آتشسوزی بزرگ لندن، یکشنبه ۲ سپتامبر ۱۶۶۶
چهارشنبه، 22 آگوست 1666- دارم بهت میگم، اونا نقشه دارن بهمون حمله کنن! اونا مارو تهدیدی میبینن که باید از بین بریم!
مردی که کُروین نامیده میشد و از نوادگان مستقیم سالازار اسلیترین بود، در حالی که با عصبانیت هر دو دستش را بر روی میز گذاشته بود، به جلو خم شده بود و مستقیما به رئیس شورای جادوگران
1 خیره شده بود. شخصی سالخورده به نام رابرت ویلیامسون که گوشش به سخنان کروین بدهکار نبود.
- دست بردار کروین. یه نگاه به اطرافت بنداز. اون کیسههای طلارو میبینی؟ فکر کردی از کجا اومده؟ همه بناهایی که تونستیم برای خودمون بسازیم پولش از کجاست؟ روابط ما با ماگلا هیچوقت بهتر از این نبوده! اگه دشمن ما بودن، چرا باید اینهمه طلا برای پیشرفتمون میفرستادن؟
کروین انگار که دارد با شخصی حرف میزند که کوچکترین درکی از حقایق ندارد، دستهایش را پس میکشد و از شدت کلافکی به کمرش میگیرد.
- اصلا هیچ شناختی از شفتزبری
2 داری؟ اون از بچگی تو طلا قَلت میزده. جاهطلبیش تو قدرت خلاصه شده نه ثروت. ثروتش رو تو هر راهی که قدرتشو تضمین کنه خرج میکنه. کمک کردن به ما چه سودی براش داره؟ جز این که مارو خطری میبینه که باید نابودش کنه؟ چه راهی بهتر از جذب اعتماد برای نزدیک شدن برای پرده برداشتن از رازهامون و از پشت خنجر زدن! چطور هنوز نتونستی اونو بشناسی؟
رابرت که لحن تحقیر را در حین بیان جملهی آخر کروین حس کرده بود، محکم دستش را بر روی میز میکوبد.
- من نمیشناسمش؟ این منم که چندین ساله هر ماه دارم باهاش ملاقات میکنم. حتی نمیدونی از چی حرف میزنی!
- پس حتما این من بودم که یهو به پارلمان پشت کردم چون اگه چارلز دومو پادشاه میکردم قدرتم سر به فلک میکشید.
کروین این را تقریبا زیر لب بیان کرده بود، اما رابرت با وجود کهولت سنی که داشت حرفش را به وضوح شنیده بود.
- شما اسلیترینیها فکر میکنین ماگلا موجوداتی هستن که باید نابود بشن و به محض این که میبینین روابطمون داره خوب میشه دخالت میکنین تا همه چیو خراب کنین. کار همیشگیتونه!
- بیانصاف نباش. من کلی شواهد برات رو کردم از تحرکات مشکوکی که داشتن!
- بس کن کروین! نمیخوام چیزی بشنوم. برو بیرون و دیگه هرگز برای صحبت راجع به این موضوع برنگرد. بیرون!
رابرت حالا دیگر ایستاده بود و با انگشت اشارهاش راه خروجی را نشان میداد. کروین که چندین بار تلاش کرده بود او را متقاعد کند و هربار شکست خورده بود، حالا دیگر امیدی برای راضی کردنش نمیدید. با خشم نفسش را بیرون میدهد و به سمت در حرکت میکند. اما در میانهی راه لحظهای با شنیدن حرف رابرت متوقف میشود.
- اگه بشنوم داری پی این موضوعو میگیری اونوقت به شورا معرفیت میکنم تا برخورد مناسبی داشته باشن که آرامش جامعهمون رو با این مزخرفاتت به هم نزنی!
کروین بدون هیچ حرف اضافهای تنها پوزخندی میزند و از اتاق خارج میشود.
جمعه، 31 آگوست 1666چند مرد شنلپوش در دخمهای گرد هم آماده بودند و با دقت در حال بررسی نقشهای بودند که جلویشان گسترده شده بود. کروین و همراهانش بودند. او از باورش دست نکشیده بود. نمیتوانست دست روی دست بگذارد و شاهد نابودی جادوگران باشد.
- جلسهشون زیر کلیسای سنت پل برگزار میشه. همهی کلهگندههاشون جمعن. ساعت 1 شب!
- شرط میبندم همونجا قراره جامعهی مارو به باقی ماگلا لو بده و نقشهش برای نابودیمون رو نهایی کنه.
- حالا که میدونیم کجان چرا تامل میکنیم؟ کافیه بهشون حمله کنیم و...
کروین وسط سخنان یکی از همراهانش مداخله میکند.
- نباید ردی به جا بذاریم تا بفهمن حمله از سمت جادوگرا بوده. شفتزبری چنان اون پیرمرد خرفت ویلیامسون رو با طلاهاش خریده که اصلا باور نداره خطری تهدیدمون میکنه. تنها چیزی که آخر عمری میخواد آسوده زیستن با این تفکره که چطور روابط بین جادوگرا و ماگلا از هر زمان دیگهای تو تاریخ بهتره! این کار فقط باعث میشه خودمون گیر بیفتیم بدون این که چیزی براشون ثابت بشه.
- پس چی کار کنیم؟ دست روی دست بذاریم تا جنگ بین جادوگران و ماگلها در بگیره؟
همگی با تردید نگاهی به یکدیگر میاندازند، به جز یک نفر که هنوز روی نقشه خم شده بود و در فکر فرو رفته بود. سایرین که توجهشان به او جلب شده بود، با دیدن لبخند کمرنگی که بر روی لبش نقش میبندد، دیگر قادر به پنهانسازی کنجکاوی خود نبودند. نیازی نبود. چرا که آن شخص خودش لب به سخن میگشاید.
- شاید یه راه باشه که بدون لو رفتن بهشون هشدار بدیم.
دستش را بر روی نقطهای از نقشه میگذارد.
یک نانوایی.
در خیابان پودینگ...
یکشنبه، 2 سپتامبر 1666، ساعت 00:45کروین با اطمینان از این که شهر در خواب فرو رفته است، به داخل نانوایی توماس فارینر
3 قدم میگذارد. تنها کاری که باید انجام میداد این بود که آنجا را به آتش بکشد، آتشی که غرشکنان از نانوایی به سایر خانهها گسترش مییافت تا جایی که سرتاسر لندن را فرا گیرد. خانههای چوبی لندن میتوانستند همانند کاتالیزور عمل کنند و آتش خشم این طلسم آتشین را دو چندان کنند.
وقتی شعلههای آتش پا میگیرد، در حالی که مردمک چشمان کروین تصویری جز ویرانی در آن نقش نبسته بود، با صدای حاصل از آپارات ناپدید میشود. حالا نوبت قدم دوم نقشه بود.
اندکی بعد، اتاق مخفی جلسات، زیر کلیسای سنت پلتمام افرادی که شفتزبری خواهان دیدارشان بود خودشان را به آنجا رسانده بودند. همه در عجب بودند که چرا باید جلسهای مخفیانه آن هم در این ساعت عجیب برگزار میشد. در حالی که شفتزبری در حال صاف کردن گلویش بود تا به مهمانانش خوشآمد گوید و علت گرد هم آمدنشان را توضیح دهد، ناگهان در اتاق باز شده و یکی از افرادش با پاکتنامهای از راه میرسد.
- قربان، همین الان نامهای برای شما رسید. به همراه این چوب.
شفتزبری که قصد داشت با عصبانیت بابت اختلال در جلسه او را مرخص کند، با دیدن چوب پشیمان میشود. او میدانست که آن یک چوب معمولی نیست و در واقع چوبدستی یک جادوگر است. همین کافی بود تا بفهمد نامه از سمت جادوگران برای او ارسال شده است.
در مقابل چشمان حیرتزدهی حضار که هنوز حتی علت حضورشان در آنجا را نمیدانستند، نامه را باز میکند. تنها یک کلمه در آن نوشته شده بود:
نقل قول:
پوزخندی میزند و سپس چوبدستی را تحویل میگیرد. کمی آن را برانداز میکند که ناگهان چوبدستی شروع به سوختن میکند. شفتزبری به سرعت از سر جایش برمیخیزد و از نامهای که همراه با چوبدستی در حال سوختن بود فاصله میگیرد. سوختن نامه و چوبدستی به همان سرعتی که آغاز شده بود، پایان مییابد.
شفتزبری به مهمانانش مینگرد که حالا زیر لبی در حال پچپچ کردن بودند. یکی از آنها بالاخره به خود جرات میدهد و میپرسد:
- نمیخواین بگین علت برگزاری جلسه تو این وقت از شب چی بوده؟ این تردستی چی بود؟
پیش از آن که شفتزبری فرصت پاسخگویی پیدا کند، برای بار دوم در گشوده میشود و دوباره همان ملازم پیشینش وارد میشود. اینبار اما با چهرهای هراسانگیز.
- قربان، لندن آتیش گرفته! به سرعت داره پخش میشه. باید فرار کنین و به جای امنی برین.
با شنیدن این حرف، همهمهای بین افراد حاضر بوجود میآید. شفتزبری که حتی فرصت نکرده بود از وجود جامعهی جادوگران با آنها سخن گوید، در حالی که پیام هشدار را به خوبی دریافت کرده بود، همراه سایرین برای فرار از آنجا اقدام میکند.
آن شب و تا سه روز بعد از آن، لندن چنان در آتش میسوزد که حتی کلیسای سنت پل نیز از آن در امان نمیماند. شاه چارلز دوم که فردی خوشگذران بود و از درگیر شدن در حواشی فراری بود، این دلیل که نانوا پیش از ترک نانوایی فراموش کرده است تا یکی از اجاقها را خاموش کند و مقدمات آتشسوزی را مهیا کرده است، به سرعت میپذیرد و بعنوان علت آتشسوزی اعلام میکند.
شفتزبری فردی جاهطلب بود، اما نه احمق. او پیام هشدار را خوب دریافت کرده بود و درس عبرت بزرگی گرفته بود تا هرگز نخواهد اقدامی بر علیه جادوگران انجام دهد؛ و حالا که دیگر جادوگران سودی برای او نداشتند، به بهانهی بازسازی لندن تمام کمکهای مالیاش به رابرت ویلیامسون را قطع میکند.
اما چیزی که به نفع او میشود، جلسهای بود که همزمان با آتشسوزی شده بود. سایرین که بعضا از رقبای او بودند، این را نشانهای برای تهدید دانستند که سر راه او قرار نگیرند. خصوصا که تردستی چوبدستی آتشگرفته را نیز دیده بودند که همانند هشداری برایشان مینمود. همین علتی شد تا او بتواند قدرت و نفوذ بیشتری در سلطنت چارلز دوم پیدا کند و به مقام صدر اعظم انگلستان دست یابد.
با این که کروین هرگز به این اقدامش اعتراف نکرد، اما تلاشهای او به خاطر دانستن حقیقتی که از آن گریخته بودند ادامه یافت تا جایی که بالاخره 11 سال پس از این واقعه و در سال 1707، برای اولینبار وزارت سحر و جادو در بریتانیا شکل گرفت تا فردی شایسته از جمع جادوگران (و نه ریشسفیدی همچون ویلیامسون)، از میانشان برگزیده شود.
در نهایت کروین ناجی پنهان جادوگران بود که از جنگی بزرگ برعلیهشان پیشگیری کرده بود.
1. Wizards' Council
2. Anthony Ashley Cooper، 1st Earl of Shaftesbury
3. Thomas Farriner