شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
به به.چه بسیار فرخنده که دفتر نقد دوباره باز شد و نقد ها به جریان افتاد. به میمنت این امر می خواستم بیام و بر خلاف روال همیشه دو پست رو برای نقد بفرستم ولی تصمیم گرفتم بر اساس روال همیشه عمل کنم. بعدا که جوهر پست خشک شد خدمت خواهم رسید. مقوله رو در پاکت همراه فاکتور خرده مخارج مرگخوارا و کسر وجه از حسابتان برای شما ارسال کردم، نقد را در آن بذارید و بفرستید تا مرلینی نکرده اصراف نشود به قول جنابانتان. خلاصه هم کردم، طومارس یک خرده...
سلام ارباب , خوبید؟ میبینید این چند وقته مثل پروانه هی از این تاپیک به اون تاپیک دورتون میگردم؟ درخواست نقد این پست رو داشتیم. ⋆ باشد که در زیر سایهی مهربان و سخاوتمند شما باشیم.
سلام لیلی. خوبیم. کار بسیار شایسته و درستی انجام می دی. همگان باید ازت یاد بگیرن.
نقد شما رو فرستادیم. حتی برای محکم کاری دو بار فرستادیم!
ما دروغ گفتیم. اشتباهی دو بار اومد. ولی حالا که دو بار اومده دو بار بخون. زحمت کشیدیم!
سلام و عرض خسته نباشید. یه نقد بی زحمت؟ مقدار زیادی پوسیده و ضعیف شدم، ولی خب... خوب میشم.
گریف!
نقل قول:
یه نقد بی زحمت؟ مقدار زیادی پوسیده و ضعیف شدم، ولی خب... خوب میشم.
هی گفتیم جای مرطوب نخواب. هی گوش نکردی. بفرما. آخرش زنگ زدی و پوسیدی. الان اگه یکی اشتباهی پاشو بذاره روت کزاز می گیره. مجبوریم همه رو واکسینه کنیم. از شدت پوسیدگی هم رفتی خانه سالمندان پست زدی!
نقد شما با استاد راهنمای دوم ارسال شد. ازش بگیرین و دفاعیات خودتونو بهش ارائه کنین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1402/2/28 22:30:56
,I was tucked in snow ,And beaten by the rain And covered in dew I've been dead for so long
ارباب تسترال ها و لرد_تسترال مرگخواران را با عرعر هایشان بدرقه کردند.
_ عرررر! _ عررررررررر! _ عررررررررررررررر!
هربار یکی عر میزد دیگری سعی میکرد بلندتر عر بزند تا خود را ارباب تر و قدرتمندتر جلوه دهد.
این قسمت خیلی خوب بود. پست قبلی اینجوری تموم شده که لرد و تسترال رو تنها گذاشتن و به سمت گرینگوتز حرکت کردن. اصولا باید قسمت اول رو به حال خودش بذاریم و قسمت دوم رو ادامه بدیم، مگه این که ایده خوبی برای قسمت اول داشته باشیم که مال شما به نظر من خوب بود. فقط دو تا نکته بهتر بود که رعایت می شد. اول این که اون توضیح اول، دقیقا همینجایی که نقل قول کردم تموم می شد و دیگه ادامه پیدا نمی کرد. طنز، وقتی اثر خودشو می ذاره که به اندازه کافی باشه. وقتی زیاد طولش بدیم و زیاد توضیح بدیم کمی مزه اش می پره. دوم این که طوری نوشته می شد که نفر بعدی دیگه بر نمی گشت سراغ این قسمت. سوژه ها بهتره تا جایی که ممکنه دو یا چند شاخه نشن. اولش جالب به نظر می رسه ولی کم کم پیچیده و پراکنده می شه و جمع کردنش سخت تر می شه. توی این سوژه بهتره لرد و تسترال ها حداقل فعلا فراموش بشن.
مسابقه"عر" و تلاش برای اثبات ارباب تر بودن این دو تا خیلی جالب و خنده دار بود.
نقل قول:
_یعنی چی که تو آخرین طبقه گلی نیست؟ _ گفتم که! چندبارم چک کردم گلی اونجا نبود! _ مگه میشه؟ گفت تو آخرین طبقه صندوق بعد از صندوق اون پیرمرد...دامبلدور. _ بابا میگم رفتم هرچقدر گشتم پیدا نکردم. تازه نازک نی ام رو هم گم کردم. _پووووفففف!
بلاتریکس با ناراحتی دستش را روی صورتش گذاشت. ایوان یه کم صبر کرد بلاتریکس آروم بشه و بعدش پرسید:
_یعنی رسما سرمون شیره مالیده؟
همه اونقدر غرق در ناراحتی بودن که جواب ندادن تا اینکه تری بوت گفت:
_ چرا منتظرین باید برگردیم دیگه!
خیلی برای جلو بردن سوژه عجله کردین. اینجا دقیقا قسمت اصلی سوژه بود. اینو نباید با یکی دو تا دیالوگ تموم کنیم. اینا یه سوژه پیدا کرده بودن. برای پیدا کردن اون گل توی وزارتخونه می تونست کلی اتفاق براشون بیفته. برخلاف خانه ریدل ها که سوژه قابل توجهی نداره، این قسمت پر از سوژه بود و نباید ازش صرفنظر می شد. الانم غیر قابل جبران نیست. هر سوژه ای رو می شه ادامه داد و حتی برگردوند. اینجا هم اینا می تونن از برگشتن منصرف بشن(که به نظر من کار درست همینه) ولی کلا باید سعی کنیم بهترین مسیر رو برای ادامه سوژه انتخاب کنیم. مسیری که احتمالات و جای کار بیشتری داره.
یه کمی هم منطق داستان زیر سوال رفته. چند تا مرگخوار چطوری به همین سادگی رفتن طبقه آخر وزارتخونه و چند بار اونجا رو چک کردن و برگشتن. اهمیتی هم نداره که واقعا اونجا گلی هست یا نه. ولی از مسیر سوژه می شه استفاده کرد.
طنز قسمت اول خوب بود. ولی همونطور که گفتم توضیحش کمی بیشتر از حد لازم طولانی شده.
شخصیت ها فرصتی برای ابراز وجود نداشتن. برای همین نقطه ضعف یا قوتی نداشتن. این نکته منفی نیست. شخصیت ها همه جا لازم نیست ابراز وجود کنن. گاهی لازمه کمرنگ بمونن.
سوژه به بهترین شکل ممکن پیش نرفته. موقع پیش بردن سوژه ها اصلا عجله نکنین. رسیدن به انتهای مسیر فایده ای برای ما نداره. باید از همه سوژه های فرعی مسیر، به اندازه کافی استفاده کنیم.
پست شما نقاط قوت و ضعف داشت. ضعف ها کم کم برطرف می شن و پست های بعدی بهتر و بهتر می شن.
سرم را کلاه گذاشتند گفتند کلاه گروهبندی است، گروهم را مشخص کردند و کلاه برداری کردند، دیدند ردایم پاره است به من وصله چسباندند، دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند، ریاضیات حالیم نبود پس حسابم را رسیدند، روزگار واقعا جادویی است زیرا هیپوگریفمان تخم نمیگذارد اما شیردالمان هرروز می زاید! آری اینگونه بود که جادوگر شدم...
پس از آنکه ریموس (با ظاهر دوریا) و سوروس سر جای خود مستقر شدند، چشمان سرد لرد سیاه به آرامی تک تک چهرهها را از نظر گذراند و سپس روی ریموس ثابت ماند.
شروعت خیلی قشنگ بود. اشاره به ریموس و دوریا به خواننده یادآوری می کنه که تو چه موقعیتی هستیم و توصیف نگاه لرد، جو سرد و ترسناکی که حاکمه رو به خوب نشون می ده.
نقل قول:
ریموس میتوانست وحشتی را که از چشمانش سرازیر میشد لمس کند و با گذر هر ثانیه احساس میکرد این نگاه رعب انگیز که روی او متمرکز شده است به زودی او را خواهد کشت.
توصیف وحشت ریموس خوب بود. قسمت دومش بهتر بود. این که زیر نگاه لرد داشت کشته می شد. قسمت اول هم خوبه. فقط به نظرم بهتر بود به جای "لمس" از "حس " استفاده می شد. چون نمی شه لمسش کرد.
نقل قول:
کم کم تمام نگاهها به سمت او برگشت. همه چهرهی دوریا را میدیدند که از رنگ تهی میشود و لرزش بی اندازهی بدنش غیر قابل چشم پوشی بود.
اینجاش خیلی خوب بود. همین توصیف های تاثیر گذارن که کیفیت پست جدی رو بالا می برن. مواظب باش بیش از حد طولش ندی که تاثیرگذاریشو از دست نده و خسته کننده نشه.
نقل قول:
بلاتریکس برای جلوگیری از یک آبروریزی که مربوط به خاندانش میشد دهانش را باز کرد تا حرفی بزند
این قسمت خیلی با شخصیت بلاتریکس هماهنگ بود. اهمیت دادن بیش از حدش به آبروی خاندانش و بی طاقتی همیشگیش. شخصیت های خوب و جا افتاده کمکمون می کنن که داستان رو خوب و روون پیش ببریم.
نقل قول:
لحظهای با خود فکر کرد که شاید این افراد جسور نیستند که وارد گریفیندور میشوند بلکه احمقهایی هستند که فرق جسارت و حماقت را نمیفهمند.
اینو بهتر بود کمی شخصی تر می کردی. گریفیندوریا کمی بعیده که همچین فکری درباره گروهشون بکنن. ولی مثلا ریموس می تونست درباره خودش این نظر رو بده که فکر می کرد خیلی جسور نیست و کمی حماقت کرده! ولی کل فکر و نظرش خوب بود که توی اون موقعیت به این نتیجه رسیده بود که کارش حماقت بوده.
نقل قول:
حداقل میتوانست تا پای وجود بجنگد
تا پای جان
نقل قول:
پس تمام تلاشش را کرد تا جرئتش را جمع کند. چشمانش را بست و دم عمیقی کشید و موقع بازدم چشمانش را باز کرد؛ این اولین اشتباه او بود.
این قسمت خیلی خوب بود. با گفتن "این اولین اشتباه او بود" هیجان رو وارد صحنه کردی. چون خوانند متوجه می شه که ریموس توی دردسر افتاده.
نقل قول:
به محض باز کردن چشمانش با لرد سیاه چشم در چشم شد و به سرفه افتاد؛ گویی ارباب تاریکیها در این مدت حتی پلک هم نزده بود. صدای سرفههایش چنان در اتاق طنین انداخت که انگار کسی بر طبلی محکم میکوبید. لرد ولدمورت از جایش بلند شد و به سمت او حرکت کرد. ریموس میدانست که این آخر کار است و ملتمسانه به سوروس اسنیپ چشم دوخت. اسنیپ به او نگاهی انداخت و ناگهان لوپین احساس کرد نفرت آشنایی در چشمان سوروس در حال شکلگیری است. اما این بار، این نفرت عمیق، گرما را به وجود ریموس هدیه داد. لوپین میتوانست گرمای شجاعتی را که از قلبش سرچشمه میگیرد و سلول به سلول به تمام گوشت و خون و پوستش میرسد حس کند.
او دوباره داشت قدرت مییافت.
قسمت مربوط به لرد و سوروس خوب بود. آخر پست هیجان انگیز بود. راهنمایی خوبی کردی. این که گفتی شجاعتش کم کم داشت بر می گشت، باعث می شه نفر بعدی اگه خواست بتونه به ریموس کمک کنه، چون مقدمه چینی منطقیش رو شما قبلا انجام دادی. پایان پست صحنه ترغیب کننده ای برای ادامه دادنه. لرد سیاهی که هنوز مشخص نیست به چی شک کرده یا اصلا شک کرده یا نه و ریموسی که دنبال راه فرار و نجات می گرده.
داستان رو خیلی خوب پیش بردی. شخصیت هات خیلی خوبن. توصیفات قشنگ و تاثیر گذارن؛ فقط همونطور که گفتم مواظب باش زیاد نشن. بهتریناشونو انتخاب کن و به انداه کافی بنویس.
هم خوندن پستت لذتبخش بود و هم ادامه دادنش قراره برای نفر بعدی جالب باشه. اینم اتفاق خیلی خوبی برای یک سوژه جدیه.
عه ارباب! سلااام حالتون چطوره؟ دلم براتون تنگ شده بود! جدیدا جاتون تو پستام خیلی خالیه... یه سری هم به اتاق محقر این حقیر اگه میشه بزنین و ایشونو نقد بفرمایین لطفا. ببخشید اگه بد شده خیلی وقت بود که پست نزدم.
نقل قول:
عه ارباب!
عه تری!
نقل قول:
سلااام
سلام تری!
نقل قول:
حالتون چطوره؟
ما خوبیم تری!
نقل قول:
دلم براتون تنگ شده بود!
دل ما نیز هم. برای خودمون نه. برای شما.
نقل قول:
جدیدا جاتون تو پستام خیلی خالیه...
نباید باشه خب. جای ما رو با ما پر کن. همه جا باشیم. حضور داشته باشیم.
نقل قول:
یه سری هم به اتاق محقر این حقیر اگه میشه بزنین و ایشونو نقد بفرمایین لطفا.
الان ما قراره نقد کنیم. پاشیم بیایین اتاق شما؟ اون پست را برداشته و بیار خدمتمون!
آهان... آوردی.
نقل قول:
ببخشید اگه بد شده خیلی وقت بود که پست نزدم.
ما الان می خونیم ببینیم چی شده. اگه بد شده باشه نمی بخشیم! نگران نباش. ما هم خیلی وقته نقد نکردیم. فقط یکی همین پایین انجام دادیم .
خوندیم. و بسی هم خوب شده بود. اشتباه کردی!
نقد شما رو در دورترین و غیر قابل دسترس ترین مکان قرار دادیم. خودت برو بردار.
مرگخواران باز هم نگاهی را با هم رد و بدل کردند. مرگخواران خیلی بیشتر نگاهی را با هم رد و بدل کردند. مرگخواران میخواستند که نگاهشان را تا منتهی الیه جایی که می توانستند با هم رد و بدل کنند که ارباب تسترال و لرد در کمال تعجب با هم عر زدند و خواستار توقف این نگاه ها شدند.
شروع خوب و بامزه ای بود. آخر پست قبلی ایده ای برای ادامه داستان داده شده. این کار شما یه مکث کوچیکی ایجاد می کنه که توی خود داستان هم وجود داره. این مکث برای هضم و فکر کردن درباره ایده خوبه. همونطور که شخصیت های داستان بعد از شنیدن اون نظر سکوت می کنن و به فکر فرو می رن، این فرصت رو به خواننده هم دادین که مکثی داشته باشه. طنزش ساده و قشنگ بود.
نقل قول:
- بدون چوبدستی جادو میکنی؟!
ضرب المثل جادویی اختراع کردین. جالب بود! از اینم استفاده می کنیم.
شما به قسمت مهمی از داستان رسیدین. جایی که ایده ای داده شده و باید براش نقشه بکشین و حداقل مقدمات اجراش رو فراهم کنین. این کار رو با استفاده از شخصیت ها به خوبی انجام دادین: نقل قول:
- من یه ایده دارم. ایوان! میتونی وقتی که دستت از بدنت جدا شده کنترلش کنی؟
نگاه مرگخواران اینبار به جای رد و بدل شدن بین یکدیگر به ایوان روزیه دوخته شد! ایوان درحالی که استخوان لگنش را که تازه سرجایش گذاشته بود، تمیز می کرد سرش را با بی میلی به نشانه تایید تکان داد.
فکر خوب و جالبی بود. این که این فکر رو سریع و مستقیم مطرح نکردین و برای رسیدن بهش از شخصیت ایوان استفاده کردین هم خیلی خوب بود. استفاده درست و بجا از شخصیت ها و ویژگی هاشون شاید مهمترین بخش ایفای نقش باشه.
نقل قول:
- ایوان! آماده ای؟ - فکر میکنم باشم! - پیش به سوی گرینگوتز...
این که لرد رو با خودشون نبردن فکر بسیار خوبی بود. حضور لرد مزاحم سوژه می شد. اینجا می شد همشون با هم نرن و فقط دست ایوان رو بفرستن. نوشتن ماجراهای دست ایوان هم می تونست جالب باشه ولی کمی هم سخت می شد. این که خود ایوان بره و از یه جایی به بعد از این ایده جدا کردن دست استفاده کنن، این سختی رو کمتر می کنه و باعث می شه بتونیم از قسمت "جالب" این سوژه هم استفاده کنیم.
سوژه رو خیلی خوب پیش بردین. با وجود این که مسیر داستان رو تعیین کردین، عجله ای برای ورود به اون مسیر نداشتین و همین باعث شده ایده ها خوب جا بیفتن.
طنزتون خوب و کافی بود.
از شخصیت ها خوب استفاده کردین. ایده خوبی هم برای ادامه داستان دادین و جای خوبی رهاش کردین. این نوع نوشتن برای ایفای نقش خیلی مفیده چون پست های این سبک رو می شه خیلی راحت ادامه داد و ازش لذت برد.
یه روز بیا با هم نقشه ای کشیده، صندوق گرینگوتز بابایتان را خالی کنیم بخندیم.