خلاصه: تختخوابهای هافلپافیها مفقود شده و طلسمی در هاگوارتز وجود داره که مانع اینه که اونا جایی جز روی تختهای خودشون بتونن به خواب برن. اونها به این گمان که تختها توسط اسلیترینیها به سرقت رفته، رفتن در تالارشون تا سر و گوش به آب بدن...
***
هافلپافیها مدتی پشت در تالار این پا و آن پا کردند. راهب چاق آن پا و این پا هم کرد. نیکلاس فلامل نیز این عصا آن عصا کرد. خبری نشد.
- یه بار دیگه در نزنیم؟

کسی پیشقدم نشد...
- تو نه والتر! شاید به خشونت دست بزنن. تو جونی نداری... بذار این دفعه من...
کسی از این که والتر یا پیشقدم شدنش را نمیدید هم تعجبی نکرد. آیلین که تحت تاثیر اضطراب جمع، فشار شدیدی برای فداکاری و مواجه شدن با خطری که پشت در انتظارشان را میکشید حس میکرد، خودش را فدا کرد و دوباره در زد. این بار محکمتر. چند لحظه بعد صدای مکالمهای از منبعی نامعلوم اما نزدیک به گوش رسید.
- کــیــــــــــه؟!

- چند دفعه گفتم برندار آیفونو؟ حتما اومدن عید دیدنی آجیلای تالار رو غارت کنن!

- کی میاد این جا عید دیدنی آخه ... گفتم شاید خواستگار باشه!

- مزخرف نگو دخترهی خیرهسر هیچ مغز تسترال خوردهای خواستگاری تو نمیاد!

حالا که برداشتی بگو ما تالار نیستیم. زود بگو تا یه کروشیو نثارت نکردم.

- خوب باشه... اهم... چیزه... اگه اومدین عید دیدنی که ما نیستیم ... ولی میدونم که خواستگار هستین. مگه نه؟ قدمتون سر چشم.

هافلپافیها که با این تکنولوژی جادویی جدید آشنا نبودند، بر و بر خیره ماندند به در.

تا این که بالاخره باز شد.
- امرتون؟

گلرت گریندلوالد چوبدستی به دست در چارچوب در ظاهر شد. پیش از آن که کسی از هافلپاف فرصت پاسخ دادن پیدا کند، کلهی دلفی نیز پشت سر گلرت وارد تصویر شد.
- جــــــــــیغ!

دیدی گفتم مامان؟ کل تالار همسایه دسته جمعی اومدن. بزرگتراشونم آوردن. حالا خواستگار کدومتونه؟

با دیدن دخترک نوجوان، پای سوّم یا همان عصای نیکلاس فلامل به نشانهی داوطلبی بالا رفت. اما پیش از این که خواستگار بودنش را اعلام کند، دلفی کروشیویی خورد و از تصویر خارج شد. عصای نیکلاس نیز برگشت سر جایش.
گلرت همچنان مقابل هافلپافیها ایستاده بود. لبخندی پت و پهن به نشانهی مهماننوازانی به لب داشت که با ابروهای تابهتایش میمیک تناقضآمیزی ایجاد کرده بود.
- بچهها بریم تو!

زاخاریاس این را گفت و به سمت در رفت، اما لحظهای بعد با فرو رفتن نوک چوبدستی گلرت در سینهاش متوقف شد.
- در جریان هستی این جا تالار
خصوصیه دیگه؟

- خصوصی؟ هه هه هه!

قوانین که برای به باد تمسخر گرفتن ساخته شده گلرت جان. بذار بیایم تو دور هم یه چای پولکی بخوریم. پولکیاش اصلهها، مامی هلگا از برلینجون فرستاده.

- قربون مرامت اسمیت جون!

گلرت جبعه پولکی را از زاخاریاس گرفت. آنها را مانند تلفن سکّهای دانه دانه در جیب عقب ردای او فرو کرد و سپس درب تالار را به هم کوبید و از نظر پنهان شد.
هافلپافیها سختکوشتر از آن بودند که با یک بار در زدن ناامید شده و برگردند. آنها آنقدر در میزدند، تا در به رویشان باز کنند. بنابراین زاخاریاس که از جیب عقب به در چسبیده بود، خودش را جدا کرد و باز به سمت در برگشت. دستش را جلو برد تا کلون در را بگیرد...
- نگران نباشید بچهها! الان دوباره در میزنم و بهش میگم که دوستی و رفاقت و معرفت و مرام و این چیزها ارزشش از قوانینی مثل خصوصی بودن تالار بیشتره. حتما قانع میشه و راهمون میده.

اهم... اهم... یامرلین... یامرلین!
زاخاریاس کلون را فشار میداد و رو به همگروهیهایش یاوه میسرایید. بالا رفتن ابروهای ملّت و ادا اصولهایشان، هیچ جرقّهای در مغز او ایجاد نمیکرد. او فقط میکوشید و با اندیشه پیش، هنگام و پس از کوشیدن غریبه بود. صحبتهایش که تمام شد رو به در کرد و تازه دوزاریاش افتاد. چیزی که در دست داشت، کلون نبود. بینی عقابی پروفسور اسنیپ بود که درست لحظهای قبل از دست بردن زاخاریاس به سمت در، آن را گشوده بود.
- هفتاد امتیاز از هافلپاف کسر شد.

- اوه! شرمنده پروفسور. من فقط قصد داشتم در بزنم که یهو...
- قبل از ادامهی چرندیاتت رها میکنی یا هفتادتای دیگه هم کم کنم؟

- عه... آها... راست میگین. بفرمایین.
زاخاریاس بالاخره دماغ پروفسور را رها کرد و سوروس نیز نفس حبس شدهاش را. سپس از حالت استاد بدعنق به اموی غمزده بازگشت و زیر لب شروع به زمزمه کرد:
- نفسم گرفت از این شهر... در این حصار بشکن! در این حصار جادویی روزگار بشکن.

- ام... پروفسور میخواستم ازتون بپرسم شما تخت خوابهای ما رو ندیدین؟

نفس هافلپافیها با این جسارت زاخاریاس در سینه حبس شد. اسنیپ اما که همچنان در همان حال و هوای اندوهگین خودش بود، با لحنی سرد و بی توجه پاسخ داد:
- چرا دیدم. توی تالار اسلیترینه. اما چه سود! چرا که برای خواب راحت، بیش از تخت، خیال تخت لازم است که من بی او ندارم.

ترانهی خاطرهانگیز سسماست در زمینه پخش شد. همه اسلوموشن و سیاهسفید شده بودند که سوال زاخاریاس فضاسازی را شکست.
- پروفسور یعنی میخواین بگین همگروهیاتون تختهای ما رو دزدیدن؟

- بله! البته... بهتره همگروهیهای من خونده نشن. شاید همین روزها گروهی را که با شیادی چند نفر بدنام شده رو ترک کردم. اصلا کدام گروه؟ در واژهنامهی قلبم مقابل گروه دو کلمه نوشته شده بود: «من و تو!» حالا که تو رفتی. از این به بعد من تک، دنیا همه!

این بار سیاه و سفید شدن فضا با ترانهی «ررررررر... حلال اولسون!» همراه شد. هافلپافیها از اعترافات اسنیپ علیه هم گروهیهایش به قدری متحیّر بودند که این بار کسی فضای اسلوموشن را نشکست. تا این که نفر دوّمی در چارچوب در حاضر شد.
- چی شده سوروس؟ اینا چرا هنوز اینجان؟ من که ردشون کرده بودم برن...
- خوب... آقای اسمیت و همگروهیهاش معتقدن که تالار ما تختهاشون رو دزدیده. من از هافلپاف 70 امتیاز کم کردم اما انقدر پررو و وقیحه که همچنان روی حرف خودش پافشاری میکنه.
- اما پروفسور خودتون الان داشتین میگفتین که...

- به عنوان یک سال بالایی هنوز یاد نگرفتی که توی حرف استادت نپری اسمیت؟

تشخیصش سخت بود که جاسوس دوجانبه بودن در ذات اسنیپ رسوخ کرده یا او واقعا دوقطبی یا دو شخصیتیای چیزی است!