جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 مرداد 1400 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکورپیوس جوش آورده بود، اگلانتاین و هافلپافی ها همانطور می زنند و می رقصیدند و او نگاه می کرد؟ آیا این انصاف بود؟ صد در صد خیر!

-بــــــس کـــــنید!

اما هافلپافی ها هیچ چیز نشنیدند، آن ها در بهر جشن و سرور بودند، و حواسشان به هیچ چیز نبود، حتی اگلانتاین هم داشت آن وسط پیپ کشان قر ریزی می داد و مردم را مستفیض می کرد!

-بــــــــــــــــس کــــــــــنید! هـــوی با شمام!

این دفعه هافلپافی ها سرشان را برگرداندند و به اسکورپیوس نگاه کردند، اما اول از همه علیرضا گورکن سرش را برگردانده بود و بعد رز، بعد آموس، بعد سدریک، بعد نیکلاس و بعد تمام هافلپافی ها سرشان را برگرداندند و در نهایت اگلانتاین هم سرش را برگرداند و سپس هافلپافی ها با نگاهی سرزنش برانگیز به اسکورپیوس نگاه کردند...

-به چه حق تولد علیرضا، عزیز دل ننه هلگا و ما رو خراب می کنی؟
-بزنم دک و دهنت رو پایین بیارم مو سفید؟
-ای مالفوی بــــــی شــــــــرفــــــــــ!

اسکورپیوس به مرز جنون رسیده بود! او که نمی خواست از هافلپافی ها کم بیاورد شروع به پرت کردن وسایل دور و اطرافش از پنجره به پایین کرد، تا اینکه دیگر هیچ وسیله ای در اتاق نمانده بود و بعد ناگهان خودش هم از پنجره پایین پرید...
شلپ!
او روی علیرضا گورکن فرود آمده بود! جمعیت هافلپافی دورش جمع شده بودند و چوبدستی هایشان را به سمت او کشیدند...

-ای آدم گستاخ!
-آشـــــــــغال! به چه حق روی علیرضای عزیزمون فرود میای؟
-تو... تو... لایق زنده موندن نیستی! خودم لت و پارت می کنم!

رز از آن ور میدان که دنبال چماقش رفته بود، گفت:
-ای مردک رذل!

اما اگلانتاین آرامش خودش را حفظ کرده بود، او دستش را رو به اسکورپیوس گرفت و گفت:
-هافلی ها ولش کنین! اگه لت و پارش کنین نفرین هلگائولیسم کامل کار نمی کنه!

اسکورپیوس با شنیدن جمله آخر عین بید بر خود لرزید و بعد جرقه ای در ذهنش زده شد...

-نظرتون چیه مذاکره کنیم؟ یعنی...

از آن میان بریج هفتاد و هفت ساله گفت:
-من معمولا کار های مذاکراتی هافلپاف رو انجام می دم! لازم نیست به من معنای مذاکره رو یاد بدی، داوش...

اسکورپیوس با چشمانی از حدقه درآمده گفت:
-خب من از نفرین شما برای پول در آوردن سنت مانگو استفاده می کنم یعنی باهاش مردم رو گول می زنیم که فکر کنن دچار این نفرینن... راستی اصلا این نفرین چیه؟ اما حالا ولش کن، و بهتون قول میدم... قول میدم... قول میدم که گورکنتون رو عین روز اول بهتون پس میدم! جزئیات رو بعدا می گم الا بگین هستین یا نه؟

هافلپافی ها کمی فکر کردند، بعد یک صدا جیغ کشیدند و گفتند:
-هستیم!

اسکورپیوس لبخند رضایت آمیزی روی لبانش نقش بست، از این راه می توانستند ۱۰ برابر مقدار پول قبلی، پول درآوردند و این خیلی خوشایند بود، هم برای سنت مانگو هم برای اگلانتاین و هم برای اسکورپیوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بریج ونلاک در 1400/5/19 22:06:37
ویرایش شده توسط بریج ونلاک در 1400/5/19 22:43:21
کچلی رو عشقه!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1400 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اگلانتاین خسته و کوفته بود، بعد از اینکه این همه بیمار را تیغ زده بود وقت پیپ کشیدن و استراحت کردنش رسیده بود...
-تو چرا اینجایی؟!
این صدای اسکورپیوس بود، همون تازه واردی که برای بیشتر پول درآوردن سنت مانگو آمده بود. اگلانتاین از او اصلا خوشش نیامده بود، چرا که بالاخره علاوه بر اینکه باید پول هایش را تقسیم می کرد، یک ناظر هم بالای کاراش بود...
-تو اینجا چی کار می کنی؟!
اسکورپیوس با حالتی متفکرانه و دانشمندانه گفت:
-اومدم دنبال تو اگلا!
اگلانتاین او را می شناخت، اما پیگیر بودنش را خیر! اگلانتاین با خشم و غضب گفت:
-خب الان وقت استراحتمه!
-وقت استراحت؟! واقعا وقت استراحت؟! انسان ها برای موفقیت باید از استراحت...
دوووم، دوووم، داباستی دوبوسکی!
ناگهان زمین سنت مانگو لرزید و صدای پیری که سعی می کرد فریاد بزند از پنجره به گوش می رسید...
-گورکن ننه هلگا!
اگلانتاین و اسکورپیوس به سمت پنجره رفتند و جمعیتی از هافلپافی ها را دیدند که می گفتند:
-گورکن ننه هلگا! عشق ما، عشق ما!
اگلانتاین تازه فهمیده بود چه شده است، آن روز تولد علیرضا بود! معروف به گورکن ننه هلگا!
اگلانتاین چون خودش هم هافلپافی بود یک دست به سمت اسکورپیوس نشان داد و گفت:
-بای بای اس اس بابا!
و بعد اگلانتاین از پنجره پایین پرید و به جمع هافلپافی ها پیوست، حال که اسکورپیوس متعجب مانده بود حوضش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 30 تیر 1400 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
اگلانتاین لحظه ای با خودش اندیشید او که اصلا پول نقد همراه خود نداشت و ان چیزی که از او دزدیده بودند چیزی جز دست و پا تام بیچاره نبود که بعنوان جریمه از او گرفته بود و حالا که دست پا تام گم شده بود اتفاق خوبی نیز افتاده بود چون وقتی تام برای پرداخت جریمه و گرفتن دست و پایش به سنت مانگو می امد اگلا پول را از او می گرفت و در جواب می گفت دست و پایت را دزد برد و سپس گارد امنیتی را خبر می کرد تا تام را از سنت مانگو بیرون بیندازند.

اگلا در حال فکر بود که ناگهان زمین شروع به تکان خوردن کرد و اگلا از افکارش جدا و توجه خود به واقعیت داد و تصمیم گرفت به مرکز زمین لرزه برود.
رز در حال ویبره رفتن و قربان صدقه علیرضا گورکن ننه هلگا بود و این کارش منجر به تشکیل شدن زمین لرزه های شدیدی شده بود که هر لحظه محفل ققنوس را تکان میداد.

_گورکن ننه هلگا یکی باشن...واسه نمونه باشن!
_اشنا بنظر میاد؟!

اگلا نوشته هایی به دفترچه اش اضافه کرد و سعی کرد بیشتر دقت به خرج دهد تا شاید پول بیشتری به خرج دهد.

گورکن ننه چه نازه...موهاش چقدر درازه!
اگلانتاین چیزی های دیگری در دفترش نوشت و خواست که به کارش ادامه دهد که اسکورپیوس از ناکجا ظاهر شده و برگه ای را به اگلا نشان می دهد که در الان نوشته شده سنت مانگو برای کسب در آمد بیشتر کسی به نام اسکورپیوس را فرستاده تا به اگلا کمک کند و روی کار او نظارت کند.

_این چجور کار کردنیه؟
بنظر می امد اسکورپیوس اجل معلقی بیش نیست چه برای خودش چه برای دیگران.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/4/30 22:43:14
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 30 تیر 1400 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
نفر بعدی، رابرت هیلیارد بود که داشت پول هایش را بو می کشید و می شمرد!
آگلانتاین که حسابی دهانش آب افتاده بود، گفت:
-نفر بعدی!
-عهههههه! پولای عزیز و نازنینم! به خدمت مبارکتون می رسم!

۱۰ دقیقه جادویی بعد، پس از وداع رابرت از پولاش!

-خب سلام رابرت عزیز!
رابرت با ناز گفت:
-سلام آگلانتاین نا عزیز!
-هه هه! فکر کنم شما مرض...
-چییییییی؟! من برای تشخیص مرض خودم نیومدم که! برای دزدی اومدم! یالا هرچی داری بده بیاد!
آگلانتاین که در مرز سکته بود، گفت:
-نهههههههههه!... عهه، عهه! نهههههههه! عهه، عهه! جونم رو بگیر پولم رو نگیر!
-هه هه! الان پولات رو می زنم!
و بعد رفت به سمت صندوق و پول ها را برداشت و بعد دوان دوان رفت!
آگلانتاین که داشت می مرد، گفت:
-پوههلااااممم!
و بعد دار فانی را وداع گفت، اما به رحمت مرلین نرفت! چون صندوق دار به موقع رسید و گفت:
-کلی پول بیرونه ها!
و بعد دوباره زنده شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 تیر 1400 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
اگلانتاین که چیزی نمونده بود همون چند تا سلول عصبی باقی مونده هم از مخچه‌ش بپرن و خودکشی کنن داد زد:
-نفر بعدی.

رون ویزلی وارد اتاق شد.
اگلانتاین خودشو آروم کرد تا بتونه حسابی ازش پول بسلفه ولی نمی دونست داره به کاهدون میزنه.
-خب اول از همه این همه جوش روی صورتت از کجا اومده؟
-اینا کک و مکه بابا
-هیس رو حرف دکتر حرف نزن
-خب آخه اینا کک و ...
-گفتم ساکت.خب اینا اِاِاِاِاِاِ چیزن ... آها چیزه آبله مرغون جادویی فیل هندی‌ان.
رون که حالا کمی نگران به نظر میرسید گفت:
-خب اینی که گفتی چی هست اصن.
-چیزه ... یه نوع بیماریه دیگه.
-خب درمانش چیه؟
-اِاِاِاِاِاِ ... باید دو ساعت توی ... یه بشکه پر از عنکبوت زنده بشینی و با روده وزغ روپایی بزنی.

رون جیغ کشید:
-نههههههه عنکبوت نهههههههههههههه.

اگلانتاین خوشحال بود که نقطه ضعف رون را پیدا کرده بود.
-خب یه راه دیگه هم داره باید با لیزر جادویی برشون داری که یکم قیمتش بالا تره
-هر چی می خواد باشه فقط عنکبوت نه
-خب ... هزینه درمانت با لیزر میشه ۱۰۰۰ گالیون و ۴ سیکل و ۳ نات
-ولی من کلا ۳ گایلون و ۵ نات دارم
-چی منو خر گیر آوردی؟خب از اول همینو می گفتی دیگه
-نمیشه مجانیش کنی؟
-یا خود مرلین.

بعدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
نفر بعد!

بعد از دامبلدور آ‌گلایتان چشمش به مایکل رابینسون افتاد که جلوی بینی و دهانش را گرفته، به او گفت:

-چیزی شده رابینسون؟

-نه چون مدیر آب نباتی جلوم بود حالم بد شد! حالا چش بود؟!

-هیچی. چکاپ!

-عه... که اینطور! خب پس من رو هم برای ۲۰ دقیقه چکاپ کن!

-چرا ۲۰ دقیقه؟

-چون وقت غذا میشه ۲۰ دقیقه دیگه!

-او! باشه، باشه.

و بعد با نگاهی پر از تعجب نگاه کرد!

-خب بیا اینجا بشین.

-نشستم کارتو انجام بده.

و بعد او شروع به چکاپ مایکل کرد.

-خب کارت تموم نشد؟

-چرا تموم شد!

-خب مشکلی نداری. هزینه و فاکتور رو مو هات گذاشتم.

-جاااااان؟! چقدر زیاد.

-دیگه دیگه! قیمت ویزیت فوری بیشتره دیگه.

-باشه مرلین یارت!

و بعد مایکل پول را داد و با گذشتن ۱ دقیقه از زمان غذا گرسنه شروع به دویدن به سمت آشپزخونه کرد و در یک صدم ثانیه غذایش را تمام کرد و گفت:

-مرلین را شکر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 11 تیر 1400 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ریش هی می‌گفت و می‌گفت و آگلانتاین هم بدون کوچک‌ترین اعتراضی هی می‌نوشت و می‌نوشت. به کیس خوبی برخورد کرده بود و پول حسابی‌ای می‌تونست بابتش به جیب بزنه!

ریش هم که تا به حال تو کل عمرش چنین گوش شنوایی پیدا نکرده بود، هرچی بیشتر می‌گفت، بیشتر انرژی و انگیزه می‌گرفت که بیشتر بگه.
- هرکیم می‌رسید به ریش دامبلدور، بله یعنی من، قسم می‌خورد که دامبلدور بهش اعتماد کنه. اونم اعتماد می‌کرد، اما این وسط من فدا می‌شدم. پیرمرد به هرکی می‌رسه اعتماد می‌کنه و جورشو من باید بکشم. داری می‌نویسی دیگه؟ چیزی از قلم نندازی.

آگلانتاین با شنیدن این حرف دست از نوشتن برمی‌داره. ریش داشت پررو می‌شد!
- خیله خب دیگه خیلی غر زدی. مشکلات جسمی و روحی فراوانیو صاحبت درگیرشه... بگیر این صورت حسابو بده دامبلدور پرداخت کنه.

آگلانتین با صدای خشی، برگه‌ای می‌کنه و می‌چسبونه به ریشی که همچنان در حال غر غر بود. بعدش راه میفته تا بره و یقه نفر بعدیو بگیره. با خودش فکر می‌کنه همچین هم بد نیست که اعضا و جوارحشون به سخن بیان و پته مته صاحبشونو بریزن رو آب!

تو همین فکرا بود که یهو دستی رو شونه‌ش قرار می‌گیره.
- فرزندم نمی‌خوای منو معاینه کنی؟

آگلانتاین برمی‌گرده و این‌بار به جای ریش، با خود دامبلدور مواجه می‌شه که لبخندی بر لب زده بود.
- نخیر جناب، ریشتون هرچی لازم بود گفت. هزینه‌شم چسبوندم به ریشتون، در اسرع وقت پرداخت کنین.

آگلانتاین برمی‌گرده بره که دوباره دست دامبلدور روی شونه‌ش قرار می‌گیره. باورش نمی‌شد تو یه روز دو بار دامبلدوری شده بود!

- به حرف منم گوش بده دیگه.

با این که اصلا حوصله‌ش رو نداشت، ولی چرا که نه! شاید حتی بیشتر می‌تونست پول به جیب بزنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 9 تیر 1400 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- ایییییسسسسست!

آگلانتاین ایستاد. با دیدن نفر بعد، پوزخندی زد.
-پروفسور دامبلدور؟ خیلی مشتاق بودم شما رو معاینه...

-من پروفسور دامبلدور نیستم! فقط بخشی از اون هستم.

آگلانتاین به دنبال منبع صدا گشت. صدا از خود دامبلدور به گوش می رسید.

- اینجا... اینجا... داری کجا رو نگاه می کنی؟ من این بالام! ناراحتم... ناراضیم... شاکیم!

نگاه آگلانتاین روی ریش دامبلدور متوقف شد.
-تویی؟ ریش؟ مقداری ریش چه شکایتی می تونه داشته باشه؟

ریش دامبلدور که بعد از سالها، گوش شنوایی پیدا کرده بود، گشت و گشت و لیستی را از لای خودش بیرون آورد.
- دارم! گوش کن. من زده نمی شم! الان سالهاست که زده نمی شم. همینجوری فقط دارم دراز می شم. پر از حشره و شپش شدم. همین ده دقیقه پیش سمت راستم عروسی بود. یه زنبوره با یه شته رفتن خونه بخت. این پیرمرد هر دفعه می خواد فکر کنه، دستی به من می کشه. این کار هم اصلا درست نیست. از بچگی با هر کی دعوا کرد، طرف، منو گرفت و کشید. و بله... دامبلدور از بچگی ریش داشت. از همه بدتر. با قاشق غذا نمی خوره. عادت داره با دست غذا بخوره. و حدس بزن تنها غذایی که اینجا گیر میاد چیه؟ سوپ پیاز! می تونی تصورشو بکنی که سر هر وعده غذایی چه بلایی سر من میاد؟ حالا درباره وقتایی که تصمیم می گیره سوپ رو از توی کاسه مستقیم سر بکشه چیزی نمی گم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 24 اردیبهشت 1400 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه، چیز... منظورم اینه که... خب...

ولی منظورش دقیقا همین بود؛ فقط به درستی بیان نکرده بود. تا بخواهد فکر کند که چطور به درستی بیانش کند، صدای سر کادوگان، بار دیگر افکارش را پاره کرد.
- همرزم؟ رودولف مودولف اینا که نیستی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- مطمئنم.
- مطمئنه.

تا آگلانتاین بخواهد به خودش بیاید، با یک دسته گل و یک جعبه شکلات، روی مبل نشسته بود و سر کادوگان در تابلویی جلویش.

- خب، بریم سر اصل مطلب. باید خونه و ماشین داشته باشی، شغل پر درآمد هم داشته باشی، مدرک دکترا هم داشته باشی. داری؟

سر کادوگان خیلی در نقشش فرو رفته بود. آگلانتاین فکر کرد.
- یه خونه نقلی دارم، ماشین هم یه تراکتور قرمز خوشگل دارم، تو بیمارستان هم کار میکنم...
- به به، یه خواستگار دکتر! دخترم، چایی رو بیار!

هر دو چند دقیقه ای منتظر نشستند، ولی از چایی خبری نشد. بعد از چند دقیقه دیگر انتظار، سر با دست به پیشانی خود زد.
- ای وای، تابلوی دخترمان بسیار کوچک است، نمیتواند چای بیاورد. چرا به ذهن تو نرسید، همرزم دکتر؟
- خب... صدای شما یه بار افکارمو مچاله کرد، یه بار پاره. نمیتونم فکر کنم.

سر کادوگان آه عمیقی کشید و به صدایش دستور داد افکار آگلانتاین را درست کند. صدا با بی حوصلگی به سمت افکار آگلانتاین رفت و بلافاصله بعد از اینکه تعمیرشان کرد، داد و فریاد آگلانتاین بلند شد.
- آقا یه ساعته مارو علاف کردین. اینجا ایرانه مگه؟ اینجا انگلیسه. ما اینجوری خواستگاری نمیکنیم که! شما هم مشکل "دختر شوهر ندهنده" دارین که میشه پونصد گالیون. تازه خرج افکار پاره و مچاله مو هم باید بدین که میشه صد گالیون. عزت زیاد!

راهش را کشید که برود، که سر از جا پرید.
- یعنی دخترم را گول زدی، همرزم؟
- نه، حلقه نیاوردم. دفعه بعد با حلقه میام
آگلانتاین این را گفت و به سمت نفر بعدی در محفل حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 12 بهمن 1399 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین

خلاصه:
قانونی وضع شده که همه باید برای گرفتن گواهی سلامت به بیمارستان مراجعه کنن و هر کسی که بیماری روحی یا جسمی داشته باشه، با توجه به شدت بیماریش باید هزینه پرداخت کنه. ولی واقعیت اینه که بودجه سنت مانگو تموم شده ومی‌خوان با نسبت دادن بیماری های روحی و جسمی مختلف به مردم، کسب درآمد کنن. بعد که مردم به حقه‌شون پی بردن، سنت‌مانگو نماینده‌هایی رو به عنوان چک‌آپ در محل به خونه‌ها فرستاد. حالا هم، اگلانتاین پافت رفته به خونه دوازده گریمولد تا محفلیا رو چک‌آپ کنه و بعد از خلاص شدن از شر هری‌پاتر، حالا جلوی تابلویِ سر کادوگانی ایستاده که می‌خواد برای اسبش گواهی سلامت بگیره.
***



اگلانتاین لحظه‌ای مکدر شد.
شاید با خود بگویید یک اسبِ مبارز که درون تابلویی نه‌چندان زیباست، چه ربطی به مکدر شدن دارد؟ خب... تمام این‌ها تا زمانی درست است که اگلانتاین نباشید. برای اگلانتاین، شِیهه معنای دیگری داشت. جفتک انداختن خاطره بود.
همه این‌ها او را به یاد خانه می‌انداخت.
به یاد زمان‎‌هایی که به اصطبل تام می‌رفت و کارهایش را خراب می‌کرد. سپس، بعد از اینکه مورد انتقام قرار می‌گرفت، تام را «اسب» خطاب کرده و به جفتک‌پرانی مشغول می‌شدند.

اما اکنون، اگلانتاین موقعیت‌های تام‌آزاری بی‌نظیری را برای این ماموریت از دست می‌داد. دیگر نمی‌توانست در قورمه‌سبزی‌های تام چمن بریزد. دیگر نمی‌توانست نفت قاطی شکلات‌های تام کند. واقعاً زندگی بدون این‌ها برایش ماموریتی دردناک بود.

- ناهم‌رزم اسکلمان کرده‌ای؟

تمام این‌ تفکرات تا لحظه‌ای ادامه داشت که صدایِ سر کادوگان رشته افکارش را جوید و سپس به زیر پاهای اسبش تف کرد.
اگلانتاین به خود آمد. مکدر شدن و او؟ آن هم به خاطر تام؟! افکارِ جویده شده و اکنون لگدمالش را از ذهن بیرون کرد و به سوی اسب سر کادوگان برگشت.
- شما وضعیت تاهلتون چطوریاست؟

با نگاه متعجب سِر و یال‌های ریخته‌ی اسبش، دریافت شاید این سوال بهترین گزینه برای شروع صحبت با اسبِ جنگی ماده نبوده است...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!