تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
تنبیه سرای هاگوارتز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/05/30
تولد نقش: 1398/06/03
آخرین ورود: شنبه 18 مرداد 1399 15:39
از: فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
پستها:
204

چشمانم را باز کردم احساس میکردم هیچ کنترلی روی خودم ندارم. بدون هیچ آگاهی از اطرافم به اتاقی نگاه کردم که کنار دیوارش لکه خونی وجود داشت اما هیچ کسی از آن خبر نداشت. روی اون با شنل نا مرئی پوشانده شده بود. شنل رو سرم کردم و از پشت پنجره به بچه هایی نگاه کردم که با هم بازی میکردند. تنها در آن بین دو چهره برام آشنا بود. از پله ها پایین رفتم. تنها لوستر وسط تالار بود که نظرمو جلب کرد. با دقت بهش خیره شدم. با دیدن خفاش بنفش رنگ روی آن علت تکان ها را فهمیدم و بدون هیچ توجهی از تالار خارج شدم. به حیاط که رسیدم بید کتک زن شروع به تکان خوردن کرد. انگار میخواست منو از بچه های معصوم داخل حیاط دور کنه. نیشخندی رو لبم نشست و دندان های تیزم نمایان شد. در حالی که بسمت دو بچه در حرکت بودم اتش تشنگی بهم غلبه کرد. به سمت یکیشون رفتم و ...
-جوز... جوزفین مونتکومری چت شده؟ چرا یهو بیهوش شدی؟
یهو فروغ چشمام از بین رفت. دوباره همون چشمای معصوم آسمانیم پیدا شد ولی اتشم از بین نرفته بود با دیدن ریموند دوباره به حالت خلسه رفتم و بهش حمله ور شدم...
دقایقی گذشت. اتشم از بین رفت. صورتم آغشته به خون بود. این اشکام بود که صورتمو میشست.
-جوز... جوزفین مونتکومری چت شده؟ چرا یهو بیهوش شدی؟
یهو فروغ چشمام از بین رفت. دوباره همون چشمای معصوم آسمانیم پیدا شد ولی اتشم از بین نرفته بود با دیدن ریموند دوباره به حالت خلسه رفتم و بهش حمله ور شدم...
دقایقی گذشت. اتشم از بین رفت. صورتم آغشته به خون بود. این اشکام بود که صورتمو میشست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1398/8/9 23:14:55
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1398/8/9 23:16:03
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1398/8/9 23:28:51
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1398/8/9 23:32:40
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1398/8/9 23:16:03
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1398/8/9 23:28:51
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1398/8/9 23:32:40
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی


من و اما همین الان یهویی


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/12/28
تولد نقش: 1397/05/08
آخرین ورود: سهشنبه 21 مرداد 1399 20:51
از: کوچه دیاگون پلاک شیش
پستها:
144


صدای پاهای پنه لوپه که بر روی برگ های خشک و مرده جنگل کوبیده میشد، سکوت وهم برانگیز جنگل را میشکست. ولی هیچ توجهی نمی کرد که با هرقدم ترسان و وحشت زده اش حشرات مقیم زیر برگ ها را له میکرد و آنهایی که زنده می گذاشت را بیدار میکرد تا برای له شدگان عزاداری کنند.
هیچکس نمیدانست در آن موقع سال پس از هشدار های پیاپی مدیر هاگوارتز درمورد منع بعد از ساعت ده خارج شدن از تالار پنه لوپه برای چه بیرون آمده بود و به چه دلیل فرد سیاه پوش را تعقیب کرده بود تا جایی که جای شکار و شکارچی تغییر کرده و پنه لوپه درحال فرار و فرد سیاه پوش به دنبالش بود.
ترس تمامی وجودش را تسخیر کرده بود. پاهایش از فرط هیجان سست شده و میلرزید و آنقدر حواسش پرت مجبور کردن پاهایش به دویدن بود که متوجه نشد مستقیم به سمت جنگل ممنوعه می رفت. فردی که دنبالش کرده بود مشخص بود مهارت زیادی در این کار دارد، البته با قتل های اخیری که پنه لوپه احتمال میداد کار خود او باشد باید هم مهارت میداشت.
هفته اخیر بوی خون تمامی هاگوارتز را در بر گرفته و هر شب جیغ هایی کر کننده از هر تالار شنیده میشد که خواب را از چشمان میربایید و نفس را در سینه ها حبس میکرد. قتل ها یکی پس از دیگری ذهن هارا آشفته کرده و بار دیگر تدابیر امنیتی هاگوارتز را زیر سوال برده بود. مشخص نبود قاتل کیست یا حتی چیست ویا چه هدفی از ریختن خون دارد ولی تمامی جنازه های قربانی های پیدا شده خالی از خون بودند. قاتل هرکه بود همچنان در قلعه بود، در میان دانش آموزان و اساتید و به دنبال شکار بعدی بود، شکاری که با پای خودش پیش اون آمده بود و هوس مرگ کرده بود.
پنه لوپه متوقف نمیشد با چشمانی خیس از اشک و نفس های صدا دارش تلاشی برای مخفی شدن نمیکرد. میدانست او را دیده و بالاخره پیدا خواهد کرد پس فقط میدوید تا در میان جنگل دستی به دورش حلقه شده و او را به سمت خودش کشید. دستش را محکم روی دهانش گذاشته تا مانع جیغ کشیدنش شود. پنه لوپه با وحشت سر برگرداند و آندریا رادید که مانند خودش وحشت زده به او زل زده بود. پنه لوپه هیچ فرضیه ای برای حضور آندریا در آن مکان نداشت، ولی اکنون زمان خوبی برای سوال و جواب نبود. آندریا نجوا کرد:
_هیس! داره میاد!
پنه لوپه آرام سر برگرداند و به رو به رو خیره شد سایه ای سیاه از میان درختان پیدا بود و هرلحظه نزدیک تر میشد. تا جایی که دقیقا رو به روی آنها قرار گرفته بود. قلب هایشان به سینه میکوبید و صدای نبض نامرتبشان گوش جنگل را پر کرده بود، ولی شکارچی فقط یک چیز را میشنید صدای جریان خون در رگ های پنه لوپه که از چند ساعت پیش او را به سمت خودش می خواند.
سیا پوش قدم هایش را آهسته تر کرد و از میان درختان بیرون آمد زیر نور ماه ایستاد تا چشمان کنجکاو و حیرت زده پنه لوپه به خوبی اورا ببیند.
فرد سیاه پوش فاقد سر، گردن و یا اندام دیگری بود. او یک شنل بود. ولی نه تنها یک شنل ساده، شنل ابزاری بود که بدون مجبور کردن شکارچی به تعقیب و گریز های خسته کننده شکار را به او میرساند.
پنه لوپه رو بر گرداند و مقابل چشمان متحیرش این آندریا بود که با نیش های تیز و براقش لبخند میزد. چشمانش سرشار از حس پیروزی بود و عاری از هر رحمی. با چشمان نافذش به درون چشمان ترسیده و پر از اشک پنه لوپه زل زد و زمزمه کرد:
_صدات در نیاد.
و با فرو کردن نیش های تیزش به درون شاهرگ پنه لوپه فریاد را در گلویش خفه کرد. با ولع تا آخرین قطره خونش را بلعید و دخترک بی جان را روی زمین رها کرد.
اشک در چشمانش حلقه میزد و قطرات کوچکش را به سمت گونه هایش روانه می کرد. حال زمانی بود که وجدانش بیدار میشد و عذابش شروع. انسانیت آخرین چیزی بود که در آن لحظه به کارش می آمد و تنها چیزی بود که در درونش شعله می کشید.
از درد روی زمین کنار پنه لوپه افتاد که صورتش بی رنگ شده بود و چشمانش بی فروغ. خون را از روی لبانش پاک و اشک هایش را جایگزینشان میکرد.
هرکس برای هرچیزی بهایی می پرداخت. بهای بهار زمستان بود و بهای زندگی مرگ. ولی بهایی که آندریا برای زنده بودنش می پرداخت بیشتر از مردن بود، او بود که میکشت و مردن می دید. مردن تک تک کسانی که برایش عزیز بودند به دست خودش. این تنبیه او برای زندگی کردن بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/05/30
تولد نقش: 1398/06/03
آخرین ورود: شنبه 18 مرداد 1399 15:39
از: فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
پستها:
204

2ماه است که همه پنه لوپه رادر این مقام بلند بالای ارشدی خشن میبینند و هیچی نمیگن میدونی چرا چون پس از این سخنان سیاه باید سرود بای بای را سر دهند .
پنه لوپه : باید خودمو روسرش خالی کنم .
همون لحظه با غرور همیشگیش از کنارش رد شد و به برج گیریفیندور رفت.
3ساعت بعد
ماه چند ماه هست که اجارش عقب افتاده در نتیجه خورشید اومد و اونو از خونش پرت کرد پایین .
- بای بای
یهو یک لامپ کم مصرف بالا سر پنه روشن شد
با جادوی همیشگی چشماش جلو پرسی سبز شد و اورا به اتاق مخصوص خود برد :
خب به به جناب مشتر خائن.
+ خانم کلیرواتر از جون من چی میخواین؟
- اه از کی تا حالا پنی کوچولو رو به فامیل میشناسی نکنه اون گندی که بالا آوردی و باعث شدی 50 امتیاز از گروهم کم بشه از یاد بردی تازه حرفتم دروغ بود .
2ماه قبل
پنی : - پرفوسور این قسمت رو میشه دوباره بگید؟
پرفوسور : چرا ؟
- چون.....
پرسی : پرفوسور این پنی کوچولو ما یکم دیر فهم تشریف دارن اگر هم دقت کرده باشید از بازی کردن های زیر میزی اش معلوم است.
+ چی سر کلاس من زیر میز بازی میکنی ؟ 50 امتیاز از ریونکلاو کم میشه .
- پرفوسور دروغ میگه در خاست کردم تا تو جزوه بنویسم
بازگشت به حال
+ خوب راستش منم از روی شوخی گفتم پرفسور جدی جدی باور کرد
- تو اشتباهی کردی که باید تاوانشو همون لحظه پس میدادی کروشیو
2 ساعت بعد
پنی با حالتی کاملا خسته و خواب آلود 369 امین کروشیئ رو گفت و پرسی دعوت حق را لبیک گفت.
خلاصه حواستون باشه پا رو دم پنی خانم نذارین
پنه لوپه : باید خودمو روسرش خالی کنم .
همون لحظه با غرور همیشگیش از کنارش رد شد و به برج گیریفیندور رفت.
3ساعت بعد
ماه چند ماه هست که اجارش عقب افتاده در نتیجه خورشید اومد و اونو از خونش پرت کرد پایین .
- بای بای
یهو یک لامپ کم مصرف بالا سر پنه روشن شد
با جادوی همیشگی چشماش جلو پرسی سبز شد و اورا به اتاق مخصوص خود برد :
خب به به جناب مشتر خائن.
+ خانم کلیرواتر از جون من چی میخواین؟
- اه از کی تا حالا پنی کوچولو رو به فامیل میشناسی نکنه اون گندی که بالا آوردی و باعث شدی 50 امتیاز از گروهم کم بشه از یاد بردی تازه حرفتم دروغ بود .
2ماه قبل
پنی : - پرفوسور این قسمت رو میشه دوباره بگید؟
پرفوسور : چرا ؟
- چون.....
پرسی : پرفوسور این پنی کوچولو ما یکم دیر فهم تشریف دارن اگر هم دقت کرده باشید از بازی کردن های زیر میزی اش معلوم است.
+ چی سر کلاس من زیر میز بازی میکنی ؟ 50 امتیاز از ریونکلاو کم میشه .
- پرفوسور دروغ میگه در خاست کردم تا تو جزوه بنویسم
بازگشت به حال
+ خوب راستش منم از روی شوخی گفتم پرفسور جدی جدی باور کرد
- تو اشتباهی کردی که باید تاوانشو همون لحظه پس میدادی کروشیو
2 ساعت بعد
پنی با حالتی کاملا خسته و خواب آلود 369 امین کروشیئ رو گفت و پرسی دعوت حق را لبیک گفت.
خلاصه حواستون باشه پا رو دم پنی خانم نذارین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی


من و اما همین الان یهویی


جزئیات کاربر

شبی تاریک و توفانی در هاگوارتز بود.
دراکو مالفوی پسر اصیل زاده و مایه دار مدرسه در حالی که تمام پارتی بازی های دامبلدور برای امتیاز دادن به گریفیندور و خودنمایی های هری پاتر همه و همه روی اعصابش راه میرفت و او را آزار میداد ناگهان در همان موقع لبخند ملیح و سیاهی روی لبش ظاهر شد و به اتاق ضروریات رفت.
اتاق تاریک و نمور بود دراکو به گوشه اتاق رفت درست جایی که هری پاتر را بیهوش و غیر هوشیار به صندلی بسته بود.
او چوبدستی هری پاتر را برداشته و به دو تیکه تقسیم میکند.
چند دقیقه صبر میکند هری کم کم به هوش می آید؛و میگوید: مالفوی من کجام؟
مالفوی:یه جایی که هیچکس صداتو نشنوه.
_بذار من برم لعنتی.
_وقتی که کارم باهات تموم شد میتونی بری پاتر.پس گفتن این جمله مالفوی شروع به شکنجه هری پاتر با چند ورد کروشیو میکند تا جایی که تمام بدن پاتر خونین و مالین میشود،سپس مالفوی با ورد ابلیویت تمام خاطرات این اتفاق را از ذهن پاتر پاک میکند و او را بیهوش کرده و همانجا رها میکند.
پایان
دراکو مالفوی پسر اصیل زاده و مایه دار مدرسه در حالی که تمام پارتی بازی های دامبلدور برای امتیاز دادن به گریفیندور و خودنمایی های هری پاتر همه و همه روی اعصابش راه میرفت و او را آزار میداد ناگهان در همان موقع لبخند ملیح و سیاهی روی لبش ظاهر شد و به اتاق ضروریات رفت.
اتاق تاریک و نمور بود دراکو به گوشه اتاق رفت درست جایی که هری پاتر را بیهوش و غیر هوشیار به صندلی بسته بود.
او چوبدستی هری پاتر را برداشته و به دو تیکه تقسیم میکند.
چند دقیقه صبر میکند هری کم کم به هوش می آید؛و میگوید: مالفوی من کجام؟
مالفوی:یه جایی که هیچکس صداتو نشنوه.
_بذار من برم لعنتی.
_وقتی که کارم باهات تموم شد میتونی بری پاتر.پس گفتن این جمله مالفوی شروع به شکنجه هری پاتر با چند ورد کروشیو میکند تا جایی که تمام بدن پاتر خونین و مالین میشود،سپس مالفوی با ورد ابلیویت تمام خاطرات این اتفاق را از ذهن پاتر پاک میکند و او را بیهوش کرده و همانجا رها میکند.
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
JUST SLYTHRIN
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/10/23
تولد نقش: 1398/03/10
آخرین ورود: پنجشنبه 31 مرداد 1398 07:47
از: جهنم
پستها:
33

+ با چه جرعتی این حرف رو زد؟؟؟
همانطور که گیلدروی لاکهارت،معلم هاگوارتز،یا حداقل معلم سابق هاگوارتز نعره میکشید ،در حال بستن چمدانش هم بود.
+حقش و میزارم کف دستش.با بد کسی در افتادی آلبوس دامبلدور
_________________
2 ساعت قبل:
+ اصلا رو درست تمرکز نداری اقای مالفوی.تو اخراجی!
ناگهان کلاس ساکت شد.همه با خود میگفتند چطور جرعت کرد مالفوی رو اخراج کنه.اون پدرش تو وزارت خونه یه مافیای خیلی خفن داره و از این جور قبایل فکر ها.
مالفوی: باشه!میرم ولی بدون توی آزکابان ملاقاتی نخواهی داشت.
این را گفت و بلند شد و رفت از کلاس بیرون.لاکهارت خواست ادامه درس را بدهد که دوباره در باز شد و دراکو دوباره اومد تو.
- هه!فکر کردی میخوام عذر خواهی کنم؟فقط کلاسورمو جا گذاشتم.
+ ~ نویسینیتو ..
وقتی لاکهارت این ورد رو خوند ناگهان مالفوی تبدیل به یک بز شد.کل کلاس داشتن میخندیدن و اون بز به همه جا میدوید و از خودش صدا در میاورد.
در همان لحظه زنگ به صدا درامد ولی بچه ها در کلاس ماندند و به مالفوی میخندیدن.
ظاهرا یکی از بچه ها به مدیر خبر داد و دامبلدور وارد کلاس شد.وقتی نگاه دامبلدور به مالفوی افتاد گفت: پروفسور لاکهارت!این یه دانش آموزه؟
و بعد گویل گفت: پروفسور.اون دراکو مالفوی هست..
و کلاس دوباره منفجر شد.
پروفسور دامبلدور با عصبانیت دراکو را به حالت اول خود برگرداند و رو به لاکهارت گفت: تو اخراجیـــــی!وسایلت و جمع کن و برو.
______________________
لاکهارت با سختی فراوان یک گالن بنزین را تا جلوی در اتاق دامبلدور به طور مخفیانه کول کرد.سپس رمز را گفت: شربت لیموناد .
همه جا تاریک و غرق در سکوت بود.شروع کرد به خال کردن بنزین در گوشه و کنار اتاق.هنگامی که به تخت دامبلدور رسید بنزینش تموم شد.چوبدستی اش را بلند کرد و خواست آتیش را روشن کند.
بعد دید چشم های دامبلدور باز هستند.دامبلدور گفت: نه گیلدروی.تو قاتل نیستی.نه!
اما گیلدروی لاکهارت از او دور شد و در همان لحظه آتش را روشن کرد.
از پشت سرش صدای فریاد های آلبوس دامبلدور و گرمای ناشی از آتش را حس میکرد و یک پوذخند روی لبانش بود!!!
همانطور که گیلدروی لاکهارت،معلم هاگوارتز،یا حداقل معلم سابق هاگوارتز نعره میکشید ،در حال بستن چمدانش هم بود.
+حقش و میزارم کف دستش.با بد کسی در افتادی آلبوس دامبلدور
_________________
2 ساعت قبل:
+ اصلا رو درست تمرکز نداری اقای مالفوی.تو اخراجی!
ناگهان کلاس ساکت شد.همه با خود میگفتند چطور جرعت کرد مالفوی رو اخراج کنه.اون پدرش تو وزارت خونه یه مافیای خیلی خفن داره و از این جور قبایل فکر ها.
مالفوی: باشه!میرم ولی بدون توی آزکابان ملاقاتی نخواهی داشت.
این را گفت و بلند شد و رفت از کلاس بیرون.لاکهارت خواست ادامه درس را بدهد که دوباره در باز شد و دراکو دوباره اومد تو.
- هه!فکر کردی میخوام عذر خواهی کنم؟فقط کلاسورمو جا گذاشتم.
+ ~ نویسینیتو ..
وقتی لاکهارت این ورد رو خوند ناگهان مالفوی تبدیل به یک بز شد.کل کلاس داشتن میخندیدن و اون بز به همه جا میدوید و از خودش صدا در میاورد.
در همان لحظه زنگ به صدا درامد ولی بچه ها در کلاس ماندند و به مالفوی میخندیدن.
ظاهرا یکی از بچه ها به مدیر خبر داد و دامبلدور وارد کلاس شد.وقتی نگاه دامبلدور به مالفوی افتاد گفت: پروفسور لاکهارت!این یه دانش آموزه؟
و بعد گویل گفت: پروفسور.اون دراکو مالفوی هست..
و کلاس دوباره منفجر شد.
پروفسور دامبلدور با عصبانیت دراکو را به حالت اول خود برگرداند و رو به لاکهارت گفت: تو اخراجیـــــی!وسایلت و جمع کن و برو.
______________________
لاکهارت با سختی فراوان یک گالن بنزین را تا جلوی در اتاق دامبلدور به طور مخفیانه کول کرد.سپس رمز را گفت: شربت لیموناد .
همه جا تاریک و غرق در سکوت بود.شروع کرد به خال کردن بنزین در گوشه و کنار اتاق.هنگامی که به تخت دامبلدور رسید بنزینش تموم شد.چوبدستی اش را بلند کرد و خواست آتیش را روشن کند.
بعد دید چشم های دامبلدور باز هستند.دامبلدور گفت: نه گیلدروی.تو قاتل نیستی.نه!
اما گیلدروی لاکهارت از او دور شد و در همان لحظه آتش را روشن کرد.
از پشت سرش صدای فریاد های آلبوس دامبلدور و گرمای ناشی از آتش را حس میکرد و یک پوذخند روی لبانش بود!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گیلدروی لاکهارت عظیم


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/25
تولد نقش: 1394/05/25
آخرین ورود: شنبه 26 فروردین 1402 11:57
از: سرزمین تنهایی
پستها:
336

- باید تلافی کنم! باید تلافی کنم! باید تلافی کنم! 
این چیزی بود که جینی ویزلی حدود سه روز با خودش تکرار میکرد. اما هیچکس خبر نداشت که او چه چیزی را میخواهد تلافی کند.
فلش بک، سه روز قبل
پروفسور مک گونگال جمله را نوشت و گفت:
- خب، کسی جواب این سوال رو میدونه؟
جینی دستش را بلند کرد و گفت:
- پروفسور، میشه جواب این سوال رو من بدم؟
اما قبل از اینکه پروفسور بتواند پاسخی دهد، گرگوری گویل گفت:
- مگه یه ویزلی هم توانایی جواب دادن به سوالات رو داره؟
و به دنبال این حرف، تمامی اعضای اسلیترین شروع کردند به خندیدن. اما جینی هیچ چیز نگفت و تنها زیر لب زمزمه کرد:
- جواب این کارت رو میگیری، گویل.
پایان فلش بک
- پیدا کردم!
جینی همانطور که از پله ها پایین میرفت، جیغ میکشید و با خودش این جمله را تکرار میکرد.
چند روز بعد، جلوی در مخفی تالار خصوصی اسلیترین
گویل در حالی که از تالار خارج میشد، چشمش به تکه کیکی افتاد. با خوشحالی به طرفش حرکت کرد.
اما کیک تکان خورد.
دوباره به سمتش رفت، اما باز هم کیک از جای خود حرکت کرد و به سمت انتهای دخمه، و دور از او رفت.
گویل با تعجب و گرسنگی، به دنبال کیک رفت تا اینکه به اتاقی رسید که بالای در آن نوشته شده بود: "اتاق کیک".
گویل با دیدن این نام بر بالای در اتاق، بسیار ذوق زده شد و به سرعت وارد اتاق شد.
وقتی وارد شد، با مقدار زیادی از انواع کیک ها رو به رو شد. پس به سمت آن ها رفت و شروع کرد به خوردن، به طوری که هر دو لپش باد کرده بود و حتی نمیتوانست نفس بکشد.
پس از چند دقیقه، گویل که کبود شده بود و خیس عرق، و البته تمام کیک ها را خورده بود، عزمش را جزم کرد تا از اتاق خارج شود، اما ناگهان در پنجره کنار در، تصویر خودش را دید. پس با وحشت نعره زد:
- نهههه! این من نیستم!
ناگهان در اتاق با شدت باز شد و جینی با پوزخند معروف خودش وارد شد و گفت:
- وقتی یک ویزلی رو مسخره میکنی، منتظر عواقبش هم باش. حالا که تا یه هفته تمام، شبیه خوکِ دوتا موندی، مطمئن میشم که یادت نمیره. مخصوصا که اون ویزلی، یک دختر باشه.
گویل که فهمیده بود کیک ها با معجون مرکب پیچیده و مقداری دم خوک درست شده اند، مثل خوک ها خر خر کرد، اما دیگر راهی برای بازگشت نبود.
جینی هم از اتاق خارج شد و گویل را که مثل خوک ها خر خر میکرد و سعی میکرد دُم پیچ خورده اش را در شلوارش مخفی کند، تنها گذاشت.

این چیزی بود که جینی ویزلی حدود سه روز با خودش تکرار میکرد. اما هیچکس خبر نداشت که او چه چیزی را میخواهد تلافی کند.
فلش بک، سه روز قبل
پروفسور مک گونگال جمله را نوشت و گفت:
- خب، کسی جواب این سوال رو میدونه؟
جینی دستش را بلند کرد و گفت:
- پروفسور، میشه جواب این سوال رو من بدم؟
اما قبل از اینکه پروفسور بتواند پاسخی دهد، گرگوری گویل گفت:
- مگه یه ویزلی هم توانایی جواب دادن به سوالات رو داره؟

و به دنبال این حرف، تمامی اعضای اسلیترین شروع کردند به خندیدن. اما جینی هیچ چیز نگفت و تنها زیر لب زمزمه کرد:
- جواب این کارت رو میگیری، گویل.

پایان فلش بک
- پیدا کردم!

جینی همانطور که از پله ها پایین میرفت، جیغ میکشید و با خودش این جمله را تکرار میکرد.
چند روز بعد، جلوی در مخفی تالار خصوصی اسلیترین
گویل در حالی که از تالار خارج میشد، چشمش به تکه کیکی افتاد. با خوشحالی به طرفش حرکت کرد.
اما کیک تکان خورد.
دوباره به سمتش رفت، اما باز هم کیک از جای خود حرکت کرد و به سمت انتهای دخمه، و دور از او رفت.
گویل با تعجب و گرسنگی، به دنبال کیک رفت تا اینکه به اتاقی رسید که بالای در آن نوشته شده بود: "اتاق کیک".
گویل با دیدن این نام بر بالای در اتاق، بسیار ذوق زده شد و به سرعت وارد اتاق شد.
وقتی وارد شد، با مقدار زیادی از انواع کیک ها رو به رو شد. پس به سمت آن ها رفت و شروع کرد به خوردن، به طوری که هر دو لپش باد کرده بود و حتی نمیتوانست نفس بکشد.
پس از چند دقیقه، گویل که کبود شده بود و خیس عرق، و البته تمام کیک ها را خورده بود، عزمش را جزم کرد تا از اتاق خارج شود، اما ناگهان در پنجره کنار در، تصویر خودش را دید. پس با وحشت نعره زد:
- نهههه! این من نیستم!

ناگهان در اتاق با شدت باز شد و جینی با پوزخند معروف خودش وارد شد و گفت:
- وقتی یک ویزلی رو مسخره میکنی، منتظر عواقبش هم باش. حالا که تا یه هفته تمام، شبیه خوکِ دوتا موندی، مطمئن میشم که یادت نمیره. مخصوصا که اون ویزلی، یک دختر باشه.

گویل که فهمیده بود کیک ها با معجون مرکب پیچیده و مقداری دم خوک درست شده اند، مثل خوک ها خر خر کرد، اما دیگر راهی برای بازگشت نبود.
جینی هم از اتاق خارج شد و گویل را که مثل خوک ها خر خر میکرد و سعی میکرد دُم پیچ خورده اش را در شلوارش مخفی کند، تنها گذاشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: یکشنبه 25 مرداد 1405 06:21
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
724

کم کم خورشید خانم داشت گورشو گم میکرد و خانم مهتاب جاشو می گرفت.
راه رو ها پر از صدای گوش خراش سکوت بود. همه ملت تو خوابگاهاشون مشغول کارت بازیو تاس انداختنو مشق نوشتن بودن جز دو نفر که بعد از هاگرید به شکارچیان هاگوارتز معروف بودن.
جنگل ممنوعه
خش خش! خش خش! خش خش!
تو تاریکی جنگل ، آستریکس با ردای سیاهش تقریبا قابل دیدن نبود ولی صدای برگا برای همه حضورشو اعلام میکرد.
کم کم آستریکس همراه یه کیسه بزرگ که توش چیزی وول میخورد از کنار جنگل نزدیک دریاچه شد.
بلاخره وقتی آستریکس بجای مورد نظرش رسید کیسرو به زمین پرت کرد و بعد کمی وول خوردن , باز شد و از توش فنریر بیرون پرید. حال روزش دست کمی از حالت گرگ بودنش نداشت , کمی اطرافو نگاه کرد...
_ سوپریز!
فنریر نگاهش به آستریکس پرت شد و همزمان با کشیدن دندوناش روی هم با عصبانیت حمله ور شد ولی چون آستریکس قبلش یه بطری خون رو کاملا سر کشیده بود , حمله فنریر با ناخونای تیز آستریکس مواجه شد.
آُستریکس گردن فنریر رو گرفته بود و کم کم از زمین جدا کرد و بالا برد , فنریر هم به دستش چنگ مینداخت و تقالا میکرد.
در اخر فنریر بوسیله مشت محکم آستریکس با صدای ناله گرگ مانند به زمین پرت شد.
آستریکس از ناکجا اباد یه صندلی چوبی اورد و فنریر رو با میله های نقره ای به صندلی بست. و هیمنطور از نقاط صعب العبور بطری های نوشابه نیم لیتری , یک لیتری و یکو نیم لیتری دراورد و جلوش روی شنو ماسه ها گذاشت و با ژست شرلوک هلمز مانند دستکش های چرمی رو از جیبش در اورد و درحالی که اونارو می پوشید شروع به قدم زدن کرد.
_ خو حاجی , پپسی , یا کولا ؟
_ آستریکس کاری نکن بطری نوشیدنی های هوریس رو بکنم... تو چشت.
_ حاجی توهم کاری نکن بطری نیم لیطری با یک لیطری رو همزمان بکنم تو دهنت.
فنریر با زور دستشو از لابه لای طناب های نقره ای بیرون میاره و به نشانه تهدید رو به آستریکس می کنه و میگهک
_ بچه جون دستم بهت برسه بلایی سرت میارم که سر شنل قرمزی و ننه بزرگش نیاوردم...
زاارت
دست فنریر توی یه چشم بهم زدن به زمین افتاد و همینطوری دهنش باز موند. آستریکس که قسمتی از دستش خون الود بود دست فنریرو بر میداره و نزدیکش میشه. قسمتای خون الود دستشو با دست فنریر تمیز میکنه... دهنشو کجو کوله میکنه و با چند تا:
_ خخخت , خوووت... تف!
با چند تا تف زدن دست فنریرو به بازوش وصل می کنه و فنریر که از این کار چندش اور آستریکس حالش بهم خورده بود و کاری نمیتونست بکنه حس خشم و ناتوانیو باهم تجربه می کرد.
_ کثافط مادر سیریوسی بگو ببینم از جونم چی می خوای؟! من عضو الف دال نیستم.
_ از کجا معلوم هوم؟...
فنریر ساکت شد , ابرو بالا زد و منتظر حرفای بعدی آستریکس شد.
_ فک میکنی وقتی نصف شبی میرفتی اتاقش کسی نمیفهمید دوتایی چیکار میکنید؟! تا وقتی که من اینجام نمیزارم جاسوسی هم گروهاتو بکنی بعد نصف شبی بری همه چیو بهش بگی امارمونو لو بدی.
_ تو چطور جرات می کنی...
دییییش
مشت آستریکس روی دوتا از دندونای فنریر به زیبایی هک شد و فنریر از گفتن اینکه فقط بخاطر ضعیف بودن تو درس تغییر شکل شب ها پیش دامبلدور میرفت و هیچ گونه هدف دیگری نداشت عاجز موند.
آستریکس با فنریر تا صبح باهم دیگه کلنجار رفتن و به دلیل جمعه بودن فردا و نبودن کلاس کسی از وجودشون مطلع نشد حتی کسی از وجود اون بطری هاهم با خبر نشد.
راه رو ها پر از صدای گوش خراش سکوت بود. همه ملت تو خوابگاهاشون مشغول کارت بازیو تاس انداختنو مشق نوشتن بودن جز دو نفر که بعد از هاگرید به شکارچیان هاگوارتز معروف بودن.
جنگل ممنوعه
خش خش! خش خش! خش خش!
تو تاریکی جنگل ، آستریکس با ردای سیاهش تقریبا قابل دیدن نبود ولی صدای برگا برای همه حضورشو اعلام میکرد.
کم کم آستریکس همراه یه کیسه بزرگ که توش چیزی وول میخورد از کنار جنگل نزدیک دریاچه شد.
بلاخره وقتی آستریکس بجای مورد نظرش رسید کیسرو به زمین پرت کرد و بعد کمی وول خوردن , باز شد و از توش فنریر بیرون پرید. حال روزش دست کمی از حالت گرگ بودنش نداشت , کمی اطرافو نگاه کرد...
_ سوپریز!
فنریر نگاهش به آستریکس پرت شد و همزمان با کشیدن دندوناش روی هم با عصبانیت حمله ور شد ولی چون آستریکس قبلش یه بطری خون رو کاملا سر کشیده بود , حمله فنریر با ناخونای تیز آستریکس مواجه شد.
آُستریکس گردن فنریر رو گرفته بود و کم کم از زمین جدا کرد و بالا برد , فنریر هم به دستش چنگ مینداخت و تقالا میکرد.
در اخر فنریر بوسیله مشت محکم آستریکس با صدای ناله گرگ مانند به زمین پرت شد.
آستریکس از ناکجا اباد یه صندلی چوبی اورد و فنریر رو با میله های نقره ای به صندلی بست. و هیمنطور از نقاط صعب العبور بطری های نوشابه نیم لیتری , یک لیتری و یکو نیم لیتری دراورد و جلوش روی شنو ماسه ها گذاشت و با ژست شرلوک هلمز مانند دستکش های چرمی رو از جیبش در اورد و درحالی که اونارو می پوشید شروع به قدم زدن کرد.
_ خو حاجی , پپسی , یا کولا ؟
_ آستریکس کاری نکن بطری نوشیدنی های هوریس رو بکنم... تو چشت.
_ حاجی توهم کاری نکن بطری نیم لیطری با یک لیطری رو همزمان بکنم تو دهنت.
فنریر با زور دستشو از لابه لای طناب های نقره ای بیرون میاره و به نشانه تهدید رو به آستریکس می کنه و میگهک
_ بچه جون دستم بهت برسه بلایی سرت میارم که سر شنل قرمزی و ننه بزرگش نیاوردم...
زاارت
دست فنریر توی یه چشم بهم زدن به زمین افتاد و همینطوری دهنش باز موند. آستریکس که قسمتی از دستش خون الود بود دست فنریرو بر میداره و نزدیکش میشه. قسمتای خون الود دستشو با دست فنریر تمیز میکنه... دهنشو کجو کوله میکنه و با چند تا:
_ خخخت , خوووت... تف!
با چند تا تف زدن دست فنریرو به بازوش وصل می کنه و فنریر که از این کار چندش اور آستریکس حالش بهم خورده بود و کاری نمیتونست بکنه حس خشم و ناتوانیو باهم تجربه می کرد.
_ کثافط مادر سیریوسی بگو ببینم از جونم چی می خوای؟! من عضو الف دال نیستم.
_ از کجا معلوم هوم؟...
فنریر ساکت شد , ابرو بالا زد و منتظر حرفای بعدی آستریکس شد.
_ فک میکنی وقتی نصف شبی میرفتی اتاقش کسی نمیفهمید دوتایی چیکار میکنید؟! تا وقتی که من اینجام نمیزارم جاسوسی هم گروهاتو بکنی بعد نصف شبی بری همه چیو بهش بگی امارمونو لو بدی.
_ تو چطور جرات می کنی...
دییییش
مشت آستریکس روی دوتا از دندونای فنریر به زیبایی هک شد و فنریر از گفتن اینکه فقط بخاطر ضعیف بودن تو درس تغییر شکل شب ها پیش دامبلدور میرفت و هیچ گونه هدف دیگری نداشت عاجز موند.
آستریکس با فنریر تا صبح باهم دیگه کلنجار رفتن و به دلیل جمعه بودن فردا و نبودن کلاس کسی از وجودشون مطلع نشد حتی کسی از وجود اون بطری هاهم با خبر نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1397/6/10 13:00:34
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/05/07
تولد نقش: 1396/03/31
آخرین ورود: چهارشنبه 10 فروردین 1401 19:43
از: میدان گریمولد، خانه شماره 12
پستها:
118

کریچر شبی از شب ها تصمیم گرفت بالاخره از آشپزخانه بیرون برود که ای کاش نمی رفت! همینکه پایش را بیرون گذاشت از آشپزخانه ناگهان همه جا شب شد!
کریچر بالاخره وقتی نور را دید متوجه شد در تالار بزرگی است که نور آن کاملا سبز است و دو دانش آموز گردن کلفت هم در طرفینش ایستاده اند دانش آموز سوم که نسبت به دوتای قبلی هیکل کوچک تری داشت مقابلش ایستاده بود. بر سمت چپ سینه هر دانش آموز دو حروف ج.ب خودنمایی میکرد.
-این دیگه چیه آوردین احمقا؟
یکی از گردن کلفت ها گفت:
-جن خونگی دیه!
-عه؟ فکر کردم کیک بستنیه!
گردن کلف دیگر خندید.
-خفه شو! گفتم برید یکی از الف دالیا رو بیارید! این چیه؟!
-این همون جن خونگی هستش که تو محفل ققنوسه احساس کردیم بهتر میشه ازش حرف کشید.
دانش آموز سوم لبخند شریرانه ایی زد.
-خوب گوش کن جن خونگی کشتنت واس ما کار یه لحظه اس پس به نفعته هرچی اطلاعات داری به ما بدی!
وسیله ایی از روی میز برداشت و گفت:
-میدونی این چیه؟ گری تو بهش بگو این چیه.
-من؟ چیز...عینکم نیست من.
-خیلی خب مندی تو بگو.
-من؟ میدونی این چیه جن؟
-د بگو بهش
-ها دیگه میدونی چیه؟
-خفه شید احمقا...خودم بهت میگم ما با این...خب...ما باهاش...چیز میکنیم دیه...چیز...معزتو از دماغت میکشیم بیرون. اوی با توام گوشات سنگینه مگه؟
بالاخره کریچر حرف زد.
-اینجا تالار اسلی بود؟
-معلومه پس چی فکر ک...
کریچر دیگر فرصت نداد جمله اش را تمام کند و شروع کرد به بوسیدن در و دیوار!
-اینجا جاییه که ارباب ریگولوس بزرگ شد...ارباب ریگولوس رشد کرد...ارباب ریگولوس راه رفت...ارباب ریگولوس استراحت کرد ...ارباب ریگولوس مریض شد...ارباب ریگولوس خوب شد...ارباب ریگولوس درس یاد گرفت...ارباب ریگولوس جادو کرد...ارباب ریگولوس احتمالا تو این تشت می ش...
-خفه شو!
دانش آموز سوم گلوی کریچر را گرفت و گفت که تمام اطلاعات الف دال را میخواهد.
-ولی کریچر که چیزی ندونست!
-یعنی چی؟! تو مگه تو اون محفل دامبلدور نیستی؟
-چرا ولی به کریچر اطلاعات ندادن که!
-چی؟!
-به کریچر هنوز اعتماد نداشت. البته دامبلدور داشت ولی بقیه نداشت. دامبلدور همیشه به بقیه توصیه کرد که داشت اما محفلی ها هیچ وقت نداشت.
دانش آموز سوم سرش را به نشانه تاسف تکان داد سپس رو به دو دانش آموز گردن کلفت گفت:
-برید یکی عین آدم بیارید. اینم ببرید بندازید همونجا که آوردینش. اگه یه آدم درست پیدا نکردین اصلا نیاید وگرنه من با همین چیز مغزتونو در میارم!
-یعنی واقعا اون چیز واس همین کاره؟
-گمشید بیرون!
دو دانش آموز گردن کلفت دوباره کریچر را در گونی کردند سپس سرشان را دزدیدن تا از اصابت "اون چیز" در امان باشد!
کریچر بالاخره وقتی نور را دید متوجه شد در تالار بزرگی است که نور آن کاملا سبز است و دو دانش آموز گردن کلفت هم در طرفینش ایستاده اند دانش آموز سوم که نسبت به دوتای قبلی هیکل کوچک تری داشت مقابلش ایستاده بود. بر سمت چپ سینه هر دانش آموز دو حروف ج.ب خودنمایی میکرد.
-این دیگه چیه آوردین احمقا؟
یکی از گردن کلفت ها گفت:
-جن خونگی دیه!

-عه؟ فکر کردم کیک بستنیه!

گردن کلف دیگر خندید.
-خفه شو! گفتم برید یکی از الف دالیا رو بیارید! این چیه؟!
-این همون جن خونگی هستش که تو محفل ققنوسه احساس کردیم بهتر میشه ازش حرف کشید.
دانش آموز سوم لبخند شریرانه ایی زد.
-خوب گوش کن جن خونگی کشتنت واس ما کار یه لحظه اس پس به نفعته هرچی اطلاعات داری به ما بدی!
وسیله ایی از روی میز برداشت و گفت:
-میدونی این چیه؟ گری تو بهش بگو این چیه.
-من؟ چیز...عینکم نیست من.
-خیلی خب مندی تو بگو.
-من؟ میدونی این چیه جن؟
-د بگو بهش
-ها دیگه میدونی چیه؟
-خفه شید احمقا...خودم بهت میگم ما با این...خب...ما باهاش...چیز میکنیم دیه...چیز...معزتو از دماغت میکشیم بیرون. اوی با توام گوشات سنگینه مگه؟
بالاخره کریچر حرف زد.
-اینجا تالار اسلی بود؟
-معلومه پس چی فکر ک...
کریچر دیگر فرصت نداد جمله اش را تمام کند و شروع کرد به بوسیدن در و دیوار!
-اینجا جاییه که ارباب ریگولوس بزرگ شد...ارباب ریگولوس رشد کرد...ارباب ریگولوس راه رفت...ارباب ریگولوس استراحت کرد ...ارباب ریگولوس مریض شد...ارباب ریگولوس خوب شد...ارباب ریگولوس درس یاد گرفت...ارباب ریگولوس جادو کرد...ارباب ریگولوس احتمالا تو این تشت می ش...
-خفه شو!

دانش آموز سوم گلوی کریچر را گرفت و گفت که تمام اطلاعات الف دال را میخواهد.
-ولی کریچر که چیزی ندونست!
-یعنی چی؟! تو مگه تو اون محفل دامبلدور نیستی؟
-چرا ولی به کریچر اطلاعات ندادن که!
-چی؟!
-به کریچر هنوز اعتماد نداشت. البته دامبلدور داشت ولی بقیه نداشت. دامبلدور همیشه به بقیه توصیه کرد که داشت اما محفلی ها هیچ وقت نداشت.
دانش آموز سوم سرش را به نشانه تاسف تکان داد سپس رو به دو دانش آموز گردن کلفت گفت:
-برید یکی عین آدم بیارید. اینم ببرید بندازید همونجا که آوردینش. اگه یه آدم درست پیدا نکردین اصلا نیاید وگرنه من با همین چیز مغزتونو در میارم!
-یعنی واقعا اون چیز واس همین کاره؟
-گمشید بیرون!
دو دانش آموز گردن کلفت دوباره کریچر را در گونی کردند سپس سرشان را دزدیدن تا از اصابت "اون چیز" در امان باشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وایتکس!
جزئیات کاربر

- در بازه، بیا تو پسرم.
هوریس اسلاگهورن من رو پسرم صدا کرد. اوضاع باید حسابی خراب می بود.
- دنبال من فرستاده بودین؟ کاری داشتین؟
- یه دو دقیقه بشین رو این مبل فعلا. نوشیدنی چی می خوری؟
من که حسابی حس کنجکاوی و شکاکی ام به طور همزمان برانگیخته شده بود گفتم:
- چیزی میل ندارم. مرسی. چه کمکی از دستم بر میاد؟
- یه نقشه های پلیدی برای من کشیده شده، یه خبرهایی رو میشنوم، یه چیزهایی رو شنیدم... علیه من شایعه شده که من مدیریت رو با غضب و زور به دست آوردم...
ابروهایم را بالا انداختم. خواستم بپرسم: "مگر اینطور نیست؟" ولی جلوی خودم را گرفتم.
- ببین گلرت پسرم، من میدونم که تو گرایش ذاتی و استعداد عجیبی توی جادوی سیاه داری. برات یک پیشنهاد دارم که هم به نفع تو هست و هم من.
من که به نظرم داستان تازه داشت جالب می شد گفتم:
- میشنوم پرفسور.
یک هفتهی بعد
من به عنوان رئیس جوخه ی بازجویی به همراه دسته ای از بقیه ی اعضا که به تازگی استخدام کرده بودم، هر روز راهرو های هاگوارتز را بالا و پایین می کردیم و اعضای مشکوک به عضویت در الف دال را با دلایل منطقی و محکمه پسند دستگیر می کردیم. امروز هم استثنا نبود.
- هی تو! تو که انقدر ویبره می زنی! بیا اینجا ببینم!
دختر به سمت ما برگشت:
- چی داری کارم؟
- اون کاغذها چیه دستت؟
- مشق هایی که نوشتن دانش آموزام!
- این مشکوک میزنه لابد اعلامیه الف دالن. ببرینش شکنجه!
اتاق شکنجه
خوب خوب خوب، دوشیزه زلر، من برای شما یک نقشه عالی دارم...
- چی کردم مگه تو رو؟ برم بذار!
- سفت بگیرین ببندینش!
اعضای جوخه دست و پای رز زلر را سفت به صندلی شکنجه بستند. ترس را در چشمانش می دیدم. میدانم که انتظار کمتر از ناخون کشیدن را نداشت. احتمالا فکر می کرد چند کروشیو نصیبش می کنم. مطمئنم حتی در بدترین کابوس هایش هم حتی تصور این شکنجه ی اختصاصی که برایش داشتم را نداشت.
- سفت بستینش که حتی یه ویبره هم نتونه بزنه؟ خوب خوبه، حالا اون آهنگ بندری رو پلی کن!
و من و اعضای جوخه در حالی که قهقه های پلیدانه می زدیم بندری زنان از اتاق شکنجه خارج شدیم و رز زلر را با امشو شوشه تنها گذاشتیم!
هوریس اسلاگهورن من رو پسرم صدا کرد. اوضاع باید حسابی خراب می بود.
- دنبال من فرستاده بودین؟ کاری داشتین؟

- یه دو دقیقه بشین رو این مبل فعلا. نوشیدنی چی می خوری؟
من که حسابی حس کنجکاوی و شکاکی ام به طور همزمان برانگیخته شده بود گفتم:
- چیزی میل ندارم. مرسی. چه کمکی از دستم بر میاد؟

- یه نقشه های پلیدی برای من کشیده شده، یه خبرهایی رو میشنوم، یه چیزهایی رو شنیدم... علیه من شایعه شده که من مدیریت رو با غضب و زور به دست آوردم...

ابروهایم را بالا انداختم. خواستم بپرسم: "مگر اینطور نیست؟" ولی جلوی خودم را گرفتم.
- ببین گلرت پسرم، من میدونم که تو گرایش ذاتی و استعداد عجیبی توی جادوی سیاه داری. برات یک پیشنهاد دارم که هم به نفع تو هست و هم من.

من که به نظرم داستان تازه داشت جالب می شد گفتم:
- میشنوم پرفسور.

یک هفتهی بعد
من به عنوان رئیس جوخه ی بازجویی به همراه دسته ای از بقیه ی اعضا که به تازگی استخدام کرده بودم، هر روز راهرو های هاگوارتز را بالا و پایین می کردیم و اعضای مشکوک به عضویت در الف دال را با دلایل منطقی و محکمه پسند دستگیر می کردیم. امروز هم استثنا نبود.
- هی تو! تو که انقدر ویبره می زنی! بیا اینجا ببینم!

دختر به سمت ما برگشت:
- چی داری کارم؟

- اون کاغذها چیه دستت؟
- مشق هایی که نوشتن دانش آموزام!

- این مشکوک میزنه لابد اعلامیه الف دالن. ببرینش شکنجه!
اتاق شکنجه
خوب خوب خوب، دوشیزه زلر، من برای شما یک نقشه عالی دارم...
- چی کردم مگه تو رو؟ برم بذار!

- سفت بگیرین ببندینش!

اعضای جوخه دست و پای رز زلر را سفت به صندلی شکنجه بستند. ترس را در چشمانش می دیدم. میدانم که انتظار کمتر از ناخون کشیدن را نداشت. احتمالا فکر می کرد چند کروشیو نصیبش می کنم. مطمئنم حتی در بدترین کابوس هایش هم حتی تصور این شکنجه ی اختصاصی که برایش داشتم را نداشت.
- سفت بستینش که حتی یه ویبره هم نتونه بزنه؟ خوب خوبه، حالا اون آهنگ بندری رو پلی کن!
و من و اعضای جوخه در حالی که قهقه های پلیدانه می زدیم بندری زنان از اتاق شکنجه خارج شدیم و رز زلر را با امشو شوشه تنها گذاشتیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/08/21
تولد نقش: 1396/08/22
آخرین ورود: سهشنبه 30 بهمن 1397 23:56
از: دشت مگسها!
پستها:
54

اتاقی سرد و تاریک، بوی رطوبت، صدای سوت وحشتناکی و در آخر دختری به شکل روح در زندگی شما ایچیکاوا هیچوقت در کنار هم وجود نداشت.
اما الان دقیقا در اتاقی سرد و تاریک با بوی رطوبت و نم و صدای سوت وحشتناکی و دختری که در بین روحهای هاگوارتز هرگز وجود نداشت روبه رویش بود.
روح ناگهان گفت:
- هی، تو؟
- شما هستم.
- چه خودتم تحویل میگیری بچه الفدالی.
- روح محترم، شما اسم منه، فامیلیم هم ایچیکاوا.
- چه اسم مسخرهای. شما ایچیواکا.
- ایچیکاوا.
- ایچیواکا.
- ایچیکاوا.
-ایچیکاوا.
- ایچیواکا.
روح با خوشحالی گفت:
- هاهاها، من بردم.
- عه، راستشو بگو ببینم تو روح کی هستی؟
- خب معلومه. لیزا چارکس، بخاطر یه امتحان که همگروهیت ترتیب دیده بود، این بلا سرم اومد.
- اوه و انتقام هم شیرین است؟
روح لیزا با عصبانیت گفت:
- تا حدودی. اصن به توچه بچه؟ زود باش بهم بگو نقشتون چیه؟ چرا؟ چطور؟ چگونه؟
- نمیگم تا بسوزی.
روح لیزا عصبانی به سمت شما رفت و از بدنش رد شد. شما لرزید و همانطور لرزون، لرزون دهنش رو چندبار باز و بسته کرد.
- نمیـ...گم.
- با برتیباتهای بدمزهی دهنی چطوری؟
- نهههه. باشه میگم ولی دهنی نه.
- آفرین، حالا شدی یه خائن.
اما ناگهان دستان باز شدهی شما چوبدستیای را به طرف روح لیزا نشانه گرفت.
- پتریفیکوس توتالوس.
برای بار آخر شما به خودش افتخار کرد که با طناب جادوییاش، یک روح را بستهاست. لیزا تقلا میکرد و داد و فریاد میکرد. اما شما بیخیال به طرف در رفت و از اتاق نمدار لیزا فرار کرد.
اما الان دقیقا در اتاقی سرد و تاریک با بوی رطوبت و نم و صدای سوت وحشتناکی و دختری که در بین روحهای هاگوارتز هرگز وجود نداشت روبه رویش بود.
روح ناگهان گفت:
- هی، تو؟
- شما هستم.
- چه خودتم تحویل میگیری بچه الفدالی.
- روح محترم، شما اسم منه، فامیلیم هم ایچیکاوا.
- چه اسم مسخرهای. شما ایچیواکا.
- ایچیکاوا.
- ایچیواکا.
- ایچیکاوا.
-ایچیکاوا.
- ایچیواکا.
روح با خوشحالی گفت:
- هاهاها، من بردم.
- عه، راستشو بگو ببینم تو روح کی هستی؟
- خب معلومه. لیزا چارکس، بخاطر یه امتحان که همگروهیت ترتیب دیده بود، این بلا سرم اومد.
- اوه و انتقام هم شیرین است؟
روح لیزا با عصبانیت گفت:
- تا حدودی. اصن به توچه بچه؟ زود باش بهم بگو نقشتون چیه؟ چرا؟ چطور؟ چگونه؟
- نمیگم تا بسوزی.
روح لیزا عصبانی به سمت شما رفت و از بدنش رد شد. شما لرزید و همانطور لرزون، لرزون دهنش رو چندبار باز و بسته کرد.
- نمیـ...گم.
- با برتیباتهای بدمزهی دهنی چطوری؟
- نهههه. باشه میگم ولی دهنی نه.
- آفرین، حالا شدی یه خائن.
اما ناگهان دستان باز شدهی شما چوبدستیای را به طرف روح لیزا نشانه گرفت.
- پتریفیکوس توتالوس.
برای بار آخر شما به خودش افتخار کرد که با طناب جادوییاش، یک روح را بستهاست. لیزا تقلا میکرد و داد و فریاد میکرد. اما شما بیخیال به طرف در رفت و از اتاق نمدار لیزا فرار کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
