شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
-خب پس یکیو میخوایم که سرشو گرم نگه داره تا ما یه راهی برای باز کردن در این پیدا کنیم!
این صدای لیلی بود؛ که به همراه لاکرتیا بالا سر کتابی خم شده بود دنبال طلسمی برای باز کردن در ظرف میگشت که بردلی ادامهی حرفش رو گرفت:
-یکی که یهریز حرف بزنه… خیلی کار سختی نیست؛ چون دامبلدور هم اهل پرحرفیه.۰
همونجا همهی سرها همزمان به سمت گابریلا چرخید. -چرا همه دارن به من نگاه میکنن؟
سیبل دست به سینه ایستاد. -چون تو تنها کسی هستی که میتونه یه ریز درباره مزهی بستنی توتفرنگی حرف بزنه. -من همین الان آلبالوییشو هم پیدا کردم!
بم با لحنی خوشحال گفت: -عالیه. میتونی بری همینو برای دامبلدور تعریف کنی! گابریلا با شونههای خمیده و قدمهایی سنگین، دنبال آلنیس به سمت دامبلدور به راه افتاد، در حالی که بقیه با نفس حبسشده منتظر بودن ببینن چطور میخواد پیرمرد رو با بستنی سرگرم کنه. -ایناهاش بالاخره پیداش کردم!
خلاصه: یک شیشه محلول به تالار ریونکلاو سپرده شده تا تستش کنن و به عنوان پاداش ۱۰۰ امتیاز برای گروهشون کسب کنن. اما قبل از تست، دامبلدور میاد و ادعا میکنه که اون شیشه محلول در واقع عطرش بوده و میخواد از ریونکلاویها پسش بگیره. ریونکلاویها هم تصمیم میگیرن محلول رو توی ظرف دیگهای بریزن و با ریختن سرکه تو شیشهی محلول، اونو به دامبلدور قالب کنن. اما در ظرف گیر کرده و باز نمیشه...
~~~~~~~
- از پَسِ باز کردن در یه ظرف هم بر نمیاین؟
بردلی اینو میپرسه و با نگاهی که به ریونکلاویها میندازه جواب سوالش که "نه" هست رو به صورت خودکار میگیره. کریدنس سرشو به سمت اطراف میچرخونه. - حالا نمیشه یه ظرف دیگه برداریم؟
سیبل به سرعت مداخله میکنه. - نه! حتما باید همین ظرف باشه تا محلول سالم بمونه! - ولی چرا آخه؟ چی در مورد این ظرف خاصه؟
- من یه بستنی توتفرنگیهای خوشمزهای خوردم که حتی نمیتونین تصورشو هم بکنین!
سیبل تمام قدرت خودشو به کار میگیره تا پارازیتی که گابریلا وسط بحث مهمشون وسط انداخته بود رو نادیده بگیره. اما متاسفانه جملهی بعدی گابریلا کل قدرتی که در حال شکل گرفتن بود رو از هم میپاشونه.
- عطر جادو رو با هر لیسی که بهشون میزدم حس میکردم. باید میبودین و میخوردین تا بفهمین چی میگم! - میشه به چیزایی مهمتر از بستنی آلبالوییای که خوردی فکر کنیم؟ - بستنی توتفرنگی. اما مطمئنم اگه بازم بگردم آلبالوییش رو هم پیدا میکنم.
آلنیس که برای پیشرفت اوضاع به اتاق اومده بود، با دیدن این که هیچ پیشرفتی حاصل نشده با تعجب میپرسه: - چی کار دارین میکنین؟ دامبلدورو بیش از این نمیتونیم معطل کنیما!
بم با غصه به ظرفی که هنوز درش بسته بود اشاره میکنه. - دَرِ ظرفه باز نمیشه تا محلولو بریزیم توش.
ایزابل با لیوانی پر از مایعی بد بو برگشت. لودو درحالی که دماغشو گرفته بود پرسید: - اون چیه دقیقا؟! - سرکه است! فقط کافیه یه پیس به خودش بزنه تا دیگه هیچ کس از ده متریشم رد نشه!
لحظهای بعد گادفری با ظرفی پیش ریونی ها برگشت. - بفرماید اینم ظرف جایگزین!
با شنیدن صدای دامبلدور همه دستپاچه شدند. ایزابل شیشه عطر را از دست لودوی مردد گرفت و در آن را پیچاند. باز هم پیچاند. و باز هم پیچاند. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. در شیشه عطر باز نشد. لودو که به خودش آمده بود شیشه را از دست ایزابل گرفت. - شاید پیچی نیست. باید بکشیمش!
لودو در شیشه عطر را کشید. باز هم کشید. و باز هم با زور بیشتری کشید. همه زورش را زد ولی در عطر باز نشد.
- درش باز نمیشه! پرس شده! - شاید باید بهش محبت کنین تا باز شه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
F-E-A-R has two meanings "Forget Everything And Run" or "Face Everything And Rise" The choice is yours.
ریونکلاویها همگی با تعجب به لودو نگاه میکنن که به شدت بالا و پایین میپرید و نگران اوضاعی که برای گروهشون پیش اومده بود.
- خب نمیگیم نه.
حرف ایزابل کمکی به حال بدِ لودو نمیکنه و ایزابل که متوجه شده بود، دستشو میذاره رو شونهی لودو تا اینطوری به آروم شدنش کمک کنه. - ببین دامبلدور همهش اصرار داشت که شیشه عطر مال خودشه. کافیه محتواشو عوض کنیم هووم؟
لودو کمی تو فکر میره. به نظر داشت قانع میشد. اما یهو افکاری مزاحم تو سرش پدیدار میشه که دوباره آشفتهش میکنه. - بابا دامبلدوره! میفهمه! اسکل که نیست!
گادفری برای کمک به ایزابل وارد میدون میشه. - خب بفهمه، کافیه ادعا کنیم این چیزیه که تحویل ما دادن. حالا این که کسی که به ما تحویلش داده از قبل چه بلایی سر محتوای معجون آورده که تقصیر ما نیست... هست؟
لودو دوباره تو فکر فرو میره. نمیفهمید چطوریه که همگروهیاش اینقد راحت دارن با قضیه به این مهمی کنار میان. ولی شاید این خودش بود که زیادی سخت گرفته بود و واقعا قرار نبود با گول زدن دامبلدور فاجعهای رخ بده؟
ایزابل بعنوان آخرین راهکار برای رفع نگرانیهای لودو پیشنهاد میده: - تهش اگه دیدیم اوضاع بر وفق مراد نیست، بهش میگیم شوخی کردیم و عطر خودشو که ریختیم تو یه ظرف دیگه تحویلش میدیم. دامبلدور آدم شوخ طبعیه.
بالاخره لودو قانع میشه و ریونکلاویها به دنبال ظرف و عطری جایگزین پراکنده میشن.
یک شیشه محلول به تالار ریونکلاو سپرده شده تا تستش کنن و به عنوان پاداش ۱۰۰ امتیاز برای گروهشون کسب کنن. اونا شیشه رو گم میکنن تا اینکه یکی از اعضا براشون پیداش میکنه اما حالا دامبلدور اومده و ادعا میکنه که اون شیشه محلول در واقع عطرش بوده و میخواد از ریونیا پسش بگیره.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لودو نباید میگذاشت که آن شیشه محلول از ریون خارج شود. هر چه باشد پای صد امتیاز وسط بود و این موضوع برای ریون بحث ناموسی به حساب میآمد! - اممم... مامامیا ماماسیتا کاچلا! - چی چی شده؟
دامبلدور چشمان آبی و زیرکش را به بلور درخشان شیشه و محلول سرخ فام درونش دوخت. - ولی بابا جان این شیشه عطر خودمه. میشناسمش. فاقد این توصیفاتی که گفتی هم بود. عطر خوبیه... یادش بخیر وقتی میزدم گلرت یه دل نه صد دل... چیز... خلاصه عطر خوبی بود. لطفاً به این پیرمرد پسش بده تا بره یه تجدید خاطرهای با بوش کنه. - حتما حتما... من یه لحظه برم اونور تالار میام!
و لودو به سرعت به آن سوی تالار و به میان همگروهیهای آبی پوشش برگشت تا با همفکری یکدیگر، راهی برای ندادن محلول به دامبلدور پیدا کنند.
گادفری لبخندی به پت و پهنی خود دامبلدور زد. - بعله پروفسور! همین جاست. در واقع ما اونو با معجون اشتباه...
در همین لحظه یک کلاه لوله شده در در حلق گادفری فرو رفت و او را خفه کرد. تام دامبلدور را به سمت یک صندلی راهنمایی کرد. - بفرمایین پروفسور. خسته شدین این همه مسیرو طی کردین. سخته آدم تو هفتصد و پنجاه سالگی این همه پله رو بیاد پایین. - هفتصد و چهل و نه سال فرزندم، ولی مرسی از توجهت.
گادفری کلاه خیس و آغشته به بزاق را از داخل حلقومش بیرون کشید و لبخندزنان آن را روی کله ی سو گذاشت. بعد رویش را به سمت دامبلدور برگرداند. - داشتم می گفتم، پروفسور! ما عطر شما رو با معجون...
این بار لینی داخل دهان باز گادفری پرواز کرد و زبانش را نیش زد. گادفری فریاد تیزی سر داد و دستانش را محکم روی دهانش فشار داد.
- عه این فرزند از همون اول که اومدم تو، می خواست یه چیزی بگه.
گادفری که از شدت درد چشمانش پر از اشک شده بود، دهانش را باز کرد تا حرفش را بزند، ولی تری پوتینش را داخل دهان او چپاند. - نه پروفسور، این فرزند حالش خوب نیست و داره هذیون میگه. بهش توجه نکنید.
به خاطر زهر لینی صورت گادفری سرخ شده بود و داشت عرق می ریخت و بی شباهت به آدم های هذیون گو نبود، ولی او تسلیم نمی شد، باید هر طور شده حقیقت را می گفت. پوتین را از حلقش درآورد، دهانش را باز کرد و همه چیز را سیر تا پیاز برای دامبلدور تعریف کرد، اما دامبلدور فقط با چهره ی هاج و واج به او خیره شد. - این اصوات عجیب چیه که از گلوی این فرزند خارج میشه!
زبان گادفری ورم کرده بود و نمی توانست درست حرف بزند. ولی او بادی نبود که به این بیدها بلرزد، دستانش را بالا آورد تا با زبان اشاره منظورش را به دامبلدور بفهماند. داشت شکل یک شیشه عطر را در هوا ترسیم می کرد که نارلک یک پس گردنی آبدار به او زد و گادفری با سر داخل ریش های دامبلدور فرود آمد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1401/5/11 10:24:47
تام و ویلبرت نگاهی به ریونی های اطرافشون انداختن که که با عصبانیت جلو می اومدن. نارلک در حالی که بعد زدن محلول بالش چرب شده بود و جون می داد واسه زدن یه سیلی آبدار. سو که کلاهش مثل فریزبی آماده پرتاب تو دستش بود و مشخص بود هدفش چیه. تری که پاش آماده زدن یه لگد جانانه بود. و در نهایت لینیای که از همه خطرناک تر به نظر می رسید. البته نه از لحاظ جثه و زورش چون از اون نظر واقعا خطری برای کسی نداشت ولی خب کسی هم نبود که تا حالا حداقل یک بار طعم نیش لینی رو نچشیده باشه. از اونجایی که تام و ویلبرت هیچ کدوم سرشون به تنشون زیادی نکرده بود سریع از عقب عقب رفتن تا از دست ریونیا فرار کنن ولی زهی خیال باطل. بعد از چند لحظه که نیش لینی در حالی که از همیشه تیزتر به نظر می رسید درست جلوی دماغ تام بود... یکدفعه صدای در زدن سکوت ترسناک تالار رو شکوند. تق تق تق - بابا جانیا. درو وا نمی کنین؟
همه از شنیدن صدای دامبلدور تو کف بودن که یکدفعه تام که دید اوضاع یکم بهتر شده از وسط ریونیا رد شد و در رو باز کرد. - اِوا سلام پروفسور. حالتون خوبه؟ دماغتون چاقه؟ اتفاقی افتاده که این موقع تشریف آوردین؟ دامبلدور در حالی که لبخندش لحظه به لحظه پهن تر می شد از بالای شونه تام نگاهی به داخل تالار انداخت و گفت: راستش می خواستم ببینم شما شیشه عطر سحر آمیز تغییر رنگ دهنده منو ندیدین؟ آخه آخرین بار شماها اومده بودین تو دفترم!
صدای دیگری از گوشه تالار به گوش رسید : منو یادتون رفت ! سر ها دوباره به طرف صدا برگشت، دختری با موهای بلند و بافته شده با چوب دستی جلوی در ورودی ایستاده بود . - یه تازه وارد جدید ؟ - سلام بله و ترجیح می دم اسمم رو صدا کنید - خب اسمت چیه ؟ - سوزانا هستم ، و در ضمن فک کنم توانایی من خیلی به دردتون بخوره ! - مگه اصلا می دونی داریم دنبال چی می گردیم ؟ حالت چهره سوزانا تغییر کرد ، انگار به او برخورده باشد، بعد با اخم گفت : معلومه بعد برای اینکه قدرتش را به رخ آن ها بکشد دست به سینه ایستاد و گفت : محلولی به اسم جووید نوزده ، بعد میان نگاه های متعجب همه ادامه داد : مایعی قرمز رنگه که رنگش تغییر می کنه و توی یه شیشه شبیه شیشه عطر بوده مگه نه ؟ تام و ویلبرت با بهت به هم نگاه کردند و سرشان را به نشانه تایید تکان دادند : تو از کجا می دونی ؟ سوزانا با لبخندی ملایم جواب داد : اگه نشونتون بدم ممکنه کمی شکه شین ، بعد یکی از همان سوت های معروفش را زد ، ده ها حیوان مثل موش ، مار ، گنجشک ، جغد و گربه ریختند توی تالار ، سوزانا زانو زد و یک موش شیشه ای را به دستش داد بعد آن را به طرف ریونی ها گرفت : همینه ؟ قبل از اینکه این را بگوید با دستش به در اشاره کرد تا حیوانات خارج شوند . موج ریونی ها به سمتش هجوم بردند : از کجا پیداش کردی ؟ - کار سختی نبود مثل اینکه تو دفتر دامبلدور جا گذاشته بودینش ، بعد ققنوس دامبلدور اورده بودتش داده بوده به این حیوونا دیگه ، همین . از همان لحظه نگاه های عصبانی ، تام و ویلبرت را احاطه کردند
توانایی برای ریونکلاوی ها بحث عجیبی بود. وقتی بحث توانایی به گوش ریونکلاوی ها میرسید، آنها به هوششان مینازیدند. یعنی این تنها تواناییای بود که در مرحله اول به ذهنشان میرسید. - ضایعست، هوشمون بینظیره! بخصوص هوش من! - هه، این گلدونو باش! اگه اینجا کسی هوشش از بقیه بیشتر باشه، اون منم! باهوش ترین باهوشا، منم من! - تأسف میخورم بر تریای که پوتین بر پا مینماید و شب را از روز و باهوش را از بیهوش نشناخته و شب و روز پایش تکان میخورد. هوشمند ترینِ ترینان بنده هوشمند هستم، که مبروک میدارم بر خویشتن این هوش را.
لینی بر سرش میزند. نمیدانست در چه زمان ریونکلاوی ها انقدراز حد خود گذشتند و باهوش ترین ریونکلاوی را فراموش کردند. - بــــســـــه! بس کـــنــــید! باهوش ترین ریونکلاو منم! هیچ کدومتون نیستین. حالا هم ویژگی های دیگهتون رو بگین تا این چماق رو تو چشِتون نکردم! چماق چندان ترسناک و بزرگ نبود، اما لینی بود. البته نه از نظر جثه، بلکه از نظر قدرت. او نائب قدرتنشین زوپس و یکی از ناظران ریونکلاو بود. با توجه به این مسائل، بقیه سکوت کردند.
لادیسلاو اولین نفری بود که حاضر به اعلام ویژگیاش شد. - درود بر جناب لینیآ و سوآ! بنده، لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی، با نامی بیش از هشت کلمه، رکورددار طولانی ترین نام در گینس جادوگری بوده و هست. پر تبارک بار ناممان!
سو نگاه پوکر فیسی به لادیسلاو انداخت. - آخه اسم بلند تو چه کمکی به ما میکنه؟
فرد بعدی، کس جز تری پوتین بوت نبود. - من خیلی گنگم بالاس! سندروم پای بیقراری دارم که ناخواسته همه چیز جذبش میشه! مثلا الان میگم محلول جرونا میاد! - - خب معلومه که نمیاد. چون اسم اصلیش، محلول جووید نوزدهه! محلول جووید نوزده! - تری، با خودت چند چندی؟
سو با اردنگیای تریای را که پوتین هایش از پایش درآمده بود، به پشت صف پرت کرد. تری حال "تری خالی" شده بود.
سو فهمیده بود که دیگر این راه سودی ندارد. دموکراسی همیشه پایانش این بود؛ ننگ و فلاکت. اما در دیکتاتوری اینگونه نبود. - از الان تو تالار اعلام دیکتاتوری مطلق میکنم! هر کاری که میگم رو باید انجام بدید! و حالا تو نارلک میری و از رو هوا کل تالار رو بررسی میکنی!
همه چشم ها به سمت نارلکی برگشت که مشغول مالیدن محلول تقویت پر به بال هایش بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/11/28 9:17:45 ویرایش شده توسط نارلک در 1400/11/29 10:38:55