جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  123 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مهر 1398 17:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
_اهم اهم.
_ هاا! چیه؟! باز برگشتی که.
_ما به تاممون وفاداریم.
_ اره تو نمیری، یکی تو وفاداری یکیم دوست دختر قبلی تام.

بحث و جدل های مغز و فک با بلند شدن تام متوقف شد. تام سرشو بلند کرد و ایستاد ، روبروش دروئلا ایستاده بود و هاچو واچ بهش نگاه میکرد او هم خیره نگاش کرد.
همچنان پس از طی ده ها ده دقیقه هاچو واچ همو نگاه میکردند که بلاخره مغز خسته شد و با کمک فک یه حرکتی زدن بلاخره.
_ شما میدونید چجوری مینوسن؟
_ اممممم... چیزه...من... نمیدو...امممم... شاید بدونم.
_خب این چیه الان؟

تام مداد رو نشونش داد و منتظر جواب ماند.
_مداده. باهاش مینوسن.
_چجوری؟
_روی کاغذ میکشنش‌.

تام سریع یکی از کتاب هایی که از قفسه افتاده بود رو برمیداره ، یکی از صفحاتشو باز میکنه و با مداد شروع میکنه به خط خطی کردن.
_اینطوری؟

دروئلا به صفحات کتاب خیره میشه ولی چیزی جز چند تا خرچنگ قورباغه خط خطی شده نمیبینه‌.
_ اره.
_خب چی نوشتم؟
_نمیدونم.
_راستی این چیه دیگه؟!
_ کتاب.
_چیکارش میکنن؟!
_میخوننش.
_پس من چرا نوشتمش؟!
_چون خواستی و نوشتی.
_چرا خواستم؟!
_چون میتونستی بخواهی.
_ چرا تونستم؟!

دروئلا باز هم قانون ممنوع بودن استفاده از جادوهای ممنوعه رو به خودش یاد اور شد و همزمان چند تا فش بووووقی نثار تصویت کننده قانون کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1398 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دعوا در میان اعضای بدن تام دیگر به جاهای خطرناکی کشیده شده بود. فک همچنان معتقد بود که زیاد حرف زدن تام، هیچ ربطی به او ندارد:
- چند بار بهت گفتم؛ بازم میگم! به من هیچ ربطی نداره که تام همش حرف می زنه!

مغز که با اصرار، بر ارتباط فک با حرف زدنِ تام پافشاری می کرد، گفت:
- چرا دیگه، به تو خیلیم ربط داره! اگه تو خودتو سفت نگه داری و باز نشی، تامم دیگه نمی تونه انقد حرف بزنه و آرامش ما رو به هم بزنه! اگه نمی تونی این کارو بکنی، پس لطفا زحمتو کم کن!

این بار دیگر واقعا به فک بر خورد؛ خیلی خیلی برخورد. این شد که بند و بساطش را جمع کرد و تصمیم گرفت که از تام جدا شود و به دنبال صاحب جدیدی برای خود بگردد.
- باشه، الان که من رفتم و تام دیگه هیچی نتونست بگه، بهتون می گم!

و سپس با یک حرکت از صورت تام جدا شد و او را با صورتی که لب و پوستش از قسمت زیر بینی به بعد آویزان بود، تنها گذاشت.

فک رفت تا صاحب جدیدی پیدا کند. کمی آن طرف تر، با دروئلا که همچنان داشت با وسواس کتاب های بر زمین افتاده را معاینه می کرد، مواجه شد.

با خوشحالی از این که به این زودی صاحب جدیدی پیدا کرده، با سرعت زیادی به سمت دروئلا حرکت کرد. اما کمتر کسی دوست دارد که فک یک انسان، درحالی که دندان های بالا و پایینش را مدام به هم می کوبد، با سرعتی زیاد، به طرفش بدود.

دروئلا نیز جزو آن " کمتر کسی" بود و هیچ از این رویداد خوشش نیامد. بنابراین، قطور ترین و سنگین ترین کتابی را که دم دستش بود، برداشت و آن را محکم بر روی فک تام که حالا به یک متری اش رسیده بود، کوبید.

فک شوکه شد. آنقدر از شدت ضربه و واکنش دروئلا شوکه شد که چند تا از دندان هایش را از دست داد. پس از برخورد آن ضربه ی پرقدرت بر کل هیکلش و آسیب های وارده که باعث شده بود به سختی بتواند باز و بسته شود، به این نتیجه رسید که دروئلا به هیچ وجه نمی تواند صاحب خوبی باشد و بهتر است که همان به سر جای خودش، در دهان تام باز گردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1398 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دروئلا حسابی روی تام و چهره پوکرش دقیق شده بود. ساعت ها آنجا بود و پشت قفسه ای، در شکل و شمایل نشستن، ایستادن، خوابیدن، سر و ته و ته و سر، کمینش را نموده بود. همینطور که کمینش را مینمود، در طرفی دیگر تام همچنان روی مداد و کاغذ خیره بود.
-کمک!

دروئلا که چیزی متوجه نشده بود، بالاخره تصمیم گرفت به تام نزدیک تر شود تا شاید متوجه بشه که تام توی چه مرحله از تغییرات قرار داره. از جاش بلند شد و خواست قدمی برداره و به سمت تام بره که به خاطر خواب رفتگی پاش و خشک شدن بدنش، به دلیل کمین زیاد، با دماغ مبارک، به اندرون قفسه رفت و قفسه ها روی سر تام آوار شد.
-دماغم.
-آخ... مغزم، چشمانم.

دروئلا از جاش بلند شد و در حالی که دماغش خونریزی داشت، از خرابکاری که کرده بود، انقدر تو سر خودش زد که سرش هم خونین و مالین شد. به سمت قفسه رفت و سعی کرد قفسه را جا به جا کند.
-آخی... کتابای نازنین. حتما خیلی دردشون گرفته.
-چجوری مینویسن؟!

مغز که دید تام، حتی توی این شرایط هم بیخیال فکر کردن نیست، دست نداشته اش را از گوش تام بیرون آورد و یه پس گردنی ملس به تام زد.
-تو فکر نکنی بهتره.
-تازشم میرم دسشویی... لباس شویی رو خودم روشن میکنم.
-ببند فکتو.

فک ازین گونه گفتار مغز برنجید:
-اوی... درست صحبت کنا. به من چه که اون انقدر حرف میزنه.
-ناسلامتی تو فکی. تکون نخور تا حرف نزنه خب.

در حالی که اعضای بدن تام، کم کم به جون هم میافتادن، دروئلا نگران کتاب ها بود و سعی میکرد قفسه را بلند کند و کتاب ها را از زیر قفسه نجات دهد و حتی نیم نگاهی هم به تام نمیکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1398 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سوال تام، مغزش را مشغول نکرد، بلکه کاری کرد که مغز برایش مهم نباشد که نوشتن چیست!
-به من چه! من دلم نخواد فکر کنم باید چیکار کنم؟
-نوشتن چیه؟
-من نمیخوام فکر کنم!
-نوشـ...

ادامه حرف تام در مغزش خفه شد. در هر حال مغز نمیخواست فکر کند. دستور فکر نکردن صادر شد. هیچ عضوی از اعضای بدن تام فکر نمیکرد و تام در تکاپوی جمع کردن دست و پاهایش بود.
-دهه!
-دستور دادن فکر نکنیم!

مغز دستور فکر نکردن داده بود ولی خودش داشت به کارش فکر میکرد!
-بهتره دستور رو لغو کنم!

مغز همچنان فکر میکرد ولی نه مثل همیشه! پس دستور لغو صادر شد و تام دوباره به مداد نگاهی انداخت.
-چیجوری باید بنویسم اصلا؟ د یکی کمک کنه!

و همچنان تام منتظر بود تا در کاری که حتی نمیدانست چیست، کمکش کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1398 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-مُرد؟

دروئلا به محض اینکه سرش را بالا گرفت، با تام خشک شده ای روبرو شد که ظاهرا با حالت متعجب و دهان باز و چشمانی بی رمق اما حیرت زده، زندگی را بدرود گفته بود.
چرا که هیچگونه علامت حیاتی در چهره تام به چشم نمی خورد.

-می دونستم. آخرشم بوکات زد کشتش. باید به عنوان نمونه ببرمش سر کلاس و به بچه ها نشونش بدم.

اما قبل از آنکه از جایش بلند شود و به طرف تام برود، اتفاق ناامید کننده ای افتاد. تام تکان خورد و این یعنی... متاسفانه زنده بود!

-هیــــــــــن!

نگاه تام هنوز روی مداد درون دستش خشک شده بود.
-پناه بر روونا! یعنی با این می نویسن؟!

تام خوف کرده بود. فکش هم افتاده بود.
اما فکش از مدت ها قبل در سکوت نشسته و رفتار اعضای سرکش بدن تام خیره شده بود. مگر او چه چیزی از چشم ها کمتر داشت که چندین پست به آنها اختصاص یافته بود؟!
فورا عزمش را جزم کرد و با پرشی بلند، سر جایش برگشت. بعد از سالها پر چانگی، حسابی ورزیده و قدرتمند شده بود.

نقل قول:
بوکات باعث مرگ موقت و حیرت فراوان از اجسام عادی میشه.


دروئلا نقطه‌ی پایان جمله را گذاشت و با دقت بیشتری به تام خیره شد.
تام مشغول فعالیت بسیار مهمی بود. اون با دقت هر چه تمام تر، نوک مداد را به صفحه کاغذ نزدیک می کرد.
با اینحال، چیزی از حالت حیرت زده‌ی او کم نشده بود.
-وایسا ببینم... اصلا چجوری باید بنویسم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1398 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: تام همیشه به هوش و درس‌خوان بودن معروف بود، ولی چند وقتی میشد که درس‌نخوان و بی‌هوش شده بود! دروئلا اعتقاد داشت این تغییر حالت تام به دلیل وجود موجودی به اسم "بوکات" در مغز تام است، او عقیده داشت بوکات‌ها موجوداتی هستند که در مغز جادوگران رخنه کرده و از فهم مطالبی که مغز با خواندن فرا میگیرد، جلوگیری میکند. حالا تام تصمیم داره که با حل کردن جدول هوشش رو برگردونه و دروئلا هم پشت قفسه ای کمین کرده و رفتارشو یادداشت میکنه!

------------------
- قارقور نمیشه؟

چشم چپ تام در حالی که داشت با یه عصب می زد تو سر چشم راست و با عصبی دیگر درد رو به مغز می‌فرستاد اینو گفت!

- قارقور؟! جان من قارقور؟! حالا من عقلم پریده شما چه مرگتونه؟

تام این حرفو زد و دوباره به فکر فرو رفت...
- مغز من!
- با من بودی؟!

مغز تام از این همه محبت یهویی دچار گرخیدگی شده بود.

- مغز جونم! میشه باهم دیگه فکر کنیم و جواب اینو بدست بیاریم؟

تام چندین دقیقه در سرش با مغز خود حرف میزد و آخر فریاد زد:
- فهمیدم! ققنوس میشه!

و دروئلا در دفتر خود یادداشت کرد:
نقل قول:
بوکات باعث رفتن به حالت عرفان و عشق ورزیدن بیشتر نسبت به اعضای بدن می‌شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1398 10:03
نمایش جزئیات
آفلاین
وی در حالی که تکرار می کرد:
_پنج حرفه...با ق شروع میشه. پنج حرفه، با ق...
دار فانی را وداع گفت.


تام در یک ساعت گذشته، درحالی که به کلمه ی پنج حرفیه جدول فکر می کرد، چیزهای جالبی کشف کرده بود.
این که روی مچ دست چپش خال کوچکی دارد، پنجره ی هجدهم ضلع شرقی از سمت چپ ترک کوچکی دارد، کتاب سی و چهارم از طبقه ی سوم در قفسه چهارم جلد ندارد و ساعت مچیه کتابدار، سه دقیقه جلو است.

سر، سعی میکرد چشم هارا متقائد کند تا به جدول نگاه کنند، نه به اطراف.
_چشم ها...روی جدول تمرکز کنید.
_نمی خوایم.
_باز دوباره جمع بستی؟
_خب میگه چشمها...نگفت چشم که.

چشم چپ در حدقه چرخید تا به سر نگاه کند:
_یه بار...آخ...فقط یه بار دیگه...این دیگه چه کوفتیه.

چشم راست با خوشحالی گفت:
_تو عصبتو کشید...اون عصبی که به مغز وصل بود، یعنی الان...
_ساکت شید احمق هاااا...

مغز تام بیدار شده بود.
_نمیذارید یه استراحت بکنیم؟ حالا همه باید بخوابن.
_نچ...نچ...نچ. ما دیگه از تو دستور نمی گیریم...ما هرجارو که بخواییم نگاه میکنیم.
_دوباره که جمع بستی.

چشم راست، چشم چپ و مغز شروع به کشمکشی اساسی کرده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/7/26 10:08:13
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/7/26 10:10:31
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 مهر 1398 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
اما متمرکز شدن از لازمه‌های درس خوندن بود و تام در حال حاضر آغشته به معجون حلال مشکلات هکتور بود، پس تمام اعضای بدنش خواسته و ناخواسته دست به دست هم می‌دادن تا نشه اونچه که باید بشه!

- چشما؟ چی شدین پس؟

چشما از شدت تلاش برای متمرکز شدن نزدیک بود از حدقه‌ی چشم تام پرت شن بیرون، اما قبل از اینکه بخواد این بلا سرشون بیاد و تام دوباره سرشون داد بزنه، تقصیرو می‌ندازن گردن سر.
- کله سرگیجه گرفته. ما گیج می‌ریم نمی‌تونیم درست ببینیم. خودت می‌فهمی دیگه؟!
- نخیر شما آتش به اختیار شدین چیو بفهمم. زود بشمرین این خونه‌ها رو ببینم!

درسته که اعضای بدن تام اختیارشونو دست خودشون گرفته بودن، اما هنوزم اعضای بدنش بودن و تام حسشون می‌کرد و هرکاری می‌کردن می‌فهمید. پس به وضوح متوجه سرگیجه شده بود، فقط سعی داشت با انکار کردنش بدنش رو در راستای اهدافش هدایت کنه.

- خب باشه بازم تلاش می‌کنیم.

چشما که از سرگیجه‌ی سر چپل چوله همه چیو می‌دیدن، حالا با دعوا شدن مجددشون اشک هم توشون جمع شده بود و کار دیدن بیش از پیش سخت شده بود. اما اونا دیگه قادر به تحمل یک فریاد دیگه از جانب تام نبودن. پس به درجه‌ای از ایمان برای شمردن خونه‌های جدول می‌رسن که معجون در این یه مورد مجبور به تسلیم شدن می‌شه.
- خیله خب چهارتا خونه جدولو می‌خواین بشمرین دیگه. بشمرین! اما من هنوزم نمی‌ذارم درس بخونین.

طولی نمی‌کشه که دوباره دنیا به روی چشما صاف و صوف می‌شه و اشک‌های بهاریشون هم متوقف می‌شه.
- پنج حرفه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 19 مهر 1398 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- قو؟ قرمز؟ قورباغه؟
- ای بابا... خب ببین چند حرف داره نابغه.
- چشم...
- آفرین.
- نه، ميگم چشمام شمایین، من که نميتونم بدون چشم ببینم که!
- اصلا من قهرم، تو همیشه بین من و چشم چپت فرق میذاشتی.
- عه؟ اينجوريه؟ به لیسا ميگم حق کپیرایت رو رعايت نکردی و قهر کردی. ميگم بندازتت آزکابان، معجون خنک بنوشی.

تام ديگه نميتونم تحمل کنه. اون اگه ميخواست همون تام نابغه درسخون قبلی بشه، به هر دوتا چشمش نیاز داشت.

- بسه ديگه، یه نگاه کنین ببينين چند حرفه این جدول.

چشما ترسیدن و سریع روی تعداد خونه های جدول متمرکز شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 19 مهر 1398 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دروئلا به فکر فرو رفت . آیا چنین فرضیه ای حقیقت داشت؟ او برای فهمیدن جواب سوالش باید به کتابخانه می رفت . ولی نه حالا، حالا فقط باید تام رازیر نظر می گرفت و تغییراتش را یادداشت می کرد.

- وا... پس کجا رفت؟

دروئلا مات و مبهوت به جایی که قبلا تام در آنجا بود ، خیره شد .

- به نظرتون برای یافتن جدولی مناسب از کجا باید شروع کنم؟
- از همین جا تام!
- تو بازم جای من جواب دادی؟ دوست داری باز برم و قهر کنم؟!
- آره برو!اصلا تام من رو بیشتر دوست داره . این دفعه دیگه نمیام دنبالت.
- مگه می تونی به حرف تام عزیز گوش نکنی؟!
- من...
بس کنید! درد گرفتم ، واقعا تو این وضعیت به جای کمک دارید اوضاع رو بدتر می کنید. به جای اون بگردید ببینید جدولی چیزی پیدا می کنید

چشمان تام ، بعد از شنیدن حرف های سر ، دوباره خجالت کشیده و دیگر حرفی نزدند .
- خب تام ، به نظر من از بچه هایی که این اطراف هستند بپرس ببین جدول دارن یا نه.

تام پیشنهاد سرش را پذیرفت و به سمت یکی از دانش آموزان رفت که از روی خوش شانسی تام ، یک جدولی همراه خود داشت .
- سلام ! من می تونم یک لحظه این جدول رو از شما قرض بگیرم؟
- بله بفرمایید!

تام با خوشحالی جدول را از دست پسرک گرفت و شروع کرد به حل کردن .

- پرنده ای آتشین با بال هایی سرخ رنگ که هرگز نمی میرد و از خاکستر. متولد می شود ؟ حرف اولش' ق'در اومده... یعنی جواب چی می تونه باشه؟

تمام بدن و حتی سلول ها و ذرات تشکیل دهنده تام به فکر فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!