جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] حــــمــــلــــه!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- از این بازیاست که پازله و چندین مرحله داره و هر مرحله‌شو که پیش می‌بری، یه سوزن ازش می‌زنه بیرون و می‌ره تو دستت و خونت میاد و روحت به بازی گره می‌خوره و یهو می‌بینی دنیا داره عجیب می‌شه و تغییر می‌کنه و یهو چهارتا بُعد جدید توی ابعادش جوونه می‌زنن و یه سری موجودات ازشون ظاهر می‌شن که خدای درد رو می‌پرستن و یکیشون همه صورتش دهن و دندونه و مدام دندوناشو به هم می‌سابونه و یکیشون کل صورتش پر از سوزنه و رییس بقیه‌ست و یکیشون کل بدنش یه شکمه و یکی دیگه یه فریم استخونی داره که از کمرش زده بیرون و پوستشو باز کردن و انداختن روش و کلی دردش اومده و ناراحت شده و تصمیم گرفته یواشکی که دوست بقیشون نباشه اینقدر که ناراحته و اصلا تصمیم گرفته کلا که دوست هیچکس نباشه و همه رو قراره بکشه و نقشه‌های پلید پلید داره. پلید در پلید می‌شه ضد پلید البته. قراره دوست مردم باشه پس. بخاطر همین با همه دوسته و دشمنیاشو گذاشته کنار دیگه. آره. و اینا با هم قراره ظاهر بشن و سوزنشونو بکنن تو دست من ولی من بهشون بگم بقیه رو قربانیتون می‌کنم، ولم کنین لطفا. و آره. قراره همتونو قربانی کنم.

گابریلا یک مقدار به این موضوع فکر کرد. گابریلا بازی دوست داشت. گابریلا در بچگی‌اش بازی ندیده بود. گابریلا در بچگی‌اش همیشه کودک کار بود و بدبخت بود و حتی ترافیک انسانی شده بود یک بار و برده بودندش یواشکی آن‌ور مرزها و اشتباهی به جای اینکه از منطقه جنگی بیارندش بیرون، انداخته بودندش وسط جنگ و قحطی و زلزله و بمب. بخاطر همین تراماهای دوران کودکی‌اش بود که الان که آدم‌بزرگ بود هم هنوز مغز یک نونهال تویش مانده بود و شما نمی‌دانید ولی هر روز این بچه‌ را بزرگ‌ترهایش می‌برند مهد کودک و حتی بعضی وقت‌ها می‌گذارد روزها بماند همان جا تا نفس راحتی بکشند از شرش و موهای آبی‌اش و تمایل دائمش به بازی‌های خطرناک کردن.

گابریلا کمی بیشتر فکر کرد.

- نه. خوشم نیومد. بازی خوبی نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 03:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سیبل به سرعت در راهروها در حرکت بود تا هرچه سریع‌تر به مرگخوارا برسه و باهاشون بازی کنه که با صدای فریاد شخصی از پشت سرش متوقف می‌شه.

- به علت سرعت بیش از حد مجاز، بایست ای سیبیلو!

سیبل ایستاد. نه به این دلیل که حس می‌کرد دستوری بهش داده شده که باید انجام بده، بلکه چون مشتاق بود بدونه کی قوانین راهنمایی و رانندگی ماگلا رو داره وسط خانه ریدل‌ها پیاده می‌کنه و واسه خودش پلیس‌بازی در آورده. البته قاعدتا از صدا تشخیص داده بود منبعش به گابریلا برمی‌گرده، ولی واقعا دوست داشت چهره گابریلا حین بیان این حرف رو ببینه.

که خب، چندان دیدنی نبود. نیشش تا بناگوش باز شده بود و حالا ریز ریز داشت می‌خندید بهش.

- می‌شه بدونم به چی می‌خندی؟

گابریلا به سختی جلوی خنده‌ش رو می‌گیره و جواب می‌ده:
- سر تا پات گرد و خاکیه. حالا شدی سیبیل خاکی.

سیبل نگاهی به سر تا پای خودش می‌ندازه و با طلسمی، در یک چشم به هم زدن آراستگی و پاکیزگی رو به وجودش برمی‌گردونه. بعدش جعبه بازی رو با حالت وسوسه‌کننده شروع به تکون دادن جلوی چشمای مشتاق گابریلا می‌کنه.
- رفتم یه بازی خفن پیدا کردم همگی سرگرم بشیم، جای تشکرته؟

گابریلا با کنجکاوی ورجه وورجه‌کنان جلو میاد و از بالای شونه‌ی سیبل نگاهی به جعبه می‌ندازه.
- بازی؟ چه بازی‌ای؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید



سیبل از زمانی که وارد خانه ریدل‌ها شده بود، دشواری‌های فراوانی داشت. از آنجا که او قبلاً در هاگوارتز درس می‌داد و یار دور دور کردن‌های دامبلدور بود، افراد خانه خیلی استقبال گرمی از او به عمل نیاوردند. هیچ‌کدام اعتماد کاملی به او نداشتند و حتی مروپ، که خدای مادر بودن بود، برای او غذا کنار نمی‌گذاشت و برای او گریپ‌فروت قاچ‌قاچی می‌کرد که سیبل را دچار دل پیچه می‌کرد. در واقع، سیبل کاملاً به لرد وفادار بود، ولی لرد کلاً به کسی وفادار نبود و آهنگ "وفادارم، وفاداری" بامشاد در موردش مصداق نداشت. به همین دلیل هم لرد به رفتار بقیه با سیبل اعتراضی نمی‌کرد و کلیپ‌های ضایع شدن سیبل را به عنوان شورت کانال یوتیوبش پخش می‌کرد.

بدترین روز برای سیبل، سه‌شنبه بود. از آنجا که همه به جز لرد در خانه ریدل‌ها "عشق ابدی" نگاه می‌کردند، توجهات به سیبل به حداقل می‌رسید و از آنجا که سه‌شنبه‌ها روز باشگاه رفتن لرد هم بود، سیبل بیش از پیش تنها می‌شد.

اما آن سه شنبه وضع سیبل بدتر از همیشه بود. خیلی حوصله‌اش سر رفته بود و از شرکت در بحث درباره "نگار پیک می" که معمولاً در آشپزخانه جریان داشت هم به ستوه آمده بود. حتی غیرتی شدن تام به خاطر ابراز علاقه مروپ به "امیر" هم او را به وجد نیاورده بود و باعث شده بود در حینی که تام در حال شکستن ظرف‌های مورد علاقه مروپ و مروپ در حال جیغ کشیدن بود، آشپزخانه را ترک کند و به گوشه‌ای پناه ببرد.

این حق او نبود. هرگز فکرش را نمی‌کرد که مرگخوار بودن اینقدر سخت و کسل‌کننده باشد. با قلبی مالامال درد و معده‌ای مالامال گریپ‌فروت بر زمین نشست و تکیه‌اش را به دیوار داد. اما قبل از اینکه بتواند سیس نوجوان عاشق و خسته را به خوبی اجرا کند، دیواری که به آن تکیه داده بود عقب رفت و سیبل طاق باز در فضای تاریکی رها شد.

به سرعت خودش را جمع کرد و ایستاد. مشتی خاک به گلویش رفت و باعث شد به سرفه بیفتد. چوبدستی‌اش را بیرون کشید و با گفتن "لوموس" روشنش کرد. متوجه شد که در اتاق کوچکی قرار دارد که درش با تکیه دادنش به دیوار باز شده بود. اتاق کاملاً خالی بود و تنها یک میز چوبی وسط اتاق قرار داشت. روی میز را لایه ضخیمی از خاک گرفته بود و پایه‌هایش تار عنکبوت بسته بود. سیبل نگاهی به اطرافش انداخت و با کنجکاوی به میز نزدیک شد.

انگار چیزی زیر آن لایه‌های خاک بود. سیبل آستینش را جلوی بینی‌اش گرفت و با دست دیگرش خاک را کنار زد. زیر لایه‌های خاک یک جعبه باریک بود. جعبه نمای چوبی داشت و روی جلدش پنج مار کنده‌کاری شده بودند که با حالت دایره‌ای در یکدیگر قفل شده بودند. وسط دایره تنها یک جمله دیده می‌شد:

"وقتی بازی را شروع کردید، نمی‌توانید رهایش کنید."


سیبل لبخند زد. حالا می‌توانست با این بازی خودش را سرگرم کند. نوشته روی بازی جالب به نظر می‌رسید و سیبل فکر می‌کرد می‌تواند حالش را جا بیاورد. بازی را از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت. اتاق تاریک بود و سیبل جمله‌ای که روی دیوار با رنگ قرمز نوشته شده بود را ندید:

"هرگز بازی رو شروع نکن!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/7 2:27:55
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: شنبه 8 اردیبهشت 1403 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین به سرعت به سمت گابریل حرکت کرد و دست او را گرفت. بدلیل سرعت بالای حرکت مرلین، در لحظه ای استثنایی و قبلا دیده نشده، ریش دو پیرمرد به همدیگر گره خورد و از این ارتباط، جرقه ای پدید آمد و ارواح تمام افرادی که دامبلدور با سخنان به خیال خودش خردمندانه، و مرلین با هدایت های به زعم خویش نجات دهنده، باعث شده بود اونها مرگ رو در آغوش بگیرند، همچون سیریوس، مورگانا و ... در آنجا حاضر شدند.

مروپ با دیدن این صحنه، در اقدامی که کسی انتظارش را نداشت، به سمت گابریل شیرجه رفت و با جفت ملاقه هایش او را گرفت و به سمت یاران خودش پرتاب کرد. اما در این وسط، این مرلین و دامبلدور بودند که در تلاش بودند تا ریش طرف دیگر را پس زده و با ارسال این جرقه به سمت طرف مخالف، از سوختن و بی ریش شدن خود جلوگیری کنند.

- اَاَاَاَاَاَ... چه باحال! حیف ولدی نیست که منم یه اکسپلیارموس بزنم بهش. چقده من توجه دلم می خواد! به منم توجه کنین!

هری پس از گفتن این حرف و از اینکه دیگر در مرکز توجه ها نیست، لحظه ای خودش را باخت، اما اجازه نداد این باخت در خانه حریف مانع او شود. به همین دلیل با تمام توانش خود را روی گره ریش دو پیرمرد انداخت و باعث شد این گره که با دندان نیز باز نمیشد، با وزن هری، از هم بیش از پیش گرهشان سفت تر شده و با برخورد جرقه ها، ریش و مویی برای هری نیز نماند. اما این پایان ماجرا نبود!

- هری... فرزندِ دلبندِ روشنایی و نور و هر چی آرزوی خوبه! اون قیچی ـت رو بردار و ما رو آزاد کن! این پیامبر ول کن ما نیست.
- چشم پروفسور! هر چی که ترانه داریم هم مال شما. ما خوشحالیم که دوباره در وسط سوژه ایم!

و هری راست می گفت! هری از خوشحالی در پوست خود نگنجید. و دیگر پوستش نیز دلش نمی خواست که هری در داخل او بگنجد! به همین دلیل هری را پس زد و به سمتی دیگر رفت تا محفل پوست ققنوس را راه بیندازد!

- پیرمرد! بگیر که اومد!

مرلین با گفتن این حرف، تمرکزی کرد و با استفاده از عصایش، ضربه ای به ریش دامبلدور زد. گره با سرعت به سمت صورت دامبلدور رفت و با صدای پاقی، هر گونه آثاری از مو، مژه و ریش را از صورت وی محو کرد. مرلین لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:
- این است قدرت پیامبر کبیر! به ما ایمان بیاورید!

با گفتن این حرف، مرگخوارانی که طرفداری مرلین را کرده بودند، همگی ایمانشان از پیش، بیشتر شد. تنی چند از محفلی ها نیز که سفیدی درونشان کمی خرده شیشه داشت، تمایلاتی به سمت مرلین نشان دادند. این وسط مروپ بود که پشت چشمی نازک کرد و به سمت مرلین رفت.
- مامان هم به نوبه خودش این پیروزی رو به مرلین تبریک میگه. ما به کمک هم تونستیم مرگخوارا رو از چنگ این محفلی ها و رئیس کچلشون در بیاریم. مامان به همه مرگخوار های شیرین تر از هلو ی خودش افتخار میکنه! گابریل! مامان نجاتت داد و تاییدت میکنه!

مرلین نیز نگاهی به الستور کرد و گفت:
- ما هم تو رو تایید می کنیم الستور. بیایین بریم داخل خونه ریدل ها که خیلی کار داریم.

بدین ترتیب، مرلین و مروپ، دوشادوش هم به سمت خانه ریدل ها حرکت کردند و مرگخواران جان بر کف لرد سیاه نیز از پی آن ها راه افتادند. صحنه ی بوجود آمده از راهپیمایی عظیم مرگخواران، به قدری با شکوه بود که همان چند تن محفلی خرده شیشه دار نیز با چشمانی گریان و بغض آلود، به آن ها پیوستند و دامبلدور و دیگر محفلی ها را وسط ناکجا آباد پشت سر گذاشتند.


پایان سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: شنبه 8 اردیبهشت 1403 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور، دامبلدور بود. منبع عشق و علاقه! بنابراین لازم نبود حتما معجون عشق رو داخل دهنش بریزی تا تاثیر خودشو بذاره، همین که رو بدنش می‌ریخت هم از طریق پوستش که همواره در جستجوی پراکنده کردن عشق بود جذب می‌شد. پس دامبلدورِ آکنده از عشقِ ما، عاشق‌تر می‌شه!

اما مشکل اینجا بود که این عشق فقط عاشق مروپ شدن نبود! عشق دامبلدور فراتر از تنها یک مرگخوار بود. اون عاشق تمام مرگخوارا می‌شه!
- فرزندان تاریکی من! در این لحظه روشنایی رو در وجود شما بیش از همیشه می‌بینم! همه‌تون به جبهه‌ی سفید تعلق دارین. بپیوندین به من!

دامبلدور همزمان با گفتن این حرف جلو می‌ره و از اولین مرگخوار شروع می‌کنه و یکی یکی تک‌تک مرگخوارا رو در آغوش می‌گیره و جلو می‌ره. مرگخوارا قطعا اگه شدت شوکه شدنشون بالا نبود واکنش نشون می‌دادن و حتی نمی‌ذاشتن پیرمرد بهشون نزدیک بشه. ولی اونقد متعجب شده بودن که نه‌تنها بغل می‌شن، بلکه بعدشم به خاطر این که وجودشون دامبلدوری شده سرجاشون میخکوب می‌شن.

وضعیت اصلا خوب نبود!

- اوه جناب دامبلدور! خوش‌حالم با هم عقیده مشترکی داریم. منم به تک‌تک هم‌جبهه‌ایام ایمان دارم!

دامبلدور و گابریل یکم طولانی‌تر از بقیه در آغوش هم می‌مونن. شاید علت این بود که گابریل آخرین نفر بود، یا شایدم چون عقاید نزدیک به همی داشتن! خصوصا که بعدش دامبلدور دست در دست گابریل به سمت جمعیت محفلیا برمی‌گرده.
- فرزندان تاریکی! به من بپیوندید! به من بپیوندید! به من بپیوندید! به من بپیونـ...

دامبلدور مدام در حال تکرار جمله "به من بپیوندید!" بود، انگار که قرار بود مثل هیپنوتیزم عمل کرده و همه‌ی مرگخواران رو خام خودش کنه و به آغوش خودش بطلبه!

مرلین و مروپ که هر کدوم دو سر مخالف جمعیت مرگخوارا وایساده بودن، سرهاشون به سمت دیگری می‌چرخه و نگاهی به هم می‌ندازن. هر دو خطر رو به وضوح حس کرده بودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: شنبه 8 اردیبهشت 1403 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس دامبلدور ساندیس مروپ را گرفته و با تردید لبخندی به او می‌زند و تلاش می‌کند تمام تردیدهای منطقی‌اش در مسیر نوشیدن محلولی که توسط توسط دشمنش برای خوراندن بر دشمنان دیگرش که سابقا هم جبه‌ایش بودند تهیه نموده را نادیده بگیرد. ولی پیش از آن که موفق به انجام چنین عملی شود صدای بوق کامیونی بلند شد و همگی هراسان به اطرافشان انداختند.
محفلیان و مرگخواران راست و چپ وسط جایی که تا کنون به آن اشاره مشده و گمان می داریم مثلا سرسرای خالی از میز و نیمکت هاگوارتز باشد به دنبال کامیون گشتند.

- مشوید، جنابمان بودیم.

آقای زاموژسلی به خودش اشاره می کرد.

- صدای چیت بود؟

کوین کارتر طفلی بیش نبوده و به دنبال اسرار جهان می گشت.

- صوت پاقیدنمان بود.
- اون که صداش پاقه، صدای بوق کامیون نیست.

آقای زاموژسلی اندکی با خودش اندیشیده و سپس به سمت دو گروه برگشته و نگاهی به ایشان انداخت.
همگی در همان حالی که بودند سری به تایید تکان دادند.

- تنظیمات تپققمان را تغییر داده و من بعد بوق هجده چرخ می نوازیم.
- ولی توی هاگوارتز که نمی شه غیب و ظاهل شد.

آقای زاموژسلی به جماعت نگاه کرد.
ایشان جملگی سری به تایید تکان دادند.
آقای زاموژسلی که نمی توانست با فشار ناشی از ظهور چنین باگی در روایتش از واقعه حادثه کنار بیاید به سرعت به سمت دامبلدور خوشحال از معطوف شدن توجه ها به سویی دیگر دویده، پاکت ساندیس را از او گرفت و یک نی درش کرد و محتوایش را از دور بر سر و روی پیرمرد پاشیده و سپس به دو در حالی که ادامه کتش در هوا به اهتزاز درآمده بود متواری گشت.

دامبلدور دور شدن وزیر را تماشا کرد و در حالی که معجون از سر و رویش می چکید اندیشید که چه کسی وی را تایید صلاحیت بنموده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: شنبه 8 اردیبهشت 1403 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-دلت به حال مرده ها نسوزه هری...
-پروفسور.

محفلیا که نزدیک بود قربانی ساندیس های مروپ بشن با اخرین سرعت پشت دامبلدور سنگر گرفتن.

-نگران زنده ها باش، مخصوصا اونایی که بی عشق زندگی میکنن...
-پروفسور اینا میخوان معجون عشقشونو رومون امتحان کنن اخه.
-چی شده؟

دامبلدور یه نگاه به جمعیت مرگخوار ساندیس به دست اینطرف و جمعیت مرگخوار چکش به دست اونطرف میکنه و برمیگرده تا حلقه مشورتی تشکیل بده.

-برای از هم پاشیدن مرگخوارا معجون عشق آوردید؟
-نه، ما اومدیم با هم آشتی شون بدیم.
-عشق به همنوع و اینارو هم میخواستیم الان بگیم. معجون مال خودشونه.
-تازه یکیشون هم پتانسیلش بالاست مثل شما ریش سفید و بلندی داره. معجون رو به خورد اون بدیم؟
-شعبه دوم محفل.

دامبلدور به زمین بازی برمیگرده و ریشش رو میخارونه. از هم پاشوندن مرگخواران با معجون عشق خود مروپ فکر بدی نبود، شاید حداقل میتونستن ببینن که پتانسیل عشق ورزیدن دارن.
فقط باید کمی مقاومت می کرد و نشون می داد که خبری از معجون عشق نیست.

-من به عنوان کسی که همیشه سعی میکنه قدرت عشق و روشنایی رو به دنیا نشون بده باید بگم که نباید بترسید. من امتحانش میکنم و مطمئنم که ساندیس های خانم ریدل کاملا بهداشتی و پاک هستن.

مروپ که از اینکه خانم ریدل نامیده شده بود لپ هاش گل انداخته بود ملاقه شو تو جیبش گذاشت.
آیا این پیرمرد نقشه ای داشت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1403 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل از نزدیک شاهد بود ساندیسی که تام خورده بود حاوی معجون عشق بود. برای همین رو به الستور می‌پرسه:
- یعنی ممکنه بقیه ساندیسا هم توشون معجون عشق باشه؟
- اوه کسی چمیدونه؟

مرلین که درست پشت سر اونا وایساده بود، با شنیدن این حرف هوشیار می‌شه. نباید می‌ذاشت جماعتی عاشق مروپ شده و جبهه رو ببازه.
- دست به ساندیسا نزنین!

فریاد مرلین چنان بلند بود که دسته مرگخوارانی که جلوتر بودن و ساندیس‌ها رو برداشته بودن از جا می‌پرن و ساندیسا رو رها می‌کنن.
- چرا؟ مسمومه؟
- معلومه که نیست! به حرفش گوش نکنین و ساندیسایی که مامان مخصوص براتون تدارک دیده رو بنوشین.

مرلین جلو میاد و یکی از ساندیسا رو برمی‌داره.
- ما نمی‌ذاریم! اگه راست می‌گی بذار رو یکی از محفلیا تست کنیم تا مطمئن شیم معجون عشق توشون نریختی!

با خارج شدن این حرف از دهن مرلین، مرگخوارا از تعجب نفس در سینه حبس می‌کنن و محفلیا از ترس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1403 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-همسر مامان خیلی بی جا کرد به مرلین پیوست! برم مهریه مو بذارم اجرا تا پیرهن تنتم در بیارم؟ از کیسه خلیفه میبخشه!

مروپ در حالی که گوش تام را گرفته بود، او را کشان کشان به پشت سنگر های برنجی اش رساند.

-بذار برم! من دیگه جبهه م رو انتخاب کردم!
-جبهه ت رو اشتباه انتخاب کردی خب! الان یه معجون عشق بهت میدم انتخابت درست میشه!

به زور شیشه ای معجون در حلق تام چپاند.

-عزیزم چقدر امروز فرح بخش و دلربا شدی!
-همیشه بودم چشمات نمی دید.

ناگهان تام سرش را از روی سنگر مروپ، به سوی مرلینیان بالا آورد.
-هر چی میوه از درختام جمع کردین بذارین سرجاش...همش برای همسر عزیزمه.

مروپ که از شرایط راضی به نظر می رسید رو به طرفدارانش کرد.
-فرزندان مامان...میدونم حسابی تلاش کردین و گوجه هارو وسط دماغ مرلین زدین. مامان بهتون افتخار میکنه. حالا وقتشه با ساندیسای مامان به خودتون ویتامین رسانی کنین.

کامیونی ساندیس به سمت جبهه مروپیان آمد و کوهی ساندیس را جلویشان خالی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1403 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
در این میان تام ریدل که جلوی چشمش گوجه های عزیز باغش که تازه اونا میوه داده بودن رو میکندن و توی سر و صورت هم میکوبیدن عزمش را جزم کرد که باید قطعا طرفی غیر از طرف مروپ را بگیرد. باید مالک جدیدی پیدا میکرد که قدر حاصل زحماتش در خانه ریدل هارا بداند نه اینکه مانند مروپ و یارانش در و دیوار باغ و گلخانه اش را خراب کنند.

-مرلینا معجزاتت رو باور دارم فقط قول بده انتقام سختمو از اون زن قدر نشناس بگیری. نمیدونی چه بلایی سرم آورد خونه خرابم کرد.

-هرکه به ما ایمان داشته باشد از یاران ماست بیا تام. توهم به جمع ما بپیوند.

-به نشانه ی صداقتم میخوام کل میوه های باغمو به عنوان مهمات بهتون تقدیم کنم فقط یادتون باشه از پشت برید چون یاران مروپ هم دارن گوجه هامو از همونجا میکنن.

-بسیار هم عالی فقط یه سئوال اونا بچینن مشکله ما بچینیم مشکلی نیست؟

- نه خب سئوال خوبی پرسیدید جواب خوبی هم داره. میدونید من خسته شدم هر روز تهدید ، هر روز شکنجه دیگه تا کجا باید تحمل کنم مرلینااا.

-وایسید ببینم شوهر مامان تو اونجا چیکار میکنی؟

-بانو اجازه؟ همین الان ایشونم به جبهه مرلین پیوست.

- دیدی هری. حتی همسر بانو هم به ما پیوست باز هم به ما ایمان نمیاری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1403/2/7 20:36:09
S.O.S