جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا موافقت میکنن و تصمیم میگیرن با قدمهای مصمم به راهشون ادامه بدن، که نیزه ای جلوشونو میگیره.

-نَمیشه!

آلکتو جلو میره.
-دقیقا چی نَمیشه آقای محترم؟ ما داریم از اینجا رد میشیم که ببینیم پیتزایی برای پرنسس پیدا میکنیم یا پیدا نمیکنیم. شما با کجای این قضیه مشکل داشت؟

بومی سرگرم بررسی مرگخواران شد.
-بومی گرسنه بود. بومی آدم خواست. یکی از شما رو باید خورد تا آروم شد و درست فکر کرد.

لرد سیاه که خیلی لاغر و نحیفه، خیالش راحته که قرار نیست خورده بشه. کی از یه مشت استخون خوشش میاد؟


نیم ساعت بعد!


لرد سیاه داخل دیگ بزرگی که روی آتش ملایمی قرار گرفته نشسته. داخل دیگ علاوه بر لرد، مقداری ترب و هویج و سیب زمینی هم توی آب شناوره. بومی هم در حال رنده کردن شلغم، روی سر لرده.

بلاتریکس از یه گوشه ای لردو فوت میکنه که کمی خنک بشه و زود نپزه.

لرد کم کم نگران سلامتیش میشه.
-یاران ما. چاره ای بیاندیشید. شما گفتین بریم تو دیگ تا کمی زمان بدست بیارین و فکر کنین که چطوری میشه از این مخمصه نجات پیدا کرد. ما با هویج اصلا خوشمزه نمیشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1397 10:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب به نظر ما باس برگردیم!
- نظر شما اصلا مهم نیس آلکتو! یه دفعه ای وسط سوژه ظاهر شدی نظر هم می دی؟
- ولی ارباب منم موافقم از قیافه ش معلومه که شوخی نداره.

لرد نگاه تاسف باری به مرگخوار هایش انداخت.
- این همه سال زحمت کشیدیم مرگخوار تربیت کردیم، بشن مار تو آستین؟ اینه مزد ما؟
- فس!
- بله البته بلا نسبت پرنسس ما!

مرگخواران نگاهی به یکدیگر و سپس نگاهی به بومی که هنوز کلمات قبل را تکرار می کرد، انداختند.
- ارباب پس می گین چیکار کنیم؟
- پاپا فس؟

مرگخواران نگاهی به نجینی انداختند.؛سپس فنریر پرسید:
- پرنسس چی فرمودن؟
- فرزند ما گرسنه ست. دلش پیتزا می خواد!

اما کاملا مشخص بود که در این بیابان به آب و علف بومی آدم خوار دار، پیتزایی یافت نمی شود. اما گویا لرد سیاه خواسته ای غیر از این داشت.
- برید برای فرزندمون پیتزا پیدا کنید!
- تو این بر بیابون ارباب؟
گوینده این حرف که باز هم فنریر بود، کروشیوی جانانه ای میل کرد.
- بالاخره باید به یه دردی بخورین دیگه! اصلا گوشتش رو از همین بومی تهیه کنید، بقیه ش خود به خود پیدا می شه!

مرگخواران امیدوار بودند که منظور لرد را درست متوجه نشده باشند.
- ارباب! به نظرتون بهتر نیست که به راهمون ادامه بدیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 11 اسفند 1397 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
اما مذاق بلاتریکس کاملا با مذاق لرد تنظیم شده بودبرای همین نقشه رو از جیبش در میاره و مشغول خوندش میشه.
- ارباب نوشته باید از مکانی که الان توش هستیم رد بشم و بریم!
- اینو که خودمون هم میدونستیم. خب. الان کجا هستیم که باید ازش عبور کنیم؟
- ارباب من یه پیشنهاد عالی دارم!
- بگو ببینیم چی هست یار وفادار ما!
- بریم بیرون ببینیم دقیقا کجاییم.

لرد نیم نگاهی به بلاتریکس میکنه با این مضمون که اینا کین تاییدشون میکنی و تصمیم میگیره خودش فکر کنه و چاره ای پیدا کنه.
- یاران ما از اونجایی که هیچکدومتون به درد فکر کردن نمیخورین خودمون به تنهایی فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که باید بریم بیرون و ببینیم کجاییم.

مرگخوار ها بعد از چشم تو چشم شدن با لرد به این نتیجه رسیدن بهتره ذکر این نکته که این همون پیشنهاد قبلی بود رو برای خودشون نگه دارن.

بنابراین راهشونو میگیرن و سرشونو از تونل مترو بیرون میارن و اولین چیزی که میبینن خورشیدیه که یه نیزه از وسطش عبور کرده!
- ارباب اینجا خورشیدشون نیزه داره.

نیزه ی بعدی که حلقوم مرگخوار مذکور رو نشونه رفت اون رو متوجه این حقیقت تلخ کرد که نیزه متعلق به خورشید نبود بلکه متعلق به یکی از بومی های جزیره ای بود که مرگخوار ها توی اون گیر افتاده بودن. بومی ای که بسیار هم گرسنه به نظر می رسید!
- غذا! گوشت... تازه و زیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 11 اسفند 1397 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور می لرزید و خرد می کرد و پر پر می شد.
این میزان از فداکاری بی نظیر بود!
خرد کرد و خرد کرد و خرد کرد...تا این که جریان هوای تازه را روی صورتش احساس کرد.

-فکر کنم خردم تموم شد!

و بی هوش روی زمین افتاد!

لینی فریاد زنان راهش را از میان جمعیت باز کرد.
-بچچچچچم! الهی قربونت برم. چی شدی...چیکارت کردن. هکولو...بیدار شو...

لینی با قدرتی مثال زدنی گوش هکتور را به نیش کشید و کشان کشان به داخل قطار برد.
در این بین، سو سرگرم اجرای تردستی تکراری خرگوش و سگ، برای سرگرم کردن مشنگ ها و جلوگیری از دیده شدن صحنه های مادر و فرزندی هکتور و لینی بود.

مرگخواران نباید جلب توجه می کردند! اولین قانون سفر این بود.

قطار دوباره به حرکت در آمد...و مدتی بعد توقف کرد!

-یاران ما...توقف کردیم!

مرگخواران خودشان متوجه این موضوع شده بودند، ولی چه کسی جرات داشت توی ذوق لرد سیاه بزند؟

-واقعا ارباب؟ اصلا نفهمیده بودم!
-من فکر کردم تازه سرعتشو زیاد کرده.
-مگه تازه راه نیفتاده بودیم؟

-یاران ما...بسیار خودشیرین هستید!

سوال بعدی را مادری نگران پرسید.
-ارباب، الان سوار چی می شیم؟ این بچه نای حرکت نداره.

و جواب لرد، زیاد به مذاق مرگخواران خوش نیامد!
-سوار هر چیزی که شدیم بلایی به سرمان آمد. بهتره مدتی پیاده روی کنیم. حالا اول نقشه را می خوانیم...و بعد با امکانات اولیه به سمتی که نشون می ده حرکت می نماییم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 11 اسفند 1397 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی بال‌بال‌زنان جلو میاد و از نزدیک روند کارو دنبال می‌کنه.
- واو هکولو! خیلی خوب داری پیش می‌ری. فکر نمی‌کردم یه روز بتونی اینقد مفید واقع بشی!

هکتور قصد داشت مجددا با هشتگی ملت رو علیه ظلمی که داشت بهش روا می‌شد بشورونه، اما این‌بار جواب مستقیم رو ترجیح می‌ده.
- من همیشه هکتور مفیدی بودم. این چه طرز حرف زدن با بزرگ‌ترین معجون‌ساز قرنه.

خوبی موضوع این بود که هکتور هرکارش با ویبره همراه بود، پس عصبانیت و شادیش دخلی تو پیشبرد کار نداشت و به همین دلیل، سو هم تلاشی برای پایان دادن به مجادله‌ی بین هکتور و لینی نمی‌کنه.
برعکس شاید این مجادله، کمک‌کننده هم می‌بود!

- من این روز تاریخی رو ثبت می‌کنم تا همگان بدونن بالاخره روزی رسید که هکتور به درد خورد.

لینی ضمن گفتن این حرف، دفترچه‌ای از تو جیبش در میاره و با قلم‌پر مینیاتوریش مشغول تاریخ‌نویسی می‌شه.

از اون طرف ویبره‌های هکتور شدیدتر می‌شه و سرعت پیشرفت کار هم بیشتر. البته در مقابل پر پر شدن هکتور هم شدت پیدا می‌کنه!

- یکم دیگه طاقت بیار هکتور. دیگه چیزی نمونده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 11 اسفند 1397 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 11 اسفند 1397 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-ایکاش یاد بگیریم هکتورهارو بخاطر خودشون دوست داشته باشیم، نه ‌ویبره هاشون.

سو توجهی نکرد.

-هشتگ نه به خشونت علیه هکتور ها.

سو به کارش ادامه داد.
سنگ ها و هکتور هم زمان خورد می‌شدند.

-هشتگ استفاده ابزاری از هکتور ممنوع!

هکتور زیاد حرف می‌زد. اما باز هم سو توجهی نکرد. اما توجه بلاتریکس کاملا جلب شد.
در کسری از ثانیه مشتی از موهای بلاتریکس در حلق هکتور فرو رفته بود.
-حرف نزن، کار کن!
-میعدمکخ میدکنم.

بخشی از سنگ ها خورد شده بودند. بخش عمده‌ای از هکتور هم نابود شده بود... اما اهمیتی نداشت. مهم کار بود... که آن هم داشت انجام می‌شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 11 اسفند 1397 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
شترق!

-ارباب... هنوزم صدا مسئله ای نیست؟! ببینید قطار وایساد...
-خب حتما ما باید بهتون دستور بدیم که برید ببینید چه خبر شده؟! یکیتون بره دیگه!

لینی ویزویز کنان به طرف واگن راننده رفت.
چند دقیقه ای گذشته بود ولی هنوز خبری از لینی نشده بود. مرگخواران حس می کردند گرمای هوا اندکی کاهش یافته است.
-ارباب فکر کنم انقدر اینجا موندیم که بدنمون داره به این دما عادت می کنه!
-ولی ما اصولا به چیزی عادت نمی کنیم... فکر می کنیم هسته زمین از ابهت ما خجالت کشیده، روش نمیشه حرارت بیشتری بورزه.

لینی در حالی که لبخند عریضی روی صورتش جا خوش کرده بود، به بقیه پیوست.
-ارباب ارباب!
-پیکس؟!
-ارباب هسته رو رد کردیم! الان رسیدیم به نزدیکی پوسته؛ فقط... قطار از مسیر خارج شده و توی سنگا گیر کرده!

لرد سیاه دلیل خوشحال بودن لینی در آن شرایط بحرانی را نمی فهمید...
به نظرش لینی از هوش هیجانی پایینی برخوردار بود!
-الان باز هم قراره ما براتون چاره ای بیندیشیم؟ اندکی فسفر بسوزانید یارانمان!

سو جمعیت مرگخواران را که چانه به دست، در فکر فرو رفته بودند، کنار زده و هکتور را از میان آنها بیرون کشید و از قطار بیرون رفت.
سپس موهای هکتور را دور مشتش گره زده و پاهای او را به طرف سنگ های جلوی رویشان گرفت.
-هک... ویبره!

هکتور شروع به ویبره زدن کرد و سو از او مانند دریل تخریب استفاده کرده و شروع به خرد کردن سنگها کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1397/12/11 20:07:33
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 11 اسفند 1397 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا نمیدونستن چیکار کنن. در اون لحظه قدرت پردازش کلمات توی مغزشون به شدت کم شده بود. وحشت داشت کل مغزشون رو میخورد، به اضافه یه لیوان گرمای هسته زمین روش!

- دِ میگیم فکر کنید!

داد و بیداد لرد سیاه، فقط باعث شد مرگخوارا بیشتر از قبل بترسن و خودشونو بکوبن به در و دیوار و مشنگ های توی قطار.

تاریکی هنوز حکم فرما بود. انقدر تاریک بود که مرگخوارا اصلا نمیتونستن ببینن شست پای کی تو چشم کیه یا در اون لحظه دارن کیو له میکنن یا توسط کی له میشن.
و البته برای لرد سیاه که رفته بود روی هوریس که شکل صندلی چوبی به خودش گرفته بود، اینطور جزئیات زیاد مهم نبود.
لرد در اون لحظه فقط نتیجه نهایی رو میخواست، یه راه حل برای خارج شدن از اون مخمصه.

و بینی حساس لرد سیاه، کم کم بوی سوختنی رو حس کرد...
- یکی بیاد هوریس رو خامو...

دیر شده بود. لرد از روی هوریس که به خاطر سوختگی از گرما مجبور شده بود به حالت اصلیش در بیاد، پرتاب شد روی یکی از صندلی ها.
- حداقل بالاخره صندلی ای برای نشستن یافتیم. چنین ارباب خفنی هستیم. ولی شما همچنان فکر کنید!

تتلق!

لرد صدای لینی رو از بغل گوشش شنید.
- ارباب فکر کنم یه اتفاقی داره میفته.
- نه لینی، فکر کن ببین چجوری از اینجا خارج شیم فقط. اون صدا هم عادیه، در طی مسیر تمام مدت به گوش میرسید.
- نه ارباب، این یکی فرق داشت، جنس صداش خیلی دوست نداشتنی تر بود اصلا.

و زمانی که سرعت قطار شروع کرد به کم شدن، اون صدا حتی دوست نداشتنی تر هم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!