
صدای پاهای پنه لوپه که بر روی برگ های خشک و مرده جنگل کوبیده میشد، سکوت وهم برانگیز جنگل را میشکست. ولی هیچ توجهی نمی کرد که با هرقدم ترسان و وحشت زده اش حشرات مقیم زیر برگ ها را له میکرد و آنهایی که زنده می گذاشت را بیدار میکرد تا برای له شدگان عزاداری کنند.
هیچکس نمیدانست در آن موقع سال پس از هشدار های پیاپی مدیر هاگوارتز درمورد منع بعد از ساعت ده خارج شدن از تالار پنه لوپه برای چه بیرون آمده بود و به چه دلیل فرد سیاه پوش را تعقیب کرده بود تا جایی که جای شکار و شکارچی تغییر کرده و پنه لوپه درحال فرار و فرد سیاه پوش به دنبالش بود.
ترس تمامی وجودش را تسخیر کرده بود. پاهایش از فرط هیجان سست شده و میلرزید و آنقدر حواسش پرت مجبور کردن پاهایش به دویدن بود که متوجه نشد مستقیم به سمت جنگل ممنوعه می رفت. فردی که دنبالش کرده بود مشخص بود مهارت زیادی در این کار دارد، البته با قتل های اخیری که پنه لوپه احتمال میداد کار خود او باشد باید هم مهارت میداشت.
هفته اخیر بوی خون تمامی هاگوارتز را در بر گرفته و هر شب جیغ هایی کر کننده از هر تالار شنیده میشد که خواب را از چشمان میربایید و نفس را در سینه ها حبس میکرد. قتل ها یکی پس از دیگری ذهن هارا آشفته کرده و بار دیگر تدابیر امنیتی هاگوارتز را زیر سوال برده بود. مشخص نبود قاتل کیست یا حتی چیست ویا چه هدفی از ریختن خون دارد ولی تمامی جنازه های قربانی های پیدا شده خالی از خون بودند. قاتل هرکه بود همچنان در قلعه بود، در میان دانش آموزان و اساتید و به دنبال شکار بعدی بود، شکاری که با پای خودش پیش اون آمده بود و هوس مرگ کرده بود.
پنه لوپه متوقف نمیشد با چشمانی خیس از اشک و نفس های صدا دارش تلاشی برای مخفی شدن نمیکرد. میدانست او را دیده و بالاخره پیدا خواهد کرد پس فقط میدوید تا در میان جنگل دستی به دورش حلقه شده و او را به سمت خودش کشید. دستش را محکم روی دهانش گذاشته تا مانع جیغ کشیدنش شود. پنه لوپه با وحشت سر برگرداند و آندریا رادید که مانند خودش وحشت زده به او زل زده بود. پنه لوپه هیچ فرضیه ای برای حضور آندریا در آن مکان نداشت، ولی اکنون زمان خوبی برای سوال و جواب نبود. آندریا نجوا کرد:
_هیس! داره میاد!
پنه لوپه آرام سر برگرداند و به رو به رو خیره شد سایه ای سیاه از میان درختان پیدا بود و هرلحظه نزدیک تر میشد. تا جایی که دقیقا رو به روی آنها قرار گرفته بود. قلب هایشان به سینه میکوبید و صدای نبض نامرتبشان گوش جنگل را پر کرده بود، ولی شکارچی فقط یک چیز را میشنید صدای جریان خون در رگ های پنه لوپه که از چند ساعت پیش او را به سمت خودش می خواند.
سیا پوش قدم هایش را آهسته تر کرد و از میان درختان بیرون آمد زیر نور ماه ایستاد تا چشمان کنجکاو و حیرت زده پنه لوپه به خوبی اورا ببیند.
فرد سیاه پوش فاقد سر، گردن و یا اندام دیگری بود. او یک شنل بود. ولی نه تنها یک شنل ساده، شنل ابزاری بود که بدون مجبور کردن شکارچی به تعقیب و گریز های خسته کننده شکار را به او میرساند.
پنه لوپه رو بر گرداند و مقابل چشمان متحیرش این آندریا بود که با نیش های تیز و براقش لبخند میزد. چشمانش سرشار از حس پیروزی بود و عاری از هر رحمی. با چشمان نافذش به درون چشمان ترسیده و پر از اشک پنه لوپه زل زد و زمزمه کرد:
_صدات در نیاد.
و با فرو کردن نیش های تیزش به درون شاهرگ پنه لوپه فریاد را در گلویش خفه کرد. با ولع تا آخرین قطره خونش را بلعید و دخترک بی جان را روی زمین رها کرد.
اشک در چشمانش حلقه میزد و قطرات کوچکش را به سمت گونه هایش روانه می کرد. حال زمانی بود که وجدانش بیدار میشد و عذابش شروع. انسانیت آخرین چیزی بود که در آن لحظه به کارش می آمد و تنها چیزی بود که در درونش شعله می کشید.
از درد روی زمین کنار پنه لوپه افتاد که صورتش بی رنگ شده بود و چشمانش بی فروغ. خون را از روی لبانش پاک و اشک هایش را جایگزینشان میکرد.
هرکس برای هرچیزی بهایی می پرداخت. بهای بهار زمستان بود و بهای زندگی مرگ. ولی بهایی که آندریا برای زنده بودنش می پرداخت بیشتر از مردن بود، او بود که میکشت و مردن می دید. مردن تک تک کسانی که برایش عزیز بودند به دست خودش. این تنبیه او برای زندگی کردن بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج














