جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

Hogwarts آخرین گروه‌بندی‌ها Hogwarts
اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- استاد! شکنجه‌ای بوده که هنوزم یادتون باشه؟ حالا به هر دلیلی.

بلاتریکس در اتاقی نیمه تاریک و در میان انبوهی از دختران و پسرانی که خیره به فردی در جلوی کلاس بودند، دست بلند کرده بود و این سوال را پرسید.

استاد که رابرت نام داشت، جادوگری چهارشانه و لاغر بود. دستان کشیده‌ای داشت و چاقوی باترفلای دسته قرمز خود را در دستش بازی می‌داد. لرزش دستانش بخاطر کهولت سن مانع او نمی‌شد و چاقو لابلای انگشتانش می‌رقصید. در واقع او این‌گونه ذهنش را متمرکز نگه می‌داشت.
به چشمان بلاتریکس بیست ساله خیره شده بود و به سوالش فکر می‌کرد. بنظر می‌رسید که دارد خاطره‌ای را در مغزش مرور می‌کند... خاطره‌ای از زمانی که شکنجه‌گری جوان بود. خاطره‌ای از زمانی که در دنیای ماگل‌ها فعالیت می‌کرد.

12 اوت ۱۹۶۲ ، آفریقای جنوبی

- راب این یه پرونده‌ی خیلی سخته. یک هفته‌س که دستگیر شده ولی هرکسی که برای حرف کشیدن ازش رفته اقرار کرده که این فرد غیر قابل نفوذه. برای همینه که به تو زنگ زدیم. شنیدیم که تبحر خاصی توی به حرف آوردن افراد داری. از پسش برمیای؟

رابرت نیشخندی زد. رقصادن چاقوی باترفلای دسته قرمز خود را متوقف کرد و روی صندلی به سمت شخصی که با اون صحبت می‌کرد چرخید. چاقو را در میزش فرو کرد و به چشمانش خیره نگاه کرد.
- اگه بهم شک داشتی برای چی باهام تماس گرفتی؟

از کنار اتاق هم رد می‌شدی، بوی ترس به مشامت می‌خورد.

- ن... نه! منظورم این نبود که نمی‌تونی. اصلا نمی‌دونم چرا این سوالو پرسیدم. ول... ولش کن. بیا! بیا این پرونده‌شه.

رابرت بدون آنکه از او چشم بردارد، چاقو از میز در آورد و پرونده را گرفت. سپس نگاهش را به سمت پرونده منحرف کرد.

زمانی که ارتباط چشمی قطع شد، فرانک نفس راحتی کشید. عرق پیشانی‌اش را با دستمال توی جیبش پاک کرد. دستمال دور دوزی سبز رنگی داشت.

- دستمال قشنگیه.

فرانک خشکش زد.
- هدیه‌ی همسرمه. تو خونه وقتی بیکار می‌شه دستمال پارچه‌ای درست می‌کنه. اگه خوشتون اومده می‌تونم بگم تا برای شما هم درست کنه.

نیازی به شنیدن پاسخ نبود. سریعا این موضوع را روی برگه‌ای یادداشت کرد و در جیبش گذاشت. با خودکار هم علامتی روی دستش زد که یادش نرود. دستانش موقع گرفتن خودکار می لرزیدند.

- نلسون ماندلا، تاریخ تولد ۱۸ ژوئیه ۱۹۱۸، محل تولد روستای موزو.

موقع گفتن کلمه‌ی روستا نیشخندی زد و سری تکان داد.
- تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در مدارس محلی گذرونده و بعدش تو دانشگاه فورت هیر به تحصیل حقوق پرداخته، اما به دلیل فعالیت‌های سیاسی از دانشگاه اخراج شد.

رابرت کیس‌های سیاسی زیادی داشت. برای همین ماندلا تا الآن برایش چیز جدیدی نداشت.
- تو دهه ۱۹۴۰ به کنگره ملی آفریقا پیوسته و به یکی از رهبران برجسته‌ی این سازمان در مبارزه با نظام آپارتاید تبدیل شد... یه شورشی! از بازی کردن با شورشی‌ها خوشم میاد. عقاید به درد نخوری دارن که بهش اعتقادی ندارن. تا یکم درد می‌کشن به غلط کردن می‌افتن و همه‌ی اونا رو یادشون می‌ره. ولی اینکه تونستن کاری کنن بقیه بهشون ملحق بشن، همیشه برای من قابل تحسین بود.

فرانک جرئت اظهار نظر نداشت.

- تو سال ۱۹۴۴، ماندلا لیگ جوانان کنگره ملی آفریقا را تأسیس کرد. در سال ۱۹۶۱، شاخه نظامی این کنگره به نام "اومخونتو وه سیزوه" یا "نیزه ملت" را تأسیس کرد و عملیات خرابکارانه علیه تأسیسات دولتی را رهبری کرد... خب چی می‌خواین ازش بدونین؟

با چشمان آبی‌اش به فرانک نگاه کرد.

- هرچیزی که به درد بخوره. هرچیزی که بتونه آپارتاید رو جلوی این شورشی‌ها مقاوم کنه.
- چقدر می‌تونم پیش برم؟
- فقط نباید بمیره. اگه منظورت اونه... ما از توانایی‌هات خبر داریم. می‌تونی ازشون استفاده کنی. نگران هم نباش. کسی چیزی نمی‌فهمه.

پرونده را بست و زیر بغل زد. چاقویش را به رقص درآورد و از اتاق خارج شد.

13 اوت ۱۹۶۲ ، اتاق شکنجه

رابرت با ضربات محکم دستش، مهمان خانه‌ی صورت ماندلا بود. مهمانانی که یکی پس از دیگری می‌آمدند و می‌رفتند. خون از بینی و دهان ماندلا سرازیر بود. با هر ضربه شدت خون بیشتر می‌شد ولی صدایی از ماندلا بیرون نمی‌آمد. فقط با چشمانش به چشمان آبی رابرت خیره شده بود.

رابرت تا آن زمان با همچین چیزی روبه‌رو نشده بود.
- واقعا ژن شما سیاها رو درک نمی‌کنم. انگار عادت به کتک خوردن دارین. سیاهای لعنتی!

به دستان خودش استراحت داد. رفت و روی صندلی‌اش نشست. دو آرنجش را روی میز گذاشت و دستانش را به هم قفل کرد.
- نیازه دوباره سوالاتم رو بپرسم؟

ماندلا لبخندی زد. خون دندان‌هایش را سرخ کرده بود. چهره‌ی آرامی داشت ولی با آن صورت و دندان خونی مانند روانی‌ها شده بود.
- بنظر خودت نیازه؟ من هیچی برای گفتن به تو و بالادستیات ندارم.

از زمان شروع شکنجه یک ساعت گذشته بود و ماندلا چیزی غیر از این نگفته بود. رابرت مجذوبش شده بود. از آخرین باری که به این شکل از شکنجه کردن کسی لذت ببرد زمان زیادی گذشته بود.

- مشکل شما سیاها همینه! زبون نفهم‌اید. حرف حالیتون نمی‌شه. حتما باید زور بالاسرتون باشه که حرف‌شنوی داشته باشین.

این را گفت و چوب‌دستی‌اش را درآورد.

- دستات خسته شده و حالا می‌خوای با اون چوب کوچولو منو بزنی؟

لبخند عریضی روی صورت رابرت نقش بست.
- می‌دونی ماندلا! یه چیزایی تو دنیا هست که نمی‌دونی. البته حق داری، سعی شده که کسی نفهمه. ولی خب الان می‌خوام یک مورد از این چیزا رو بهت نشون بدم. و نه! قرار نیست با این چوب بزنمت.

چوب‌دستی‌اش را به سمت ماندلا گرفت. طلسم شکنجه را به زبان آورد و دست و پا زدن و فریاد نلسون ماندلا را مشاهده کرد.

دو ساعت بعد

- فرانک بذار راحتت کنم. چیزی ازش دستتون رو نمی‌گیره.

فرانک جرئت مسخره کردن رابرت را نداشت. می‌دانست اگر حرف اشتباهی بزند، زنده ماندنش دست خودش نخواهد بود.

- کارهایی رو باهاش کردم که تا الآن فقط توی ذهنم انجام داده بودم. اون مرد با اون لبخند لعنتیش فقط بهم نگاه می‌کرد. داشت از درد به خودش می‌پیچید ولی اون لبخندش محو نمی‌شد. انگار به صورتش دوخته شده باشه.

خشم از کلمات رابرت و لرزش بدنش حس می‌شد. دستانش مشت شده بودند. ناخنش در پوستش فرو رفته بود و باعث خونریزی دستش شده بود.
- طلسم‌هایی رو اجرا کردم که خیلی وقت بود نیازی بهشون پیدا نکرده بود. ولی هیچ! دریغ از یک اسم! دارم بهت می‌گم فرانک! این مرد، خیلی عجیبه. عمرا با شکنجه به جایی نمی‌رسین.

فرانک دستمالی دور سبزی که دیروز به همسرش گفته بود درست کند را به فرانک داد تا روی زخمش بگذارد.

- به بالا دستیات بگو که رابرت رفت. حرفامم بهشون بگو. اگه منو خوب بشناسن، می‌شینن و فکر چاره می‌کنن.

بلند شد. فرانک بی اختیار همراه او بلند شد و رفتنش به سمت در را می‌دید. رابرت نزدیک در ایستاد. دستمال را در جیبش گذاشت.
و چاقوی دسته قرمزش را در آورد. نیشخندی زد.
- سیاه لعنتی!

در را پشت سرش بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1404/7/28 21:48:40
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 14:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
باد داغی از سمت کوه می‌ وزید. بویی میان خاک و گوگرد در هوا پیچیده بود؛ بویی که اگر کسی اندکی عاقل‌ تر از کوین بود، شاید آن را «هشدار» می‌ نامید. اما کوین فقط دماغ کوچکش را چین انداخت و زیر لب گفت:
- پیففف… بوی سوختنی می‌ ده! شاید کسی داره کیک می‌پزه!

آن روز بی اجازه زمان برگردان سالازار اسلیترین را برداشته بود تا به کمک آن به لندن چندین سال قبل برود اما به جایش در پمپئی ظاهر شده بود. و حالا، با پاهای برهنه روی سنگ‌ فرش‌های گرم شهر قدم می‌ زد. مردم با لباس‌های بلند و خاکستری از کنارش می‌ گذشتند. مردی در گوشه‌ای گلدان می‌ فروخت، زنی پارچه‌های بنفش روی بند می‌ آویخت، و کودکی با سگ کوچکی می‌ دوید.
همه چیز در شهر بسیار عالی و زیبا بود و هیچکس نمی دانست این آخرین باریست که خورشید را می‌ بیند.

- سلام آقا کوچولو! اسمت چیه؟

کوین سرش را بالا آورد و به دختری ریز اندام که حدودا 7 ساله بود خیره شد. به نظر مهربان می رسید.
- من کوین دنی کارترم.
- خوشبختم کوین. مال این اطراف نیستی؟ لهجت شبیه شمالی هاست.
- من مال هاگوارتژم. جادوگرم. می خوای بهت نشون بدم؟

گل از گل دخترک شکفت و با سرش نشان داد چقدر مشتاق است یک چیز جادویی ببیند. شاید انتظار داشت کوین هم مثل برخی از همشهری هایش شعبده بازی بلد باشد و برای همین از شنیدن کلمه "جادوگر" تعجب نکرد.
- اینجا انجامش میدی؟
- نه. اونجا به نظرم بهتره!

نگاه دخترک رد دست کوین را دنبال کرد که به کوه وزوو اشاره می کرد. به کوه عظیمی که سایه‌اش تا قلب شهر کشیده شده بود و دهانه‌ای تیره، مثل دهان حیوانی خفته، بالای آن قرار داشت. کوین با چشمانی درخشان و کنجکاو گفت:
- اونجا باید جای خوبی برای تمرین جادو باشه!

و لبخند زد.
لبخندی کودکانه، بی‌ خبر از اینکه قرار است ناخواسته، یکی از تلخ‌ترین روزهای تاریخ بشر را آغاز کند.

------


راه تا دامنه سخت بود. خورشید می‌ تابید و خاک داغ می‌ سوزاند، اما کوین و دخترک با پشتکار بالا می رفتند. وقتی به نزدیکی گودال بزرگ سر کوه رسیدند، کوین چوبدستی اش را از جیب بیرون کشید و به سمت گودال گرفت.
- لوموش!

اما از نوک چوبدستی به‌جای نور، شعله‌ای کوچک بیرون زد. شعله‌ای طلایی چند لحظه در باد رقصید و سپس ناپدید شد. دخترک با ذوق خندید و از کوین خواست دوباره وردش را اجاره کند. کوین هم با شادی کارش را ادامه داد هرچند که ورد را بد تفظ می کرد و به جای روشن کردن چوبدستی اش شعله های مختلف را به اطراف می پراکند.

هردوی آنها خیلی خوشحال بودند اما کاش یک نفر، فقط یک نفر بزرگتر آنجا بود و یه کوین می گفت: تمومشش کن بچه!
ولی متاسفانه کسی نبود و آن شعله‌ های کوچک، در قلب کوه فرو رفت. جایی که هزاران سال، خوابِ آتش و سنگ در هم پیچیده بود...

ساعتی نگذشته بود که نخستین لرزش آمد. کوه، ناله‌ای کشید. زمین لرزید، پرندگان از شاخه‌ها پریدند، و هوای گرم به بوی گوگرد بیشتری آغشته شد. کوین وحشت‌ زده به شعله نگاه کرد که در ترک‌های خاک ناپدید می‌ شد. سعی کرد خاموشش کند، اما دیر شده بود. در شهر، اولین لرزش جام‌ های شراب را شکست. سگ‌ها پارس کردند، مادران کودکانشان را در آغوش گرفتند. کسی نمی‌ دانست چه می‌ شود.

- تو می خواستی به کوه آسیب بزنی؟
- نه! من... من فقط می‌خواشتم نور درشت کنم...

دخترک وحشتزده به کوین خیره شد و کوین هم هراسان چوبدستی‌اش را تکان داد تا شاید راه نجاتی پیدا کند ولی دیگر دیر شده بود. آسمان شکافت. فریادی از دل زمین برخاست و شعله‌ها، چون شریان‌هایی از خون، به آسمان جهیدند.

- نه نه نه… ببخشید! من نمی‌خواشتم اتفاق بدی بیفته!

کوین رو به کوه فریاد می زد ولی کوه دیگر گوش نمی‌ داد. صدای غرش عظیمی از درونش برخاست، و موجی از دود و خاکستر، مثل هیولایی از دل زمان بیرون پرید.

- فرار کن کوین!

دخترک دست کوین را گرفت و همراه خودش کشید. باید هر چه سریعتر از آن مکان خطرناک دور می شدند. هوا بوی بدی می داد و دود رفته رفته همه جا را می گرفت.
شهر در چند دقیقه در تاریکی فرو رفت.

مردم می‌دویدند، فریاد می‌زدند، کودکان در آغوش مادرانشان گریه می‌کردند. و میان این آشوب، کوین با چشمانی پر از اشک پایین می‌ دوید و هر بار که زمین می‌ لرزید، به زانو می‌افتاد و چیزی در درونش آزارش می داد. چیزی که اسمش را هنوز نمی‌دانست: عذاب وجدان.

پمپئی دیگر دیده نمی‌شد. همه‌جا خاک و دود و فریاد بود. دخترک بالاخره دست کوین را رها کرد و به سوی جایی که قبلا خانه شان بود دوید. حالا کوین مانده بود و شهری که مردمانش بخاطر سهل انگاری کودکی در معرض خطر قرار داشتند. اشک روی گونه‌هایش می‌ لغزید و هر بار کوه می‌ غرید، دست‌های کوچکش را روی گوش‌هایش می‌گذاشت.
اما صدای گریه‌ی کودکی را شنید.

میان دود، دختربچه‌ای گم شده بود. کوین به سویش دوید، دستش را گرفت و فریاد زد:
- نترش! من جادو بلدم!

و چوبدستی‌اش را بالا برد.
- پروتِگو!

و شانس آورد که جادویش درست کار کرد. در لحظه‌ای که قطعه‌ای از سقف فروریخت، دیوار شفافی از نور پدیدار شد و جان دختر بچه را نجات داد. دختر که همسن کوین به نظر می رسید او را محکم در آغوش گرفت و با چشمانی پر از ترس پرسید:
- تو کی هستی؟

کوین با نفس‌ نفس لبخند زد.
- من...

دیگر نمی توانست افتخار کند کوین دنی کارتر است. او فقط یک خرابکار بود. برای همین سرش را پایین انداخت.
- مهم نیشت من کیم... بیا، باید بریم!

در آن دقایق آخر، کودکانی دست در دست می‌ دویدند، مردان به آسمان نگاه می‌ کردند، زنان نام عزیزانشان را فریاد می‌ زدند. و کوین و دختر بچه، با چشمان آبی پر از وحشت، از میان‌ شان می گذشتند. دود داغ می‌ سوزاند، خاکستر می‌ بارید، و جهان، رنگ می‌ باخت.

ناگهان کوه، آخرین فریادش را زد.
فریادی به بلندی تاریخ!


و درست پیش از آنکه موج آتش، همه‌چیز را در خود ببلعد، زمان‌ برگردانِ در جیب کوین درخشید. دختربچه، دست او را رها نکرد. اما نور آبی، فقط کوین را بلعید...



-هاگوارتز-

- بژارین برگردم! باید نجاتشون بدم!

سالازار اسلیترین بی رحمانه زمان برگردان را از دست کوین قاپید و درون ردایش گذاشت. کوین با چشمانی اشکی بالا و پایین می پرید تا دوباره زمان برگردان را پس بگیرد. نمی توانست بگذارد قصه آنطور تمام شود. باید بر می گشت و همه مردم را نجات می داد. باید این کار را می کرد.

- تو نمی توانی. هنوز خیلی کوچکی.
- چرا می تونم! من باید...
- اگر جادوت رو نشناسی، حتی نیت خوبت هم خطرناک میشه.

سالازار این را آرام گفت اما حرفش تاثیری عمیقی گذاشت. کوین جادویش را نمی شناخت و همین باعث به بار آمدن خرابی شده بود. و اگر بر می گشت ممکن بود باز هم خرابکاری کند. با این حال... با این حال کسی باید برای نجات مردمان آن شهر می رفت.

- یک بار بی اجازه تاریخ رو تغییر دادی. دیگه اجازه نمی دهیم کسی تاریخ را عوض کند.

سالازار اسلیترین چرخید و از تالار بیرون رفت و به بقیه جادو آموزها اشاره کرد که کوین را (که فریاد و گریه هایش آسمان را می شکافت) به درمانگاه ببرند. باید یک فکری به حال تنبیه او می کرد و بعد به نحوی حافظه اش را دستکاری می نمود تا این اتفاق وحشتناک در آینده برایش تروما نشود.

-----

قرن‌ها بعد، باستان‌ شناسان اجسادی از مردم پمپئی یافتند؛ کسانی که در لحظه‌ی آخر، به هم چسبیده بودند تا از عشق، سنگی بسازند جاودانه. در میانشان، دختربچه‌ای بود که دستش جوری قرار داشت انگار دست کسی را گرفته باشد و لبخند می‌ زد. لبخندی آرام و از روی اطمینان خاطر. مثل اینکه کسی قول داده بود نجاتش دهد.
کنار او، چیزی فلزی پیدا کردند، نیمه‌ سوخته، با خطوطی که هنوز خوانا بودند:
گریفیندور هاگوارتز

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 22:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لندن ژوئن ۱۸۵۴

-من دیگه تحمل ندارم، با نفس مسمومت پسرمو گرفتی، نمیذارم دخترم رو هم بگیری. از این خونه برو بیرون.

زنی که از فرط رنگ پریدگی، پوستش به خاکستری می زد با جاروی بلندی که در دست داشت سعی می کرد مردی که به وضوع بیمار و نزار بود از خانه بیرون بیاندازد. عابران بدون اینکه توجهی به فریاد های زن و ناله های مرد بیمار کنند سر در گریبان داشتند و به سرعت از خیابان ها می گذشتند. موج بیماری وبا روزانه ۲۰۰ نفر را در شهر لندن از بین می برد و دیدن جسد و صحنه های ناراحت کننده برای همه عادی شده بود. البته برای همه بجز یک نفر.

-اونکه نمیتونه هوا رو مسموم کنه خانم... وبا از هوا واگیردار نیست... فقط کافیه آب و غذاش رو جدا کنید. اون همسرته...

مردی با کت سیاه بلند و کلاه مشکی برای کمک جلو دویده بود و زیر بغل مرد را گرفته بود. اما مرد بیمار حتی توان تشکر و صحبت نیز نداشت.

-بسه! نمیخوام بشنوم. تو اگه خیلی حالیته، درمانش رو پیدا کن! دکتر قلابی!

دکتر اسنو با ناامیدی به دری که پشت سر زن محکم بسته شد نگاه کرد. روزانه افراد زیادی را دیده بود که در نبرد با وبا مغلوب می شوند اما با این حال به هر سختی بود مرد را به درمانگاه شهر برد.
-نمیتونم قبولش کنم دکتر. همین الانشم خیلیا توی راهرو خوابیدن... همه جا پر از استفراغ و فضولات بیمارا شده... همین دیروز سه تا از پرستارامون هم وبا گرفتن... .

دکتر چاره ای جز تسلیم نداشت. مرد نیمه جان را کنار در درمانگاه گذاشت و سلانه سلانه به سمت خانه به راه افتاد. حتما راهی برای اتمام این کابوس وجود داشت. او انقدر در فکر فرو رفته بود که متوجه زنی که از چندساعت قبل تعقیبش می کرد نشد.

نیم ساعت قبل از نیمه شب

-جان، دیگه باید بخوابی. اینجوری ضعیف میشی.

دکتر جان اسنو با تمرکز روی برگه ای روی میز کارش خم شده بود و در جواب همسرش سری به نشانه موافقت تکان داد.
-تو بخواب افلیا.

او برای چندمین بار غرق در مطالعه نامه ای بود که ساعتی قبل روی میزش پیدا کرده بود. خط نامه ریز ولی خوانا بود.

دکتر اسنو
اگه علاقه داری درمان قطعی ای برای کابوس لندن پیدا کنی، نیمه شب برای ملاقات من به تقاطع سوهو کنار رود تایمز بیا.
اگه کسی همراهت باشه هیچوقت اطلاعاتی که لازم داری رو نمیگیری.


نامه امضایی نداشت و همسرش هم نمیدانست چه کسی آن را آورده است، فقط آن را روی میز آشپزخانه پیدا کرده بود. او به سرعت تصمیمش را گرفت و کت و کلاهش را برداشت و به راه افتاد.

نیمه شب در کنار رودخانه تایمز

هوای شب لندن خفه و گرفته بود و آسمان پر از بوی دود و فضولات بود. دکتر اسنو در نزدیکی تقاطع سوهو ایستاده بود و سیگار می کشید. هرچقدر که هوا آلوده تر بود تمایلش به سیگار کشیدن بیشتر می شد.

-فکر می کردم که بیای.

دکتر با صدای بم زنی در پشت سرش به سرعت برگشت. زنی که روبرویش ایستاده بود بلند قد و میانسال بود و لباسهای عجیبی به تن داشت. جلیقه و دامن بنفشی پوشیده بود و شنل سیاهی بر دوش داشت که کلاهش نیمی از صورتش را می پوشاند.

-من بهت اعتماد کردم. برای چی من رو اینجا کشوندی؟
-کار عاقلانه ای کردی دکتر. با من قدم بزن.

دکتر اسنو چاره ی دیگری نداشت. او تا اینجا آمده بود و نمیتوانست دست خالی برگردد. صدای خفه ای که از قدم هایشان بلند می شد، سکوت شب را می شکست.
-شاید فکر کردی میخوام بلایی سرت بیارم که تورو تا کنار رودخونه تایمز کشوندم. اما دلیل ملاقاتمون اینجا اینه که همه چیز از همین رودخونه شروع میشه.

زن ایستاد و به رودخانه تایمز خیره شد.
-شهردار لندن بدون اینکه به عواقبش فکر کنه همه ی فضولات حیوانی و انسانی شهر رو به رودخونه میریزه. اونوقت مردم فکر میکنن میاسما(هوای آلوده) باعث وبا شده!
-پس تو هم مثل من فکر میکنی! میدونستم که توی هوا نیست... البته هنوز نمیدونم تو کی هستی و چی میخوای!
-این چندان مهم نیست ولی برای اطمینانت میگم که من هم شفادهنده هستم. شما بهش میگید دکتر...اسمم لانا ست و میخوام کمک کنم.
-خب لانا، به فرض که راست میگی. اگه از هوا نیست، پس از چیه؟
-از آب.
-آب؟
-فضولات آدما و حیوونای بیمار داخل آب تایمز ریخته میشه و مردم از همون آب می‌نوشن. برای مثال یه نگاه به این بنداز.

لانا نقشه ای از لندن را به دست دکتر داد. نقاط قرمز رنگی روی نقشه به طرز عجیبی سوسو می زدند.
-تقاطع سوهو، امروز ۵۰ تا مرگ از بین ۱۵ خانوار که از... این چاه آب استفاده میکنن داشتیم... مرگ و میر ها کنار چاه های آلوده زیاد رخ میده.
-پس... اگه چاه بسته بشه...
-حداقل آدمای جدید وبا نمیگیرن.
-از کجا میدونی؟
-میدونم. بهتر از اون اینه که اگه از این ماده توی آب بریزی، میکروب های وبا نابود میشن. اسمش کلره. ترکیب شیمیایی‌ و طرز تهیه‌ روش نوشته شده.

لانا کیسه کوچکی را در دست دکتر گذاشت و آن را به آرامی باز کرد. درون آن پر از پودر سفیدرنگی بود.

-میکروب؟... یعنی چی... خب، بسه. توی تاریکی شب و یه جای خلوت یه کیسه پر از ماده سفید به من میدی که همه مشکلات رو حل میکنه. ممنونم!

شک و تنفر در صورت دکتر اسنو مشخص بود. لانا با خونسردی به او نگاه می کرد.

-اگه خیلی آدم خیرخواهی هستی و نمیخوای مردم بیچاره رو مسموم کنی چرا این ماده معجزه آسا رو پیش مسئولین شهر نمیبری؟
-چون همشون احمقن و چیزی که میخوام بهت نشون بدم رو باور نمیکنن. باید کسی باشه که میشناسن و کار رو تا آخرش پیش ببره.

لانا آهی کشید و بطری کوچکی را از جیبش درآورد. بطری پر از آب بود.
-این نمونه رو از چاه سوهو برداشتم. چیزی که میخوام بهت نشون بدم تردستی نیست. یه چیز کاملا علمیه. ماکروسیمیلیو!

دکتر به سرعت قدمی به عقب برداشت. بطری آب در دست لانا بود اما حالا ذرات کوچک سفیدرنگی درون آن وول می خوردند. ذرات استوانه ای شکل و کاملا مشخص.
-این ویبریو کلرا ست. عامل وبا.
-این... باورکردنی نیست. چطور اینکارو کردی! از من چی میخوای؟
-ازت میخوام که جلوی وبا رو بگیری. اگه فکر میکنی من دروغ میگم، یه امتحان ساده بکن. متقاعدشون کن چاه سوهو رو تعطیل کنن. اگه مرگ و میر در اطرافش متوقف شد، پس حق با منه و این ماده میتونه همه چاه هارو از وبا پاک کنه.

لانا به کیسه داخل دست دکتر اشاره کرد و کلاه شنلش را روی سرش انداخت.
-من بهت اعتماد کردم دکتر جان اسنو*. لندن نیاز به یه صدای قاطع و قانع کننده داره. نذار بیشتر از این تایمز رو آلوده کنن و مردم رو نجات بده. امیدوارم موفق بشی. ما دیگه همدیگر رو نمی بینیم.

قبل از اینکه دکتر اسنو از شوک چیزی که دیده بود در بیاید زن در سایه ها ناپدید شده بود. جان اسنو ماده سفیدرنگ داخل کیسه را بو کشید و دماغش شروع به سوختن کرد. حس عجیبی درونش می گفت که کیسه را درون تایمز بیاندازد و همه چیز را فراموش کند اما خاطره ذرات سفیدرنگی که درون آب دیده بود او را از این کار باز داشت. بستن چاه سوهو و امتحان کردن زن ناشناس ضرری نداشت.
شاید بلاخره می توانست پایان کابوس لندن را رقم بزند.

*دکتر جان اسنو پزشک پایه گذار علم اپیدمیولوژی و پیشگام جلوگیری از همه گیری بیماریها

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1404/7/27 22:42:37
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
عهد تاریک اقیانوس: ماری سلست و دروازه‌های بی‌بازگشت


در پستوخانه‌ی عمه دروِلا، آنجا که زمان خود نیز در میان اشیاء کهنه می‌خوابید و هر غبارِ نشسته بر سطوح، گواهی بود بر قرونِ سپری شده، دستم به حقیقتی سرد و چرمی خورد. دفتری با جلد تیره، حکاکی‌های نقره‌ای‌اش زیر لعابِ قرن‌ها، گویی زخم‌های ازلی را بر تن داشت. و بر آن، با خطی که هر حرفش، وزنی از جبروتِ خاندان بلک را فریاد می‌زد، نامی حک شده بود: آرکتوروس بلک. پدرم. مردی که نامش، نه تنها لرزه، که سکوتی کشنده بر هر محفلی می‌نشاند. حضورش، حتی در غیابش، سنگینیِ معرفتی ممنوعه را با خود داشت. او، که در بطن هر راز، نه تنها به دنبال علت‌ها، که به دنبال روحِ بی‌قرارِ نهفته در ذاتِ هر وجود می‌گشت. من، لاکرتیا، در تمام عمر، در پرسشی ابدی زیسته‌ام که این عطشِ دیرینه‌ی گسستن از پوسته‌ی جهان و فرو رفتن در مغزِ تاریکِ آن، چگونه در رگ‌هایم جریان یافته است؟ تا آنکه، در سکوتِ آن شب، آن دفترچه را گشودم. کاغذهای کاهی‌رنگ، خود، رمز بودند؛ با جوهری که تنها برای چشمانِ وارثانِ حقیقت تجلی می‌یافت، پر از دست‌نوشته‌هایی که هر کلمه‌شان، حجتی بود بر دانشی ممنوعه. نه سیاهه دارایی‌ها بود، نه شرح دوئل‌های پوچ. اینها، مکاشفات پدرم بودند از حوادثی که ماگل‌ها آن‌ها را «غیرقابل توضیح» می‌نامیدند؛ و من اکنون می‌دانستم، «غیرقابل درک» واژه‌ی دقیق‌تری بود. در میان آن صفحات، فصلی با عنوان «نجوای اقیانوس: معمای کشتی ارواح»، نه فقط چشمانم، که تمام وجودم را به چاهی از بی‌نهایت کشاند. آنجا، نه فقط پدرم، آرکتوروس بلک، که حقیقتی کهن‌تر، سهمگین‌تر و تلخ‌تر از هر دروغی، انتظارم را می‌کشید. حقیقتی که نه تنها مو بر تن سیخ می‌کرد، که رشته‌های گسست‌ناپذیرِ هستیِ مرا نیز به او پیوند می‌زد؛ گویی من، خودِ تداومِ آن روحِ پرسشگر و ابدیِ او بودم.

نقل قول:
(به قلم آرکتوروس بلک، نقل از دفترچه):
۴ دسامبر ۱۸۷۲. نیمه‌های شب. اقیانوس اطلس. ۳۸°۲۰′N, ۱۷°۱۵′W. «ماری سلست». بریگانتین دو دکلی. بار: ۱۷۰۱ بشکه الکل صنعتی. مسیر: نیویورک به جنوا. آخرین ثبت در دفتر ناخدا: ۲۵ نوامبر، آزور. کشف شده توسط «دی گراتیا» به فرماندهی ناخدا مورهاوس در ۴ دسامبر: سالم، دست‌نخورده، بادبان‌ها نیمه‌افراشته. اما... خالی. نه خدمه‌ای، نه ناخدایی. فنجان قهوه‌ی ناخدا بر میز، گویی از ابدیت به کناری نهاده شده. لباس‌های ملوانی آویخته، در انتظارِ تن‌هایی که هرگز بازنگشتند. بار، بی‌عیب. جیره‌ی هفت نفر در کابین‌ها. تنها قایق نجات غایب. نه نشانه‌ای از درگیری، نه خونی، نه آشفتگی. یک کالبدِ کامل، اما بی‌جان. اینها حقایقی است که بر ذهنِ ماگل‌ها آوار خواهد شد. ساده‌لوحان! چقدر باید عمیق در خواب باشند تا طنینِ حقیقت را در سکوتِ اقیانوس نشنوند؟ در آن زمان، من نه مأمور وزارتخانه، که خودِ نگهبانِ توازنِ پنهانِ جهان بودم. در مأموریتی که سایه‌اش از قرون می‌آمد، گره‌های انرژی اقیانوس را رصد می‌کردم. نقاطی که هستی، از اعماق زمین و آب، به هم می‌پیوندد؛ و ماگل‌ها، کورکورانه، پای در حریمِ آن می‌نهند. این ماجرا، نه حادثه‌ای پیش‌پاافتاده بود، نه شورشی حقیر. این، نتیجه‌ی یک بی‌حرمتیِ ناخواسته بود؛ گسستنِ پیمان‌هایی که از ازل، میان حافظانِ جادو و ساکنانِ اعماق، حک شده بود. خاندان بلک، از قرون متمادی، نه فقط با قدرت‌های آسمانی، که با حکمرانانِ تاریکی و عمق نیز هم‌داستان بود. پیمان‌هایی که توازنِ اقیانوس را تضمین می‌کرد، رازهای بزرگ را در حجاب نگاه می‌داشت، و هرگونه دست‌درازیِ ماگل‌ها را به قلمروهای حساسِ جادویی، ممنوع می‌ساخت. «ماری سلست»، با باری از جهلِ ماگلی، درست وارد «بستری از بلورهای آکوامارین» شد. این بستر، گره‌ای قدرتمند از انرژی جادویی است؛ نه فقط مسکن گونه‌ای باستانی و به‌شدت منزوی از مِرپپل‌های اعماق اقیانوس، که خود، «دروازه‌ای به ابعاد دیگر» است. این موجودات، با جادوی روح و روان کار می‌کنند؛ نه با آتش و فولاد یا طلسم‌های خشن. آن‌ها، نگهبانانِ دروازه‌ها و محافظانِ توازنِ بینِ ابعاد هستند. هزاره‌هاست که در آرامشِ مطلق خود می‌زیند و هر تجاوزی را نه با خونریزی، که با انتقال به بُعدی دیگر پاسخ می‌دهند. این قانونِ کهنِ اعماق است. کشتیِ بینوا، درست از روی این دروازه گذر کرد. خدمه، نخست، تنها نجواهایی شنیدند. زمزمه‌هایی از دلِ آب، که با هر موج، عمیق‌تر و فریبنده‌تر می‌شد. این نه صدایی شنیدنی، که ندای ارواح اعماق بود؛ موجی از آگاهی که مستقیم به مغزشان سرازیر می‌شد. این نغمه، ندایی بی‌فصل و زمان، آن‌ها را فرا می‌خواند. نه به مرگ، که به آرامشی ابدی در زیر آب؛ به انتقالی بی‌دردسر به جهانی دیگر، ورای فهم ماگل‌ها. این طلسمی بود از فراموشی و انتقالِ همزمان. نه برای ویرانی، که برای حفاظت. مرپپل‌ها نیازی به کشتن نداشتند. تنها می‌خواستند مزاحمان از حریمشان پاک شوند تا راز بزرگِ دروازه‌ها در امان بماند. هر یک از خدمه، در خلسه‌ای عمیق، با چهره‌هایی آرام، گویی به خوابی خوش رفته‌اند، خود را به آب سپردند. نه فریادی، نه تقلا. آن‌ها، با رضایت درونی، وارد بعد دیگری از هستی شدند؛ بعدی که تنها برای ساکنان اعماق و جادوگرانی با دانشی کهن، آشکار است. و اینجاست که ماگل‌ها در اشتباه‌اند: آن‌ها ناپدید نشده‌اند، بلکه منتقل شده‌اند. منتقل به جایی که از چشم ماگل‌ها پنهان خواهد ماند، همچون ستاره‌ای که در ورایِ افقِ دید، محو می‌شود. قایق نجات؟ آه، آن هم بخشی از صحنه‌سازی بود. خودِ مرپپل‌ها، یا شاید چند جادوگرِ محافظِ پیمان که در نزدیکی شاهد ماجرا بودند، قایق را برداشته و به اعماق فرستاده بودند تا ماگل‌ها به این نتیجه برسند که خدمه با آن گریخته‌اند؛ یک توهم کامل، حقیقتی پنهان‌شده در تاریکی. من، آرکتوروس بلک، خود، پیامدهای این واقعه را بررسی کردم. امواج جادوییِ پسا-انتقال، گواهی بر صحتِ هر کلمه‌ی این دفتر بود. سپس، با دقت تمام، هر نشانه‌ای از دخالت جادویی را، با طلسم‌های بی‌صدا، از صفحه‌ی واقعیت زدودم. راز، همچون همیشه، در پرده ماند؛ و ماگل‌ها، با افسانه‌هایشان سرگرم. اینگونه است که توازن حفظ می‌شود. جهان ما، از چشم جهان آن‌ها، پنهان می‌ماند. و اینگونه است که قدرت حقیقی، هرگز فاش نمی‌شود.

تصویر تغییر اندازه داده شده


خطوط دست‌نوشته‌ی پدرم ناگهان، در میانه‌ی یک سطر، به پایان می‌رسید. اما طنینش، در وجود من، تازه آغاز شده بود؛ گویی روحی کهن در کالبدم دمیدند. تمام هستی‌ام از سرمای حقایقِ پنهان و عظمتِ قدرت‌هایی که در اعماقِ جهان خفته بودند، به لرزه افتاد. آرکتوروس بلک، پدرم، دیگر تنها یک نام در تبارنامه‌ی بلک‌ها نبود؛ او تجسمِ ناظری بی‌زمان بود بر رخدادهایی که ماگل‌ها از درک آن‌ها، نه تنها عاجز، که حتی ناتوان از تصورشان بودند. او نه فقط یک داستان‌گو، که معمارِ رازها بود. و من، اکنون وارثِ این عطشِ کشف. حالا، وقتی به کشتی‌های متروکه‌ی اقیانوس‌ها می‌اندیشم، دیگر تنها معمایی ماگلی نمی‌بینم. طنینِ اعماق را می‌شنوم، و می‌دانم که پشت هر سکوتی، هر ناپدید شدنی، حقیقتی جادویی، بافته‌شده در تار و پودِ هستی، پنهان است. و وظیفه‌ی من، کشف و حراست از این حقایق است؛ همان‌گونه که پدرم کرد. کنجکاوی من، دیگر صرفاً یک خصیصه‌ی شخصی نیست؛ میراثی است که باید تا ابد، با دقت و وسواسِ یک بلک، پاس داشته شود...

افرادی که لایک کردند

Only Raven



پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آتش‌سوزی بزرگ لندن، یکشنبه ۲ سپتامبر ۱۶۶۶


چهارشنبه، 22 آگوست 1666

- دارم بهت می‌گم، اونا نقشه دارن بهمون حمله کنن! اونا مارو تهدیدی می‌بینن که باید از بین بریم!

مردی که کُروین نامیده می‌شد و از نوادگان مستقیم سالازار اسلیترین بود، در حالی که با عصبانیت هر دو دستش را بر روی میز گذاشته بود، به جلو خم شده بود و مستقیما به رئیس شورای جادوگران1 خیره شده بود. شخصی سالخورده به نام رابرت ویلیامسون که گوشش به سخنان کروین بدهکار نبود.

- دست بردار کروین. یه نگاه به اطرافت بنداز. اون کیسه‌های طلارو می‌بینی؟ فکر کردی از کجا اومده؟ همه بناهایی که تونستیم برای خودمون بسازیم پولش از کجاست؟ روابط ما با ماگلا هیچ‌وقت بهتر از این نبوده! اگه دشمن ما بودن، چرا باید این‌همه طلا برای پیشرفتمون می‌فرستادن؟

کروین انگار که دارد با شخصی حرف می‌زند که کوچک‌ترین درکی از حقایق ندارد، دست‌هایش را پس می‌کشد و از شدت کلافکی به کمرش می‌گیرد.
- اصلا هیچ شناختی از شفتزبری2 داری؟ اون از بچگی تو طلا قَلت می‌زده. جاه‌طلبیش تو قدرت خلاصه شده نه ثروت. ثروتش رو تو هر راهی که قدرتشو تضمین کنه خرج می‌کنه. کمک کردن به ما چه سودی براش داره؟ جز این که مارو خطری می‌بینه که باید نابودش کنه؟ چه راهی بهتر از جذب اعتماد برای نزدیک شدن برای پرده برداشتن از رازهامون و از پشت خنجر زدن! چطور هنوز نتونستی اونو بشناسی؟

رابرت که لحن تحقیر را در حین بیان جمله‌ی آخر کروین حس کرده بود، محکم دستش را بر روی میز می‌کوبد.
- من نمی‌شناسمش؟ این منم که چندین ساله هر ماه دارم باهاش ملاقات می‌کنم. حتی نمی‌دونی از چی حرف می‌زنی!
- پس حتما این من بودم که یهو به پارلمان پشت کردم چون اگه چارلز دومو پادشاه می‌کردم قدرتم سر به فلک می‌کشید.

کروین این را تقریبا زیر لب بیان کرده بود، اما رابرت با وجود کهولت سنی که داشت حرفش را به وضوح شنیده بود.
- شما اسلیترینی‌ها فکر می‌کنین ماگلا موجوداتی هستن که باید نابود بشن و به محض این که می‌بینین روابطمون داره خوب می‌شه دخالت می‌کنین تا همه چیو خراب کنین. کار همیشگیتونه!
- بی‌انصاف نباش. من کلی شواهد برات رو کردم از تحرکات مشکوکی که داشتن!
- بس کن کروین! نمی‌خوام چیزی بشنوم. برو بیرون و دیگه هرگز برای صحبت راجع به این موضوع برنگرد. بیرون!

رابرت حالا دیگر ایستاده بود و با انگشت اشاره‌اش راه خروجی را نشان می‌داد. کروین که چندین بار تلاش کرده بود او را متقاعد کند و هربار شکست خورده بود، حالا دیگر امیدی برای راضی کردنش نمی‌دید. با خشم نفسش را بیرون می‌دهد و به سمت در حرکت می‌کند. اما در میانه‌ی راه لحظه‌ای با شنیدن حرف رابرت متوقف می‌شود.

- اگه بشنوم داری پی این موضوعو می‌گیری اونوقت به شورا معرفیت می‌کنم تا برخورد مناسبی داشته باشن که آرامش جامعه‌مون رو با این مزخرفاتت به هم نزنی!

کروین بدون هیچ حرف اضافه‌ای تنها پوزخندی می‌زند و از اتاق خارج می‌شود.

جمعه، 31 آگوست 1666

چند مرد شنل‌پوش در دخمه‌ای گرد هم آماده بودند و با دقت در حال بررسی نقشه‌ای بودند که جلویشان گسترده شده بود. کروین و همراهانش بودند. او از باورش دست نکشیده بود. نمی‌توانست دست روی دست بگذارد و شاهد نابودی جادوگران باشد.

- جلسه‌شون زیر کلیسای سنت پل برگزار می‌شه. همه‌ی کله‌گنده‌هاشون جمعن. ساعت 1 شب!
- شرط می‌بندم همون‌جا قراره جامعه‌ی مارو به باقی ماگلا لو بده و نقشه‌ش برای نابودیمون رو نهایی کنه.
- حالا که می‌دونیم کجان چرا تامل می‌کنیم؟ کافیه بهشون حمله کنیم و...

کروین وسط سخنان یکی از همراهانش مداخله می‌کند.
- نباید ردی به جا بذاریم تا بفهمن حمله از سمت جادوگرا بوده. شفتزبری چنان اون پیرمرد خرفت ویلیامسون رو با طلاهاش خریده که اصلا باور نداره خطری تهدیدمون می‌کنه. تنها چیزی که آخر عمری می‌خواد آسوده زیستن با این تفکره که چطور روابط بین جادوگرا و ماگلا از هر زمان دیگه‌ای تو تاریخ بهتره! این کار فقط باعث می‌شه خودمون گیر بیفتیم بدون این که چیزی براشون ثابت بشه.
- پس چی کار کنیم؟ دست روی دست بذاریم تا جنگ بین جادوگران و ماگل‌ها در بگیره؟

همگی با تردید نگاهی به یکدیگر می‌اندازند، به جز یک نفر که هنوز روی نقشه خم شده بود و در فکر فرو رفته بود. سایرین که توجهشان به او جلب شده بود، با دیدن لبخند کمرنگی که بر روی لبش نقش می‌بندد، دیگر قادر به پنهان‌سازی کنجکاوی خود نبودند. نیازی نبود. چرا که آن شخص خودش لب به سخن می‌گشاید.
- شاید یه راه باشه که بدون لو رفتن بهشون هشدار بدیم.

دستش را بر روی نقطه‌ای از نقشه می‌گذارد.

یک نانوایی.
در خیابان پودینگ...

یکشنبه، 2 سپتامبر 1666، ساعت 00:45

کروین با اطمینان از این که شهر در خواب فرو رفته است، به داخل نانوایی توماس فارینر3 قدم می‌گذارد. تنها کاری که باید انجام می‌داد این بود که آن‌جا را به آتش بکشد، آتشی که غرش‌کنان از نانوایی به سایر خانه‌ها گسترش می‌یافت تا جایی که سرتاسر لندن را فرا گیرد. خانه‌های چوبی لندن می‌توانستند همانند کاتالیزور عمل کنند و آتش خشم این طلسم آتشین را دو چندان کنند.

وقتی شعله‌های آتش پا می‌گیرد، در حالی که مردمک چشمان کروین تصویری جز ویرانی در آن نقش نبسته بود، با صدای حاصل از آپارات ناپدید می‌شود. حالا نوبت قدم دوم نقشه بود.

اندکی بعد، اتاق مخفی جلسات، زیر کلیسای سنت پل

تمام افرادی که شفتزبری خواهان دیدارشان بود خودشان را به آن‌جا رسانده بودند. همه در عجب بودند که چرا باید جلسه‌ای مخفیانه آن هم در این ساعت عجیب برگزار می‌شد. در حالی که شفتزبری در حال صاف کردن گلویش بود تا به مهمانانش خوش‌آمد گوید و علت گرد هم آمدنشان را توضیح دهد، ناگهان در اتاق باز شده و یکی از افرادش با پاکت‌نامه‌ای از راه می‌رسد.

- قربان، همین الان نامه‌ای برای شما رسید. به همراه این چوب.

شفتزبری که قصد داشت با عصبانیت بابت اختلال در جلسه او را مرخص کند، با دیدن چوب پشیمان می‌شود. او می‌دانست که آن یک چوب معمولی نیست و در واقع چوبدستی یک جادوگر است. همین کافی بود تا بفهمد نامه از سمت جادوگران برای او ارسال شده است.

در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی حضار که هنوز حتی علت حضورشان در آن‌جا را نمی‌دانستند، نامه را باز می‌کند. تنها یک کلمه در آن نوشته شده بود:

نقل قول:
نکن!


پوزخندی می‌زند و سپس چوبدستی را تحویل می‌گیرد. کمی آن را برانداز می‌کند که ناگهان چوبدستی شروع به سوختن می‌کند. شفتزبری به سرعت از سر جایش برمی‌خیزد و از نامه‌ای که همراه با چوبدستی در حال سوختن بود فاصله می‌گیرد. سوختن نامه و چوبدستی به همان سرعتی که آغاز شده بود، پایان می‌یابد.

شفتزبری به مهمانانش می‌نگرد که حالا زیر لبی در حال پچ‌پچ کردن بودند. یکی از آن‌ها بالاخره به خود جرات می‌دهد و می‌پرسد:
- نمی‌خواین بگین علت برگزاری جلسه تو این وقت از شب چی بوده؟ این تردستی چی بود؟

پیش از آن که شفتزبری فرصت پاسخگویی پیدا کند، برای بار دوم در گشوده می‌شود و دوباره همان ملازم پیشینش وارد می‌شود. این‌بار اما با چهره‌ای هراس‌انگیز.
- قربان، لندن آتیش گرفته! به سرعت داره پخش می‌شه. باید فرار کنین و به جای امنی برین.

با شنیدن این حرف، همهمه‌ای بین افراد حاضر بوجود می‌آید. شفتزبری که حتی فرصت نکرده بود از وجود جامعه‌ی جادوگران با آن‌ها سخن گوید، در حالی که پیام هشدار را به خوبی دریافت کرده بود، همراه سایرین برای فرار از آن‌جا اقدام می‌کند.

آن شب و تا سه روز بعد از آن، لندن چنان در آتش می‌سوزد که حتی کلیسای سنت پل نیز از آن در امان نمی‌ماند. شاه چارلز دوم که فردی خوش‌گذران بود و از درگیر شدن در حواشی فراری بود، این دلیل که نانوا پیش از ترک نانوایی فراموش کرده است تا یکی از اجاق‌ها را خاموش کند و مقدمات آتش‌سوزی را مهیا کرده است، به سرعت می‌پذیرد و بعنوان علت آتش‌سوزی اعلام می‌کند.

شفتزبری فردی جاه‌طلب بود، اما نه احمق. او پیام هشدار را خوب دریافت کرده بود و درس عبرت بزرگی گرفته بود تا هرگز نخواهد اقدامی بر علیه جادوگران انجام دهد؛ و حالا که دیگر جادوگران سودی برای او نداشتند، به بهانه‌ی بازسازی لندن تمام کمک‌های مالی‌اش به رابرت ویلیامسون را قطع می‌کند.

اما چیزی که به نفع او می‌شود، جلسه‌ای بود که همزمان با آتش‌سوزی شده بود. سایرین که بعضا از رقبای او بودند، این را نشانه‌ای برای تهدید دانستند که سر راه او قرار نگیرند. خصوصا که تردستی چوبدستی آتش‌گرفته را نیز دیده بودند که همانند هشداری برایشان می‌نمود. همین علتی شد تا او بتواند قدرت و نفوذ بیشتری در سلطنت چارلز دوم پیدا کند و به مقام صدر اعظم انگلستان دست یابد.

با این که کروین هرگز به این اقدامش اعتراف نکرد، اما تلاش‌های او به خاطر دانستن حقیقتی که از آن گریخته بودند ادامه یافت تا جایی که بالاخره 11 سال پس از این واقعه و در سال 1707، برای اولین‌بار وزارت سحر و جادو در بریتانیا شکل گرفت تا فردی شایسته از جمع جادوگران (و نه ریش‌سفیدی هم‌چون ویلیامسون)، از میانشان برگزیده شود.

در نهایت کروین ناجی پنهان جادوگران بود که از جنگی بزرگ برعلیهشان پیشگیری کرده بود.


1. Wizards' Council
2. Anthony Ashley Cooper، 1st Earl of Shaftesbury
3. Thomas Farriner

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1404 16:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

تکالیف جلسه‌ی اول شما بررسی شد!

 

بردلی جسور،

در انجام تمرین جلسه‌ی اول نشون دادی که اصل مطلبی که می‌خواستم رو متوجه شدی، متن قدیمی رو با دقت خوندی و به جزئیاتش هم توجه کردی؛ حتی تونستی طنزش رو ارتقاء بدی و جذاب‌ترش کنی. سبک حرف زدن لرد رو هم حفظ کردی. یک حرکت جذابت هم ایجاد گره زمانی برای وارد کردن شخصیتت به داستان بود و اشاره به اینکه از آینده اومدی برام جالب شد. کمانه کردن طلسم و ایجاد موقعیت فکاهی به نظرم جایی بود که خلاقیتت رو قشنگ نشون دادی. اگر بخوام ایرادی بگیرم، می‌تونم بگم پایان‌بندیش رو خیلی دوست نداشتم و اینکه ایده‌ت پتانسیلش رو داشت کامل‌تر و قوی‌تر هم ارائه بشه. با توجه به اینکه شجاع‌ترین شاگرد این جلسه بودی و در کمتر از یک روز از تدریسم اومدی و خودت رو به چالش کشیدی، دو امتیاز بیشتر کم نمی‌کنم و 18 امتیاز به گروهت می‌دم.

کوین کارتر پرانرژی،

از خوندن تکلیف این جلسه‌ت بسیار لذت بردم و امیدوارم باز هم توی این کلاس حضوری موثر داشته باشی و خودت رو به چالش بکشی. فضای نوشته‌ت رو دوست داشتم و می‌شه حتی این رو به‌عنوان قسمتی حذف‌شده از کتاب در نظر گرفت. مسلماً کاری که خواسته بودم رو درست انجام دادی و موفق شدی متن قدیمی رو ارتقاء بدی. 20 امتیاز

 

گادفری میدهرست با قلم جادویی،

پست قدیمی که انتخاب کردی بسیار جذاب بود و از خوندنش لذت بردم. دیالوگ‌ها بسیار جذاب بود، وارونه‌نمایی فوق‌العاده و طنز بسیار سنگین و دوست‌داشتنی.پستی که در ادامه‌ش زدی هم خیلی جالب بود. نه‌تنها شجاعت این رو داشتی که بری سراغ پستی که خودش صد از صد نمره می‌گیره، بلکه با فضای جدی اون رو ادامه دادی. در واقع مورفین گانت دانه‌ای کاشت و تو برداشت کردی؛ گرچه می‌تونستی جهش بلندتری داشته باشی و کار رو به یک قهوه‌خانه محدود نکنی، مگراینکه قبلش رابطه‌ی منطقی بین آرگوس و گادفری ایجاد می‌کردی. امتیاز زیادی نمی‌تونم کم کنم و به نظرم 19 نمره‌ی منطقی و خوبی باشه.

 

گابریلا پرنتیس همیشه فعال،

کاری را که خواسته بودم انجام دادی. پست ایفای نقشی جالبی پیدا کرده بودی که در آن لرد ولدمورت در حد و اندازه‌ی قدرتی که از او انتظار می‌رفت ظاهر شد و در ادامه توانستی توصیف خوبی از چالش بعدی ارائه بدهی. بخصوص آن قسمت که به درستی به این نکته اشاره کردی که آتش وسیله‌ی مناسبی برای مقابله با اینفری‌ها بود. مشخصاً جنس نوشته‌ات متناسب با پستی بود که هم فضای قبل را به درستی ادامه داده بود، هم بذرهایی برای پست بعدی کاشته بود (تا حدی هم مشخص بود از وارد کردن سوژه‌های فرعی برای جذاب کردن تک‌پست خودداری کردی). نمره 20

 

مروپ گانت توانمند،

پستی که انتخاب کردی از سال 84 بسیار بامزه و به سبک نمایشنامه‌نویسی آن قدیم‌ها بود. حس نوستالژیکی برام داشت و از خوندنش لذت بردم. اما ادامه‌ای که براش نوشتی یک بار دیگه به من ثابت کرد در دو سبک طنز و جدی‌نویسی تبحر خوبی داری. برام جالب بود که سعی کردی دقیقاً به همون سبک ادامه بدی و همزمان چند سطح ارتقائش داده بودی. این هم دقیقاً چیزی بود که می‌خواستم اتفاق بیافته. بسیار خندیدیم و بخصوص از پایان پست (امتیاز کم کردن هاگرید) روح دارکمان شاد گشت. 20 امتیاز

 

لرد ولدمورت قانون‌شکن،

هر بار ما آمدیم به شما گفتیم فلان کار را بکن، دقیقاً رفتی آن یکی کار را کردی! گفتیم لاک صورتی یکدست بزن، رفتی سبز و سیاه مالیدی گفتی ما ولدمورت هستیم نباید تن به سرخابی بدهیم! گفتیم از بابانوئل بگذر رنگ و بوی آلبالویمان را دارد، با تراکتور از رویش گذشتی تا با برف سال دیگر هم نبینیمش! حالا هم که تکلیف را مِتا کردی و تحویلمان دادی! شانس آوردی فنِ مِتا را شناختیم و خوشمان آمد و لذت بردیم! 18 امتیاز!

 

رودریک مستعد،

پستی که انتخاب کردی نسبت به نوشته‌های دیگه‌ی سایت خیلی قوی نبود و البته اصلاً هم بابتش امتیازی کم نمی‌شه چون هدف این بود که ادامه‌ش رو خیلی بهتر بنویسی. به نظرم خیلی بهتر از اون نوشتی ولی همچنان یک سری نکات منفی هم داشت و دنبال کردن داستان و پیدا کردن سر و ته ماجرا کمی دشوار به نظر می‌رسه. از اون قسمت که ادای فرانسوی‌ها رو درمیاره خوشم اومد و در کل اگر بتونی یه کم فضاسازی بهتری داشته باشی و در عین حال از اضافه‌گویی هم دوری کنی، استعداد خیلی خوبی توی طنزنویسی داری. 17 امتیاز!

 

بلاتریکس دوقطبی،

از میان اقیانوس نوشته‌های قدیمی، رفتی سراغ یکی از سمی‌ترین سبک‌های آن دوران؟! می‌تونی تصور کنی ادامه دادن اون پست چه کار سختی بود؟ ولی تو دادی! ادامه دادی و من هم چشم‌هایم را شستم و مکالمه‌های انسانی و بزی با عده‌ای بز با استفاده از شخصیت‌های آبرفورث و زاخاریاس (طبق شخصیت‌پردازی آن زمان‌هایشان) را خواندم. به نظرم خنده‌دار بود و صفا کردم. 19 امتیاز!

 

ملانی کاردرست،

پستی که انتخاب کردی جالب بود و تصویر لرد ولدمورت و مواجهه‌ش با اشتباه خودش بود. خوندن ادامه‌ای که نوشته بودی بسیار برام لذت‌بخش بود و تنها ایراد بارزی که می‌تونستم بهش بگیرم این بود که برخلاف نویسنده‌ی قدیمی سایت که لرد رو به درستی بی‌احساس نشون داده بود، احساس غم و ناراحتی از جنس ناراحتی آدم‌های عادی رو به لرد ولدمورتی نسبت دادید که جز خودش چیزی براش اهمیت نداره و غم و اندوه جز برای تمسخر براش تعریف نشده. 18 امتیاز.

 

 

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1404 12:44
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تکلیف جلسه دوم
(ژاپن هیروشیما 6 اوت 1945)

چرا هیچ‌کس باورش نمی‌کرد؟ چرا هیچ‌کس به او توجه نداشت؟ چرا هیچ‌کس نمی‌فهمید که او جدی‌ست و دنبال بازی‌های کودکانه نیست؟
تنها کسی که حرفش را باور کرده بود، خواهرش بود؛ اما این کافی نبود.جانِ پدر و مادرش، تمام خانواده و دوستانش در خطر بود. چرا هیچ‌کس نمی‌فهمید؟
البته حق هم داشتند. چه کسی حاضر بود باور کند دختری نوجوان، با معجون مرکب تغییر شکل داده، در میان گروهی مخفی نفوذ کرده و فهمیده آن‌ها در ظاهر ماگل‌ها، با ترکیب جادو و علم ماگلی، چیزی ساخته‌اند به اسم بمب اتم؛ همان که نامش را Little Boy گذاشته بودند؟
کاش حداقل دروغی باور پذیر تر از حقیقت سر هم کرده بود.
قرار بود تا ساعتی دیگر آن را به مکانی بفرستند… برای کشتن جادوگر بزرگی به نام مرلین.
به خاطر سن کمش، نمی‌توانست تنهایی فرار کند. حتی اگر می‌توانست، نمی‌توانست آن همه انسان را رها کند. حتی فکر اینکه تنهایی فرار کند و ان همه انسان را درحالی‌که میداند سرنوشتشان مرگ است، عذاب وجدان شدیدی به او میداد.
هوا سنگین بود. صدای پای مردم روی سنگفرش خیابان‌ها، خنده‌ی بچه‌ها، صدای فروشنده‌ای که اجناسش را مرتب می‌کرد… همه‌چیز آرام و بی‌نقص به نظر می‌رسید. اما او می‌دانست زیر این نقاشیِ آرام، چیزی در حال فرو ریختن است.
در میان جمعیت راه می‌رفت، دستانش را در هم گره کرده بود، و هر قدمش مثل وزنه‌ای سنگین روی شانه‌های کوچکش می‌نشست.
می‌دانست که زمان کمی دارد، اما هیچ‌کس نمی‌خواست باور کند.

خواهرش کنار پنجره، روبه‌روی بوم ایستاده بود. لکه‌های رنگ روی انگشتانش هنوز خشک نشده بود.
دختر چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و به خانه رفت. اگر قرار بود هیچ‌کس باورش نکند، و سرنوشتش با مرگ گره بخورد، دست‌کم می‌خواست آخرین لحظه‌هایش را در کنار خانواده‌اش بگذراند.
اما هیچ کاری آرامش نمی‌کرد. فکر مرگِ خانواده، دوستانش و تمام مردم شهر از درون می‌سوزاندش. بالاخره همه او را باور می کردند اما آن زمان دیگر خیلی دیر بود.
نیم ساعتِ آخر، هر ثانیه مثل سال‌ها می‌گذشت. اما دیگر هیچ راهی برای فرار نبود. هیچ جادویی، هیچ طلسمی، حتی لوموس هم نمی‌توانست او را از این تاریکی نجات دهد.
دستش را در جیبش برد و چوبدستی اش را فشرد و به سمت خانه رفت.
به خواهرش نگاه کرد. لبخند کوچکی هنوز گوشه‌ی لبش مانده بود، اما چشم‌هایش از ترس پر شده بودند.
خواهرش دستش را محکم‌تر گرفت و چیزی نگفت فقط سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.

هوا تغییر کرد. بادی وزید، نه از آن بادهایی که درختان را تکان می‌دهد؛ بادی سرد و فلزی، پر از طعم خاکستر و گرد و غبار.
دختر نفسش را فرو داد. نگاهش را به آسمان دوخت. دو نور بزرگ، شبیه خورشید، اما سرد و بی‌رحم، آرام آرام بالا آمدند.
مردم هنوز نمی‌دانستند که دیگر هیچ امیدی وجود ندارد. هیچ طلسمی، هیچ نیرویی نمی‌توانست آن‌ها را نجات دهد.

دختر و خواهرش کنار هم ایستادند. دست‌هایشان در هم قفل بود. به آن دو خورشید نگاه کردند که در آسمان می‌درخشیدند؛ آرام، بی‌رحم، وحشی.

صدای جهان آرام آرام خاموش شد. هیچ فریادی شنیده نشد و هیچ نجاتی نیامد و هیچ کس نفهمید ان جادوگر که بود.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/7/25 14:04:41

Only Raven

پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه دوم کلاس تاریخ جادوگری:

انعکاس صدای عقاب‌ها در سرم بارها و بارها پیچید. طعم آهنین خون را در دهانم احساس کردم. اگر وزش آن باد کوهستانی نبود، شاید این خورشید زودتر از این‌ها امانم را بریده بود. آنقدر خسته بودم که دیگر توانایی حمل آن مشک چرمی پاره را هم نداشتم؛ بی‌صدا از دستم به پایین دره افتاد.

ناامیدی بر قلبم چنگ زد، چرا که این هزارمین باری بود که آن طاق سنگی را می‌دیدم. با دستان لرزان، خراش‌های بینی‌ام را لمس کردم. از شدت تشنگی و خونریزی زخم‌هایم، جلوی دیدگانم سیاهی رفت و بی‌آنکه بتوانم خودداری کنم، زانوان زخمی‌ام روی تخته سنگی خم شد و از پا افتادم. به زودی یکی از همین نفس‌های سخت، آخرین نفس می‌شد. اما نه... نمی‌خواستم قصه‌ام اینجا تمام شود. نمی‌خواستم بدون لمس آرزوی دیرینه‌ام بمیرم؛ آنقدر ناکام، آنقدر هدر رفته. تلاش کردم خودم را بر روی سنگ‌ها بکشم و جلو بروم، اما سرم سنگین شده بود و کاملاً در سیاهی فرو رفتم.

چشمانم را باز کردم. در آغوش گرم مادرم بودم. پدرم در حالی که از خوشحالی در پوست نمی‌گنجید، اسمم را زمزمه کرد:
- بهزاد... باشد که پسرمان مانند نامش چون خاندان جادوگر ما، نیک‌نژاد باشد.

اما این آرزو هرگز محقق نشد. در یازده سالگی، سن ورود به دنیای جادو، مشخص شد که من یک "جامانده‌ام"؛ وارث خاندان جادوگر اما فاقد هرگونه جادوی خونی. سرافکندگی پدرم هر روز عمیق‌تر شد. در مشاجراتش با مادرم، هویتم بارها و بارها مورد تحقیر قرار گرفت.

- نفرین بر همسر ساحره‌ام که فقط می‌تواند یک جامانده از جادو برای خاندان جادوگرم به دنیا آورد؛ مایه سرافکندگی! پسری که حتی توسط جادو هم پذیرفته نشده را جامعه جادوگری چگونه بپذیرد؟ او هم یک بی‌جادوست مانند عموم جامعه. تنها راه، پرورش او در کنار بی‌جادوهاست.

من در برزخ میان جادوگر و بی‌جادو بودن معلق ماندم. سال‌های بعد زندگی‌ام در نظامیه صرف یادگیری علوم بی‌جادوها شد؛ جسمم نجوم، ریاضیات، فلسفه و حتی خطاطی آموخت اما روحم در عطش معجون‌سازی، تغییرشکل و وردهای جادویی سوخت.

روزی در میان بازاری شلوغ، مردی با نقاب سیاه، تنه‌اش به تنه‌ام خورد و کاغذ پوستی تاخورده‌ای را جلوی پایم انداخت و قبل از آنکه بتوانم او را ببینم، در میان جمعیت ناپدید شد.
نقل قول:
- خطاب بر آنکه عمری در حسرت جادو زیسته است... بدان و آگاه باش که برگزیدگی در خون نیست، بلکه در اراده توست. در قلعه، قدرتی در انتظار توست که از وراثتت نیز فراتر می‌رود؛ جادویی که اکتسابی‌ست و به شایستگان تعلق می‌گیرد. تنها در الموت است که جاماندگان، صاحب جادو می‌شوند.

خطوط جوهر را لمس کردم. بالاخره پس از سال‌ها، من هم می‌توانستم جادوگر باشم. در آستانه‌ی تولد ۲۰ سالگی‌ام، بدون آنکه ماجرا را به هیچکس بگویم، آذوقه‌ای فراهم کردم و راهی مهم‌ترین سفر زندگی‌ام شدم.

همان لغزش، همان صخره‌های تیز و همان سیاهی...

دوباره چشمانم را باز کردم. این‌بار مردی با دستار سیاه که صورتش جز چشمانش را پوشانده بود، به من در کاسه‌ای سفالی، آب داد. آب مزه‌ای عجیب داشت اما آنقدر تشنه بودم که اهمیتی ندادم. سپس با جادوی چوبدستی‌اش زخم‌هایم را التیام بخشید.

وقتی از او پرسیدم کجا هستم جوابی نداد و از اتاق خارج شد. من نیز به دنبالش با درد و دشواری از اتاق سنگی خارج شدم و نفسم در سینه حبس شد‌. حالا در برج بلند قلعه‌ای قرار داشتیم.

با دیدن عقاب‌هایی که بالای سرم با فاصله ناچیزی پرواز می‌کردند و مناظر دشت‌های سرسبز دوردست، احساس سرخوشی عجیبی در رگ‌هایم جاری شد. برای نخستین‌بار احساس کردم آسمان به من نزدیک است بی‌آنکه فکر کنم چقدر فاصله‌ام از زمین نیز دو چندان شده است.

مردی که مرا درمان کرده بود، به زودی به سخن در آمد.
- به الموت خوش آمدی. اینجا قلعه‌ایست مخفی برای آموزش جاماندگان از جادوی خونی. باید قوانین فرقه ما را بپذیری و ماه‌ها و شاید سال‌ها، هنرهای رزمی را تمرین کنی. زمانی که آماده باشی، خداوندگارمان تو را بر می‌گزیند و جادو را به تو می‌بخشد.


با هیجان پرسیدم:
- اما مگر جادو از زمان تولد در خون ایجاد نمی‌شود؟ مگر می‌شود جادو را به کسی بخشید؟

صدای مرد مانند آوازی در میان باد و صدای عقاب‌ها به گوشم رسید.
- اولین قانون ما، ایمان است... ایمان به قدرت خداوندگارمان.

او برای احترام، روی زانو نشست و سر فرود آورد.
- او را خداوندگار الموت می‌نامند، اما هیچ‌کس هرگز چهره‌اش را کامل و آشکار ندیده است. او نه از گوشت و استخوان بلکه روحی‌ست معنوی که جادو را از گوشه‌های دور جهان از جمله مصریان باستان آموخته است. جادوی او آنقدر قدرتمند است که حضورش همه‌جا حس می‌شود.

سپس چوبدستی استخوانی‌شکل را جلوی من گرفت. زیر آستینش، لحظه‌ای جای زخم عمیق و قدیمی‌ای را دیدم.
- برخی می‌گویند او چوبدستی‌هایی که به ما می‌بخشد را نه از چوب، بلکه از استخوان کسانی ساخته است که ایمان‌شان را آزموده و شکست خورده‌اند.

با دیدن چوبدستی، دوباره عطش جادو در بدنم جان گرفت و با احساس سنگینی جادوی قلعه، ناخودآگاه بر روی زانوانم افتادم و به خداوندگار الموت تعظیم کردم. اینک، من نیز به جرگه‌ی فدائیانش پیوستم.

ماه‌ها آموزش سخت و طاقت‌فرسا آغاز شد. آموختم چگونه خنجر‌هایی مرگ‌آور را در آستینم پنهان کنم، چگونه مکان دقیق ارگان‌های حیاتی بدن انسان را با یک نگاه پیدا کنم و حتی از گیاهان درمانی، زهرهایی خطرناک‌تر از زهر انواع مارها بسازم. در تمام آن سال‌ها، قانون الموت نپرسیدن و ایمان داشتن بود.

هر آموزشی روزی به آزمون می‌رسید. آزمون نهایی من نیز، قتل بود. قتل افرادی ناشناس با زهرهای دست‌ساز و خنجرم. کم‌کم آنقدر در کارم حرفه‌ای شدم که بدون هیچ احساسی، نفس‌هایشان را برای همیشه خفه می‌کردم.

بالاخره آن روز نهایی رسید. بر بام بلندترین برج قلعه ایستاده بودم. استاد اعظم با دقت به چشمانم نگاه کرد.
- خداوندگار الموت بالاخره تو را برای ماموریت بزرگی انتخاب کرده است. ماموریتی که موفقیت در آن اثبات می‌کند لایق جادوگر شدن و حمل چوبدستی بجای خنجر هستی. خواجه نظام‌الملک طوسی، وزیر اسبق ملک‌شاه، پادشاه ایران. او به زودی سفری به بغداد خواهد داشت و تو کسی خواهی بود که در میانه سفر، جانش را خواهی ستاند.

این مسیری بود که مرا بالاخره از برزخ جادوگر و تهی‌جادو بودن خارج می‌ساخت و به بهشت جادو می‌رساند. روزی که با افتخار به عنوان یک جادوگر پیش خانواده‌‌ام باز می‌گشتم نزدیک بود.

ظرف هفت روز خودم را در نزدیکی نهاوند مستقر کردم. ۱۲ رمضان سال ۴۸۵ هجری قمری بود. خرقه صوفیان را بر تن داشتم و به بهانه‌ی دادخواهی و تقدیم عریضه، نزد خواجه نظام‌الملک رفتم. در ابتدا سربازان مانع شدند اما خواجه با دیدن عریضه در دستم، سربازان را مرخص کرد. با اشاره‌اش نزدیک رفتم. طومار را باز کرد و با دیدن دست‌خط زیبایم لبخندی مهربان زد.
- سواد را از کجا آموخته‌ای پسر؟
- در نظامیه.

لبخندش مهربان‌تر شد.
- نظامیه، زمانی که آنها را تأسیس کردم آرزو داشتم که به کمک‌شان، ریشه جهل را از این مملکت بکنم. دریغا که اکنون باید با بدگوهرانی چون حسن صباح بجنگم تا اجازه ندهم بیش از پیش از جهل مردم سوءاستفاده و با زور خنجر، افکارش را ترویج کند. دریغا که او حتی نمی‌داند که زبان ترویج حقیقی هرچیزی قلم است نه خنجر...

خنجرم را درست در قلبش فرو کردم. با دیدن محو شدن زندگی در چشمان پیرمردی که دانشم را مدیون مدرسه‌اش بودم، احساس گناهی در اعماق وجودم شکل گرفت.

احساس را پس زدم و در گوشش زمزمه کردم:
- مولایم، حسن صباح به شما سلام رساندند.

عریضه‌ام زودتر از جسمش روی خاک افتاد و قطرات خون سرخ روی جوهر سیاه آن پاشید. سوار بر اسب به الموت بازگشتم. وقتی مرا نزد خداوندگار الموت، حسن صباح بردند، او پشت پارچه‌ای مشکی از نظرم پنهان بود. وقتی چوبدستی استخوانی‌شکل را به من داد، همان لحظه، جای زخم عمیق استاد اعظم را از پشت پرده بر ساعد خداوندگار دیدم. قلبم لرزید. دانستم که فریب خورده‌ام. استاد اعظم، همان خداوندگار بود. او مردی از گوشت و استخوان بود، نه روحی معنوی!

به محض لغزش قلبم، طناب‌هایی از سر چوبدستی خارج شد و بدن و دهانم را بست. مرد از پشت پارچه جلو آمد و دستار را از صورتش برداشت. همان چشمان استاد اعظم بود.

حسن صباح لبخندی سرد و تحقیرآمیز زد؛ لبخندی که دقیقا مانند نگاه‌های پدرم وقتی فهمیده بود پسرش هرگز نمی‌تواند جادوگر باشد، بود.
- تبریک می‌گویم بهزاد. تو به نهایت جادو دست یافتی.

مرا با جادو، به سمت سیاه‌چال قلعه برد.
- حالا جادوی ما را می‌شناسی. جاماندگان در عطش جادو را به فریب‌خوردگانی چنان بی‌چون‌وچرا تبدیل می‌کنیم که آرزوی رسیدن به یک چوبدستی، آن‌ها را به قاتلانی ایده‌آل و یک‌بارمصرف تبدیل سازد. جادوی اکتسابی تو همین اطاعت بی‌قید و شرط بود.

سپس به چوبدستی در دستانش نگاه کرد. استخوانی بود، زرد و خونین.
- به عنوان موفق‌ترین فدائی من، هدیه‌ای خواهی داشت. استخوان‌های تو، ماده اولیه ساخت چوبدستی جدیدی برایم خواهد شد... چوبدستی‌ای که نسل جدیدی از جاماندگان را فریب دهد.

حالا می‌فهمم. من با اراده خودم، از برزخ یک "جامانده" بودن، به جهنم ابدی عطشم رسیدم. قیمت گزافی برای جادویی که هرگز قرار نبود داشته باشم. فردا، یکی از همین فدائیان خام، پس از کشتنم در آزمونش، چوبدستی خود را که از استخوان من ساخته شده است تحویل خواهد گرفت تا او نیز به امید جادوگر شدن، در راه جهنم قدم گذارد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 12:08
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تکلیف دوم

( اقیانوس اطلس شمالی، 11 اوریل 1912)

شب ارامی بود. کشتی تایتانیک کنار بندر ساوت همپتون پهلو گرفت. در انجا پنج جادوگر به صورت خانوادگی سوار کشتی شدند. هری پاتر، جینی ویزلی، لیلی لونا پاتر، جیمز سیریوس پاتر و البوس سوروس پاتر. ان خوانواده شاد قرار بود برای تعطیلات سوار ان کشتی جذاب شوند.

در جایی دور از انها، لرد ولدمورت در حال تماشای انها بود. خانواده ی جادوگر بی خبر از اتفاقاتی که قرار بود در اینده روی دهد، سوار کشتی شدند. لبخندی بر لب ولدمورت نشست، همه چیز داشت طبق نقشه پیش می رفت.

هری به سمت باجه ی مخصوص رفت تا اتاقشان را تحویل بگیرد و خوانواده اش را تنها گذاشت. همه محو زیبایی کشتی شده بودند، این سوپرایز هری بود و تا لحظه ی اخر به هیچ یک از افراد خانواده نگفته بود قرار است کجا بروند و حتی وسایلشان را هم خودش جمع کرده بود.

عظمت کشتی واقعا ستودنی بود. کشتی زمین بازی بسیار بزرگی برای کودکان داشت که عظمتش به اندازه ی محوطه ی هاگوارتز بود. در زمین بازی انواع وسایل ماگلی قرار داشت که استفاده از انها برای جادوگر ها از جارو سواری بهتر بودند. پارک بزرگی برای پیاده روی وجود داشت به همراه ده ها رستوران و کافه که در طبقه همکف قرار داشتند. چراغ هایی زیبا و رنگی در اطراف قرار داشتند که کشتی با ان روشن شده بود.

در همان موقع هری با یکی از مسئولان کشتی برگشت و گفت:
- این اقا تا اتاقمون راهنماییمون می کنند.

مرد به طرف اسانسوری رفت، روی اسانسور نوشته بود: خصوصی. کارتی از کیفش بیرون کشید و روی دکمه ی اسانسور قرار داد. در اسانسور باز شد و اتاق بسیار بزرگی نمایان شد. چشم های بچه ها از تعجب گرد شد. انها وارد اتاق نشیمنی بزرگ شدند که درونش دو سری مبل راحتی قرار داشت که به طور عجیبی با دیوار ها همخوانی داشتند. مرد انها را به سمت دری که به راهرو می رسید هدایت کرد:
- این اتاق واقع در طبقه ی اخر تنها اتاق این طبقه است. از طریق این راهرو می توانید به پنج اتاقتان دسترسی داشته باشید. هر اتاق شامل سرویس بهداشتی، حمام و بالکن جداگانه است.

در طول راهرو حرکت کرد تا به انتهای ان رسید. دری انجا بود، ان را باز کرد و سالن سینمایی بزرگ حاوی یک صفحه نمایش بزرگ و صندلی های راحتی طوسی را به نمایش گذاشت:
- این اتاق سینمای خصوصی شماست برای دیدن هر فیلمی کافیست فیلم مورد نظرتون رو با مسئولان کشتی در میان بگذارید.

مرد از دری که وارد شده بودند خارج شد و به ان طرف راهرو رفت. انجا دری قرار داشت که از بقیه ی درها بزرگتر بود. در را باز کرد و اتاقی مستطیل شکل را به نمایش گذاشت که در دو طولش دری قرار داشت بالای در سمت راستی نوشته شده بود" کافه تریا "و بالای در سمت چپی نوشته شده بود" رستوران کتاب "مرد توضیح داد:
- این کافه و رستوران تا زمانی که اینجا هستید برای شما هستند. البته می توانید از کافه ها و رستوران های طبقه ی همکف کشتی هم استفادا کنید.

مرد انها را به داخل اتاق برگرداند و انجا را ترک کرد.

به محض رفتن مرد، لیلی به طرف اتاق ها دوید تا انها را ورانداز کند. یکی از اتاق ها پر از کامپیوتر و وسایل ماگلی بود، در اتاق دیگری مبلمانی لوکس قرار داست، یکی از اتاق ها حاوی لوازم ورزشی بود و دیگری تلویزیون اختصاصی داشت ولی لیلی عاشق یکی از اتاق ها شد که پر از کتاب بود انقدر کتاب انجا وجود داشت که اگر تختی زرد رنگ گوشه ی اتاق وجود نداشت ادم انجا را با کتابخانه اشتباه می گرفت. لیلی با سرعت به اتاق نشیمن برگشت و گفت:
- من این اتاقو می خوام

هری هم جواب داد:
- اصلا به خاطر قبول شدن تو توی هاگوارتز به این سفر اومدیم. این اتاق در اصل برای تو بود.

لیلی جست و خیز کنان به طرف اتاقش رفت، در را بست و قفل کرد و تا صبح از ان بیرون نیامد.

بقیه هم در اتاق هایشان جاگیر شدند.


15 اوریل


لرد ولدمورت از دور نظاره گر لحظاتی بود که انها در کشتی می گذراندند در همان حال لبخندی خبیثانه زد.
- دیگه وقتشه

چوب جادویش را چرخاند و کوه یخ بزرگی جلوی کشتی پدیدار کرد. کشتی به کوه برخورد کرد و سوراخ شد. اب به سرعت در حال وارد شدن به کشتی بود. اژیر خطر به صدا در امد.

هری به سرعت همه ی اعضای خانواده را دور هم جمع کرد و قایقی ظاهر کرد. خواستند سوار شوند که جینی فریاد زد:
- لیلی!

هری به سمت اتاق لیلی دوید. خواست در اتاق را باز کند ولی در قفل بود. با چاقوی مخصوصش در را باز کرد. دید لیلی در حالی که کتابی در دست دارد خوابیده. هری احتیاط را کنار گذاشت. لیلی را بغل کرد و به طرف قایق دوید.

ولدمورت داشت می خندید. با خود فکر کرد:
- دیگه امکان نداره بتونن از این اتفاق جون سالم به در ببرند. حتی اگه بخوان هم با وجود اون همه ماگل نمی تونن جادو کنن.

که دید خانواده ی پاتر سوار بر قایقی از کشتی خارج شدند.

ولدمورت خشمگین فریادی کشید. انها باز هم نقشه هایش را نقشه بر اب کرد بودند.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1404/7/24 21:12:45
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1404 03:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پیشگو در روزگار طاعون


(اروپا، سال ۱۳۴۷ میلادی)

باد، بوی دریا را از جنوب ایتالیا می‌آورد؛ اما در دل آن، چیزی دیگر پنهان بود. بویی از مرگ، از تب، از پوسیدگی کهنه. مردمان جنوا نخستین کسانی بودند که آن را حس کردند، نه با بینی که با استخوان. هوا به شکل عجیبی سنگین شده بود، انگار نامرئی‌ترین ذره‌هایش آغشته به نفرین بودند. سایه‌های کشتی‌ها در شب همچون روح‌هایی لرزان روی آب می‌لغزیدند و انعکاس چراغ‌های بندر در امواج، تصویری نامطمئن و لرزان از شهر ایجاد می‌کرد. کسی نمی‌دانست این نفرین از کجا می‌آید؛ نه تا روزی که زنی با چشمان شیشه‌ای و ردایی خاکستری از کشتی‌ای ناشناس پیاده شد، و گام‌هایش در سکوت شب، صداهایی شبیه خش‌خش استخوان‌ها بر زمین می‌انداخت؛ و نه حتی پس از آن.

او خود را سارا ترلن می‌نامید، آن تنها نامی بود که در این قرن به آن شناخته می‌شد. در آینده، جادوگران او را سیبل تریلانی می‌خواندند؛ زنی از قرن بیست‌ویکم که با آیینی فراموش‌شده، در میان غبار زمان عقب رانده شده بود؛ نه برای نجات جهان، بلکه برای فروپاشاندن آن. ردای خاکستری‌اش همچون مهی سنگین بر شانه‌هایش افتاده بود، و نگاهش، شفاف و سرد، گویی می‌توانست اعماق روح انسان‌ها را بخواند، حتی پیش از آنکه مرگ دستش را بر گردنشان بکشد.

او آمده بود تا چیزی را آزاد کند.

در اولین شب اقامتش در جنوا، چراغ‌های بندر به طرز عجیبی خاموش شدند. مهی غلیظ از نمک و رطوبت دریایی، کوچه‌ها را پوشانده بود و صدای آب بر روی سنگ‌فرش‌ها همچون نجواهایی از گذشته به گوش می‌رسید. کشیشی که او را در کلیسا پناه داده بود، صبح فردا در حالی پیدا شد که پوستش به رنگ خاک درآمده و چشمانش سفید و خشک مانده بودند. مردم فریاد زدند "شیطان در شهر است!"، و کلیسا ناقوس‌ها را به صدا درآورد؛ اما ناقوس‌هایی که در هوایی آلوده به مرگ نواخته شوند، مرگ را بیدارتر می‌کنند. صدای ناقوس در شب‌های طوفانی و غبارآلود، گویی به استخوان‌ها می‌خورد و لرزه‌ای مرموز در شهر می‌انداخت.

سیبل در حجره‌ی کوچکی اقامت داشت که پنجره‌اش رو به گورستان باز می‌شد. درختان با شاخه‌هایی خشک و آویزان، گویی در حال زانو زدن در برابر نفرین او بودند. شب‌ها با صدای ناقوس‌ها، بخورهای سیاه می‌سوزاند و در هوایی که از دریا بالا می‌آمد، جملاتی زمزمه می‌کرد که دیگران آن را دعا می‌پنداشتند، اما در واقع چیزی میان پیشگویی و افسون بود. شعله‌های شمع در برابر پرده‌های پنجره می‌لرزید و سایه‌های دیوارها به شکل موجوداتی از اعماق تاریکی درمی‌آمدند. در آینه‌ی نقره‌ای کوچکی که از آینده آورده بود، لکه‌هایی می‌دید که آرام آرام به رنگ سیاه درمی‌آمدند. هر لکه، شهری بود که می‌مرد و بادهای تند، بوی تعفن و آتش را از آن شهرها می‌آورد.

در ژانویه‌ی ۱۳۴۸، وقتی نخستین کشتی آلوده از سیسیل بازگشت، او می‌دانست پیشگویی محقق شده است. موش‌ها از لنگرگاه‌ها بالا می‌رفتند، و مرگ از دستان او جاری می‌شد. مردم در کوچه‌ها همچون سایه‌های لرزان می‌دویدند، دست‌ها را بر دهان می‌فشردند و اشک‌هایشان یخ می‌زدند. اما این طاعون تصادفی نبود؛ سیبل با ترکیب بخورات نقره‌سوز و سموم باستانی مصری، آفتی را احضار کرده بود که نه از جهنم بلکه از ریشه‌ی زمین برخاسته بود. آفتی که ساختار را هدف می‌گرفت، نه جسم را. او در نگاهش نظم جهان را می‌دید که از هم فرو می‌ریزد، ستون‌هایی که با خاکستر و تب نابود می‌شوند.

در دل نقشه‌هایش، او سلسله‌مراتب را می‌دید؛ کلیساها، اشراف، کشیش‌ها، فرماندهان، و در رأس همه، همان نظمی که قرن‌ها روح بشر را به زانو درآورده بود. او نمی‌خواست فقط آنان را بکشد؛ می‌خواست خاطره‌ی قدرتشان را محو کند. تصاویر قتل‌ها، فریادها، و نابودی هر روز در ذهنش به صورت نقاشی‌های تاریک نقش می‌بست، و انگار هر لرزش زمین پاسخگویی او به این فاجعه بود.

هر شب در دفترچه‌ای چرمی می‌نوشت:

نقل قول:
«خون باید از زیر سنگ بیرون بیاید. تا وقتی که قربانیان باور کنند خدا آنان را ترک کرده، ایمانشان می‌میرد. و در نبود ایمان، من زاده می‌شوم.»


در لندن، سه ماه بعد، همان آفت رسید. از چهل هزار نفر، تنها چند هزار زنده ماندند. راهبان، اجساد را در خندق‌ها دفن می‌کردند و دعا می‌خواندند، بی‌آنکه بدانند زنی در سایه‌های کوچه‌های تنگ، مسیر باد را هدایت می‌کند. سیبل از برج ناقوس به شهر می‌نگریست؛ پوستش از دود بخورها رنگی چون ماه گرفته بود. در چشمانش، چیزی میان آرامش و جنون موج می‌زد. باد سردی از رودخانه می‌آمد و با هر نسیم، عطری از خاک مرطوب و خون تازه فضا را پر می‌کرد.

او گاهی با خود سخن می‌گفت، گویی با آینده‌ای نامعلوم در گفتگوست:
- می‌دانم تو را می‌سوزاند، مرگ سیاه من. اما باید بسوزد تا از خاکسترش جهان من برخیزد. هزاران خواهند مرد تا یک نظم زاده شود؛ نظمی که در آن هیچ خدای خاموشی قضاوت نکند.

در پاریس، زمستان همان سال، طاعون به اوج رسید. رود سن پر از جسد بود، و در کلیسای نوتردام، مجسمه‌ی مریم مقدس به اشک خون آغشته شد؛ نشانه‌ای که مردم آن را معجزه دانستند. اما سیبل می‌دانست چرا؛ درون تندیس، بخور آغشته به سم او پنهان شده بود. پرندگان مرده در حیاط‌های کلیسا روی سنگ‌ها افتاده بودند و باد، پرهایشان را به خیابان‌ها پراکنده می‌کرد.

او آن‌قدر در دل این فاجعه فرو رفت که گویی خودش طاعون بود؛ موجودی بی‌چهره که از شهری به شهر دیگر می‌رفت و مرگ به دنبالش می‌آمد. کودکی که در خیابان به او گل خشک‌شده‌ای داد، فردا تب کرد و مرد. بازرگانی که با او دست داد، سه روز بعد خون بالا آورد. اما هیچ‌کس هرگز چهره‌اش را به یاد نمی‌آورد؛ انگار ذهن‌ها نمی‌توانستند حضورش را نگه دارند. سایه‌ها در کوچه‌ها به دنبال او می‌لغزیدند و هر صدای خش‌خش در شب، شبیه فریادی از اعماق قبر بود.

در میانه‌ی قرن، وقتی اروپا در حال خالی شدن بود و زمین از اجساد گرم‌تر از زندگی شده بود، او در صومعه‌ای متروک در فرانسه آخرین آیین خود را انجام داد. دایره‌ای از نمک، میان صلیب‌های شکسته و پوست‌های پوسیده‌ی کتاب مقدس. شمع‌ها به رنگ سرخ می‌سوختند و دودشان به شکل مارپیچ‌های غریب به سقف می‌رفت. در آنجا، به صدای استخوان‌های ترک‌خورده‌ی زمین گوش داد و جملاتی را نجوا کرد.

زمین لرزید. سوسوی نور شمع‌ها به سیاهی فرو رفت. هر ترک در دیوار صومعه، صدای هق‌هق هزاران مرده را به گوش می‌رساند. در همان شب، موج دوم طاعون در شرق اروپا آغاز شد؛ بی‌آنکه کسی بداند چرا. شب پر از سکوت و صدای افتادن اجساد بود، گویی دنیا برای لحظه‌ای متوقف شده و تنها مرگ قدم می‌زد.

سال‌ها بعد، کشیشی پیر در روم نوشت که زنی در خوابش آمده بود، با چشمانی که زمان را می‌دید و صدایی که از آینده می‌آمد. او گفته بود:
- هرچه مرد، لازم بود بمیرد. جهان به‌خاطر زنده‌ماندن تو، هنوز کامل نیست.

وقتی بیدار شد، کشیش گریه می‌کرد. از آن پس، دیگر دعا نکرد. سایه‌ی سیبل هنوز در ذهن او مانده بود، انگار از اعماق زمان به خواب او نفوذ کرده بود.

در قرن‌ها بعد، تاریخ‌نویسان نوشتند که طاعون، تصادفی بود. اما اگر کسی با دقت نقشه‌ها را ببیند، اگر مسیر باد را دنبال کند، می‌فهمد که طاعون هرگز کور حرکت نکرده است؛ گویی دستی نامرئی آن را هدایت کرده، از جنوب تا شمال، از دریا تا کوه.

و آن دست، هنوز در سایه‌ها می‌جنبید.

سیبل تریلانی در زمان گم شد؛ هیچ سنگ قبری برایش نیست، اما ردی از او در تمام تاریخ می‌ماند؛ در هر ویرانی که نظم کهنه‌ای را می‌سوزاند و به جای آن خلایی برای زایش قدرتی تازه می‌گذارد. و در هر باران سنگینی که از شرق می‌وزد، بوی بخور نقره‌سوز هنوز حس می‌شود.

بویی از مرگ، و آینده...

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!