نقل قول:
درود بر دوریای تاریک!
نقل قول:
حقیقتش میخواستم بذارم چندتا پست بزنم تا بعد مدتها دستم راه بیافته و بعد درخواست نقد بدم اما حس میکنم برای زدن پستهای بعدی احتیاج به نقد دارم!
هر جا فکر می کنین لازمه و نقد کمکتون می کنه خیلی هم خوشحال می شم نقد کنم.
نقل قول:
اگه لازمه برم چندتا پست دیگه بزنم بعد بیام، شنلم رو تازه اتو کردم! سریع راه میوفتم!
تقریبا هممون خیلی وقته پست نزدیم. خیلی زود راه خواهیم افتاد! همگی با هم.
بررسی
پست شماره 77 دره سکوت، دوریا بلک:
نقل قول:
پس از آنکه ریموس (با ظاهر دوریا) و سوروس سر جای خود مستقر شدند، چشمان سرد لرد سیاه به آرامی تک تک چهرهها را از نظر گذراند و سپس روی ریموس ثابت ماند.
شروعت خیلی قشنگ بود. اشاره به ریموس و دوریا به خواننده یادآوری می کنه که تو چه موقعیتی هستیم و توصیف نگاه لرد، جو سرد و ترسناکی که حاکمه رو به خوب نشون می ده.
نقل قول:
ریموس میتوانست وحشتی را که از چشمانش سرازیر میشد لمس کند و با گذر هر ثانیه احساس میکرد این نگاه رعب انگیز که روی او متمرکز شده است به زودی او را خواهد کشت.
توصیف وحشت ریموس خوب بود. قسمت دومش بهتر بود. این که زیر نگاه لرد داشت کشته می شد. قسمت اول هم خوبه. فقط به نظرم بهتر بود به جای "لمس" از "حس " استفاده می شد. چون نمی شه لمسش کرد.
نقل قول:
کم کم تمام نگاهها به سمت او برگشت. همه چهرهی دوریا را میدیدند که از رنگ تهی میشود و لرزش بی اندازهی بدنش غیر قابل چشم پوشی بود.
اینجاش خیلی خوب بود. همین توصیف های تاثیر گذارن که کیفیت پست جدی رو بالا می برن. مواظب باش بیش از حد طولش ندی که تاثیرگذاریشو از دست نده و خسته کننده نشه.
نقل قول:
بلاتریکس برای جلوگیری از یک آبروریزی که مربوط به خاندانش میشد دهانش را باز کرد تا حرفی بزند
این قسمت خیلی با شخصیت بلاتریکس هماهنگ بود. اهمیت دادن بیش از حدش به آبروی خاندانش و بی طاقتی همیشگیش. شخصیت های خوب و جا افتاده کمکمون می کنن که داستان رو خوب و روون پیش ببریم.
نقل قول:
لحظهای با خود فکر کرد که شاید این افراد جسور نیستند که وارد گریفیندور میشوند بلکه احمقهایی هستند که فرق جسارت و حماقت را نمیفهمند.
اینو بهتر بود کمی شخصی تر می کردی. گریفیندوریا کمی بعیده که همچین فکری درباره گروهشون بکنن. ولی مثلا ریموس می تونست درباره خودش این نظر رو بده که فکر می کرد خیلی جسور نیست و کمی حماقت کرده!
ولی کل فکر و نظرش خوب بود که توی اون موقعیت به این نتیجه رسیده بود که کارش حماقت بوده.
نقل قول:
حداقل میتوانست تا پای وجود بجنگد
تا پای جان
نقل قول:
پس تمام تلاشش را کرد تا جرئتش را جمع کند. چشمانش را بست و دم عمیقی کشید و موقع بازدم چشمانش را باز کرد؛ این اولین اشتباه او بود.
این قسمت خیلی خوب بود. با گفتن "این اولین اشتباه او بود" هیجان رو وارد صحنه کردی. چون خوانند متوجه می شه که ریموس توی دردسر افتاده.
نقل قول:
به محض باز کردن چشمانش با لرد سیاه چشم در چشم شد و به سرفه افتاد؛ گویی ارباب تاریکیها در این مدت حتی پلک هم نزده بود. صدای سرفههایش چنان در اتاق طنین انداخت که انگار کسی بر طبلی محکم میکوبید. لرد ولدمورت از جایش بلند شد و به سمت او حرکت کرد. ریموس میدانست که این آخر کار است و ملتمسانه به سوروس اسنیپ چشم دوخت.
اسنیپ به او نگاهی انداخت و ناگهان لوپین احساس کرد نفرت آشنایی در چشمان سوروس در حال شکلگیری است. اما این بار، این نفرت عمیق، گرما را به وجود ریموس هدیه داد.
لوپین میتوانست گرمای شجاعتی را که از قلبش سرچشمه میگیرد و سلول به سلول به تمام گوشت و خون و پوستش میرسد حس کند.
او دوباره داشت قدرت مییافت.
قسمت مربوط به لرد و سوروس خوب بود. آخر پست هیجان انگیز بود. راهنمایی خوبی کردی. این که گفتی شجاعتش کم کم داشت بر می گشت، باعث می شه نفر بعدی اگه خواست بتونه به ریموس کمک کنه، چون مقدمه چینی منطقیش رو شما قبلا انجام دادی.
پایان پست صحنه ترغیب کننده ای برای ادامه دادنه. لرد سیاهی که هنوز مشخص نیست به چی شک کرده یا اصلا شک کرده یا نه و ریموسی که دنبال راه فرار و نجات می گرده.
داستان رو خیلی خوب پیش بردی. شخصیت هات خیلی خوبن. توصیفات قشنگ و تاثیر گذارن؛ فقط همونطور که گفتم مواظب باش زیاد نشن. بهتریناشونو انتخاب کن و به انداه کافی بنویس.
هم خوندن پستت لذتبخش بود و هم ادامه دادنش قراره برای نفر بعدی جالب باشه. اینم اتفاق خیلی خوبی برای یک سوژه جدیه.
لازم نیست راه بیفتی. قبلا راه افتادی!