جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
استاد تاریخِ بابا،
تکلیف بنده قرار بود که از حقیقت‌ها و واقعه‌های درست و دقیق تاریخی غیبت بنده با سندیت منبعی معتبر به نام مرلین (خود خودم کله‌گنده‌م) تشکیل بشه، ولی بنده هم تصمیم گرفتم به جای گفتن واقعیت، تاریخ رو تحریف کنم چون تاریخ به دست فاتحان نوشته میشه و بنده علاقه‌ای به گفتن واقعیت‌های اون سالهای کبیر و عزیز به دور از جامعه جادوگرانی رو ندارم.

یکی بود، یکی نبود.
مرلینی نگو، کچل بگو، جادوگر جادوگرا بگو. بله فرزندم مرلین کچل بود، در روزگارانی دور مرلین نه ریشی داشت نه موی سری. مرلین کچل بود باباجان. مرلین همانند ای‌کیو‌سان دستش رو میزد به سرش و انرژی مغناطیسی تولید می‌کرد و یه ژاپن رو نورانی می‌کرد.
هرچند باباجان طولی نکشید که وارد دوران انسان‌های اولیه‌ی پشمالو شدیم و اون غارنشین‌هایی که حتی نمی‌دونستند چطوری آتش روشن کنند، بخاطر حسودیشون به کچلی، مرلین رو کچل‌شِیم کردند و از قبیله‌های خودشون بیرون کردند.

همین شد که مرلین راه رفت و راه رفت و راه رفت که رسید به کویری و پسری از یک سیاره دیگه با موهای زرد قناری و پتویی قرمز دور گردنش دید. مرلین که پتو رو دید و زیر اون آفتاب طاقت‌فرسا با یه لیوان چایی نبات لب‌سوز و لب‌دوز سردش شده بود، از پسرک خواست که بهش قرضش بده تا خودشو گرم کنه، ولی پسرک که تحت تاثیر اکسیژن زمین قرار گرفته بود تصمیم گرفت برای مرلین داستان اومدنش به زمین رو تعریف کنه، اما چرا فکر کردید مرلین اعصاب اینکارهارو داشت؟ مرلین پسرک رو گرفت و با یک حرکت پرتش کرد به سیاره خودش.

پسرک که رفت، مرلین به راه خودش ادامه داد و از شدت ضعف بینایی، توی کویری که گیر افتاده بود سراب می‌دید. سراب اولی رو که وارد شد، گوشه سمت پایین، درِ اول، راهروی منتهی به بن بست، با هنری پنجم روبه رو شد. هنری پنجم که هنوز تحت تاثیر حرکات پدرش بود و تصمیم گرفته بود پادشاهی دلیر و مهربون بشه، دست مرلین رو گرفت و با هم رفتند به هندوستان.

تو هندوستان، هندی‌ها که خیلی معتقد بودند، یک زن هندی دادن به هنری که دور کلاهش قرمزی بود و فرستادنش پی نخود سیاه. حالا می‌پرسی چرا؟ چون هندی‌ها مرلین کچل رو به عنوان عارف حقیقی خود برگزیدند و از اون جادو و جادوگری یاد گرفتند و حتی گفته میشه دکتری عجیب‌غریب هم پیش مرلین اومد و دستش رو مداوا کرد و رفت و شهرتی به هم زد. هندی‌ها درازای این کار سر و صورت مرلین‌ رو آغشته به ترکیب روغن نارگیل و ناخن شامپانزه و برگ درخت اژدها کردند. شاید با خودتون فکر کنید که اثر کرد و مرلین ریش و پشم درآورد بلاخره اما باید بگم خیر. هندی‌ها که خسته شده بودند مرلین رو شوت کردن به نزدیک‌ترین کشور اون نزدیکی به اسم ایران.
مرلین حالا دیگه با سعدی و حافظ دوست جون جونی شده بود و شب‌ها با همدیگه‌ نوشیدنی کره‌ای می‌زدند به بدن و شعر و شاعری رو به عرفان و عاشقی چسبونده بودند.

طولی نکشید که مرلین یک روز از شدت سرگیجه‌ رفت لب حوضچه آب بخوره، افتاد تو حوضچه. وقتی درش آوردن اون مرلین دیگه مرلین قدیم نبود و از بدبختی‌هایی که حوضچه از این یکی و اون یکی کشیده بود، بلاخره پیر شده بود و ریش و پشم درآورده بود. برای همین تصمیم گرفت برگرده و تو کلبه‌ی جنگلی خودش پیش همشهریای غربیش زندگی کنه و جامعه جادوگری رو با ریش جادویی خودش جادویی‌تر کنه.

قصه ما به سر رسید. مرلین به کلبه‌ش که رسید، تمام فرزندانش رو به‌خاطر سرک‌کشیدن تو زندگی مردم و تحریف داستان زندگیش به سوسک تبدیل کرد و به خوبی و خوشی کنار همدیگه زندگی‌ کردند.

".It's up to you how far you'll go. If you don't try, you'll never know"
Merlin
The sword in the stone
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هشدار!


این مطلب شاملِ افشاگری، رازهای مگو و البته کمی گیجیِ حاصل از معجون راستی‌ای هست که دوشیزه هلمز‌ توی نوشیدنی من ریختن و حکمِ اعتراف بر اثر شکنجه رو دارن!


«حتی نمی‌دونم چند از اون روزها گذشته و دونستن زمان توی این داستان اهمیتی نداره؛ چون شما همه‌جا هستید و در عین حال هیچ‌جا نیستید.

من یه پسربچه بودم و مرلین همین پیرمردی بود که الان می‌بینین. چون که بهترین و بااستعدادترین و خوشتیپ‌ترین و موقشنگ‌ترین_‌ بگذریم،‌ مرلین تصمیم گرفت خودشو به استادی من بپذیره و ریش‌درد رو بهانه‌ی یه مرخصی طولانی کنه. همه‌ی کسایی که اون بهونه رو شنیدن، الان مُردن برای همین ماجرا تبدیل به یه پرونده‌ی پیچیده شد.

می‌خواین بدونین مرلین چیکار می‌کرد؟
هرروز آزمایش و تولید طلسم‌های جدید! من فکر می‌کردم اومده مرخصی اما به نظرم به جای شاگرد، پادو می‌خواست!

تا اینکه یک روز ما دست گذاشتیم روی یه چیز جدید. اولش اتفاقی بود! مرلین فقط می‌خواست جوهری که روی لباس سفیدش ریخته بود رو پاک کنه، برای همین انبرِ مخصوص صاف کردنِ موی من رو یکمی جابه‌جا کرد و جوهر رو گذاشت عقب‌تر، عقب‌تر رفتن انبر همانا و داغ‌تر شدنش همانا!

از همه‌جا بی‌خبر انبر رو برداشتم و وقتی موهام رو بهش چسبوندم، یه دسته موی با ارزش‌تر از طلای من.... یه بویی شبیهِ بوی هرپوی عزیز از دور دست گرفت....

متوجه عمق فاجعه هستین؟!

اینجا یک مقداری رو - نه از روی خجالت بلکه به دلیل نفرت از متونِ طولانی - می‌زنم جلو و.... مرلین معجزه‌ی عظیمی نشون داد. موی من رو بهتر از ماسک موی جیسیدو ترمیم کرد!

مرلین زمان رو به عقب برگردونده بود و ما رو به یه جهان موازی منتقل کرده بود. یعنی ما یک هاول گریون با موی سوخته رو توی یه زندگی دیگه گذاشتیم و با یه پرت‌کی پریدیم توی زندگی بعدی!

بعدش دیگه این جادو رو عین پاک‌کن گرفتیم دستمون تا هر اشتباهی رو - از ریختن نمک تو چایی تا اشتباهی منجمد کردن همدیگه رو درست کنیم.

قبل از بخش پایانی، اجازه بدین درمورد دنیاهای موازی باهاتون صحبت کنم. فرض کنین موقع راه رفتن توی یه جاده‌ی سبز و قشنگ‌ به یه دو راهی رسیدی. طبیعتا فقط یکیو انتخاب می‌کنی و فکر می‌کنی اون یکی مسیر از بین رفته ولی باید عرض کنم که...نرفته! فقط نسخه‌ی دیگه‌ی تو اون یکی راه رو ادامه داده. (هیچوقت قرار نیست بفهمی کدوم بهتر بوده! )‌ دنیایی که توش زندگی می‌کنیم معمولاً چیزا رو دور نمی‌اندازه؛ فقط می‌بردشون به جلد بعدی.

این همه توضیح دادم که بگم ما به تعداد تارِ ریش‌های مرلین دنیاها رو تغییر دادیم. (مثلا به شخصه ۶ بار عشقم رو پیدا کردم، اولش پیر بود، بعد جوون شد، بعد دوباره پیر شد و مُرد ولی برای هاول، گِیم اُور وجود نداره. )

درنهایت مقدارِ غیبت مرلین برای شما، بستگی به خط زمانی‌ای داره که توش هستین. توی همین لحظه ممکنه نسخه‌ی دیگه‌ای از شما مشغول خوندنِ "نامه‌ی من به یک اسب بالدار بعد از دیدن شکوفه زردآلو" باشه ولی خوشبختانه دوشیزه هلمز، فقط تکلیف این دنیا رو می‌خونه.»
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1405 03:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به گوشمان رساندند که به دنبال حضرت مرلین هستید. بله بفرمایید؟ عه... منظورم این است که من که مرلین نیستم. چطور باید خبر داشته باشم مرلین کجاست و در غیبت کبری چه می‌کند؟

تلما هلمز شما استاد شدید؟ اینجا مگر کلاس من نبود؟ صبر کنید ببینم. من... من استاد تاریخ جادوگری بودم! این چه وقاحتی است؟!

آهان بله بله ببخشید من هندزفری در گوشم مانده از پشت صحنه هی به من نکته می‌گویند و تذکر می‌دهند. پس این ترم جدیدی از هاگوارتز است. باشد باشد فهمیدیم!

مرلین کبیر عزیز دل ما کجا بوده و چه می‌کرده؟ نمی‌توانم با رسم شکل توضیح بدهم؛ اما می‌توانم گوشه‌ای را نشان بدهم که مرلین زیاد به آن سر می‌زده. یک بار در سفرهای بسیارمان برای گسترانیدن خیر و جذب فالوور به مال بسیار بزرگی رسیدیم. این مال آنقدر بزرگ بود که بزرگ و کوچک در آن گم می‌شدند و آنتن هم نمی‌داد بتوانی نقشه‌ی ساختمان را ببینی و خلاصه حسابی دور خود می‌چرخیدیم.

ما رفتیم خودمان را به مرلینگاه رساندیم و گِس وات؟ مرلین آنجا چمباتمه زده و داشت ریشه‌ی ریشش را می‌خاراند. ما نیم ساعتی تماشایش کردیم و به حکمت ریش داشتن و ریشه داشتن و آدم‌های ریش‌دار بی‌ریشه و بی‌ریش‌های باریشه اندیشیدیم. سر آخر معذب شد و چُپُقش را به ما تعارف کرد و گفت گریندلوالد تو چرا همه جا هستی؟ من چرا نباید در مرلینگاه یک مال بزرگ دورافتاده در دیار غربت آسایش نداشته باشم و تو بیایی بالای سر من و سر از کارم در بیاوری؟ آخر پدرآمرزیده من در غیبت کبری هستم و تو باز هم من را می‌یابی؟

متأسفانه حرف‌هایش را خوب نمی‌فهمیدم. احساس می‌کردم هوشنگ مقوایی درونش است و آن ریش و پشم و قیافه مرلینی نبود که همیشه می‌شناحتم.
شما به من بگویید، اصلاً مرلینی در کار است؟ غیبت کبری دیگر چه صیغه‌ایست؟

خلاصه اجازه دادیم مرلین لیچار بارمان کند و احترام ریش سفید و شلوار قهوه‌ای او را نگه داشتیم و کمی هم پند و اندرز مقوایی از او طلب کردیم و بدرود گفتیم.

سوال چه بود؟ آهان مرلین در غیبت کبری چه می‌کند؟ او متخصص ارزیابی توالت‌های بین‌راهی، توالت‌های عمومی و توالت‌های مال‌های کوچک و بزرگ شده و در پوشش ریش و عینک آفتابی فعالیت می‌کند. هیچ‌کس شک نمی‌کند چون او همیشه آفتابه‌ی قرمزرنگش را در دست دارد و اگر کسی شک کند فوراً خودش را جای پیرمردی جا می‌زند که تکرر مرلینگاه دارد و حتی دل هم برایش می‌سوزانند. زندگی عجیبی است. آوارگی؟ نه او این سبک زندگی را دوست دارد.

پس اگر روزی روزگاری احساس کردید در یکی از توالت‌های عمومی، پیرمردی معلوم‌الحال زیادی شما را می‌پاید، نگران نباشید و دعایی هم به او بدهید تا آن را برایتان مستجاب کند. اما اگر احساس کردید پیرمرد زیادی خودمانی شده است شک کنید که مرلین اصلی باشد و هر چه سریع‌تر از محل دور شوید. مرلین‌های هوشنگ مقوایی همه‌جا پیدا می‌شوند.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
درود مرلین بر پروفسور هلمز عزیز.
در اینجا چندین و چند نظریه به وجود اومده که من با خوندن کتاب های فراوان و ورود به بخش ممنوعه ی کتابخونه تونستم چند تا از مهم تریناش رو جمع کنم.

اولین نظریه: توی منابعی که پایین این تکلیف ذکر میکنم، بیشترین چیزی که بهش برخوردم این بود که مرلین درواقع توی مدت غیبت در بخش پشتیبانی جادو کار میکرده. مرلین توی تمام این سالها پشت میزش نشسته بوده و وقتی کسی میگفته:
« به ریش مرلین!» یا « دستم به شورت مرلین!» بلافاصله دریافت میکرده‌ و تصمیم میگرفته که کاری بکنه یا نکنه!
اون روزانه هزاران درخواست رو پیگیری میکرده.
- مرلین امتحان دارم کمکم کن!
- مرلین معجونم پاشیده روی سقف کمکم کن مامانم نفهمه!
- مرلین گربم قورباغه‌ قورت داده!


اما منابع میگن مرلین به دلایلی از پشتیبانی استعفا میده و میره.
هنگام خوندن این نظریه، با خودم هزارتا فکر کردم!
با خودم فکر کردم که خب... امیدوارم حوصلش از تنهایی سر نرفته باشه یا اگه اون مدت خواب کافی نداشته چی؟

بعد از کلی فکر کردن سراغ منبع بعدی رفتم. این منبع هم حرف های منبع قبلی رو تکرار کرده بود اما دلایل استعفای مرلین از بخش پشتیبانی جادو رو هم نام برده بود.
۱. خستگی بیش از حد از تعداد سوال ها به صورت روزانه.
۲. تماس های بی شماری که هروز بهشون جواب میداده اما اکثرشون توهین های کثیف به شپش های لای ریشش بودن و این مرلین رو خیلی نا امید و ناراحت کرده بوده. مثل اینکه خود مرلین یک بار گفته:
به شپش ها تهمت یتیم بودن زدن درصورتی که من پدرشون هستم!

و هزاران دلایل دیگه که همشون ناراحت کننده بودن و من ترجیح دادم ادامه ی نظریه هارو بخونم.

نظریه ی دوم: این نظریه میگه که مرلین بعد از استعفا به سراغ اژدهاها میره. اون بارها با اژدهاها جلسه برگزار کرده تا شاید بتونه قانعشون کنه گیاهخوار بشن.
مرلین تلاش های بیشماری کرده و در نهایت با خشم بسیار زیاد رئیس قبیلشون روبرو شده که نزدیک بوده مرلین رو درسته و بدون جویدن قورت بده!
اما مرلین نا امید نمیشه. اون بعد از فرار به سراغ یک اژدهای بدبخت و اواره و بیچاره میره که به خاطر رفتار های ناشایست و غیر اژدهایی از قبیله بیرونش کردن بودن و اون رو متقاعد میکنه که مقداری کلم بروکلی بخوره! مرلین اینجا موفق میشه و با خوشحالی به دنبال شغل بعدی میره.

در نظریه ی سوم، منبع بعدی و بسیار بسیار موثق میگه که:
در طی چندین سال خانواده ی دانش آموزان سال اولی، چندین و چند نامه به پروفسور دامبلدور نوشتند و شکایت اونها بر مبنای این بوده که نامه هایی که به دست بچه هاشون میرسه، با دستخط متفاوتی از دستخط خود دامبلدور بوده. این شکایت ها اونقدری زیاد بوده که بعد از چند سال دوباره بچه ها نامه هارو با دستخطِ شخص دامبلدور تحویل میگیرن.
اما سوال اینجاست! اون دستخط، دستخط چه کسی بوده؟
درسته مرلین! این منبع آگاه و بسیار موثق ما میگه که مرلین بعد از موفقیت در زمینه ی گیاهخوار کردن حداقل یک اژدها، به سراغ پروفسور دامبلدور میره و اینبار پروسه ی متقاعد کردن اون رو آغاز میکنه! که دامبلدور اجازه بده نامه های سال اولی هارو خودش بنویسه.
خانواده ها شکایت کرده بودن که شخصی که نامه هارو مینویسه به جای تمبر عکس مرلین رو بالای نامه نقاشی میکنه و حتی آدرس هارو دقیق نمینویسه و جغد هارو دچار اشتباه میکنه! اون ها شکایت کرده بودن که نامه ها بسیار کثیف هستن و جای دستای شخصی که قبل از نوشتن نامه ها پفک خورده بوده کامل روی نامه مشاهده میشه.

بعد از این شکست بزرگ در عرصه ی نامه نویسی، مرلین نا امید به آغوش جامعه ی جادوگری برمیگرده.

منابع:
منابع نظریه ی اول: دفترچه راهنمای کارمندان بخشِ پاسخگویی به جادوگران درمانده، چندین نامه ی شکایت با جمله ی «به مرلین وصلم کنید!»

منابع نظریه ی دوم: کتاب رژیم غذایی اژدهایان از نگاه یک بازمانده، مصاحبه با روبیوس هاگرید( اصرار داشت که خودش با یک اژدها صحبت کرده است و او تمام وقایع را برای هاگرید تعریف کرده است)

منابع نظریه ی سوم: انبار پر ها و جوهر های مصرف شده در هاگوارتز، مصاحبه با یک جغد( میگفت دستخط ها هروز طوری بد تر میشده که او بارها به جای خانه ی یک دانش اموز سال اولی، به لانه ی یک کفتر برخورده است)

کتاب ها: کارهایی که مرلین قطعا انجام داده است، کارهایی که مرلین قطعا انجام نداده است. مصاحبه با تابلوهای نقاشی که ادعا میکردند مرلین را از نزدیک دیده اند.



نمونه ی نامه:
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/4/17 18:42:57
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور هلمز، در این پست قراره به عنوانِ شاگردِ تازه واردِ شما، حقیقتی رو نشونتون بدم که توی هیچ کتابِ تاریخ جادوگری نوشته نشده! حتی باتیلدا بگ شات هم( نویسنده کتابِ جادو به روایتِ تاریخ) از این مطالب مطلع نیست!

بله پروفسور، همه فکر میکن مرلین این همه سال رو ناپدید شده بود، ولی اشتباه میکنن! در حقیقت، مرلین که دید ملت هر روز جوراب هاشون رو گم می کنن و به مرلین پناه می برن، یا هر وقت میخوان چیزی رو از زیر زبون کسی بیرون بکشن، میگن: « تو رو به گل و گشاد ترین تمبون مرلین...» تصمیم گرفت که چمدونش رو ببنده و از جامعه جادوگری دل بکنه!

چی؟ تا اینجاش رو که کتاب تاریخ هم گفته؟ آها! خب موضوع اینجاست که تفاوتِ روایت بنده با تاریخ نگاران از همین جا شروع میشه؛ مرلین رفت بین ماگل ها، ولی نه از روی خستگی، بلکه چون نقشه اش این بود!
درست شنیدید پروفسور، مرلین در دورانِ غیبت کبری رفت میانِ ماگل ها و اونجا یک کتابخانه کوچک افتتاح کرد.

الان دو تا سوال برای شما پیش میاد؛ یک: چرا کتابخونه افتتاح کرد؟ دو: نقشه اش چی بود؟

پاسخ سوال اول: اینکه مرلین چرا رفت بین ماگل ها و کتابخونه افتتاح کرد، یکی از بزرگترین مسائلِ حل نشده کهکشانه! و بین جادوگر های تمامِ دنیا، بر سرِ این موضوع اختلاف وجود داره؛ مثلا مرلین نمی تونست توی دنیای جادوگری کتابخونه افتتاح کنه؟ یا اصلا چرا کتابخونه؟! رستوران که بهتره! خلاصه اش اینکه بحث سنگینیه و ما به همین جواب که: «باید زندگیش رو به یه طریقی بچرخونه دیگه!» قناعت می کنیم.

پاسخ سوال دوم: من اعتراض دارم! مرلین اون موقع که اومد پیشِ من زندگی کنه، تصادفاً چشمش به یکی از نقشه هام افتاد و بدونِ اجازه از من، ایده ام رو دزدید! ولی چون مرلین بود، هیچ دادگاهی اعتراضم رو نپذیرفت. مرلین نقشه کشید که کات فوراور گویان از جامعه جادوگری دور بشه و گرد و غبارِ قفسه های کتابخونه اش رو با ریشش پاک کنه، اما به راستی هدفش از این مهم چه بود؟ مرلین میخواست جامعه جادوگری، طعمِ نبودِ مرلین رو بچشه و دیگه برای بهونه های الکی، مزاحمِ استراحتش نشه!

مرلین توی کتابخونه با اسم مستعارِ آقای مرل زندگی می کرد. هر روز صبح قفسه ها رو مرتب می کرد، عصر ها به ماگل ها کتاب پیشنهاد می داد و شب ها، وقتی کسی حواسش نبود، با جادو قفسه ها رو مرتب می کرد.

تنها مشکلی که داشت این بود که گاهی عادت‌های جادویی‌اش لو می‌رفت.یک بار کتابداری از مرلین پرسید چرا کتاب های سنگین رو بدون برداشتنِ جا به جا می کنه، و مرلین هم خیلی خونسرد جواب داد که : «جاذبه زمین با من همکاری زیادی داره فرزندم!»

در نهایت، وقتی مطمئن شد جادوگرها دوباره به اندازه‌ی کافی داستان‌های عجیب درباره‌اش ساخته‌اند، تصمیم گرفت برگردد.

چون هیچ راهی بهتر از این نیست که وقتی مردم هزار شایعه درباره‌ات ساخته‌اند، ناگهان جلوی خودشان ظاهر شوی و با آرامش بگویی:
- خب فرزندانم... ناهار چی داریم؟
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/17 19:08:29
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 17:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
با عرض درود فراوان به استاد هلمز!

شما می‌گین در زمان غیبت کبری کجا بوده و چه کارهایی انجام می‌داده؟ من جواب می‌دم، اما اجازه بدین اول پاسخ یه سؤال دیگه رو مشخص کنیم!

چرا؟ چرا مرلین تنهایی گزید و به غیبت کبری رفت؟
شما یه نگاه به اطرافتون بندازین، بی‌زحمت. چی می‌بینین؟ هر کسی که اطراف ماست، توی هر دو تا جمله‌ای که می‌گه، حتی شده برای در و دیوار، شش بار مرلین رو قسم می‌ده و دست به ریشش می‌شه!

«به ریش مرلین قسم...!» «تو رو مرلین...!» «مرلینا، کمکم کن!» «مرلین، دستم به دامنت، فقط همین یه بار...»

هرکس تا مشکلی پیش میاد، می‌گه مرلین کمکمون کنه! اون‌وقت اگه خود مرلین آرزویی داشته باشه چی؟ به کی بگه؟ مرلینِ مرلینمون کیه پس؟

یکی آرزو کرد امتحانش رو کامل بشه، یکی دعا کرد اژدهای خونگی داشته باشه، اون یکی تسترال می‌خواست و یکی دیگه هم می‌خواست همسایه‌ش تبدیل به وزغ بشه! حالا کی میاد از مرلین بپرسه آرزوت چیه؟

مگه مرلین دل نداره؟ درسته که نود درصد مرلین از ریش تشکیل شده، اما به هر حال دل که داره، مگه نه؟ همین شد که مرلین قهر کرد و رفت! رفت یه جایی که هیچ‌کس نشناسدش تا در آرامش، بدون اینکه کسی دست به ریشش بکشه و چرند و جونورای اون گوشه رو فراری بده، یه گوشه بشینه، با شپش‌هاش هفت‌سنگ بازی کنه و هر کاری عشقش می‌کشه انجام بده.


حالا مرلین کجا رفت؟ من بگم؟ خب چرا از خودش نمی‌پرسید؟تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven

پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 16:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
*.
پروفسور اجازه؟
من خیلی در این مورد فکر کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که شما دارین تاریخ رو تحریف می‌کنین.
عه نه چیزه... لطفا بذارین توضیح بدم.

ببینین ملت حتی این که شما گفتین مرلین الان در غیبت نیست و گاهی به اتاق مخصوصش تو خوابگاه گریفیندور مراجعه می‌کنه و این همه شاهد گریفیندوری براش هست رو هم باور نکردن، برای همینه که می‌گم تاریخ تحریف شده و اصلا غیبتی در کار نبوده.

بله درست شنیدین. کتاب هم در مورد حال و هم در مورد گذشته دروغ گفته.

مرلین در اصل هیچ‌وقت در غیبت صغری هم نبوده چه برسه به کبری! مرلین همیشه بوده حتی وقتی که نبوده! در اینجا اشاره می‌کنیم به جمله‌ی معروف "هستم ولی خسته‌م!" که مصداق بارز مرلین در دورانی که ازش با عنوان غیبت یاد می‌شه هست.

حالا شاید بپرسین خسته از چی؟ اینو فقط امثال من که جادوگرای معروفی هستن درک می‌کنن و خیلی راحت نیست که بقیه که چنین تجربه‌ای نداشتن، درک درستی از این موضوع داشته باشن. حقیقت اینه که مرلین خسته بود از این همه زیر ذره‌بین قرار گرفتن و مورد توجه بودن! اون نیاز به خلوتی داشت که هربار یکی پا برهنه نپره وسطش. درست مثل حس و حال روحی که مدام ملت از وسطش در حال عبور و مرورن.

البته مرلین از این مورد هرگز نتونست خلاص بشه، چون جادوگران و ساحرگان در سرتاسر جهان مدام اونو به دلایل مختلف یا قسم می‌دن، یا ازش چیزی می‌خوان یا...، ولی حداقل همین که به صورت فیزیکی دوری بجویه و بتونه در حالی که لم داده و خستگی به در می‌کنه شنواش باشه خودش خیلی پیشرفت بزرگیه! نه؟ ملاحظه بفرمایین مرلین رو در عالم ملکوتی:

تصویر تغییر اندازه داده شده


هرچند بعد از کمی استراحت و چُرت زدن، بعدش باید بره به پرونده‌های بزرگی که از درخواست‌های ملت اومده رسیدگی کنه! حتی اگه حضوری نمی‌ره می‌تونه با یه حکم رو کاغذ مشخص کنه چی بشه که؟

تصویر تغییر اندازه داده شده


مرلین بعد از این همه سال زندگی در دنیا و رسیدگی به امور جادوگران و ساحرگان، دیگه فقط اینطور نبود که اسمش رو همه بشناسن، بلکه چهره‌ش هم به خاطر حضور مداوم در بین مردم تو ذهن همه ثبت شده بود. اون گردهمایی‌های زیادی برگزار می‌کرد تا از جدیدترین جادوهاش رونمایی کنه و همه رو انگشت به دهن کنه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


همه‌ی اینا باعث شده بود مرلین هرجا پا می‌ذاشت، از در و دیوار ملت بریزن سرش. یکی ریش مرلین رو می‌خواست برای گرو گذاشتن، یکی عاشق خودش بود و دست به لپش می‌کشید، یکی فکر می‌کرد دستشو به لباس و کلاهش بزنه متبرک می‌شه و...

تصویر تغییر اندازه داده شده


خب روونا وکیلی شما هم بودین از یه جایی به بعد خسته نمی‌شدین؟ البته مرلین خیلی زودتر از اینا خسته شده بود، ولی تحمل کرد. هی تحمل کرد. اینقد تحمل کرد که دیگه تحملش تاب شد و یه شب تصمیم گرفت نیم‌تاج مامانشو بدزده و فرار کنه تصمیم گرفت تا محل اقامتش رو از زمین، به قصرش در عالم ملکوتی تغییر بده.

بالاخره نوبتیم که باشه نوبت فرشته‌ها بود تا از این موجود برازنده‌ی عالم بهره ببرن. مرلین برای فرشتگان هم کم نمی‌ذاشت و هر از گاهی با موسیقی شبانه‌ش فرشتگان رو به وجود میاورد تا براش کف مرتب بزنن، عشق بپراکنن و مشتاقانه به آوای موسیقی و خوانندگیش گوش فرا بدن.

تصویر تغییر اندازه داده شده


ولی این به معنای غیبتش در زمین نبود. شاهد زمان حالش علاوه بر شما و تمام گریفیندوریا، من هستم! بله خودم. دختر روونا ریونکلاو کبیر شهادت می‌ده. خواهش می‌کنم از جاتون بلند نشین. شرمنده می‌کنین.

درسته که من خاطره‌ی بسیار محوی از این واقعه دارم، ولی تقریبا مطمئنم یک بار با جفت چشمای خودم دیدم که از اون بالا مرلین می‌آیه! پس من با اطمینان می‌گم که به دفعات در این دورانی که بعنوان غیبت ازش یاد می‌شه، آسمون یهو سوراخ می‌شده و مرلین برای جادوگران و ساحره‌های بسیاری از اون بالا سر می‌رسیده. اینطوری:

تصویر تغییر اندازه داده شده


ولی چون الان مرلین ازش فقط اسم مونده و چهره‌ش رو خیلیا نمی‌شناسن چون پروفسور بینز کلاسای تاریخ جادوگریش اینقد خسته‌کننده‌س که تقریبا هیچ‌کس بهش گوش نمی‌ده چه برسه به این که تصویری نگاه کنه، مرلین چهره‌ش از یادها رفته و حتی کسایی که مستقیم با مرلین برخورد دارن هم ممکنه باور نکنن اینی که از اون بالا اومده واقعا خود مرلین بوده و برای همین شایعه غیبتش بیش از پیش مورد تایید همگان قرار گرفته.

پس در این دوران که اصلا هم غیبت نبوده، علاوه بر استراحت کردن در عالم ملکوتی، حالی به فرشته‌ها دادن و رسیدگی به درخواستای ملت، این یکی از غالب‌ترین کاراییه که مرلین در این دوران می‌کنه که خودش کلی کار و "حضور داشتن" محسوب می‌شه! بالاخره نه‌تنها عظیمت از آسمون به زمین کار راحتی نیست، بلکه رسیدگی به امور این همه جادوگر و ساحره‌ی نیازمند نه از نظر کمی و نه از نظر کیفی، کم چیزی نیست!

پس مرلین همواره در زمین حضور داشته و داره و خواهد داشت، حتی اگه شما نفهمین و نبینین یا متوجه نشین! حالا یا خودش با اشتیاق تصمیم می‌گیره برای کسی که به ریش، پیژامه یا هرچیز دیگه‌ش توصل کرده به صورت فیزیکی حضور به عمل برسونه، یا این که به زور یه فرشته پرتش می‌کنه پایین!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه دوم کلاس تاریخ جادویی.
مثل جلسه اول با خوش آمد گویی گرم و صمیمانه ی پروفسور هلمز با ذره بینش شروع شد.

وقتی بازرسی تمام جادوآموز ها تموم شد پروفسور وارد کلاس شد.
_ خب امیدوارم که تکالیف جلسه قبل رو انجام داده باشید.

رو به میز آخر و یکی از اعضای ریونکلاو کرد.
_خب حالا تو بلند شو ، بیا و تکلیفت رو بخون.

ربکا با همون اعتماد به نفس همیشه گی جلو اومد و در وسط کلاس ایستاد.
گلوش رو صاف کرد و شروع به گفتن کرد.
_ خب پروفسور طبق بررسی ها متعدد و مطالعه متون مختلف به این موضوع دست پیدا کردم که ادعای کتاب مبنی بر ناپدید شدن مرلین ، از بیخ غلط هستش. مرلین نرفته بود اون فقط در بعد دیگه ای به سر میبرد.
بر اساس تحلیل من ، مرلین در طول غیبت کبری ، در هتل میان زمانی مستقر بوده؛ این هتل نه در دنیای ماگل ها و نه در دنیای جادوگران هست بلکه دقیقا در فاصله بین یک تیک و تاک ساعت جادویی قرار داره.
من برای اینکه متوجه بشم جناب مرلین در اون زمان چه کارهایی انجام میداده مصاحبه ای با ایشون داشتم و این نتیجه ی اون مصاحبه این هست:
ایشون فهمیدن که جادوگران در دنیای واقعی بیش از اندازه‌ وقت خودشون رو صرف کار های بیهوده میکنن مثل تبدیل ‌کردن موهای روی پیشانی به خرگوش! پس تصمیم گرفتن مدتی از دنیای اصلی کناره گیری کنند و در هتل بین زمانی اقامت کنند تا بلکه با عقل جادوگران با برآورده نشدن دعاهاشون سر جاش بیاد و دست از کار های بیهوده بردارن.
جناب مرلین در اون زمان مشغول‌ کامل کردن دستور پخت چای بی مزه بودن . چایی که وقتی اون رو مینوشی یادت میره چه خواسته ای از مرلین داشتی و فقط میخواهی از مرلین تشکر کنی و شکر گذارش باشی.
ایشون حتی در اون زمان با موجودات جادویی که از گرد ستاره ها بودن آشنایی پیدا کردن و باهاشون نوشیدنی کره ای نوشیدن.
پس طبق مستندات میشه گفت که جناب مرلین بزرگ نرفته بود که غایب باشه فقط رفته بودن که از دست بندگانی که مدام کارهای بیهوده میکنن و خواسته دارن در امان باشن.

امیدوارم تونسته باشم انتظارات شما رو برآورده کنم استاد.

پروفسور هلمز رو به ربکا میکنه :
_باشه ، برو بشین.
ناگهان صدای تلق از میز های وسط بلند میشه گویی کل وسایل یکی از جادوآموزا ریخته پایین.
پروفسور که تا اون لحظه داشت جادوآموز بعدی رو انتخاب میکرد تا بیاد و تکلیفش رو بخونه ذره بینش رو در دست گرفت و به سمت میز وسط رفت:
_کی بود؟ و چی بود؟
Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 18:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به نام مرلین.
سلام! این پست، تحقیقِ من در بابِ تکلیفِ تاریخ جادوگریه! یا باید بهم بیست بدی یا همه‌ی بچه های خوشمزه و تازه ورودِ کلاس رو یه لقمه چپ می‌کنم. (شایدم بعضیاشونو بخوابونم تو آب نمک... چون اسپانسرم بهم گفته نباید زیاد غذا بخورم! یه جلبریتی (سلبریتی) نمی‌تونه چاق بشه!)

بله، بنده برای اینکه بتونم دقیق و کاملا منطقی جواب سوالتون رو بدم، اول از همه باید به پیشینه‌ی تاریخی خودم اشاره کنم.
من یه جلبریتی‌ام، یه خواننده‌ی موفق که همیشه همه‌ی اجراهاشو به بهترین نحو ممکن به پایان رسونده! و همینطور، من یه فضولم محقق پنهانم! من همیشه درباره ماگل ها و ماگل شناسی تحقیق کردم. آخه وقتی یه جلبریتی توی دنیای ماگلا باشی، مجبوری که همیشه‌ی خدا جرند هاشونو (ترند هاشونو) دنبال کنی. باید با فشن روز پیش بری! باید جریالای (سریالای) خیلی معروفشون رو نگاه کنی، جوتبالِ (فوتبال) مسخرشون رو که چهار سال طول می‌کشه تا تموم بشه رو تماشا کنی، حامی حیوانات باشی، حامی همه‌ی گروه های مختلف باشی! حالا گروه های مختلف چیه؟ از جمنیست (فمنیست) شروع میشه تا جیهیلیسم و اجزیستانسیالیسم! (نیهیلیسم و اگزیستانسیالیسم)

بنابراین، من برای اینکه بتونم یه جلبریتی معروف و دوست داشتنی باشم که هیچکس بهش شک نمی‌کنه و بچه خوار بودنش هم تا ابد راز می‌مونه، مجبور بودم راجع به همه‌ی اینها تحقیق کنم. راهِ طولانی‌ای بود، قرن ها طول کشید تا به موفقیت دست پیدا کنم اما درنهایت تونستم! من انجامش دادم! و الان یه جلبریتی همیشه موفقم که همه‌ی جادوگرای جادوگران باید بهم حسادت کنن. که البته هم می‌کنن! ولی پنهانی که من نبینم! چون اگه ببینم، اونوقت بیشتر بهشون فخر می‌فروشم! ولی مگه این همون کاری نیست که همه‌ی آدمای موفق انجام میدن استاد هلمز؟ به نظر من که تقصیر من نیست که هیچکس به اندازه من موفق نشده. من آن استاپِبُلَم. انقدری خفنم که از این کلمه های سختِ انگلیسی هم بلدم حتی!

بگذریم، خلاصه که همه‌ی این مقدمه چینی ها رو کردم که بهتون بگم که برای اینکه بخوایم بفهمیم مرلین توی غیبت کبری‌ش چیکار می‌کرد، اول باید بفهمیم که چرا به غیبت کبری رفته بود! و طبقِ اطلاعات و فلسفه‌ای که من از ماگل ها یاد گرفتم، فکر می‌کنم مرلین شکست عشقی خورده بود.

بذارید استدلالم رو براتون توضیح بدم؛ یه ماگل وقتی شکست عشقی می‌خوره، از همه‌ی صفحات مجازیش خروج می‌کنه و کلا به زندگی در دامانِ پاکِ طبیعت برمی‌گرده! هرچند که درواقع توی دوره‌ای که از همه جا خروج کرده و دیگه نه حسابی توی جوتیوب داره، نه تو جادوگرام و نه توی جیس بوک، در اون زمان حتما جیک جاک (تیک تاک) داره چون آدما حساب جیک جاکشونو به هیشکی نمیدن! پس هیشکی نمیفهمه که اون اصلا توی جیک جاک حضور داره. و درنهایت توی همون جیک جاک مشغولِ جایک (لایک) کردنِ پست های شکست عشقی خورده میشن و گریه می‌کنن! واقعا هیچوقت این بخشش رو نفهمیدم، چرا باید گریه کنن؟ اصلا اون آبه رو کجای چشمشون نگه میدارن که یهو از تو چشمشون میفته رو گونه هاشون؟ چجوری ممکنه؟

بازم بگذریم! خلاصه که من معتقدم مرلین کبیر توی غیبت کبری درحال عزادای بوده. نیاز به فضای شخصی خودش داشته، باید با خودش چند چند می‌کرده و درکل خودشو جمع و جور می‌کرده. دیگه شما چرات سرتون رو می‌کنین تو فضاش! خوبه یکی بیاد سرشو بکنه تو فضاتون؟
بذارین از فضای آزادش لذت ببره تا با زندگی خودش کنار بیاد! بعدش برمیگرده!

تصویر تغییر اندازه داده شده


اینم عکس مرلین توی غیب کبری‌شه که داره با ناراحتی توی جیک جاک میگرده!
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1405 22:17
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تدریس جلسه‌ی اول

ترم جدید کلاس‌های هاگوارتز توی یک روز گرم و آفتابی تابستونی، شروع شده بود. جادوآموزای کوچیک و بزرگ، با شوق و اشتیاق خودشون رو به کلاس‌ها می‌رسوندن تا با اساتید آشنا بشن. همه چیز طبیعی بود؛ البته، تقریباً...

- خیلی‌خب... برو داخل‌. بعدی!

تنها استثنا، کلاس تاریخ جادوگری بود. پشت در کلاس، تلما هلمز ایستاده بود؛ ذره‌بینی توی دستش بود و با نگاهی مشکوک که انگار داشت اعضای یک باند جاسوسی بین‌المللی رو پیدا می‌کرد، تک‌تک جادوآموزایی که در مقابل کلاس صف بسته بودن رو بررسی می‌کرد.
- جیب ردات رو نشون بده. اونی که توی دستته چیه؟
- قلم پره استاد...
- بذار ببینم... درسته! برو داخل.

جادوآموزها بعد از این‌که از زیر نگاه‌های سنگین تلما رد می‌شدن، اجازه‌ی ورود به کلاس رو پیدا می‌کردن. اون‌ها حتی فکرش رو هم نمی‌کردن که توی اولین جلسه‌ی کلاس تاریخ، با همچین مراسم خوش‌آمدگویی‌ای مواجه بشن! انگار نه برای ورود به کلاس تاریخ، بلکه برای جلسه‌ای خصوصی با وزیر سحر و جادو حاضر شده بودن!

بعد از اینکه آخرین جادوآموز هم از بازرسی رد شد، تلما چیزی در دفترچه‌اش یادداشت کرد. بعد پشت میزش نشست و لبخند آرامش‌بخشی زد.
- خب جادوآموزهای عزیز! باید بگم بابت این بخش ابتدایی کلاس‌مون نگران و دلخور نباشین. بلکه یاد بگیرین که در هیچ شرایطی بدون بررسی و دقت، به دیگران اعتماد نکنید. حتی اگه شاگرداتون باشن!

تلما کتاب تاریخ رو جلوی خودش قرار می‌ده.
- همون‌طور که می‌تونین، من مسئول تدریس تاریخ جادوگری به شما هستم. این‌که ما با تاریخ خودمون و جامعه‌مون آشنا باشیم، اهمیت زیادی داره.
- چه اهمیتی؟
- وقتی تاریخ رو بلد باشین، می‌دونین که نتیجه‌ی اعتماد بی‌جا به دیگران... اهم! منظورم اینه که در کل به‌دردتون می‌خوره.

تلما بعد صحبت‌های مقدماتی، اولین فصل کتاب رو باز می‌کنه و بلند می‌شه تا تدریس رو آغاز کنه.
- اولین مبحث کتاب شما درباره‌ی یکی از بزرگ‌ترین جادوگرهای تمام دوران صحبت می‌کنه؛ یعنی جناب مرلین!

بعد از اینکه همه به تلما خیره می‌شن، اون ادامه میده:
- مرلین بزرگ در گذشته کارهای خیلی زیادی برای جامعه‌ی جادوگرها انجام داده؛ الان هم مسئول اجابت دعاهاست. گاهی اوقات که کارشون سبک تر میشه، به اتاق مخصوص‌شون توی تالار گریفیندور سر می‌زنن.
- ببخشید استاد ولی توی کتاب نوشته که از وقتی مرلین بزرگ مستجاب‌کننده‌ی دعای ملت شد، دیگه دیده نشده...
- کتاب راست می‌گه یا من؟!

جادوآموز مظلوم که از واکنش تلما ترسیده بود، در اثر خجالت عرق می‌کنه؛ بعد بازم عرق می‌کنه از شدت عرق کردن، از جامد به مایع تبدیل میشه و جذب زمین می‌شه تا بلکه بعداً در جای دیگه‌ای دوباره رشد کنه.

- شما هم فکر می‌کنین که طبق گفته‌ی کتاب، مرلین بزرگ دیده نشده؟

تلما با چهره‌ی جهنمی به همه زل می‌زنه. طبیعتاً کسی جرئت نمی‌کنه که مخالفت خودش با نظر تلما رو نشون بده. اما تلما باهوش تر از این حرف‌ها بود که تردید توی چشم‌های اونا رو نبینه. بنابراین اخمی می‌کنه.
- درسته مرلین بزرگ یک دوره‌ای در غیبت کبری به سر می‌برد، ولی الان اون دوره‌ی غیبت تموم شده.

تلما چوبدستیش رو بالا میاره و روی تخته‌ی کلاس، تکالیف رو یادداشت می‌کنه.
- حالا که حرفم رو قبول ندارین، می‌رین تحقیق می‌کنین که مرلین بزرگ در طول غیبت کبری کجا به سر می‌برده.

...


تکلیف: شرح بدین که مرلین در طول زمانی که در غیبت کبری بوده (در دنیای جادویی حضور نداشته)، چه کارایی انجام داده و کجا بوده. این شرح دادن به شکل توصیف متنی و یا تصویری پذیرفته میشه.

پی‌نوشت: معیار اصلی نمره‌دهی، میزان استفاده‌ی شما از خلاقیت‌تونه. سوال رو می‌تونین به خلاقانه‌ترین شکل ممکن، غیرمنطقی جواب بدین. () فراموش نکنید که این پاسخ‌ها باید به سوژه‌ی شخصیتی شما هم مربوط باشه و از سمت اون پاسخ داده بشه.
Certainty is a delightful illusion