تکلیف بنده قرار بود که از حقیقتها و واقعههای درست و دقیق تاریخی غیبت بنده با سندیت منبعی معتبر به نام مرلین (خود خودم کلهگندهم) تشکیل بشه، ولی بنده هم تصمیم گرفتم به جای گفتن واقعیت، تاریخ رو تحریف کنم چون تاریخ به دست فاتحان نوشته میشه و بنده علاقهای به گفتن واقعیتهای اون سالهای کبیر و عزیز به دور از جامعه جادوگرانی رو ندارم.
یکی بود، یکی نبود.
مرلینی نگو، کچل بگو، جادوگر جادوگرا بگو. بله فرزندم مرلین کچل بود، در روزگارانی دور مرلین نه ریشی داشت نه موی سری. مرلین کچل بود باباجان. مرلین همانند ایکیوسان دستش رو میزد به سرش و انرژی مغناطیسی تولید میکرد و یه ژاپن رو نورانی میکرد.
هرچند باباجان طولی نکشید که وارد دوران انسانهای اولیهی پشمالو شدیم و اون غارنشینهایی که حتی نمیدونستند چطوری آتش روشن کنند، بخاطر حسودیشون به کچلی، مرلین رو کچلشِیم کردند و از قبیلههای خودشون بیرون کردند.
همین شد که مرلین راه رفت و راه رفت و راه رفت که رسید به کویری و پسری از یک سیاره دیگه با موهای زرد قناری و پتویی قرمز دور گردنش دید. مرلین که پتو رو دید و زیر اون آفتاب طاقتفرسا با یه لیوان چایی نبات لبسوز و لبدوز سردش شده بود، از پسرک خواست که بهش قرضش بده تا خودشو گرم کنه، ولی پسرک که تحت تاثیر اکسیژن زمین قرار گرفته بود تصمیم گرفت برای مرلین داستان اومدنش به زمین رو تعریف کنه، اما چرا فکر کردید مرلین اعصاب اینکارهارو داشت؟ مرلین پسرک رو گرفت و با یک حرکت پرتش کرد به سیاره خودش.
پسرک که رفت، مرلین به راه خودش ادامه داد و از شدت ضعف بینایی، توی کویری که گیر افتاده بود سراب میدید. سراب اولی رو که وارد شد، گوشه سمت پایین، درِ اول، راهروی منتهی به بن بست، با هنری پنجم روبه رو شد. هنری پنجم که هنوز تحت تاثیر حرکات پدرش بود و تصمیم گرفته بود پادشاهی دلیر و مهربون بشه، دست مرلین رو گرفت و با هم رفتند به هندوستان.
تو هندوستان، هندیها که خیلی معتقد بودند، یک زن هندی دادن به هنری که دور کلاهش قرمزی بود و فرستادنش پی نخود سیاه. حالا میپرسی چرا؟ چون هندیها مرلین کچل رو به عنوان عارف حقیقی خود برگزیدند و از اون جادو و جادوگری یاد گرفتند و حتی گفته میشه دکتری عجیبغریب هم پیش مرلین اومد و دستش رو مداوا کرد و رفت و شهرتی به هم زد. هندیها درازای این کار سر و صورت مرلین رو آغشته به ترکیب روغن نارگیل و ناخن شامپانزه و برگ درخت اژدها کردند. شاید با خودتون فکر کنید که اثر کرد و مرلین ریش و پشم درآورد بلاخره اما باید بگم خیر. هندیها که خسته شده بودند مرلین رو شوت کردن به نزدیکترین کشور اون نزدیکی به اسم ایران.
مرلین حالا دیگه با سعدی و حافظ دوست جون جونی شده بود و شبها با همدیگه نوشیدنی کرهای میزدند به بدن و شعر و شاعری رو به عرفان و عاشقی چسبونده بودند.
طولی نکشید که مرلین یک روز از شدت سرگیجه رفت لب حوضچه آب بخوره، افتاد تو حوضچه. وقتی درش آوردن اون مرلین دیگه مرلین قدیم نبود و از بدبختیهایی که حوضچه از این یکی و اون یکی کشیده بود، بلاخره پیر شده بود و ریش و پشم درآورده بود. برای همین تصمیم گرفت برگرده و تو کلبهی جنگلی خودش پیش همشهریای غربیش زندگی کنه و جامعه جادوگری رو با ریش جادویی خودش جادوییتر کنه.
قصه ما به سر رسید. مرلین به کلبهش که رسید، تمام فرزندانش رو بهخاطر سرککشیدن تو زندگی مردم و تحریف داستان زندگیش به سوسک تبدیل کرد و به خوبی و خوشی کنار همدیگه زندگی کردند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


- میزنم جلو و.... مرلین معجزهی عظیمی نشون داد. موی من رو بهتر از ماسک موی جیسیدو ترمیم کرد!
) دنیایی که توش زندگی میکنیم معمولاً چیزا رو دور نمیاندازه؛ فقط میبردشون به جلد بعدی.
)



خلاصه اش اینکه بحث سنگینیه و ما به همین جواب که: «باید زندگیش رو به یه طریقی بچرخونه دیگه!» قناعت می کنیم.
مرلین اون موقع که اومد پیشِ من زندگی کنه، تصادفاً چشمش به یکی از نقشه هام افتاد و بدونِ اجازه از من، ایده ام رو دزدید! ولی چون مرلین بود، هیچ دادگاهی اعتراضم رو نپذیرفت.
»























