-تو چرا اینجایی؟!
این صدای اسکورپیوس بود، همون تازه واردی که برای بیشتر پول درآوردن سنت مانگو آمده بود. اگلانتاین از او اصلا خوشش نیامده بود، چرا که بالاخره علاوه بر اینکه باید پول هایش را تقسیم می کرد، یک ناظر هم بالای کاراش بود...
-تو اینجا چی کار می کنی؟!
اسکورپیوس با حالتی متفکرانه و دانشمندانه گفت:
-اومدم دنبال تو اگلا!
اگلانتاین او را می شناخت، اما پیگیر بودنش را خیر! اگلانتاین با خشم و غضب گفت:
-خب الان وقت استراحتمه!
-وقت استراحت؟!
واقعا وقت استراحت؟!
انسان ها برای موفقیت باید از استراحت...دوووم، دوووم، داباستی دوبوسکی!
ناگهان زمین سنت مانگو لرزید و صدای پیری که سعی می کرد فریاد بزند از پنجره به گوش می رسید...
-گورکن ننه هلگا!
اگلانتاین و اسکورپیوس به سمت پنجره رفتند و جمعیتی از هافلپافی ها را دیدند که می گفتند:
-گورکن ننه هلگا! عشق ما، عشق ما!

اگلانتاین تازه فهمیده بود چه شده است، آن روز تولد علیرضا بود! معروف به گورکن ننه هلگا!
اگلانتاین چون خودش هم هافلپافی بود یک دست به سمت اسکورپیوس نشان داد و گفت:
-بای بای اس اس بابا!
و بعد اگلانتاین از پنجره پایین پرید و به جمع هافلپافی ها پیوست، حال که اسکورپیوس متعجب مانده بود حوضش!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








