~پست پایانی سوژه~
بازمانده کلمهایست دو پهلو. ترکیب وحشتناکی از احساس رهایی و درد از دست دادن. وقتی بازماندهای را از یک حادثه مبینی، برایش خوشحال میشوی و فراموش میکنی که شاید او تمام داراییاش را در آن حادثه از دست داده. چه بسیار دردناکتر هم میشود اگر جدایی جان را از تنشان به عین دیده باشد. ریموس، گادفری، کوین، دوریا و ایزابل. پنج نفر. در اصل، باید چهار نفر میبودند... اما معبد تنها به مرگ یک تن رضایت داده بود.
کابوس آن پنج نفر که پایان یافت، از جایشان بلند شدند. به هم نگاه کردند و جای خالی در میانشان احساس کردند. اسکارلت. بر زمین افتاده و بیتحرک. وقتی دوریا، ایزابل و گادفری سوی تن بیجان اسکارلت به راه افتادند، لوپین کوین را دور کرد و درمقابلش ایستاد، تلاش کرد نگاه لرزانه کودک را از اسکارلت جدا کند. لوپین با کوین سخن میگفت و او را سویی سوق میداد، آن سمت ایزابل وردهایی زمزمه میکرد، گادفری و دوریا با هم حرف میزدند و جسد را تکان میدادند. در هر دو سمت کسانی منتظر بودند مخاطبشان زبان باز کند و به آنان بنگرد. هیچ کدام پاسخی نگرفتند.
در گوش کوین سکوت سوت میکشید. او تنها به اسکارلت نگاه میکرد، حتی وقتی لوپین سرش را جابجا میکرد تا صاحب نگاه کوین شود. پیش چشمان کوین پردهای افتاده بود که رویش تمام آنچه در رویا دیده بود از ابتدا تا به انتها تکرار میشد. حالا هم اسکارلت به صحنهی چشمان کوین پیوسته بود. امکان نداشت کسی بتواند صحنهی نمایش را به هم بریزد...
دو سال بعد
دیگر کسی به یاد نمیآورد روزی در هاگوارتز مسابقه خونآلودی به اجرا درآمده بود. شاید تک و توکی هم به یاد داشتند، اما خود را به ندانستن میزدند تا خاطرات آن روزها زنده نشود. خود را گول میزدند، محال بود کسی به آن مسابقه اشاره کند و خاطرات آن مسابقه در یادشان نیاید.
حالا همه میدانستند بعد از مرگ اسکارلت، گویی معبد شرکت کنندگان را پس زد. معبد فرو ریخیت و آن پنج تن زنده بیرون آمدند. آنها بازمانده بودند. بازمانده اتفاقی مهیب. هیچکس نفهمید چرا معبد دیگر مسابقه را ادامه نداد. بعد از آن هم کسی سالازار اسلیترین را ندید. اتفاقی که در میان مردم شایعات بسیاری انداخته بود. برخی اعتقاد داشتند اسلیترین به جهنم رفته تا در آنجا با قربانیان دیگری خود را سرگرم کند، برخی هم میگفتند او فقط حوصلهاش سررفته بوده که این بازی را راه انداخته، حوصلهاش که سرجایش آمده بازیکنان را به بیرون رانده.
کسی حقیقت را نمیدانست؛ ولی بازیکنان پیشین مسابقه همچنان با خود ترس آغاز دوبارهاش را حمل میکردند. آنها به سختی از خاطرات مسابقه فرار کرده بودند. حتی از ورد فراموشی استفاده کردند... کوین هیچ خاطرهای از آن مسابقه نداشت. به هر حال، برای خوب بودن، باید گاهی باید بد شد!
~پایان سوژه~
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









