی پروژه رو تموم نکردی. اما باید هرچه سریعتر کار رو تموم کنی.
گوش های کوین با شنیدن صحبت های لرد سوت کشید. قرار بود بلاتریکس پروژه ای را تمام کند که او حتی خبر نداشت! استرس به جان بچه افتاد حالا باید چه جوابی میداد؟
- راستی چرا به این روز و قیافه افتادی؟ یه عده از مرگخوارا هم گزارش دادن رفتارت عجیب شده.
- اشرات معجونه شَروَرم.

- اثرات معجون؟ روی خودت تستش کردی بلا؟
پسرک جوابی به این سوال نداد چون فکرش درگیر حرف های قبلی لرد بود. همان جایی که درمورد حساسیت بلاتریکس به ریش می گفت. پس مرلین را شکر خاله عزیزش مریض نشده بود و فقط یک حساسیت عادی داشت. اما جریان ریش چه بود؟
- شرورم فقط محژ اطمینان می پرشم اما می شه یه بار دیگه بگین چی کار باید می کردم؟

من کاملا یادمه ها! ولی میخوام شد در شد مطمئن بشم.

- واقعا عجیب رفتار می کنی ولی ما بهت می گیم قرار بود امروز اون معجونی رو که داشتی تو آزمایشگاه هکتور می پختی، تکمیل کنی و تحویلمون بدی. دیشب گفتی همه چیزش آماده ست به جز یه تار ریش دامبلدور که بهش حساسیت داشتی.
لرد یک قاشق دیگر از سوپش را خورد.
- یه تار ریش دامبلدور کافیه تا همه رو مریض کنه. از بس پر از آلودگی و میکروبه.

برای معجونمون لازمش داریم تا قوی و قدرتمند تر از حالا بشیم و بتونیم دشمنانمونو با استفاده از یه قطره معجون تار و مار کنیم.
کوین نفسی از سر آسودگی کشید. خوشبختانه او توانسته بود خیلی اتفاقی ریش بابانوئلی را که شبیه دامبلدور بود تهیه کند و خیلی اتفاقی تر آن را داخل همان پاتیلی بیندازد که لرد میگفت... اما این وسط یک مشکلی وجود داشت.
- شرورم من میدونم یه تار ریش دامبلدور نیاژ داشتیم ولی خب اگه چند تا بشه چی؟
- البته ما پلیدیم و هرچی بیشتر بشه بهتره ولی چندتا خیلی زیاده! با یدونه هم کارمون راه میفته.
کوین سعی کرد حساب کند هر دامبلدور چند تار ریش دارد و اگر قدرت هر تار ریش کلی باشد، قدرت چندین و چند تار ریش چقدر خواهد شد؟ و اگر ریش سه تا دامبلدور را داخل پاتیل بریزیم...
بچه ریاضی اش ضعیف بود اما عقل سلیم حکم می کرد قبل از اینکه گندش لو برود... اوخ!
نگاه کوین که به لرد افتاد تازه فهمید هیپوگریفش چند قلو زاییده است. چشمتان روز بد نبیند، سرتا پای لرد کهیر های سبز رنگی زده بود و چیزهای قلمبه ای داشت از کله اش بیرون می آمد. آن دامبلدور بی عینک حواس پرت، اشتباهی "معجون مخفی بلاتریکس با ریش اضافه" را به جای سوپ برای لرد سرو کرده بود. کوین حالا می فهمید چرا لرد از بابانوئل ها متنفر است.
- شرورم یه لحژه اجاژه میدین برم بیرون و دوباره برگردم؟

قبل از اینکه لرد بخواهد جوابی بدهد، کوین-بلا فوری از در بیرون رفت. و دقایقی بعد با مردی نیمه برهنه برگشت.
- رودولف؟ اونو واسه چی آوردی آخه!؟
- ببینین اژ رودولف داخل رولم اشم نبرده بودم فکرم مونده بود. حالا آوردمش بیاد دیالوگ معروفش رو بگه و رول رو به شبک رولای دوئل اون تموم کنیم.
لرد به رودولف زل زد. رودولف هم نگاهی به کوین-بلا انداخت و حرف دل کودک را فهمید. سپس به سمت لرد چرخید.
- ببخشید ارباب... می بخشید ارباب؟
_چند روز بعد_در کمد با مشت فولادین از جایش کنده شد. بلاتریکس مانند زامبی هایی که داخل فیلم های ترسناک از تابوت خارج می شوند، از کمد بیرون آمد. بدنش به علت بد خوابیدن حسابی خشک شده بود. کف دست راستش هم به شدت زُق زُق می کرد که نمی دانست علتش چیست. نگاهی به سرتاپای خودش انداخت. کفش و لباس رسمی نداشت. کی دزد به او زده بود؟
همان موقع چشمش به عکس درون آینه افتاد و خود را کچل یافت. دزد های لعنتی حتی موهایش را هم برده بودند!
احتمالا خودتان می توانید حدس بزنید بقیه واکنش های زنجیره ای بلاتریکسی که مرز های جنون را رد کرده، چطور می تواند باشد. و می دانید که چون بلاتریکس احتمال می داد دزد ها وسایلش را بردند، چگونه پدر ماندانگاس را در آورد. برای همین زیاده گویی نمی کنم و شما را به مرلین می سپارم.
پایان!َ