به مناسبت تولد گلی باغ ما،
آقا گلرتاز آنجا که گلرت همیشه به فکر شادی و بازی بود، تصمیم گرفت ماهی گیری مغزی را به روش خودش انجام دهد. بنابراین یک راست از مطب دکتر به خانه ریدلها رفت که اولین مغزی که مجازا شکار میکند، مغز خود لرد باشد. تصمیم داشت لرد را نیز در شکار مغزها با خود همراه کند و بلافاصله نیز او را به مطب دکتر ببرد. البته قضیه راضی کردن لرد به همین سادگی ها نبود. لرد نباید از نقشه اصلی بویی میبرد و چون دماغ بسیار قلمی هم داشت خیلی هم در حال عادی بو نمی برد و فوقش شک میکرد که گلرت نباید می گذاشت شک کند.
به خانه ریدلها که رسید، بلافاصله به اتاق لرد رفت و با رمز "یا آلبالو" خودش را با حرکتی انتحاری به وسط اتاق پرت کرد. لرد که روی تختش دراز کشیده و مشغول خواندن کتاب بود، با حمله غافلگیرانه گلرت از جا پرید و در حرکتی پدافند گونه کتابی را که میخواند را زیر بالشش گذاشت.
گلرت نیشخند همیشگی اش را زد و گفت:
- اون چی بود میخوندی؟
لرد اخمی کرد و گفت:
- خصوصیه! به تو چه؟... این اتاق در داره ها!... من از دست تو چیکار کنم؟!
گلرت قدمی به لرد نزدیک شد و گفت:
- می دونی نصف لذت دنیا اینکه چیزهای خصوصیتو با بقیه شریک بشی!
لرد چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. بعد کتاب را از زیر بالش در آورد و به سمت گلرت پرت کرد.
- داشتم داستان میخوندم! بیا! راضی شدی؟
گلرت به کتاب نگاه انداخت. یک کتاب مصور پر از تصاویر سیاه و سفید در حرکت بود و جز حرکات عجیب قهرمانان داستان چیزی قابل توجهی نداشت.
- خب بابا... من فکر کردم چی داری میخونی...
- نری همه جا رو پر کنی لرد داستان میخونه! از ابهتمون کم میشه!
- باشه!
- میری میگی... نه؟
- آره!
لرد میخواست به بحث ادامه دهد، اما گلرت دوید و خودش را روی تخت انداخت. بعد با بیشترین شباهتی که میتوانست به گربه شرک داشته باشد، چشمهایش را درشت و پر ستاره کرد.
- میگم لردا.... لرد خوشگلم... بریم وزرات خونه یک دست کله پاچه بزنیم؟
لرد که سعی میکرد در دوبل فاصله شرعی از گلرت باقی بماند، لبی برچید و گفت:
- اولا که کله پاچه دوست ندارم... دوما که وزرات خونه مگه رستورانه کله پاچه داشته باشه... سوما... دستت درد نکنه! دفعه پیش به بهانه آبنبات جادویی ما رو مستفیض کردی!
گلرت سرش را با حالت بچگانه ای خم کرد و گفت:
- خب بد کردم رفتیم معاینه کردیم؟!... ماهایی که سنی ازمون گذشته همیشه باید غددمون رو معاینه کنیم! من چه میدونستم معاینه اش اونجوریه! من به فکر سلامتیت بودم!
لرد از یادآوری آن خاطره به خود لرزید و در حالی که از تخت بلند میشد، گفت:
- سلامتی من؟! تو اون شرجی... تو اون گرما... همه جا پر پشه... دیگه منو نبر اینجاها! تازه دکتره چرا دستکش نداشت؟... نه!من هیچ جا نمیام!
- لرد قشنگم... دستکش که داشت! دستکشش جوشکاری بود... اینارو ول کن! بیا دیگه!
- بابا گلرت برو مروپ رو ببر! اصلاهمین مالکولم هست... همینو ببر! گیر نده به من! برو بیرون!
- لرد قشنگممممم!
- اه! اصلا من میرم!
بعد از اتاق بیرون رفت.گلرت اهی کشید و با خودش فکر کرد، هرجور شده باید لرد را راضی کند. به هر روشی که ممکن باشد.