جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] فروشگاه لوازم جادویی ورانسكی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور مشعوف از اینکه سوالی پرسیده بود که فکر همه ی مرگخوار ها رو سخت به خودش مشغول کرده بود، پاتیل غذا رو روی سرش میذاره و دور افتخاری به مناسبت این موفقیت بی نظیر میزنه.

ملت مرگخوار همچنان در فکر فرو رفته بودن و داشتن تصمیم میگرفتن چجوری و از کجا میتونن نی یا چیزی شبیه نی پیدا کنن. در این بین هم هر کسی یه پیشنهادی داشت.
- میتونیم از یکی از رژ لب های من که تموم شده استفاده کنیم. مَک اصله.
- من هم یه قیف دارم میتونیم از اون استفاده کنیم. حجم غذای وارد شده بر ثانیه اش هم خوبه.
- حیف که الان دستمون بنده یه کم. ولی سلامت که شدیم همتونو میکشیم. قیف میخوان تو دماغ ما فرو کنن.

- من بگم؟ من بگم؟
- نه هکتور تو اصلا نگو. مایل نیستیم به پیشنهاد ها تو گوش کنیم.
- میگم میگم.
- ما گفتیم نگو! اشتباه کردیم دوباره راهت دادیم بیای تو خانه ریدل. باید همون موقع که مونده بودی پشت در و علامت شومت پاک شده...
- من میگم بیاید از اییییییییین استفاده کنیم.

ملت مرگخوار نگاهی به هکتور و سپس نگاهی به وسیله در دست هکتور و بعدش هم نگاهی به بینی اربابشان. حالا سوال اینجا بود که چجوری میتونستن یک لوله بخار رو توی دماغ اربابشون فرو کنن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور بی توجه به این که نصف محتویات ظرفی که دستش بوده، از شدت ویبره‌هاش توی راهروها ریخته، وارد اتاق لرد شد.
- ببینید هکتور چــی برای ارباب آورده.

هکتور اینو گفت ویبره زنان و درحالی که با پس لرزه‌هاش ملتیو که سعی میکردن ببینن "هکتور چی برای ارباب آورده" کنار میزد به تخت لرد نزدیک شد.
- غذای مقوی و سالم عمو هکتور!
- میشه بگی چی ریختی توش؟
- فلافل...

- خوبه ما فلافل دوست داریم. بالاخره یه بار کار درستو...

- کلم بروکلی.

- ما از بروکلی متنفریم هکتور. از اون بوته‌ی سبز غیراسلیترینیش حالمون بهم میخوره. تو حق نداری اون محتویاتو وارد دماغ ما کنی. کلی تلاش نکردیم دماغ به این خوش فرمی داشته باشیم که بعدش تو بیای توش بروکلی فرو کنی.

لرد سعی کرد به هکتور بفهمونه که از بروکلی و بوته‌ش بدش میاد، اما باز هم نتونست تکون بخوره. پس نتیجه‌ش این شد که هکتور بالا سر لرد وایستاد.

- مطمئنی اون برای ارباب مفیده هکتور؟
- صد البته، از رز هم پرسیدم که کلی رفته دانشگاه و ارباب خرجشو داده. اون صبحونه‌م رو تاییدم کرد.

مرگخوارا چشماشونو دور تا دور اتاق چرخوندن تا رز رو پیدا کنن و منتظر موندن که حرف هکتور تکذیب کنه، اما اثری از رز نبود. مطمئنا وقتی هکتور از کسی تاییدیه گرفته بود پس اون فرد نباید صحیح و سالم میبود.

- خب نی کجاست؟

مرگخوارا یه بار دیگه بهم دیگه و هکتور نگاه کردن. از اولین مواقع بود که هکتور سوال به جایی رو پرسیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
-ساندویچ خوبه؟
-عالیه! اربابم که کاملا قادر به جویدنه. شما چشم ندارین؟ گفتم یه چیزی بیارین با نی بشه ریخت.

بلا بازم عصبانی میشه و لرد با خودش فکر میکنه که تنها چیزی که تو اون لحظه قادر به جویدنش هست، خرخره ی مرگخواراس.
هکتور که احساس میکنه خیلی وقته(در حدود سه دقیقه و چهارده ثانیه) که خودی نشون نداده میپره وسط.
-این کارو به من بسپرین. آماده کردن صبحانه ی بدون نیاز به جویدن کار منه.

شکلک هک کسی رو گول نمیزنه. همه با حالتی مشکوکانه میپرسن:

-دیگه چه معجونی تو کله ته؟
-اربابو بدیم دست تو فلوبر تحویل بگیریم؟
-دست بهش زدی نزدیا!
-سوراخای دماغشونو گشاد کنیم اول؟

آخری کمی بی ربط بود. ولی به هرحال هک احساس میکنه لازمه از حیثیتش دفاع کنه.
-نه...معجونی درکار نیست. قول معجونانه میدم. تمام مواد لازم و ویتامین های مورد نیاز ارباب رو میریزم تو کاسه و با طلسم مخلوط کن برقی به شکل پوره درش میارم. نرم و مقوی.

قانع کننده اس. مرگخوارا هم قانع میشن خب.

هک بدو بدو میره آشپزخونه.

-برگ بروکلی...عه...بروکلی که برگ نداره. شبیه گل کلم سبزه. خود بروکلی. سه حبه سیر. مقداری پیاز. جگر خام که پر از آهنه. اون سوسک بود رفت تو کاسه؟ و مقادر بسیار زیادی فلفل قرمز که باعث باز شدن سینوسنا و بهتر شدن تنفس میشه. اصلا به نظر من ارباب به دلیل نرسیدن اکسیژن کافی به مغزشون همچین شدن. اینو که بریزیم تو دماغشون عالی میشن. ارباب فلافل دوست داشتن. فلافل هم که یعنی کلی فلفل. خیلی باهوشم من!

همه رو قاطی میکنه و میبره خدمت مرگخوارا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1397/1/19 14:40:02
ویرایش شده توسط بانز در 1397/1/19 14:42:24
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- نامه داری حشرکم!

با به هوا برخاستن صدای رز، توجه لینی به برگی جلب می‌شه که دستشو از زیر در دراز می‌کنه و بعد از گذاشتن نامه‌ای ناپدید می‌شه.

لینی به سرعت جلو می‌ره و از نیشش بعنوان قیچی استفاده می‌کنه و پاکت نامه رو پاره می‌کنه. با هر خطی که می‌خونه، لبخندش گشادتر می‌شه.
- واااااو! منو می‌گه! یه جاییو به افتخار من می‌خوان نام‌گذاری کنن! مرگخوار پیکسی! مرگخوار محبوب لرد! باید آماده شم!

لینی نامه رو گوشه‌ای پرتاب می‌کنه و پروازکنان خودشو به آینه‌ی کوچیکی که توی اتاقش قرار داشت می‌رسونه. نگاهش روی برس متوقف می‌شه.
- اول موهامو شونه کنـ... یعنی شاخکامو صاف کنم.

لینی برسو سرجاش می‌ذاره و دستشو دراز می‌کنه تا وسیله‌ی بعدیو برداره. ولی هرچی نگاه می‌کنه چیزی برای برداشتن پیدا نمی‌کنه. زندگی حشرات عاری از هرگونه لوازم آرایشی خاصی بود!
- خب همینطوری خوبم. چیزی لازم ندارم... اوه داشت تو رو یادم می‌رفت!

لینی با هیجان عطرو برمی‌داره، اما قبل از اینکه بخواد ازش استفاده‌ای بکنه، توجهش به بوی آشنایی که از اون خارج می‌شه جلب می‌شه. بنابراین با تعجب ظرف عطرو برمی‌گردونه و...
- هکتووور!

-

لینی با خشم به سمت در می‌ره و حشره‌کشی که هکتور در جایگاه عطرش قرار داده بودو فرق سر هکتوری که پشت در کمین کرده بود و صدای خنده‌هاش به هوا برخاسته بود می‌کوبه.
بعد از رفتن هکتور، لینی چند نفس‌عمیق می‌کشه و با بدست آوردن دوباره‌ی آرامشش، رهسپار جایی می‌شه که تو پاکت نامه نوشته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا شروع به جا به جا شدن و بالا بردن پاهاشون می‌کنن و به صبحونه‌ی از قبل حاضر شده‌ای که توسط شوکه شدن لینی پخش زمین شده بود، خیره می‌شن.
بلاتریکس با تعجبی آمیخته با خشم نگاهشو از روی تمام مرگخوارا می‌گذرونه.
- به چی نگاه می‌کنین؟

- صبحونه!
- همین‌جاس!
- نمی‌بینیش؟
- چشات ضعیف شده؟
- عینک بدم بلا؟

بلاتریکس خیلی دوست داشت در اون لحظه چندین آواداکداورای نثار مرگخوارانی که این سخنانو به لب آورده بودن بکنه، ولی تنها به تبدیل کردن لبخند مرموزانه‌ش به چهره‌ای عصبانی رضایت می‌ده.
- دارم می‌بینم! ولی واسه چی به این زل زدین آخه؟ نکنه می‌خواین همینا رو بدین ارباب بخوره؟

مرگخوارا نگاهی به هم می‌ندازن.

- معلومه که نه.
- تو راجع به ما چنین فکری کردی بلا؟
- ما فقط می‌خواستیم بگیم این صبحونه مناسب ارباب نیست!

بلاتریکس تهدیدکنان چوبدستیشو بالا میاره.
- پس تا اون روی منو بالا نیاوردین یکیتون بره و با صبحونه بیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 10:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 19 فروردین 1397 08:19
نمایش جزئیات
آفلاین
با اکثریت آرا، قرار بر صبر شد.

-خب...پس من برم صبحونه ارباب رو بیارم.
-بله! بسیار گشنمونه!

-صبحونه؟... الان چجوری قرار به لرد صبحونه بدیم؟!

مرگخواران با جدیت مشغول فکر کردن شدند.

-خب صبحونه ندیم!

مرگخوار مذکور دقایقی بعد مشغول هضم شدن در معده نجینی بود.
اما سایر مرگخواران راه حل های مختلفی برای صبحانه دادن به لرد را پیشنهاد می کردند.
-نی!... با نی از سوراخ دماغشون میریزیم تو!...هوم... روش مطلوبی نیست. اما خب گشنگی نمی کشن!

مرگخواران مشغول بررسی پیشنهاد داده شده بودند که توجه هایشان به هکتوری جلب شد که سعی داشت بدون جلب توجه، خودش و پاتیل بزرگ درون دستش را به لرد برساند!
بلاتریکس از پس یقه هکتور را گرفت و به عقب برگرداند.
-به نظرم پیشنهاد بدی نیست...! خوبه! یکی صبحونه بیاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1397 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
نجینی که از سر و صدای مرگخوارا قار و قور شکم‌ش از خواب بیدار شده بود، از سبدش بیرون خزید‌.

مرگخوارها دور تخت لرد ایستاده و مشغول گفتگو بودند. نجینی درحالی که سعی داشت راهی از بین جمعیت باز کند و به شانه‌های پاپای عزیزش برسد، خزید، به اولین نرگخوار که رسید از قمه‌ای که به ردایش آویزان بود رودولف را شناخت، دندان‌ نیش‌ش را در ساق پای رودولف فرو و از کنارش عبور کرد و بالاخره لرد را که در تخت دراز کشیده بود دید:

- <--<

گفتگوی مرگخوارها ادامه داشت:

- خب، معلوم نیست ارباب چشون شده، ولی حداقل می‌دونیم که زنده‌ن.
- حالا باید چی کار کنیم؟
- من می‌گم بیاین یه مدت همینجوری ازش مراقبت کنیم بلکه گذر زمان راه حل مشکلمون باشه.

مرگخوارها که متوجه نجینی شده بودند ساکت شدند. نجینی ابتدا به زیر تخت لرد خزید، از بین جعبه‌های شکلات و منچ و ماروپله عبور کرد، و از آنسو خارج شد و این‌بار به روی تخت رفت و از روی پاهای لرد خزید، و چهار دور دیگر به این‌صورت دور تخت و لرد خزید و لرد را در انحصار خودش گرفت و با خشم رو به بقیه فیس کرد:

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1397 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
از جمله اولین چیزهایی که لرد در اون حالت باش مواجه می‌شه پیکسی‌ایه که از سوراخ در وارد اتاق می‌شه. به دنبالش در باز می‌شه و خوراکی‌ها و نوشیدنی‌هایی پروازکنان جلو میان.
- ارباب صبونه‌تونو آوردم! ارباب؟... ارباب!

لینی با دیدن لرد در اون وضعیت، اختیار از کف می‌ده و صبحانه‌ی لرد با صدای پقی پخش زمین می‌شه، طوری که تمامی اهالی خانه‌ی ریدلو بیدار می‌کنه.

- با من حرف بزنین ارباب! بگین که زنده‌این!
- زنده‌ایم پیکس! فقط دچار فلج موقت‌شده‌ایم! هرچه سریع‌تر ما را درمان کن.

اما حرف‌های لرد هرگز به گوش لینی نمی‌رسه، چرا که صحبتای لردو فقط خودش می‌شنوه و خودش. نه تکان لبی در کار بود و نه صدایی که از اون خارج بشه!

همون موقع در اتاق لرد از جا کنده می‌شه و جماعت مرگخوار به داخل اتاق هجوم میارن. چشمای مرگخوارا با دیدن لرد، به سرعت شروع به گرد شدن می‌کنه. قبل از این‌که مغزشون دستور بعدی رو صادر کنه و آه فغانشون به هوا بلند بشه، لینی که مشغول چک کردن نبض لرد بود به حرف میاد.
- نبضشون می‌زنه! اربابمون زنده‌س!
- معلومه که زنده‌ایم ابله.

لینی بال‌بال‌زنان خودشو به جلوی بینی لرد می‌رسونه.
- حتی نفسم می‌کشن روونا رو شکر.

حالا دیگه تمام مرگخوارا دور تخت لرد جمع شده بودن و هرکدوم مشغول بررسی یکی از علائم حیاتی لرد بودن. لرد از هر نظر شبیه انسان‌های زنده بود، با این تفاوت که قادر به سخن گفتن و تکون دادن بدنش نبود!

- خب، معلوم نیست ارباب چشون شده، ولی حداقل می‌دونیم که زنده‌ن.
- حالا باید چی کار کنیم؟
- من می‌گم بیاین یه مدت همینجوری ازش مراقبت کنیم بلکه گذر زمان راه حل مشکلمون باشه.

حرکت سر موافقت‌آمیز مرگخوارا، نشون از پذیرفتن این پیشنهاد می‌ده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1397 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!