ریونکلاویها عادت داشتن که همیشه سر وقت باشن، و حتی زودتر از زمان تعیین شده به محل برن تا از هر مشکلی که ممکنه باعث دیر رسیدنشون بشه، جلوگیری کنن. البته که در اون زمان، شدیدا هم هیجانزده بودن و چشماشون برق میزد. به هرحال تا الان در جشنی خارج از هاگوارتز شرکت نکرده بودن و بهنظرشون جشنی که توسط یک خاندان اصیلزاده گوشهگیر برگزار بشه، قطعا قراره هیجانانگیز و فوقالعاده بشه.
توی این یک ربع آخر، اونا جلوی در جمع شده بودن و با هم پچ پچ میکردن و تصوراتشون از چیزی که قراره باهاش رو به رو بشن رو با هم به اشتراک میذاشتن و به شدت خوشحال و پر انرژی بودن. در واقع انقدر گرم صحبت بودن که متوجه گذشت زمان نشدن و بالاخره درهای عمارت باز شدن تا مهمانها و ریونکلاویها، بتونن وارد بشن.
داخل عمارت، باشکوه، زیبا و باستانی بود. انواع عتیقهجات جادویی، ستهای زره، شمشیر و سلاحهای باستانی، زیور آلات از جنس سنگهای قیمتی و حتی عتیقهجات، ابزار آلات و اشیاءی از دنیای ماگلها با نظم و ترتیب توی تمام تالارهای بیانتهای عمارت به چشم میخورد و به هیجان ریونکلاویها، که در مورد خیلی از اون اشیا توی کتابها خونده بودن، اضافه میکرد.
ریونکلاویها همراه با سیل جمعیت، از تالارها و اتاقها عبور کردن تا اینکه به سالن مهمانی بزرگی رسیدن که تمام سرسرای بزرگ هاگوارتز میتونست داخلش جا بگیره. آهنگ ملایمی از ابزارآلات موسیقی که روی سکویی در انتهای تالار، به کمک جادو خودشون رو مینواختن، به گوش میرسید و سینیهای حاوی نوشیدنی کرهای و آب کدو حلوایی روی هوا شناور بودن و هر چند دقیقه یکبار جلوی مهمونها توقف میکردن تا بهشون نوشیدنی بدن یا لیوانهای خالی رو ازشون بگیرن.
مهمونها بعد از ورود به تالار، متوجه میزهای دایرهای و صندلیها شدن. انگار که به تعدادشون، بلافاصله میز و صندلی هم ظاهر میشد و همه تونستن بدون مشکل برای خودشون جا پیدا کنن.
بعد، صاحب عمارت، شخص سر ویلیام، که ردای بلندی به رنگ ارغوانی و تزئین شده با انواع جواهرات درخشان به تن داشت، از انتهای دیگه تالار وارد شد و جلوی ابزار آلات موسیقی ایستاد. موسیقی بلافاصله متوقف شد و سر ویلیام که لبخند گرمی به لب داشت، دستاش رو باز کرد و با صدای بمی شروع به صحبت کرد.
- مهمانان عزیز! باعث افتخاره که امشب میزبان شما باشم. مطمئنم که شبی شگفتانگیز رو در کنار هم تجربه خواهیم کرد و من هم بیشتر میتونم با همسایگانم در هاگزمید و جادوآموزانی که از مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز به اینجا اومدن، آشنا بشم. اتفاقی که طی چند قرن گذشته در خاندان من نیفتاده. بسیار خب... لطفا از جشن لذت ببرید!
و سر ویلیام از سکو پایین اومد، موسیقی دوباره شروع شد و سر ویلیام هم به سمت مهمانان اومد تا باهاشون سلام و احوال پرسی کنه.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] زير نور ماه! (ریونکلاو)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 00:36
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
312

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 00:50
از: گوی پیشگویی!
پستها:
233
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

آن شب برای بسیاری از ریونکلاویها شبی طولانی بود، چرا که شوق و شور جشن فردا اجازهی خواب را به آنها نمیداد. هر کدام از آنها به شکلی اشتیاقش را نشان میداد. یکی در خواب مشغول انتخاب لباس بود، دیگری خواب را فراموش کرده بود و توی کمد لباسهایش مشغول پیدا کردن لباس بود و با سر صدایی که به راه انداخته بود آن تعدادی هم که بهسختی به خواب رفته بودند را بیدار کرد.
این همه هیاهو و بینظمی که در تالار به راه افتاده بود، آلنیس را وادار به دخالت میکند. در نتیجه آلنیس رداش رو صاف میکند و با همان کلاه خواب که هنوز سرش بود به خوابگاه میرود. او از چیزی که میبیند واقعا شوکه میشود. تعداد بسیار زیادی لباس کف خوابگاه را پوشانده بود و تقریبا همه اعضای خوابگاه بیدار بودند. بعضی در حال دعوا با بقیه بودند که چرا مانع خوابشان شدهاند و کسانی که با سر و صدا خواب بقیه رو به هم ریخته بودند، بدون توجه به این اعتراضها به کار خودشان مشغول بودند. با شنیده شدن صدای قدمهای آلنیس معتراضها و کسانی که به کار خود مشغول بودن متوقف میشوند و همهی سرها به سمت آلنیس میچرخد.
- اگه قرار باشه نظم خوابگاه به هم بریزه بگین که مهمونی رو کنسل کنم!
ریونکلاوی ها اصلا دوست نداشتند که به این مهمونی نروند. در نتیجه در کمتر از پنج دقیقه نظم به خوابگاه برمیگردد و همه به تخت هایشان میروند.
بلاخره پس از ساعات طولانی روز موعود فرا میرسد. امروز روز خوبی بود. همه در گوشه گوشه تالار مشغول رسیدگی به کارهاشون بودن تا خودشون رو برای جشن امشب آماد کنند.
سیبل در حالی که موهایش را توی بیگودی پیچیده بود، مشغول روغن زدن به سیبیل هایش بود. ایزابل و گادفری در حال انتخاب لباس هایشان بودند و کل تالار مشغول رسیدن به خودشان و پوشیدن لباس هایشان بودند.
در کمتر از یک ساعت مانده به شروع جشن کل تالار با چنان سرعتی حاضر میشدند که هر چند دقیقه یک بار دو نفر به هم میخوردند و پخش زمین میشدند.
بلاخره دقیقا یک ربع مانده به آغاز جشن همگی توانستند حاضر شده و لباس پوشیده جلو در عمارت سر ویلیام باشند.
این همه هیاهو و بینظمی که در تالار به راه افتاده بود، آلنیس را وادار به دخالت میکند. در نتیجه آلنیس رداش رو صاف میکند و با همان کلاه خواب که هنوز سرش بود به خوابگاه میرود. او از چیزی که میبیند واقعا شوکه میشود. تعداد بسیار زیادی لباس کف خوابگاه را پوشانده بود و تقریبا همه اعضای خوابگاه بیدار بودند. بعضی در حال دعوا با بقیه بودند که چرا مانع خوابشان شدهاند و کسانی که با سر و صدا خواب بقیه رو به هم ریخته بودند، بدون توجه به این اعتراضها به کار خودشان مشغول بودند. با شنیده شدن صدای قدمهای آلنیس معتراضها و کسانی که به کار خود مشغول بودن متوقف میشوند و همهی سرها به سمت آلنیس میچرخد.
- اگه قرار باشه نظم خوابگاه به هم بریزه بگین که مهمونی رو کنسل کنم!
ریونکلاوی ها اصلا دوست نداشتند که به این مهمونی نروند. در نتیجه در کمتر از پنج دقیقه نظم به خوابگاه برمیگردد و همه به تخت هایشان میروند.
بلاخره پس از ساعات طولانی روز موعود فرا میرسد. امروز روز خوبی بود. همه در گوشه گوشه تالار مشغول رسیدگی به کارهاشون بودن تا خودشون رو برای جشن امشب آماد کنند.
سیبل در حالی که موهایش را توی بیگودی پیچیده بود، مشغول روغن زدن به سیبیل هایش بود. ایزابل و گادفری در حال انتخاب لباس هایشان بودند و کل تالار مشغول رسیدن به خودشان و پوشیدن لباس هایشان بودند.
در کمتر از یک ساعت مانده به شروع جشن کل تالار با چنان سرعتی حاضر میشدند که هر چند دقیقه یک بار دو نفر به هم میخوردند و پخش زمین میشدند.
بلاخره دقیقا یک ربع مانده به آغاز جشن همگی توانستند حاضر شده و لباس پوشیده جلو در عمارت سر ویلیام باشند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

~ سوژه جدید (جدی) ~
اعضای گروه ریونکلاو در هاگزمید در حال حرکت بودند که ناگهان با فریاد هیزل، همگی متوقف میشوند. هیزل جلوی بیلبوردی که تبلیغات و اطلاعیههای هاگزمید در آنجا قرار میگرفت ایستاده بود و با انگشتش سرگرم نشان دادن یکی از آنها بود. ریونکلاویهای کنجکاو به سمت هیزل میآیند و همه دور او جمع میشوند تا علت هیجان او را دریابند.
نقل قول:
اینجانب سِر ویلیام سوم، از قدیمیترین خاندانهای اصیلزادهی جادوگری، شما را به جشن بالماسکهای که در عمارت خویش در هاگزمید برگزار میشود، دعوت میکنم. شبی با شکوه برای قدردانی از جادویی که در رگهایمان جاری است.
تاریخ برگزاری: فردا شب!
سیبل ناگهان تکان عجیبی میخورد و با حالت مرموزی میگوید:
- آدرنالین! در این جشن آدرنالین بدنمون به نهایت خودش میرسه!
با شنیدن این حرف، برقی در چشمان گابریلا میدرخشد.
- واو به نظر هیجانانگیز میاد! من که میگم باید بریم!
ایزابل امیدوارانه نگاهی به گادفری میاندازد.
- جشن بالماسکه مطمئنا چیز جالبیه! ولی کسی این یارو رو میشناسه؟ یه گدا گشنه نباشه که بخواد جیبامونو بزنه!
گادفری خندهای میکند.
- نه واقعا یه خاندان اصیلزادهن که جد اندر جد هاگزمید زندگی میکردن. ولی هیچوقت تو مردم حل نشدن.
ریونکلاویها که از حالا دل به این مهمانی داده بودند، مشتاقانه به آلنیس خیره میشوند. آلنیس بعنوان ارشد ریونکلاو، وقتی چهرههای هیجانزدهی هم گروهیهایش را میبیند، تصمیم به همراهی میگیرد.
- باشه. به نظر منم بد نیست قبل از شروع امتحانات با این مهمونی مغزامونو رفرش کنیم تا با انرژی به پیشواز امتحانات بریم!
- وینکی همراهتون اومد تا شما هرچی ریخت وینکی پاک کرد. وینکی جن خوب؟
ریونکلاویها شروع به خندیدن میکنند و با هیجانی که در دلشان شکفته بود به قلعه هاگوارتز بازمیگردند. فردا روز متفاوتی در پیش داشتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

× پست پایانی ×
لاورن که به در تکیه داده بود و سعی داشت اتفاقاتی را که آن روز تجربه کرده بود هضم کند، ناگهان با تکان شدید در به خودش میآید و چند قدم از در فاصله میگیرد.
- درو باز کن دختر. ما میدونیم که اون تو هستی.
کسی که این را به زبان آورده بود، وحشیانه در حال کوبیدن در بود به گونهای که هر لحظه لاورن انتظار داشت در بشکند.
لاورن با وحشت نگاهی به اطراف میاندازد و دنبال راه فراری میگردد. اما آنجا پاتیل درزدار بود و خبری از پنجرهای که به روی خیابانهای لندن گشوده شود نبود. او گیر افتاده بود و هیچ راه فراری نداشت.
حالا که دقت میکرد صدای داد و فریادهایی را از طبقهی پایین میشنید. به نظر مرگخواران به پاتیل درزدار حمله کرده بودند. اما چطور ممکن بود؟ ابتدا مخفیگاهش در محفل به سرعت لو رفته بود و حالا هم پاتیل درزدار...
- میدونی که جایی برای فرار نداری و من بالاخره راه ورودمو پیدا میکنم. پس به نفعته که بیشتر از این منو عصبانی نکنی و خودت درو باز کنی.
وقتی برای فکر کردن برایش باقی نمانده بود. لاورن به سختی آب دهانش را قورت میدهد. هرچه که آن مرد میگفت حقیقت داشت، میخواست بپرسد که چطور او را پیدا کردهاند تا برای خودش زمان بیشتری بخرد. اما ترس بر او غلبه کرده بود و نتوانست حتی یک کلمه بر زبان راند.
البته دیگر نیازی نبود، چرا که صدای مهیبی به گوش میرسد که نشان از باز شدن در داشت. مردی که در را منفجر کرده بود، قبل از این که لاورن بتواند برای دفاع از خود کاری بکند طلسمی روانهاش میکند و او را بر زمین میزند. چوبدستی لاورن از دستش رها شده و مستقیم درون دستان مرد قرار میگیرد.
- با زبون خوش کتابو میدی یا دوست داری شکنجه بشی؟
لاورن با تعجب به چشمهای مرد که از درون نقاب میدرخشید نگاه میکند. آنها همه چیز را میدانستند، پس بیخود نبود که تا این حد پیگیر پیدا کردنش بودند.
لاورن روی زمین به حالت نشسته در میآید و ناخودآگاه دستش به سمت جیب ردایش میرود، جایی که کتاب پدرش را در آن مخفی کرده بود. اشتباهی مرگبار که مرد کاملا متوجه آن شده بود.
- منتظر چی وایسادی دالاهوف؟ نکنه دلرحم شدی؟ بکشش و کتابو بردار تا بریم.
- البته که نه.
مرد قوی هیکل که دالاهوف نامیده شده بود، رو به زنی که به تازگی وارد اتاق شده بود این را میگوبد. سپس چوبدستیاش را به سمت لاورن نشانه میگیرد تا طلسم مرگ را روانهاش کند.
اما قبل از آن طلسم سبز رنگی از انتهای چوبدستی بلاتریکس لسترنج خارج میشود و یکراست به پیشانی دخترک برخورد میکند و جسد بیجانش جلوی پای مرد میافتد. دالاهوف با دلخوری نگاهی به بلاتریکس میاندازد.
- گفتم خودم انجامش میدم.
اما بلاتریکس بیتوجه به دالاهوف جلو میآید و بعد از کمی جستجو در جیب ردای لاورن، کتابی را بیرون میآورد. لبخندی شیطانی بر لبانش نقش میبندد.
- خودشه. دقیقا همونی که میخواستیم.
قهقههزنان به سمت در میرود تا هرچه زودتر کتاب را به دست سرورش لرد سیاه برساند و معجونی که مدتها به دنبال آن بودند را تهیه کنند.
با این معجون مرگخواران بیش از پیش قدرت میگرفتند و کار محفل برای متوقف کردن آنها سختتر میشد...
× پایان سوژه ×
لاورن که به در تکیه داده بود و سعی داشت اتفاقاتی را که آن روز تجربه کرده بود هضم کند، ناگهان با تکان شدید در به خودش میآید و چند قدم از در فاصله میگیرد.
- درو باز کن دختر. ما میدونیم که اون تو هستی.
کسی که این را به زبان آورده بود، وحشیانه در حال کوبیدن در بود به گونهای که هر لحظه لاورن انتظار داشت در بشکند.
لاورن با وحشت نگاهی به اطراف میاندازد و دنبال راه فراری میگردد. اما آنجا پاتیل درزدار بود و خبری از پنجرهای که به روی خیابانهای لندن گشوده شود نبود. او گیر افتاده بود و هیچ راه فراری نداشت.
حالا که دقت میکرد صدای داد و فریادهایی را از طبقهی پایین میشنید. به نظر مرگخواران به پاتیل درزدار حمله کرده بودند. اما چطور ممکن بود؟ ابتدا مخفیگاهش در محفل به سرعت لو رفته بود و حالا هم پاتیل درزدار...
- میدونی که جایی برای فرار نداری و من بالاخره راه ورودمو پیدا میکنم. پس به نفعته که بیشتر از این منو عصبانی نکنی و خودت درو باز کنی.
وقتی برای فکر کردن برایش باقی نمانده بود. لاورن به سختی آب دهانش را قورت میدهد. هرچه که آن مرد میگفت حقیقت داشت، میخواست بپرسد که چطور او را پیدا کردهاند تا برای خودش زمان بیشتری بخرد. اما ترس بر او غلبه کرده بود و نتوانست حتی یک کلمه بر زبان راند.
البته دیگر نیازی نبود، چرا که صدای مهیبی به گوش میرسد که نشان از باز شدن در داشت. مردی که در را منفجر کرده بود، قبل از این که لاورن بتواند برای دفاع از خود کاری بکند طلسمی روانهاش میکند و او را بر زمین میزند. چوبدستی لاورن از دستش رها شده و مستقیم درون دستان مرد قرار میگیرد.
- با زبون خوش کتابو میدی یا دوست داری شکنجه بشی؟
لاورن با تعجب به چشمهای مرد که از درون نقاب میدرخشید نگاه میکند. آنها همه چیز را میدانستند، پس بیخود نبود که تا این حد پیگیر پیدا کردنش بودند.
لاورن روی زمین به حالت نشسته در میآید و ناخودآگاه دستش به سمت جیب ردایش میرود، جایی که کتاب پدرش را در آن مخفی کرده بود. اشتباهی مرگبار که مرد کاملا متوجه آن شده بود.
- منتظر چی وایسادی دالاهوف؟ نکنه دلرحم شدی؟ بکشش و کتابو بردار تا بریم.
- البته که نه.
مرد قوی هیکل که دالاهوف نامیده شده بود، رو به زنی که به تازگی وارد اتاق شده بود این را میگوبد. سپس چوبدستیاش را به سمت لاورن نشانه میگیرد تا طلسم مرگ را روانهاش کند.
اما قبل از آن طلسم سبز رنگی از انتهای چوبدستی بلاتریکس لسترنج خارج میشود و یکراست به پیشانی دخترک برخورد میکند و جسد بیجانش جلوی پای مرد میافتد. دالاهوف با دلخوری نگاهی به بلاتریکس میاندازد.
- گفتم خودم انجامش میدم.
اما بلاتریکس بیتوجه به دالاهوف جلو میآید و بعد از کمی جستجو در جیب ردای لاورن، کتابی را بیرون میآورد. لبخندی شیطانی بر لبانش نقش میبندد.
- خودشه. دقیقا همونی که میخواستیم.
قهقههزنان به سمت در میرود تا هرچه زودتر کتاب را به دست سرورش لرد سیاه برساند و معجونی که مدتها به دنبال آن بودند را تهیه کنند.
با این معجون مرگخواران بیش از پیش قدرت میگرفتند و کار محفل برای متوقف کردن آنها سختتر میشد...
× پایان سوژه ×
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/01/08
تولد نقش: 1400/01/15
آخرین ورود: شنبه 22 آبان 1400 09:42
از: هرجایی که امید باشه!
پستها:
65

وارد کافه که شد تازه یادش اومد باید ناشناس بمونه. سریع و قبل از اینکه کسی نگاهش کنه ماسکشو گزاشت روی صورتش و رفت سمت پیشخوان.
پشت پیشخوان مرد پیر و لاغری که قوز کرده بود نشسته بود و داشت با دستمال لیوان ها رو برق مینداخت. همین که خواست اون مرد رو صدا بزنه زن خوش اندامی با کفش های پاشنه بلند اومد سمتش :
-خانم کوچولو کاری داشتی؟تنهایی اینجا چیکار میکنی؟ خانوادت کجان؟...
-عامممم من تنهایی اومدم...یه اتاق میخواستم...
-اوه باشه...تام لطفا یه اتاق دنج و کوچیک به این خانم کوچک بده!...
-باشه رزمرتا...
پیرمردی که ظاهرا اسمش تام بود از پشت پیشخوان به سمت لاورن اومد :
-دنبالم بیا دختر جون...
با دستپاچگی دنبالش رفت. تام اون رو به طبقه دوم برد و یه کلید دستش داد :
-اتاق شماره ۱۰۱رو پیدا کن ، هر چیزی خواستی فقط کافیه به من بگی تا برات بیارم...
-خیلی ممنون...
تام از پله ها رفت پایین و اون هم شروع کرد به خوندن عددهای روی در ها :
-نود و نه...صد...صد و یک،خودشه!
رفت داخل اتاق و در رو بست. در رو قفل کرد و یه نفس راحت کشید...
پشت پیشخوان مرد پیر و لاغری که قوز کرده بود نشسته بود و داشت با دستمال لیوان ها رو برق مینداخت. همین که خواست اون مرد رو صدا بزنه زن خوش اندامی با کفش های پاشنه بلند اومد سمتش :
-خانم کوچولو کاری داشتی؟تنهایی اینجا چیکار میکنی؟ خانوادت کجان؟...
-عامممم من تنهایی اومدم...یه اتاق میخواستم...
-اوه باشه...تام لطفا یه اتاق دنج و کوچیک به این خانم کوچک بده!...
-باشه رزمرتا...
پیرمردی که ظاهرا اسمش تام بود از پشت پیشخوان به سمت لاورن اومد :
-دنبالم بیا دختر جون...
با دستپاچگی دنبالش رفت. تام اون رو به طبقه دوم برد و یه کلید دستش داد :
-اتاق شماره ۱۰۱رو پیدا کن ، هر چیزی خواستی فقط کافیه به من بگی تا برات بیارم...
-خیلی ممنون...
تام از پله ها رفت پایین و اون هم شروع کرد به خوندن عددهای روی در ها :
-نود و نه...صد...صد و یک،خودشه!
رفت داخل اتاق و در رو بست. در رو قفل کرد و یه نفس راحت کشید...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کسی باش که میخوای نه کسی که میخوان=)
جزئیات کاربر

در راه با خودش فکر میکرد که چطور شده که مرگخوارا پیداش کردن؟ شاید اونو هنگام تله پورت دیدن یا شاید تونستن از طریق جغدها ادرس رو بفهمن؟ همینطور که با خودش دو دوتا چهارتا میکرد ماشین ترمز کرد!
-ببخشید اقای مولدن چرا ایستادین؟
-...
-اقای مولدن؟
-رسیدیم بهتره پیاده شی!
-اما اینجا که...
-پاتیله درزداره!
-اما چرا؟
-انتظار که نداشتی تو خونه خودم ازت نگهداری کنم؟
-نه...نه اصلا!
-خب پس برو پایین!
لاورن اروم از ماشین پیاده شد و اطراف نگاه کرد؛ ناگهان ماشین اقای مولدن با سرعتی باور نکردنی حرکت کرد!
-وایی! ترسیدم اقای مولدن!
اما اقای مولدن رفته بود!
قیژژژژژژژژژ!
با صدای بسته شدن کرکره های مغازه ی کناری کافه لاورن به خودش امد و از ترس مرگخوارا به داخل کافه وارد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

شب شده بود .
لاورن هیجان زده اما در عین حال ذق زده شده بود . حتی خودش به حرف خودش شک کرده بود .
ایا واقعا برای داده جمع کردن داده به استوا میرفت و یا واقعا برای هدف دیگری بود .
حسابی گیج زده شده شده بود و خواب داشت بر اون غلبه میکرد سعی کرد نخوابه اما خواب قوی تر بود و بر اون غلبه کرد و اون به خواب نه چندان عمیق فرو رفت .
با صدایی بلند از خواب بیدار شد . ترسیده بود و نمی تونست چکار کنه این صدا ها برا چی بود . از پنجره بیرون نگاه کرد . از تعجب خشکش زد .
اونو میشناخت اون یه مرگ خوار بود . چطور جاشو فهمیدن چطور ممکنه .
- لاورن زود از اونجا برو بیرون.
لاورن زیر چشمی نگاهی انداخت باید زود میرفت حتی اگه به قیمت جونش تموم بشه .
ناگهان ارتور صداش کرد و گفت : نمیتونی از اینجا به جای دیگه اپارات کنیم طلسمش کردن . تو باید با دوست من آقای مولدن بری فرد قابل اعتمادبه زود برو .
لاورن با سرعتی زیاد بعضی از وسایل ضروری ریشو جمع کرد .
لاورن با سرعتی فوق العاده بعضی از وسایل ضروری ریشو جمع کرد . و از راه پله پایین رفت نگران اعضای محفل بود ولی می دونست چیز های مهمترین برای نگرانی است و با اراده ای قوی سوار ماشین شد .
لاورن هیجان زده اما در عین حال ذق زده شده بود . حتی خودش به حرف خودش شک کرده بود .
ایا واقعا برای داده جمع کردن داده به استوا میرفت و یا واقعا برای هدف دیگری بود .
حسابی گیج زده شده شده بود و خواب داشت بر اون غلبه میکرد سعی کرد نخوابه اما خواب قوی تر بود و بر اون غلبه کرد و اون به خواب نه چندان عمیق فرو رفت .
با صدایی بلند از خواب بیدار شد . ترسیده بود و نمی تونست چکار کنه این صدا ها برا چی بود . از پنجره بیرون نگاه کرد . از تعجب خشکش زد .
اونو میشناخت اون یه مرگ خوار بود . چطور جاشو فهمیدن چطور ممکنه .
- لاورن زود از اونجا برو بیرون.
لاورن زیر چشمی نگاهی انداخت باید زود میرفت حتی اگه به قیمت جونش تموم بشه .
ناگهان ارتور صداش کرد و گفت : نمیتونی از اینجا به جای دیگه اپارات کنیم طلسمش کردن . تو باید با دوست من آقای مولدن بری فرد قابل اعتمادبه زود برو .
لاورن با سرعتی زیاد بعضی از وسایل ضروری ریشو جمع کرد .
لاورن با سرعتی فوق العاده بعضی از وسایل ضروری ریشو جمع کرد . و از راه پله پایین رفت نگران اعضای محفل بود ولی می دونست چیز های مهمترین برای نگرانی است و با اراده ای قوی سوار ماشین شد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/06
تولد نقش: 1398/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 28 خرداد 1405 23:22
از: تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
پستها:
646

خلاصه:
لاورن د مونتمورنسی، توی یه کتاب قدیمی که از پدرش به ارث برده، با معجونی روبرو میشه که نباید دست مرگخوارا بهش برسه. از طرفی هم مرگخوارا دنبال این معجونن تا ازش درمقابل محفلی ها استفاده کنند. لاورن که قصد داشت تا بیشتر درمورد این معجون بفهمه، به هاگزهد تله پورت میکنه اما درست همون موقع درگیری ای بین محفلی ها و مرگخواران توی هاگزهد بوجود میاد و حالا لاورن به محفلی ها اصرار داره تا اونو با خودش ببرن تا بتونه قصه ی معجون رو براشون تعریف کنه.
سیریوس بعد از گفتن این جمله، دست دخترک رو گرفت و به خانه ی شماره 12گریمولد تله پورت کردند.
"در مقر محفل ققنوس"
لاورن از دستشویی بیرون آمد. استرس زیادی داشت. نمیدانست اگر محفلیون به او اعتماد نکنند، دیگر چه میتواند بکند. از طرفی راه دیگری هم نداشت. یا باید با کمک محفل ققنوس، جلوی دست یابی مرگخواران به معجون و فاجعه گسترده ای که به بار میآورد را میگرفت؛ یا به تنهایی پا در این مسیر سخت میگذاشت که احتمال پیروز شدنش بسیار اندک بود. بعد از گذراندن پیچ راهرو به آشپزخانه، جایی که تمامی محفلی ها دور میز جمع شده بودند و منتظر او بودند تا ماجرا را تعریف کند، رسید. بر سر میز نشست و صحبتش را آغاز کرد.
- چند روز پیش، یه کتاب که پدرم از یه تاجر قدیمی خریده بود رو میخوندم و به یه معجونی برخوردم. معجون "نابودگر". اسمش اسم عجیبیه، ولی نحوه کارکردش از اسمشم عجیب تره. اینجوریه که وقتی مقداری از این معجون رو تو فاصله 5متری از یه نفر بریزی، باعث میشه مغزش از کار بیفته و کارهای عجیب غریبی بکنه. به همین دلیل هم چندین ساله که آموزش و فروشش ممنوع شده. اما چندوقت پیش این رو توی روزنامه دیدم.
لاورن دستش را درون جیب پشتی اش فرو برد و تکه ای از روزنامه ای را، که چندتا خورده بود درآورد و رو به محفلیون گرفت:
نقل قول:
محفلی ها چندثانیه ای به روزنامه خیره ماندند؛ سیریوس اول از همه شروع کرد.
- ببخشید خانم مونتمورنسی اما میشه بدونم ربطشون چیه؟
- بله بله حتما. این معجون ماده ی اصلی مورد نیازش، گیاهیه که توی منطقه استوا رشد میکنه و طبق چیزی که از مرگخواران دیده میشه... حس میکنم دارن مواد اولیه این معجون رو آماده میکنن.
سیریوس و باقی محفلی ها چندلحظه ای به فکر فرو رفتند. ریموس لوپین به سمت لاورن آمد.
- مرسی از اطلاعات خوبتون. حتما پیگیری میکنیم. شماهم بعد از شام باید به هاگوارتز برگردید. حتما تا همین الان هم حسابی دیر کردید.
- نه! خواهش میکنم! بذارین من هم همراهتون بیام. فقط برای تحقیقاتم داده جمعآوری میکنم. تازه، شماهم به یه شخصی که توی معجون ها خبره باشه نیاز دارین.
لاورن امیدوارانه به لوپین خیره شد.
- سخت نگیر ریموس! اون دختر تا همین الانشم خیلی شجاعت نشون داده. از پس این هم بر میاد.
آرتور ویزلی، این را خطاب به لوپین گفت و رو به لاورن کرد.
- حالا شاممون رو تا سرد نشده بخوریم. راه درازی در پیش داریم.
محفلیون و لاورن، بر سر میز نشسته و شروع به خوردن غذا کردند. ماموریتشان برای یافتن اطلاعات بیشتر درباره معجون و فعالیت مرگخواران. از فردا شروع میشد.
لاورن د مونتمورنسی، توی یه کتاب قدیمی که از پدرش به ارث برده، با معجونی روبرو میشه که نباید دست مرگخوارا بهش برسه. از طرفی هم مرگخوارا دنبال این معجونن تا ازش درمقابل محفلی ها استفاده کنند. لاورن که قصد داشت تا بیشتر درمورد این معجون بفهمه، به هاگزهد تله پورت میکنه اما درست همون موقع درگیری ای بین محفلی ها و مرگخواران توی هاگزهد بوجود میاد و حالا لاورن به محفلی ها اصرار داره تا اونو با خودش ببرن تا بتونه قصه ی معجون رو براشون تعریف کنه.
***
سیریوس بعد از گفتن این جمله، دست دخترک رو گرفت و به خانه ی شماره 12گریمولد تله پورت کردند.
"در مقر محفل ققنوس"
لاورن از دستشویی بیرون آمد. استرس زیادی داشت. نمیدانست اگر محفلیون به او اعتماد نکنند، دیگر چه میتواند بکند. از طرفی راه دیگری هم نداشت. یا باید با کمک محفل ققنوس، جلوی دست یابی مرگخواران به معجون و فاجعه گسترده ای که به بار میآورد را میگرفت؛ یا به تنهایی پا در این مسیر سخت میگذاشت که احتمال پیروز شدنش بسیار اندک بود. بعد از گذراندن پیچ راهرو به آشپزخانه، جایی که تمامی محفلی ها دور میز جمع شده بودند و منتظر او بودند تا ماجرا را تعریف کند، رسید. بر سر میز نشست و صحبتش را آغاز کرد.
- چند روز پیش، یه کتاب که پدرم از یه تاجر قدیمی خریده بود رو میخوندم و به یه معجونی برخوردم. معجون "نابودگر". اسمش اسم عجیبیه، ولی نحوه کارکردش از اسمشم عجیب تره. اینجوریه که وقتی مقداری از این معجون رو تو فاصله 5متری از یه نفر بریزی، باعث میشه مغزش از کار بیفته و کارهای عجیب غریبی بکنه. به همین دلیل هم چندین ساله که آموزش و فروشش ممنوع شده. اما چندوقت پیش این رو توی روزنامه دیدم.
لاورن دستش را درون جیب پشتی اش فرو برد و تکه ای از روزنامه ای را، که چندتا خورده بود درآورد و رو به محفلیون گرفت:
نقل قول:
مرگخواران در شرق آسیا!
طبق آخرین گزارش های مردمی به پیام امروز، حرکاتی از گروه مرگخواران در قسمت شرق و میانه آسیا دیده شده است که موجب وحشت جامعه جادویی شرق شده است.
محفلی ها چندثانیه ای به روزنامه خیره ماندند؛ سیریوس اول از همه شروع کرد.
- ببخشید خانم مونتمورنسی اما میشه بدونم ربطشون چیه؟
- بله بله حتما. این معجون ماده ی اصلی مورد نیازش، گیاهیه که توی منطقه استوا رشد میکنه و طبق چیزی که از مرگخواران دیده میشه... حس میکنم دارن مواد اولیه این معجون رو آماده میکنن.
سیریوس و باقی محفلی ها چندلحظه ای به فکر فرو رفتند. ریموس لوپین به سمت لاورن آمد.
- مرسی از اطلاعات خوبتون. حتما پیگیری میکنیم. شماهم بعد از شام باید به هاگوارتز برگردید. حتما تا همین الان هم حسابی دیر کردید.
- نه! خواهش میکنم! بذارین من هم همراهتون بیام. فقط برای تحقیقاتم داده جمعآوری میکنم. تازه، شماهم به یه شخصی که توی معجون ها خبره باشه نیاز دارین.
لاورن امیدوارانه به لوپین خیره شد.
- سخت نگیر ریموس! اون دختر تا همین الانشم خیلی شجاعت نشون داده. از پس این هم بر میاد.
آرتور ویزلی، این را خطاب به لوپین گفت و رو به لاورن کرد.
- حالا شاممون رو تا سرد نشده بخوریم. راه درازی در پیش داریم.
محفلیون و لاورن، بر سر میز نشسته و شروع به خوردن غذا کردند. ماموریتشان برای یافتن اطلاعات بیشتر درباره معجون و فعالیت مرگخواران. از فردا شروع میشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/29
تولد نقش: 1397/05/31
آخرین ورود: یکشنبه 30 مرداد 1401 22:42
از: Wizardry pardic
پستها:
158

-دارم بهت میگم این داستانا بچه بازی نیست آلبوس ، اصلا تاحالا فکردی یوقت بلایی سرشون بیاد چطور میخوای جواب خانوادهاشونو بدی ؟؟
-نگران نباش مینروا ، لودو رو فرستادم دورادور مراقبشون باشه. من از هر لحظه ای که سپری میکنن با خبرم !!
مینروا که صورتش حالت ترس و تعجب رو باهم در خود جا داده گلویی صاف میکنه و کاملا شمرده میپرسه ؛
-لودو؟
-بله...
-فکر میکنی کار درستیه ؟ یعنی منظورم اینه که یکی باید...
-یکی باید مراقب خو لودو باشه ؟
با کمال احترام باید بگم تو این یه مورد باید مثل گذشته به من اعتماد کنی.
فلش بک ؛
-فکنم باید برای زنده بودنم از این خانوم جوان تشکر کنم !!
لاورن که باورش نمیشد این همه محفلی رو یک جا ببینه و از همه مهمتر همین ده دقیقه پیش تو یه جنگ واقعا خطرناک ایفای نقش کرده باشه با کمی استرس سعی داشت عرق روی پیشونیش رو با گوشه شالش پاک کنه .
-من ... من ، خب من فکر میکنم اطلاعات مهمی دارم براتون ، مطمانم که مرگ خارا یه چیز خیلی مهم اینجا دارن که نمیدونن دقیقا کجای اینجاس و من میدونم چطور این مشکل رو حل کنم....
نگاه لودو و سریوس بین هم رد و بدل شد ، هردو با قیافه گنگی که از هم میدیدن کاملا مشخص بود هیچی از حرفای دختر جوان متوجه نشده باشن!!
-میشه یکم واضح تر بگی چی تو سرته دختر؟؟
-نه لودو بنظر من بهتره لاورن با ما بیاد پناهگاه و اونجا در حضور همه صحبت کنیم!!
-نگران نباش مینروا ، لودو رو فرستادم دورادور مراقبشون باشه. من از هر لحظه ای که سپری میکنن با خبرم !!
مینروا که صورتش حالت ترس و تعجب رو باهم در خود جا داده گلویی صاف میکنه و کاملا شمرده میپرسه ؛
-لودو؟
-بله...
-فکر میکنی کار درستیه ؟ یعنی منظورم اینه که یکی باید...
-یکی باید مراقب خو لودو باشه ؟
با کمال احترام باید بگم تو این یه مورد باید مثل گذشته به من اعتماد کنی.
فلش بک ؛
-فکنم باید برای زنده بودنم از این خانوم جوان تشکر کنم !!
لاورن که باورش نمیشد این همه محفلی رو یک جا ببینه و از همه مهمتر همین ده دقیقه پیش تو یه جنگ واقعا خطرناک ایفای نقش کرده باشه با کمی استرس سعی داشت عرق روی پیشونیش رو با گوشه شالش پاک کنه .
-من ... من ، خب من فکر میکنم اطلاعات مهمی دارم براتون ، مطمانم که مرگ خارا یه چیز خیلی مهم اینجا دارن که نمیدونن دقیقا کجای اینجاس و من میدونم چطور این مشکل رو حل کنم....
نگاه لودو و سریوس بین هم رد و بدل شد ، هردو با قیافه گنگی که از هم میدیدن کاملا مشخص بود هیچی از حرفای دختر جوان متوجه نشده باشن!!
-میشه یکم واضح تر بگی چی تو سرته دختر؟؟
-نه لودو بنظر من بهتره لاورن با ما بیاد پناهگاه و اونجا در حضور همه صحبت کنیم!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

در آخرین لحظه دستی گردن کریس را چنگ زد :
- مث اینکه منو یادتون رفته ؟
لحظه ای بعد آن ها در هاگزهد بودند .
کریس که گردن خود رو میمالید گفت :
- اوه تویی فلیت چرا گردنمو فشار میدی؟
- بیخشید فقط خواستم جا ن...
صدای مهیب برخورد طلسم به دیوار هاگزهد همه رو از جا پروند .
پنه لوپه گفت :
- وقت برای سلام و علیک زیاده فعلا لاورن به کمک نیاز داره .
و از هاگزهد بیرون اومدن
- اونجاست ! اوناهاش داره با هکتور میجنگه ، عجیبه که تا الان سر پا مونده .
- تو و فلیت و آندریا برین با هکتور بجنگین منم از پشت هواتون رو دارم . نباید تو این شرایط غافلگیر بشیم
- مث اینکه منو یادتون رفته ؟
لحظه ای بعد آن ها در هاگزهد بودند .
کریس که گردن خود رو میمالید گفت :
- اوه تویی فلیت چرا گردنمو فشار میدی؟
- بیخشید فقط خواستم جا ن...
صدای مهیب برخورد طلسم به دیوار هاگزهد همه رو از جا پروند .
پنه لوپه گفت :
- وقت برای سلام و علیک زیاده فعلا لاورن به کمک نیاز داره .
و از هاگزهد بیرون اومدن
- اونجاست ! اوناهاش داره با هکتور میجنگه ، عجیبه که تا الان سر پا مونده .
- تو و فلیت و آندریا برین با هکتور بجنگین منم از پشت هواتون رو دارم . نباید تو این شرایط غافلگیر بشیم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

