این صدای لیلی بود؛ که به همراه لاکرتیا بالا سر کتابی خم شده بود دنبال طلسمی برای باز کردن در ظرف میگشت که بردلی ادامهی حرفش رو گرفت:
-یکی که یهریز حرف بزنه… خیلی کار سختی نیست؛ چون دامبلدور هم اهل پرحرفیه.۰
همونجا همهی سرها همزمان به سمت گابریلا چرخید.
-چرا همه دارن به من نگاه میکنن؟
سیبل دست به سینه ایستاد.
-چون تو تنها کسی هستی که میتونه یه ریز درباره مزهی بستنی توتفرنگی حرف بزنه.
-من همین الان آلبالوییشو هم پیدا کردم!

بم با لحنی خوشحال گفت:
-عالیه. میتونی بری همینو برای دامبلدور تعریف کنی!
گابریلا با شونههای خمیده و قدمهایی سنگین، دنبال آلنیس به سمت دامبلدور به راه افتاد، در حالی که بقیه با نفس حبسشده منتظر بودن ببینن چطور میخواد پیرمرد رو با بستنی سرگرم کنه.
-ایناهاش بالاخره پیداش کردم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








