ریموند چهارنعل از درِ "پشتی" وارد اتاق ضروریات شده و مبهوت شد.
اتاقی بود خشک و بی آب و علف و پر از شن و شوره.
- پرووووف!

جوابی نیامد، ولی صدا چرا.
اووووف
اوف
ف
- سلااااااام!
لااااام
ااام
م
ریموند از پژواک صدایش شگفت زده شده و غرق در لذت شد.
در جنگل و محفل چیزی به نام پژواک وجود نداشت.
فقط جواب، فریاد و دمپایی وجود داشت.
- بــــــــــــــه!

ــــــــه
ــه
ه
- هوی من شکلکم داشتم! با هیجان منعکسش کن!

ریموند شناختی کم و انتظارات زیادی از پژواک داشت.
- من شکلکام رو میخوام، یالا! یالا!

پژواک قهر کرده و دیگر قصد نداشت با ریموند بازی کند، پژواک موجود حساسی بود.
گوزن که اکنون غمگین و دلشکسته در میان شنها نشسته و زانوی غم را به آغوش کشیده بود، سر بلند کرد تا برای آخرین بار چشم در چشم پژواک دوخته و با چشمان اشکبارش قهر و دل آزردگی را از قلب وی بزداید.
اما پژواک آنجا نبود.
اکبر بود.
دبّشان.
- سلام اکبر.

- سلام ریموند.

- اکبر، تو پژواک رو ندیدی؟
اکبر از شدّت صمیمیت ریموند و اینکه او "پژواک" را با نام کوچکش خطاب کرده برافروخت، ولی ریموند که گوزن تیز و بزی بود به سرعت موضوع بحث را عوض کرد.
- عه... اکبر چه قدر ستاره داری!... واقعا چرا انقدر ستاره داری؟

اکبر حقیقتا ستارههای زیادی داشت، خیلی بیشتر از آنچه که معمولا میبایست داشته باشد و ریموند تصور کرد که اکبر یک ستاره اندوز فخر فروش است که از تعریف و تمجید و به رخ کشیده داشتههایش لذت میبرد.
ریموند درست فکر میکرد.
- منظورت چیه؟
اکبر پارانویید هم بود.
اکبر سوتی زد و توجه اصغر را جلب کرده و سپس با شستش به ریموند اشاره کرده و بعد همان شستش را به طور عرضی روی گردنش کشیده و بعد هر دو به سوی گوزن حمله ور شدند. اما پیش از آن که آن دو بتوانند آسیبی به آن جوان وارد آورند دستی او را کشیده و نجاتش داده و او را به سوی درب خروجی پرتاب کرد، موجودی که ریموند تنها یک نظر آن را دید؛ مکعبی به شدّت آبی رنگ...
- برو ریموند... برو و دیگه برنگرد.
- اسمت... لطفا اسمت رو بهم بگو!

در آخرین لحظه عبور ریموند از در او صدای مکعب نجات بخش را شنید که پس از لحظاتی جنگ و جدال با مغز و قلبش راضی به فریاد نامش شده بود...
- ... مریخ!
- مریخ؟!
ریموند لحظاتی با خودش فکر کرد.
- چه عجیب بود... فکر کنم بتونیم اینجا پروف رو پیدا کنیم.
و گوزن رفت تا محفلیها را به سوی درِ "پشتی" اتاق ضروریات راهنمایی کند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

: بود و این چیزی نبود که هری می خواست!







] به سمت پروفسور حرکت کرد و کف زمین، کنار پروفسور نشست.

برید کنار که شوالیهتون اومد