جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
2
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  98 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  241 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  156 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ابر،کتاب،خنده،رودخانه،ستاره،راز،کلید

فکر می‌کنم اولین فرد منفورم در این مدرسه رو پیدا کردم و جرقه‌اش زمانی خورد که حس کردم در کلاس معجون‌سازی داره از من تقلید میکنه. با این وجود به روی خودش هم نمی‌آورد که یه متقلبه و حسابی هم تونست خودنمایی کنه و تحسین دوستانشو به دست بیاره.

اصولا اهمیتی نمیدم که بقیه بهم توجه نشون بدن و در اینجا احساس میکنم از من برای جلب توجه دیگران سواستفاده شده. خوشبختانه استاد معجون‌سازی ما هم فردی سختگیر و بی‌علاقه به تحسین دانش‌آموزاشه و هربار که یکی از بچه‌های لوس کلاس رو تحقیر میکنه، لرزش دل‌انگیزی رو در معده‌ام احساس میکنم و این نوعی خنده‌ی درونی هست که به خاطر عوارض قابل انتظار، بروزش نمیدم.

البته بعید می‌دونم که استاد مذکور واقعا از این کارش به اندازه‌ی من لذت ببره. این کینه‌توزی و حسادت عمیق رو احتمالا از مادربزرگ پدریم به ارث بردم. الیز چهره‌ی عمومی بسیار محبوبی داشت و در دهه‌ی ۱۹۹۰ به عنوان یک زن ظریف و دوست داشتنی در فیلم‌های کمدی آمریکایی ظاهر میشد. روزی برای تفریح جمع شدیم و الیز سعی داشت به خاطر حفظ گرمای خانواده، وانمود کنه که قادر به تحمل پدربزرگ که همسر سابق و خیانتکارش محسوب میشد هست.

سندی، همسر سابق الیز هم یه بازیگر بازنشسته به حساب میاد و همیشه لبخندهای افراطی و فریکی میزد و حق به جانب به نظر میرسید. اون روز من و الیز داشتیم به ابرها نگاه میکردیم و برای مادربزرگم درمورد اینکه اونها چه شکلی هستن میگفتم اما از زیر عینک دودی کوچکش که یادآور عینک گربه نره بود، کوچکترین حرکات سندی و معشوق جوانش رو زیر نظر داشت. وقتی پدربزرگ سندی توی آب رودخونه افتاد، میتونستم قاه قاه خندیدن درونی مادر بزرگ رو احساس کنم. امروز سر کلاس درس، دقیقا همینجوری هستم؛ همونقدر راضی به دیدن فلاکت افرادی که سعادت‌های هرچند ناچیزی که دارن رو حقشون نمیدونم و از چهره‌ای که سعی دارن از خودشون نشون بدن نفرت دارم. شاید در اینجا، این من باشم که شرور به نظر می‌رسه اما ریاکاری، از خنده‌های درونی من شرورانه‌تره.

شاید امروز برای مادربزرگ الیز نامه‌ای نوشتم و چند کتاب و رمان فرستادم. اون به داستان‌های دراماتیک پیش از پیدایش عکس‌های رنگی علاقه‌ی زیادی داره و هنوز هم با تکنولوژی خو نگرفته. فکر کنم راحت‌تر از پدرم بتونه وارد نامه‌نگاری با من بشه.

شاید براش نوشتم که آسمون هاگوارتز، ستاره‌های بیشتری نسبت به لس‌آنجلس داره و برخلاف جامعه‌ای که از کوچکترین حضورت عکس میگیره و گرسنه‌ی حواشی زندگیت هست و تنها جایی که می‌تونی هویت واقعیتو درونش پنهان کنی اینترنته، در اینجا راه‌های زیادی برای پنهان شدن وجود داره و کمکت می‌کنه که آزادانه، کارهایی که هر آدمی در جامعه انجام میده رو بدون توجه به نوع شهرتت انجام بدی. جادو به ذهنت اجازه میده تا کلیدی برای رازهاش بسازه و قدرت کشفش رو فقط به افرادی میده که واقعا لیاقت کشف کردنشو دارن.

بله مادربزرگ عزیزم، من از همکلاسی‌هاییم که تقلید و تقلب میکنن متنفرم و قصد دارم دیتابیسی از نقاط قوت و ضعف و اطلاعات ریز و درشتی که ازشون میشه کسب کرد درست کنم و بر همین اساس، به جرم لوس بودن، تحقیر کردن من و دزدیدن ایده‌هام، به عادلانه‌ترین شکل ممکن مجازاتشون کنم. آیا به نظرت آدم بدی‌ام؟ من که فکر نمیکنم. بهش میگن دموکراسی، آزادی؛ یعنی جوری لکه‌ی حقارت رو از روی روحم بردارم که حس کنم پاک شده. آیا خندیدن عمل قبیحیه؟ پس چرا باید حتی بابت اینکه توی معده‌ام میخندم از خودم شرمنده باشم؟ دیگران آزادن که منو احمق فرض کنن و بدون خواست خودم از روی دستم تقلب کنن اما من نمی‌تونم منزجر بشم؟


کلمات بعدی: سوپ، جوهر، سورمه‌ی چشم، شمع، شایعه، علف تازه، آخرین فصل
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه:آزادی
کلمات:پرواز، اسمان، صدا، یخ، اشک،رقص، نیمه
خورشید در حال غروب بود و آسمان با رنگ‌های آتشین نقاشی شده بود. دملزا، در حالی که کوله‌پشتی سنگینش را بر دوش داشت، از آخرین پناهگاه امن خود، یعنی غاری که در دل کوهستان یافته بود، بیرون آمد. او در سفری طولانی بود؛ سفری برای یافتن “قلب کوهستان”، جواهری افسانه‌ای که گفته می‌شد قدرت بخشیدن آزادی واقعی را دارد.

هفته‌ها بود که در این سرزمین‌های ناشناخته پرواز کرده بود، از میان دره‌ها و جنگل‌های انبوه گذشته بود و تنها همراهش، صدای باد بود که قصه‌های کهن را در گوشش زمزمه می‌کرد. اما امشب، صدایی متفاوت به گوشش رسید؛ صدایی که انگار از اعماق زمین می‌آمد، صدایی مرموز و وهم‌انگیز که نوید از کشفی بزرگ می‌داد.

دملزا به سمت صدا رفت. مسیر ناهموار و پر از سنگ‌های لغزنده بود. در برخی نقاط، برف‌های باقی‌مانده از زمستان‌های گذشته، به شکل یخ‌های شفافی در سایه کوهستان خودنمایی می‌کردند و هر قدم، ریسک لغزش و سقوط را به همراه داشت. اما اشتیاق دملزا برای رسیدن به آزادی و کشف حقیقت، او را از ترس باز نمی‌داشت.

ناگهان، در انتهای یک تنگه باریک، او منظره‌ای نفس‌گیر را دید: یک دریاچه زیرزمینی وسیع که نور کریستالی و نیمه‌شفافی از اعماق آن می‌تابید. در مرکز دریاچه، جزیره‌ای کوچک وجود داشت و بر روی آن، سنگی عظیم می‌درخشید که شبیه به قلبی بود؛ “قلب کوهستان”.

دملزا با تمام توانش شنا کرد تا به جزیره برسد. آب سرد دریاچه، پوستش را مانند یخ سوزاند، اما او ادامه داد. وقتی به جزیره رسید، نفسش بند آمد. قلب کوهستان، با نوری خیره‌کننده می‌تپید و صدایی ملایم و آرامش‌بخش از آن ساطع می‌شد. دملزا دستش را به سمت سنگ دراز کرد و با لمس آن، احساس کرد که تمام وجودش در نور غرق می‌شود.

در آن لحظه، تمام خاطرات تلخ گذشته، تمام لحظاتی که احساس اسارت می‌کرد، مانند اشک‌هایی داغ از چشمانش سرازیر شدند و با نور قلب کوهستان رقصیدند و ناپدید شدند. او احساس کرد که نیمه دیگر وجودش، که همیشه گم شده بود، حالا پیدا شده و او کاملاً آزاد است. پرواز روحش را احساس کرد، سبکی و رهایی وصف‌ناپذیری که تا به حال تجربه نکرده بود.

او از اعماق وجودش فریاد زد: “آزادی!” این صدا در تمام غار پیچید و پژواکش، رقص نور را بر روی دیواره‌های سنگی شدت بخشید. دملزا می‌دانست که این فقط آغاز یک ماجراجویی جدید است، ماجراجویی زندگی در آزادی کامل.

کلمات جدید: ابر،کتاب،خنده،رودخانه،ستاره،راز،کلید
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 16:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه:آزادی
کلمات:شیشه،برگ،معجزه،عجولانه،سمی،هویدا،لغزش



لیسا غرق در خون بود. خون از موهایش، دست هایش، حتی از نوک دماغش هم چکه میکرد. دست هایش از درد بی حس شده بود و دیگر طناب های زخیمی که به دستش بسته شده بود را حس نمیکرد.


مرد رو به رویش هم غرق در خون بود، اما خون لیسا.
روی مبل سبز زهوار در رفته ای نشسته بود و به صورت زخمی و بی حال لیسا پوزخند میزد.
- دیدی نشد؟ چیشد اونهمه لج و لجبازی؟ الان زبونتو موش خورده؟

لیسا ساکت بود و با نگاه های خشمگین نگاهش میکرد اما حرفی نمیزد. نمیتونست حرفی بزنه؛ چون یک گل (سمی) را به زور وارد دهانش کرده بودند و حالا کم کم عصب های زبانش از کار می افتادند.


مرد، خنده شیطانی ای کرد و بلند شد و خرامان، به سمت لیسا قدم برداشت؛ خنجر توی دستش رو زیر چونه لیسا گذاشت و سر او را، بالا اورد و مجبورش کرد نگاهش کند.
-تو هیچی نیستی، مثل یک (برگ) کوچیکی که توی راه خونه زیر پام لگدت میکنم و خرچ، میشکنی، له میشی، از بین میری. هیچی نیستی. هیچی!

مرد صورتش حالا با صورت لیسا فاصله چندانی نداشت. لیسا با نفرت سعی کرد چیزی بگه اما فقط توانست غرش محکمی توی صورت مرد بکنه.

- خب، حالا یه پیشنهادی برات دارم. میتونی تشلیم بشی و برای من کار کنی و این دشمنی دیرینه رو کنار بزاری، و یا به دشمنی کردن با من اپامه بدی و منم همینجا تورو از بین ببرم.

مرد، منتظر، به لیسا زل زد، و بعد خنده ای کرد.
- اوه ببخشید نفهمیدم، نمبتونی حرف بزنی. اکر تسلیم شدی سرت رو کج کن و اگر نشدی تکونی نده به سرت.

لیسا همانطور سرجایش نشسته بود و با نفرت به مرد زل زده بود.

-(عجولانه) تصمیم نگیر لیسا، خوب فکر کن.

اما لیسا همچنان مسخ شده، به مرد نگاه میکرد. مرد اهی کشید و به لیسا نزدیک شد.
-اه، پس تصمیمت اینه. خب پس با دنیا خداحافظی کن، خون اشام کوچولو.

لیسا چشم هایش را بست و منتظر موند تا تیزی چاقو رو توی قلبش حس کنه، اما بجاش صدای مهیبی از بیرون کلبه امد. مرد به عقب مگاه کرد و بعد دوباره به سمت لیسا برگشت. لیسا ایندفعه مطمئن بود که‌دیگر راه نجاتی نیست اما باز هم همان صدا امد.

مرد کلافه، پوفی کشید و به بیرون رفت.
-احمق ها. نمیتونن حتی از یه کلبه کوچیک مراقبت کنن.

این یک (معجزه) بود. لیسا از فرقت استفاده کرد و محکم خودش رو تکون داد. انقدر تکون خورد که صندلی چوبی به زمین برخورد کرد و به هزار تیکه تبدیل شد.
لیسا به سرعت طناب های دور بدنش رو باز کرد و به سمت پنجره های (شیشه) ای کلبه رفت و به بیرون نکاهی انداخت.

وقتی مطمئن شد هیچکس نیست، به سرعت در کلبه رو باز کرد و به سمت جنگل دوید. صدای فریاد مرد از دوردست آمد و این به معنای این بود که متوجه فرار لیسا شدند. لیسا دوید و دوید اما هرچه میرفت، صدای گام های نگهبان های مرد نزدیکتر میشد. قسمتی از جنگل باریکه ابی رد میشد و رویش پر از سنگ های لیز و لزج بود.

لیسا مطمئن بود اگر روی انها برود با اولین قدم به درون اب می‌افتاد و انها را خبر میکرد. اما در عین حال صدای قدم های مرد و افرادش نزدیک تر میشد و اگر از ان راه نمیرفت، قطعا پیدایش میکردند.

لیسا خطر را به جان خرید و پا روی اولین سنگ گذاشت. تعاپلش را از دست داد اما با تکان پادن دست هایش توانست دوباره صاف بایستد. چندین پرش اهسته دیگر هم انجام داد و به وسط سنگ ها رسید.
فقط یک (لغزش) کافی بود تا اون به دام بیوفتد.

متاسفانه شانس با لیسا یار نبود و با پرش بعدی، او محکم به درون اب فرود امد. مرد توجهش به لیسا جلب شد و خنده ای شیطانی کرد.
- پس اینجایی کوچولو. بگیریدش!

افرداش به سمت لیسا هجوم بردند اما در وسط راه، همه بیهوش شدند. مرد از خشم فریادی زد و متعجب به دور و بر خودش نگاه کرد.

و بعد شخص ناپیدا، (هویدا) شد. مردی سیاهپوش که صورت خود را با ماسک مشکی پوشانده بود و در کنارش زنی با گیسوان ابی پررنگ کنارش ایستاده بودند. ناشناس سیاهپوش، شانه های مرد را گرفت و فشار داد و فریاد مرد به هوا رفت.

- حق نداری، دست، به، خواهر من، بزنی!

زن مو ابی دمپایی ای را دراورد و با شدت به صورت مرد کوبید. مرد از شدت درد بیهوش شد و صورتش کبود شد. در همون حین، پسری جوان با دختری وارد شدند و چوبدستی هایشان را دراوردند و به مرد زدند که برقی متصل شد و مرد با لرزشی به هوش امد.

حالا افراد دیگری هم به سمت دو ناشناس امدند. لیسا با تعجب به انها نگاه کرد.
- بچه ها!

این همگروهی هایش بودند که برای نجات او شتافتند. دختری با موهای طلایی لبخندی به لیسا زد و با دختر دیگری به سمت لیسا دویدند تا به او کمک کنند بایستد.

-هیچوقت مارو دست کم نگیر، و دیگه تنهایی جایی نرو.

او با لبخند و اشک شوق به همگروهی هایش نگاه کرد. به کسانی که در تمام طول زندگی اش به او را از مشکلات نجات دادند. خانواده واقعی اش.



کلمات جدید:پرواز، اسمان، صدا، یخ، اشک،رقص، نیمه
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 13:41
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ازونجایی که شهردار مهربونی داریم که در چت‌باکس فرموده بود آزادی در سوژه... از این کلمه استفاده کرده و در نتیجه دور هفتم با موضوع "آزادی" و به شکل "1. تک‌پستی با 7 کلمه چرخشی" آغاز می‌شه. دستتون بازه که سوژه رو به هر شکلی که می‌خواین به آزادی ربط بدین.

سوژه: آزادی
کلمات فعلی: جمجمه، مار، آیین، خالکوبی، حمام، وان، درد


هلنا زمانی را که به تازگی فهمیده بود پدرش کیست به یاد داشت. او سال‌های زیادی را صرف پرسیدن این سوال از مادرش کرده بود و هردفعه تنها پاسخی که گرفته بود طفره رفتنش بود. تا این که آن شب وقتی تلاش داشت کتابی را از طاقچه‌ی بالای اتاق مادرش بردارد، دفترچه خاطرات روونا ریونکلاو از آن بالا سقوط می‌کند و دقیقا در صفحه‌ای باز می‌شود که نباید.

هلنا با این که قصدی برای خواندن دفترچه نداشت، اما توجهش به تصویر جمجمه‌ای جلب می‌شود که در وسط آن صفحه از دفترچه خودنمایی می‌کرد. خالکوبی ظریفی بر روی آن طراحی شده بود که عقاب و ماری را نشان می‌داد که در هم تنیده بودند و مشخص نبود کدام یک در حال مغلوب کردن دیگری است.

همین تصویر باعث شده بود هلنا از روی کنجکاوی شروع به خواندن متن صفحه‌ی مقابل آن کند و هویت پدرش که کسی نبود جز سالازار اسلیترین، برای اولین‌بار برایش افشا شود.

احساسات متناقضی به وجود هلنا هجوم می‌آورند. خوش‌حالی بابت این که پدرش جادوگر بزرگی هم‌چون سالازار اسلیترین است. ناراحتی از آن که پدرش با شایعات بدی که در موردش زمزمه می‌شد هاگوارتز را ترک کرده است و از دیده‌ها پنهان شده است. خشم که چرا مادرش این همه سال این حقیقت را از او پنهان کرده است.

در آن لحظه قوی‌ترینشان حس خشم بود که بر دیگر احساسات غلبه کرده بود. خشمی که نتوانست آن را کنترل کند و بلافاصله با پیدا کردن مادرش بر سر او خالی کرده بود. مادرش اشک‌ریزان به او گفته بود منتظر زمان مناسبی برای گفتنش بوده است، که حقایق زیادی در این میان وجود دارند که او از آن‌ها اطلاعی ندارد.

اما هلنا فرصتی برای دفاع به مادرش نمی‌دهد، چرا که از نظرش چیزی برای دفاع کردن وجود نداشت. مگر می‌شد پدرت سالازار اسلیترین باشد و این حقیقت به مدت 16 سال از تو مخفی بماند؟ غیر قابل بخشش بود...

و حالا چیزی که هلنا بیش از هرچیز می‌خواست، دیدار با پدرش بود. می‌خواست به او بگوید که دخترش است. شاید هلنا می‌توانست دوباره آن دو را به هم برساند و هاگوارتز از نو شاهد حضور هر چهار بنیان‌گذارش در کنار یکدیگر باشد.

هلنا بعد از آن تنها توانسته بود اشک‌هایش را به قدری نگه دارد تا خودش را به حمام برساند و در وان آب گرم فرو رود. گریه کردن در حمام حال و هوای دیگری داشت. جایی که دیگران نمی‌توانند دردهایی را که با اشک بیرون می‌ریزی ببینند. پیدا کردن سالازار اسلیترین تمام ذهن هلنا را به خود اختصاص می‌دهد. برای این کار باید از زیر چتر مادرش خارج می‌شد، آزادی خودش را بدست می‌آورد و در جستجوی پدر راهی می‌شد.

او در درون ذهن خود در حال برگزاری آیینی بود که نتیجه‌اش آیند‌ه‌اش را رقم می‌زد.

نتیجه‌اش را همه می‌دانید. آن شب هلنا ریونکلاو نیم‌تاج روونا ریونکلاو را می‌دزدد بلکه با درایت و هوشی که از آن کسب می‌کند، بتواند جادوگر بزرگی را پیدا کند که خودش را از همگان مخفی کرده بود. سفری که برخلاف انتظارش با دیدار با پدرش پایان نمیابد، بلکه با مرگ مادرش بر اثر بیماری، خودش بر اثر خنجر خوردن و بارون بر اثر خودکشی پایان میابد.

کلمات بعدی: شیشه، برگ، معجزه، عجولانه، سمی، هویدا، لغزش
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/23 14:56:26
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 21:16
نمایش جزئیات
آنلاین
کلمات فعلی: شیرین، تلخ، دکمه، میمون، ما، فانوس، چهره


نفرین میمونی و تکه هایی از وجود

۲.۴۷

از زبان گابریل

قایق هایی بر رودخانه. مهتاب که با نور فانوس ها بر سطح آب درآمیخته. مجسمه ای از یک خون آشام که چهره ای مانند یک میمون دارد. انسان ها و خون آشام ها که در قایق ها ایستاده اند، با دست هایی در هم قلاب شده مقابل سینه و سرهایی رو به پایین.
در اینجا ما خدایی برای پرستش نداریم، اما از درگذشتگان خون آشام مثل یک واسطه طلب خیر می کنیم. وقتی به آن فکر می کنم، احساس کوچکی می کنم. انگار که به دنبال فریب دادن خود و بقیه ام. می خواهم مثل نوکتیرا نباشیم‌، اما در نهایت ما هم به خدایی برای چنگ زدن به آن نیاز داریم.

حرف از خدا شد و به یاد لرد سابیس افتادم. هر بار فکرش در ذهنم می لولد، به خود می لرزم. خود او بیشتر از آن دلقک‌فرشته اش ماتئو مرا می ترساند. حس می کنم در حالی که نگاهم رو به جلوست و در جست و جوی آن دلقکم، لرد سابیس مثل یک سایه از پشت به من نزدیک می شود و در روحم می خزد.

همان طور که بر پل ایستاده ام، نگاهم را معطوف به چهره ی میمون مانند مجسمه ی خون آشام می کنم. او یک موجود باستانی بود و بررسی ها روی بقایایش این طور نشان می دهد که بر اثر جنون مرده. او قبل از تبدیل حتی یک انسان به شکلی که می شناسیم، نبوده. فقط موجودی شبه انسان فاقد عقل و شعور آنچنانی. اما همچنان به خاطر کهن بودنش و به خاطر رنجی که متحمل شده، مورد احترام و عزیز است. روحش یا شاید یادش را با قلب هایمان حس می کنیم و از او می خواهیم از عالم غیر ماده سعادت به سمتمان روان کند.

دومینیک مورن را می بینم که دارد به سمتم می آید، با یک ردای راهبی یقه بلند و دکمه دار و یک سینی که رویش یک جام پر از خون شیرین و یک استکان شراب تلخ است. این رسم ماست که به هنگام دعا چنین نوش کنیم.
استکان را برمی دارم و محتویاتش را می نوشم و سعی می کنم بدون اینکه شتاب وقار شاهانه ام را برباید، جام خون را بردارم و به سرعت بنوشم تا تلخی دهانم محو شود‌.
اما بعد مکث می کنم. مگر من گابریل نیستم؟ خون آشام آب آهن و ریاضت و رستگاری؟ چرا دارم چنین تعجیل می کنم برای از بین بردن تلخی؟

مدتی با حالتی گمگشته به جام نگاه می کنم تا اینکه دومینیک مورن می گوید:
"آهن لباسیست که بر تاریکی درون می نشیند تا اسرارش را پنهان کند، اما تلخی زهریست که او را افسارگسیخته تر از قبل می کند، اگر به قلبش رسوخ کند."

لبخندی آسوده به لب می آورم و جام را برمی دارم و خون شیرین داخلش را می نوشم. دومینیک مورن همیشه آشفتگی هایم را از هم باز می کند.

جام را بر سینی می گذارم.
"دومینیک مورن، داشتم به این خون آشام میمون نما فکر می کردم. لرد سابیس هیچ گاه نگفت که شبه انسان خلق کرده."

دومینیک مورن لبخندی معنادار به لب می آورد.
"سرورم، از چه وقت شما لرد سابیس را خدا به حساب آورده اید؟"

من:
"شاید تا حدی مجبور شده ام این کار را بکنم، چون راه ساده تریست. در حالی که اکنون دو نفر ادعا می کنند فرشته های او هستند و بررسی آثار به جا مانده از جادویشان نشان داده سرچشمه ی آن در این دنیا نیست."

دومینیک مورن:
"شاید هست، اما ما نتوانسته ایم پیدایش کنیم."

من:
"اگر لرد سابیس خدای اعظم این دنیا باشد، ممکن است میمون چهره ها را خلق کرده باشد، اما عمدا یا سهوا این موضوع را فراموش کرده باشد؟"

دومینیک مورن:
"شاید میمون چهره ها زمانی انسان های عادی بوده اند و بر اثر یک بیماری یا نفرین این طور شده اند."

من سرم را تکان می دهم و به جمعیت داخل قایق ها نگاه می کنم. آیا آن ها مشغول دعا هستند یا فقط به وجود ترحم برانگیز شبه انسان خون آشام شده فکر می کنند؟ آیا ممکن است تصور کنند برای اجتناب از بیماری و نفرین و مرگ باید تکه هایی از وجودشان را به پای لرد سابیس بریزند؟


کلمات نفر بعدی:
جمجمه
مار
آیین
خالکوبی
حمام
وان
درد
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 00:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلمات فعلی: یخ، آتش، تسبیح، صلیب، محراب، دعا، گور
سوژه: امید

افسانه ها میگن تسبیح و صلیب، شیاطین رو دور می‌کنه و دعا کردن آدمو از تنگی قبر حفظ می‌کنه. ولی افسانه ها چرت میگن. نه صلیب، نه تسبیحِ تبرک شده‌ی اصل و نه حتی یخ و آتش کمکی به دور شدن شیاطین نمی‌کنن. چرا اینو میگم؟ چون اونا همه جا کمین کردن... حتی توی اون کلیسایی که هروقت دلتون میگیره یه سر بهش میزنین و در درگاه خدا دعا میکنین... شاید زیر اون صندلی های چوبی و خاک گرفته یا شایدم یه جایی بین صفحاتِ کتاب مقدس!

اونا همه جا وجود دارن. توی تلوزیون، توی خونه ها، حتی توی ذهنِ ما! مثل یه چرخه‌ی ابدی به تک تک دقایق و ثانیه های ما نقوذ کردن و تمامِ عزمشون رو به کار گرفتن تا ما چشممون رو به روی حقیقت ببندیم. و ما هم چشمامونو می‌بندیم! نه اشرف مخلوقاتی کار سازه و نه هیچ ورد یا طلسم دیگه‌ای... ما در تمام اون دقایق و ثانیه ها، با حماقتِ محض از همون شیاطین پیروی می‌کنیم.

نیازی نیست به حرفای من اعتماد کنین. فقط کافیه به چشماتون و چیزی که جلوی دیدتون قرار گرفته باور داشته باشید! به جنگ، بلایای طبیعی که همشون یجورایی بخاطر بشریت و استفاده نادرستش اتفاق میفتن، گرمای زمین؟ یا شایدم بعد ها سرمای زمین... استعمار، دروغ، آشوب و هزارتا موضوع دیگه که شمردنشون اتلاف وقته. همشون چهره هایی از شیاطین هستن که در درون ما زندگی میکنن. توی تاریک ترین قسمتِ وجودمون، جایی که هیچ نوری بهش نتابیده. همونطور که عدم حضور نور تاریکی رو به ارمغان میاره، شکستگی های غرق در ظلمتِ درون ما هم آرامش رو از روی کره زمین محو می‌کنه.

اینا همش تراوش های ذهنه! به هرحال حتما که قرار نیست همیشه یه موضوعِ داستانی انتخاب بشه... بعضی وقتا فلسفه‌ست که حرف می‌زنه و عقله که پشت هم یاوه گویی می‌کنه. اما من باور دارم که یه روزی از همین روزها می‌رسه که اون مثال وقتش می‌رسه و میگن دیدی پایانِ شب سیه سفید بود؟ پایانِ تاریکی های ما هم بارقه‌ای از نور بود. و تا اخرین لحظه‌ی عمرم، حتی در عمقِ گور هم این باور رو رها نخواهم کرد!

کلمات بعدی: شیرین، تلخ، دکمه، میمون، ما، فانوس، چهره
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 01:20
نمایش جزئیات
آنلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: رنج، عذاب، ظلم، نفرت، بادگیر، شلاق، ضیافت.

بی آنکه بدانی

آن را نوشیده بودم تا درونم آرام بگیرد.
روحم در هم گره می خورد هر زمان که به این مکان می آمدم. عبادتگاهی در میان طوفان. مزین به بادگیرهایی عظیم و نامرئی که توسط جادوگران بر فرازش استوار شده. در داخل همه چیز آرام است. انسان و خون آشام در برابر مجسمه های قدیسین زانو زده اند و دعا می خوانند. و در بیرون جهنمی از بادهای افسار گسیخته برقرار است.
گاه به این فکر می کنم چه می شود اگر بادگیرها از کار بیفتند. عبادت کنندگان به هوا بلند می شوند و هر کدام به سویی به پرواز درمی آیند یا خدایانشان آن ها را می گیرند؟

آن معجون را نوشیده بودم تا تهوعم را از بین ببرم، اما حالا دارم با عوارض آن دست و پنجه نرم می کنم. دست ها و پاهایم، سرم، مغزم دارد خواب می رود و من از ترس اینکه به خوابی ابدی فرو نروم، در پناه یک ستون نزدیک عبادتگاه ایستاده ام تا کمی از طوفان را استنشاق کنم و روحم را بیدار نگه دارم.

هر از چند گاه سرم را از محدوده ی امن بیرون می آورم و باد تند مثل شلاق بر صورتم می خورد و من در خودم جمع می شوم و دستم را روی پوست سوزانم می گذارم.
ناگهان این جمله در ذهنم پدیدار می شود:
رنجی که بیدار می کند.

دوباره نگاهم را با احتیاط سمت عبادتگران می چرخانم. دعا در دل طوفان، اما بدون لمس آن. انگار هم دارند به آن عشق می ورزند و هم نفرت. آیا او نمادی از خدایانشان است؟
آه، این جمله کفر است. مگر نمی گویند آنکه قربانی می شود چه بنده و چه معبود، تنها از روی عشق است؟

و عبادتگران خون آشام. آن ها هم خدایان انسان ها هستند، اما مثل این مجسمه ها در برابر بنده هایشان نمی ایستند تا عبادت شوند. آن ها در خفا عبادت می شوند. شاید انسان ها همین حالا در حالی که زانو زده اند و چشمانشان را بسته اند، دارند در درونشان این خون آشام ها را ذکر می گویند.
و این خون آشام ها، گاه غرق در پرستش قدیسین درگذشته اند و گاه در مرداب خدایی شان دست و پا می زنند.

کمی احساس تهوع می کنم، انگار حتی آن معجون هم نتوانسته کاملا کارساز باشد. البته جادوگر سازنده اش به من گفت باید بی حرکت بمانم و چندان فکر نکنم، وگرنه معجون هم پاسخگو نیست. و من به او گوش نکردم.
اما همه چیز رو به راه است. این تهوع مرا زخم نمی زند، اگر بی حسی ناشی از معجون چنین نکند.

با بودن در اینجا به خودم ظلم می کنم. اما انگار این برایم تبدیل به عادت شده که قبل از هر ضیافت به عبادتگاه طوفان بیایم. شاید عبادت من همین است. چنگ زده به ستون. در حال جنگ با تهوع و بی حسی. و تماشای چهره های آرام عبادتگران در دل طوفان.

گفتم برایم عادت شده که قبل از ضیافت به اینجا بیایم؟ آه، نه. فقط این نیست. عذاب هم هست. و تسکین. همان ها که در خون نوشی می لولند. گاه با هیبتی ترسناک و گاه آن قدر نرم که می کشد، بی آن که بدانی.


کلمات نفر بعدی:
یخ
آتش
تسبیح
صلیب
محراب
دعا
گور
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 13 فروردین 1405 10:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلمات فعلی : مضحک ، خزعبلات ، برف ، سیانور ، کلاویه ، معجون ، وجود
سوژه: امید

چه مضحک! "زمین می‌تواند دلیل پرواز باشد!" من از کلاویه و پدال و این چیزها سر در نمی‌آورم؛ اما پیانو زدن این پسرک‌...آخ سرم، لعنتی!

مگر معجون‌های مسکنی که می‌خورم، سیانور یا زهری دیگرند که کلیه‌ام این‌چنین به آن‌ها واکنش نشان می‌دهد؟

چه باد تندی! بانو آیلین حسابی دلخور خواهد شد؛ اگر بفهمد پس از بهبود مرضم، باز هم در این سرما ایستاده‌ام.

چرا آن خزعبلات رهایم نمی‌کنند؟ عزیمت گل‌ها بغض باغ نیست؛ همیشه می‌توان از نو آغاز کرد و... برف!

به قول بانو آیلین، زمین رخت سفید بر تن کرده تا اوج زیبایی‌اش را به رخ بکشد.

اما چه سود؟ برف زندگی هیچ‌کس را نجات نداده و موسیقی‌ هرگز کسی را از لبه‌ی پرتگاه کنار نکشیده.

سرد است! چه دل خوشی دارد صاحب این مغازه‌ی غذای ژاپنی! یک دقیقه‌ی تمام شادکامی برای سراسر زندگی یک انسان کافیست؟ یک دقیقه شادکامی سال‌ها رنج و عذاب وجود را جبران می‌کند؟


چه‌قدر ابلهم! چرا باید لبخند یک رهگذر دلم را شاد کند؟ شاید هم حق با آن‌ها باشد که می‌گویند...نه!

سرم دارد می‌ترکد، کلیه‌هایم نیز با یکدیگر دست به یکی کرده‌اند تا زجرم دهند. این چیزها مهم نیستند...بعدا به آن‌ها فکر می‌کنم؛ الان باید خودم را به خانه برسانم.

کلمات نفر بعد: رنج، عذاب، ظلم، نفرت، بادگیر، شلاق، ضیافت.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1405 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی : مملو ، اشتیاق ، پرتو ، مقدس ، رهسپار ، رودخانه ، غبار
سوژه : امید

گرد و غبارها، روی کفش‌های کثیف، هربار که خیسی دستمالِ نم‌دارِ یک‌بار مصرفی که چندبار استفاده شده است را روی خود حس می‌کردند، خیزش می‌کردند و درون ریه‌های مردِ پینه‌دوز جای خوش می‌کردند.
و البته که این جای خوش کردن‌ها، جالب نبودند. هر بار باعث سرفه‌اش می‌شدند. و با هر سرفه، حسی سراغش می‌آمد که در گوشش زمزمه می‌کرد. زمزمه‌ای که انگار، آخرین صداییست که می‌شنود.
شاید هم همان‌طور که مشغول کفاشی و پینه‌دوزی بود و همان‌طور که سرفه می‌کرد، کفِ کارگاه کفاشی‌اش جان می‌داد و به خوابی ابدی و عمیق فرو می‌رفت، خوابی که فقط همان ذره‌های ریز قادر به شکستن آن هستند.
پرتوی نورِ طلایی خورشید که از تک پنجره‌ی کارگاه که به پنجره‌های زندان می‌مانِست، وارد می‌شد و به ذره‌ها می‌خورد، گرد و غبارها را حتی بیشتر به رخ پیرمرد می‌کشید.

هوای لندن حال او را به‌هم می‌زد. با اینکه آسمان آبی بود و ابرها درحال رفت و آمد از این سو به آن سو بودند و همه‌چیز خوش و خرم بود، باز هم، هوای همیشگی را نداشت.
و فقط هوا نبود که او را وادار به استفراغ می‌کرد، بلکه حال و هوا نیز در همه‌ی این‌ها دخیل بود.
زندگی‌ای شهری، شلوغ، به دور از زندگی‌ای که همیشه می‌خواست. در واقع، کیلومترها دورتر.
دورتر از آن کلبه‌ی خیالیِ چوبی کوچکی که در روستایی ناشناخته و تقریباََ خالی واقع بود و این روستای ناشناخته، قلبِ پیرمرد بود.
هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد در آن لحظه، در آن مکان باشد.
فکر می‌کرد، درس‌هایش را که تمام کند، دور دنیا را سفر می‌کند و کتاب می‌خواند و تمام زندگی‌هایی که تا به حال نصیبش نشده بودند را تجربه می‌کند. اما خب، این‌طور نشد.
آرزویش هم این نبود، مغازه‌ای نقلی در کوچه‌ای بن بست که تنها آدم‌هایی که در آن می‌رفتند و می‌آمدند، کت و شلوار به تن داشتند، گه‌گاهی به سیگار برگشان پُکی می‌زدند و با نگاهِ از بالا به پایینشان، از پیرمرد درخواست واکس زدنِ کفش‌های مجلل‌شان را داشتند.

با وجود تمام این‌ها، هنوز هم در وجودش، چیزی را حس می‌کرد. چیزی که اگرچه کم‌رنگ تر شده بود، اما هنوز هم، کاملاََ ناپدید نشده بود. و آن چیز، دقیقاََ همان احساسی بود که تا الان او را زنده نگه داشته بود. همان عاملی که، نگذاشته بود پیرمرد با استنشاق ذره‌ها، بمیرد. و آن، اشتیاق بود.
نور بود.
امید بود.
همان رودخانه‌ای بود که مَرد، تمام زندگی‌اش می‌خواست آن را از نزدیک ببیند.
ببیند که ماهی‌های قرمز و ریزه میزه‌ی آنجا، چگونه از درون آب به بالا می‌پرند و باز، دوباره، به همان جایی که بهش تعلق دارند، آب، بر می‌گردند.
و بله، او مملو از همین حس‌های کوچک و مقدسی که نمی‌توان برای آن‌ها اسمی گذاشت و هیچ‌کس هم با وجود اهمیت بسیارشان، به آن‌ها بهایی نمی‌دهند، بود.

به همان زودی شب شد. مردِ کفاش شب‌ها را دوست داشت. حداقل‌اش این بود که نمی‌تواند ذره‌های کذایی را ببیند.
شب‌ها را دوست داشت، چون می‌دانست همه‌جا خلوت است. به دور از شلوغی و زندگی شهری و سر و صدا و همهمه.
حالا، او هم می‌توانست کمی از کفاش بودن مرخصی بگیرد و فقط آدم باشد. بله، فقط یک آدم.
رختِ خوابش را می‌اندازد و به خواب فرو می‌رود و خوابی عجیب می‌بیند. درست است، او فقط یک آدم است. و آدم‌ها هم، جدا از مشغله‌ی کاری و کفاشی و پینه‌دوزیِ خود، زندگی‌ای داشتند و می‌توانستند؛ دور دنیا سفر کنند، کتاب بخوانند، داستان بنویسند، ورزش کنند، بوی چمن‌های خیس را استشمام کنند و حتی خواب ببینند. و پیش از آن‌که خواب، آرام پلک‌هایش را ببندد، در دلش گذشت که شاید فردا، وقتِ رفتن باشد.
وقت آن‌که کفش‌های کهنه‌اش را به پا کند و آرام، بی‌صدا، رهسپارِ رودخانه‌ای شود که تمام این سال‌ها در دلش جاری بود.شاید فردا آخرین وقت آن بود که تمام ذرات وجودش را، فدای آن رودخانه‌ کند.

کلمات نفر بعدی : مضحک ، خزعبلات ، برف ، سیانور ، کلاویه ، معجون ، وجود
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1405 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی:تردید، اصالت، گوشواره، طلسم، لرزش، افتخار، سال‌خورده
هوای دالان‌های سنگی هاگوارتز آن شب بوی باران کهنه و رازهای سال‌خورده می‌داد؛ بویی آمیخته به رطوبتِ دیوارهای باستانی، گردِ خاطرات مدفون و زمزمه‌های فراموش‌شده‌ای که قرن‌ها در خلل و فرج سنگ‌ها لانه کرده بودند. مشعل‌ها با لرزشی خفیف و عصبی می‌سوختند؛ شعله‌هایی باریک و خمیده که گویی از اضطرابی نامرئی رنج می‌بردند. نور لرزانشان سایه‌ها را به شکلی ناموزون و خزنده روی دیوارهای سرد می‌لغزاند؛ سایه‌هایی که گاه کش می‌آمدند، گاه می‌پیچیدند و گاه چنان می‌نمود که اراده‌ای مستقل دارند.

در انتهای دالان، باد سردی از پنجره‌های بلند عبور می‌کرد و با عبوری نجواگرانه از میان طاق‌های سنگی، آوایی آهسته و وهم‌آلود می‌ساخت؛ آوایی که شبیه زمزمه‌ی ارواحی بود که دیگر کسی نامشان را به یاد نمی‌آورد.

کنار یکی از همان پنجره‌های مرتفع، کاساندرا وابلاتسکی ایستاده بود.

پیشگوی قلعه.

ردای تیره‌اش در نور لرزان مشعل‌ها با ظرافتی اشرافی موج می‌خورد و نگاه خاکستری و ژرفش به افق تاریک بیرون دوخته شده بود؛ گویی در میان ابرهای سنگین و آسمان مه‌آلود به دنبال نشانه‌ای از آینده می‌گشت.

بر گوش چپش گوشواره‌ی نقره‌ای کوچکی آویزان بود؛ قطعه‌ای ظریف اما کهن که خطوطی پیچیده و رمزآلود روی آن حک شده بود. هر بار که کاساندرا اندکی سرش را حرکت می‌داد، آن گوشواره در نور شعله‌ها برق کوتاهی می‌زد؛ درخششی سرد و مرموز، مانند انعکاس ستاره‌ای در آب یخ‌زده.

آن گوشواره تنها یک زیور نبود.

نشانی بود از اصالت خاندان وابلاتسکی؛ خانواده‌ای که نسل در نسل با آینده سخن گفته بودند، با تقدیر چانه زده بودند و با سرنوشت معامله کرده بودند. گفته می‌شد نخستین پیشگوی این خاندان زمانی در دل یک تالا‌ر‌گمشده در اعماق قلعه، صدای آینده را برای اولین بار شنیده بود.

اما امشب…

آینده نجوا نمی‌کرد.

می‌غرید.

هوای تالار ناگهان سردتر شد؛ نه از آن سرماهای عادی شبانه، بلکه سرمایی مرموز و نافذ که به آرامی در استخوان‌ها می‌خزید. مشعل‌ها یکباره خم شدند، انگار بادی نامرئی از میانشان عبور کرده باشد، و شعله‌ها لحظه‌ای با اضطراب لرزیدند.

در آن سکوت سنگین، صدایی برخاست.

نه کاملاً صدا… نه کاملاً سکوت.

زمزمه‌ای قدیمی.

زمزمه‌ای که بوی طلسم‌های فراموش‌شده و جادوهای مدفون در اعماق تاریخ می‌داد.

در انتهای دالان، مه نازکی شکل گرفت. مه به آرامی پیچید، متراکم شد، و از دل آن پیکری آرام‌آرام پدیدار گشت.

هلنا ریوونکلاو.

بانوی خاکستری.

شبحی باشکوه و اندوهگین که ردای نقره‌ای‌رنگش مانند ابری از مه بر سنگ‌های کهنه می‌لغزید. چهره‌اش آرام بود، اما در عمق چشمان نیمه‌شفافش حسی از حسرتی سال‌خورده موج می‌زد؛ حسرتی که قرن‌ها از مرگش گذشته اما هنوز خاموش نشده بود.

او نزدیک‌تر شد، و ردای شبح‌گونش همچون مهی درخشان در هوا پیچید.

صدایش نرم و سرد در تالار طنین انداخت.

«کاساندرا وابلاتسکی…»

کاساندرا آرام سرش را چرخاند. گوشواره‌اش بار دیگر درخشید؛ نوری ظریف و نقره گون که لحظه‌ای در تاریکی جرقه زد.

هلنا ادامه داد، صدایش مانند بادی سرد از میان ستون‌ها عبور کرد.

«پیشگویی‌هایی که می‌بینی… سایه‌ی آینده‌ی خطرناکی رو با خودشون میارن.»

قلب کاساندرا با تپشی نامنظم در سینه‌اش کوبید. حس می‌کرد چیزی درون ذهنش می‌جوشد؛ جرقه‌ای از تصویرها، نشانه‌ها، صداهایی که هنوز کامل شکل نگرفته بودند.

او آهسته گفت:

«چی داره میاد؟»

اما پاسخ هرگز کامل نشد.

چون در همان لحظه صدای قدم‌هایی آهسته در دالان پیچید.

قدم‌هایی حساب‌شده.

سرد.

مغرور.

صدایی که به جای عجله، وقار تهدیدآمیزی داشت؛ انگار صاحبش می‌دانست هیچ‌کس در این قلعه جرئت ندارد مانع عبورش شود.

از دل سایه های دالان، پیکری بیرون آمد.

لاکتریا بلک.

ردای تیره و بلندش چون شبحی تاریک روی زمین کشیده می‌شد و نگاه نافذش، سرد و سنجشگر، مثل تیغه‌ای نامرئی فضا را می‌شکافت. چشمانش آرام بود، اما آن آرامش بیشتر شبیه سکون سطح دریا پیش از طوفان بود.

او چند قدم جلو آمد؛ آرام، تقریباً بی‌صدا، انگار که حتی سنگ‌های کف دالان نیز نمی‌خواستند صدای عبورش را بلند کنند.

در میان سکوت، لبخند باریکی زد.

نگاهش لحظه‌ای به آسمان پشت پنجره افتاد؛ جایی که ابرها از کنار ماه می‌گذشتند و نور سرد ماه در دالان می‌ریخت.

بعد با لحنی کاملاً عادی گفت:

«خب خب… چه جمع جالبی.»

چند قدم دیگر جلو آمد.

«یه شبح… و یه پیشگو.»

چشمانش ناگهان روی گوش کاساندرا ثابت ماند.

روی گوشواره‌.

لبخندش عمیق‌تر شد.

«این نشون… خیلی بلند درباره‌ی اصالت حرف می‌زنه.»مکث کوتاهی کرد، بعد با لحنی آرام‌تر ادامه داد:

«ولی یه چیزی هست که بیشتر آدما نمی‌دونن.»

قدم آخر را برداشت.

صدایش آهسته شد.

«بعضی طلسم‌ها… سال‌ها پیش… توی چیزای کوچیک قایم شدن.»

نگاهش تیزتر شد.

«چیزایی مثل یه گوشواره‌ی دست‌ساز.»

در همان لحظه چیزی در ذهن کاساندرا منفجر شد.

نه یک فکر.

نه یک حدس.

یک پیشگویی.

تصویری ناگهانی مثل جرقه ای در تاریکی ذهنش شعله کشید.

تالاری عظیم در آتش.

ستون‌های فرو ریخته.

جادویی خفته که ناگهان بیدار می‌شود.

و دری سنگی که به یک تالا‌ر‌گمشده در اعماق هاگوارتز باز می‌شود.

کاساندرا نفسش را آهسته بیرون داد.

تصویر دیگری آمد.

خودش.

در میان آتش.

گوشواره‌ای که می‌درخشد.

و سرنوشتی که میان افتخار و نابودی معلق مانده.

هلنا آهی کشید؛ آهی عمیق که غبار اندوه قرن‌ها را در خود داشت.

او آرام گفت:

«تردید نکن، کاساندرا.»

صدایش نرم‌تر شد.

«بعضی آینده‌ها فقط وقتی عوض می‌شن که یکی جرئت کنه واقعاً بهشون ایمان بیاره.»

در همان لحظه بادی سرد از پنجره عبور کرد.

باد از میان ستون‌ها گذشت، از روی زمین لغزید و شعله‌های مشعل را خم کرد. ردای لاکتریا آرام در آن باد موج برداشت.

اما نگاهش همچنان ثابت بود.

و در آن نگاه چیزی بود…

چیزی که هنوز گفته نشده بود.

رازی ناگفته.

دالان در سکوتی سنگین فرو رفت.

و کاساندرا در دلش فهمید آنچه در راه است فقط یک نبرد جادویی ساده نیست.

چیزی عمیق‌تر در حرکت بود.

چیزی که از اعماق قلعه، از دل تالارهای فراموش‌شده و از میان سایه‌های تاریخ بیدار می‌شد.

و شاید…

همه‌چیز از همان گوشواره‌ی کوچک نقره ای آغاز می‌شد.
کلمات بعدی:پرتو، مملو، اشتیاق، مقدس، غبار، رهسپار، رودخانه