جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه نگاهی به صف مرگ خواران انداخت و منتظر داوطلبی شجاع شد ولی زهی خیال باطل. حتی یک مگس هم جلو نیامد.
- یارانمان! همین حالا داوطلبی از میانتان جلو بیاید و ضد عفونی شود.

لرد سیاه با امیدواری به مرگ خواران نگاه کرد ولی نه تنها کسی جلو نیامد بلکه همه یک قدم عقب تر رفتند.
دیگر داشت صبر لرد سیاه تمام می شد.
- باشد خودمان انتخاب می کنیم. اممم... تری تو بیا!

باقی مرگخواران قبل از عوض شدن نظر لرد سیاه تری را با اردنگی به جلو پرتاب کردند.
تری از جایش بلند شد و در حالی که از شدت استرس، پایش بندری می رفت با طلسم فرمان لرد جیغ کشان به سمت تونل ضد عفونی به راه افتاد.
مامور سریع در تونل را کامل باز کرد و تری را به داخل هل داد و بعد از بستن در و فشار دادن چند دکمه روی دیواره تونل روی صندلی‌اش نشست و منتظر ماند.
لرد سیاه و مرگ خواران با شگفتی به تونل خیره شده بودند.
ناگهان صدای تری به گوش رسید؛ ولی نه صدای جیغ دادش بلکه صدای خنده‌اش.
بعد از دو دقیقه خنده های تری متوقف شد و تری در حالی که هنوز لبخندی بر لب داشت از سمت دیگر تونل بیرون آمد.
- ارباب خیلی باحاله! عین حموم خودکاره. البته یکم قلقلکتون میاد ولی خیلی حال می ده.
بعد هم بدون توجه به مرگ خواران که منتظر دستور لرد برای هجوم به تونل بودند به سمت کشتی به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 22:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- هیچ بایدی برای ما وجود نداره. ما رو ببینین. ما لرد سفیدیم؟ نیستیم که. سیاهیم. اگه رفتیم اون تو و سفید بیرون اومدیم شما پاسخگوی یک لشکر هستین؟ اصلا لشکر رو ول کن...

لرد سیاه یقه بلاتریکس را گرفت و جلو کشید.
- همین بلاتریکس. شما پاسخگوشین؟ سیاهشون کنین خب. مگه چوب دستی ندارین؟

یکی از نقابداران جواب داد:
- نه. ما مشنگیم. شما جادوگرا ما رو به بردگی گرفتین. در مقابل هم ما گهگاهی یکی از شما رو می گیریم و زنده زنده می سوزونیم. الان خیلی هم افسرده ایم.

ظاهرا سیاست های وزیر جدید کمی متفاوت بود.

-اووووووووووی! کجااااا؟

لرد سیاه زیاد توجه نمی کرد. حواسش پیش پرنده ای بود که روی لبه کشتی نشست.
- تو کجا؟ تو تا مقصد بالای سرمون پرواز کن نارلک. وزنت زیاده. کشتی کج می شه.

مامور مشنگ جادوگر کش افسرده اعلام کرد:
- نمی شه. اون پرنده هم باید ضدعفونی بشه. وقت تلف نکنین دیگه. بیایین جلو!

لرد سیاه کمی وقت تلف کرد. چون از دستور گرفتن خوشش نمی آمد. سپس رو به یارانش کرد.
- یکی بره ضدعفونی بشه ما ببینیم چه تغییری در او حاصل می شه. اگه اتفاق بدی نیفتاد ما نیز می رویم. امروز بسیار انعطاف پذیریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1401/5/12 22:52:44
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مامور از قبل هم نابود شده بود، ولی با شنیدن این جمله سیم های مغزش اتصالی کرد و همچون ماهی از آب بیرون افتاده دهنش رو باز و بسته میکرد ولی صدایی از اون بیرون نمی اومد.

بعد از اینکه هفتاد و سه بار این حرکت رو تکرار کرد، پاتیل صبر لرد کاملا سر رفت.
- این چرا رفت روی بی صدا؟ کجای حرف ما رو نفهمید؟
- کجای حرف ارباب رو نفهمیدی؟

این صدای بلا بود که چوبدستیش رو به سمت وسط دو ابروی مامور نشونه رفته بود.

- من... این... اون... اونا...
- این داره به ما آموزش مقدمات زبان میده؟ فکر کرده ما این چیزا رو بلد نیستیم؟
- فکر کردی ارباب این چیزا رو بلد نیستن؟
- بلایمان؟
- بله ارباب؟
- چرا حرف های ما رو تکرار میکنی؟ تو هم فکر میکنی ما نیاز به مترجم داریم؟

این بار نوبت بلا بود که به حالت ماهی بیرون آب در بیاد و صدایی از دهنش خارج نشه. اما بلاخره این مامور نا امید بود که تونسته بود خودش رو جمع و جور کنه و جمله ای که لازم بود رو به زبون بیاره.
- تونل ضد عفونی و مواد ضد عفونی همه سفیدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
- خیر به هیچ وجه امکان پذیر نیست، باید از ما مراقبت خاص، بیشتر و پررنگ تر شود.

مامور از پرسش چنین سوالی ناامید شد. او سال‌ها برنامه ریخته‌بود که با شیوایی کلام و گفتارش مسافران را مسحور خود کند و روی حرف او حرفی نزنند، اما حال تمام برنامه‌هایش با این جواب لرد نقش بر آب شده‌بود.
شدت این اندوه سنگین بود. آنقدر سنگین که مامور دچار افتادگی پلک، شانه و دریچه‌ی میترال شد. او از آن ثانیه به بعد در درون خود خلأ احساسیِ سنگین و عمیقی که موجب افتادگی پلک، شانه و دریچه‌ی میترالش شده‌بود را داشت.

- بلا! کِرِم ضد آفتابمان را بده. نمی‌خواهیم آفتاب سوخته بشویم.
- فــس، پاپا پس من چی فس؟
- کرم ضد آبسه‌ی دخترمان را هم بده، نمی‌خواهیم دخترمان زود زود پوست بیاندازد.


بلاتریکس، کِرِم‌هایی که لرد ولدمورت خواسته‌بود را به نزد او برد.
لرد ولدمورت در حالی که کِرِم ضد آفتاب را به پوستش می‌مالید، کِرِم ضد آبسه‌ی مار محبوبش، نجینی را نیز به او می‌مالید. او اربابی چندکار کننده بود و قدرت‌های مافوق بشر داشت.

پس از چند دقیقه لرد ولدمورت در حالی‌که دم دخترش را گرفته‌بود، به سمت پله‌های کشتی رفت.
- پاپا، باید بالا فس؟
- آره، نجینی. به ما اینطوری نگاه نکن، سنگین شدی، ما نمی‌تونیم بلندت کنیم و روی سرمون بذاریم، اون موقعی که می‌گفتیم انقدر پیتزا نخور باید به حرف ما گوش می‌کردی.
- پــاپـــا دلت می‌آد؟ چرا داری قلب دخترتونو فس می‌کنی؟
- نه نجینی. ما بلندت نمی‌کنیم. ما رو خشمگین نکن.
- پاپای فس.
-


لرد ولدمورت در حالی‌که به دخترش اخم کرده‌بود و زیرلب غرولندی می‌کرد که مانند «بچه هم بچه‌های قدیم.» بود، از پله‌ها بالا رفت. نجینی در حالی فس‌فس عجیبی می‌کرد، پشت سر پدرش خرید.
بعد از دقایقی آن دو به پیش مامور افسرده رسیدند.

مامور در حالی‌که هق‌هق زار می‌زد، با انگشت اشاره‌ی دست چپش تونلی سفید رنگ را نشان داد و گفت:
- باید برین توی این تونل جناب لرد، فقط... هق... دونه دونه باید برین تا بصورت دقیق ضدعفونی بشین... هق.

لرد ولدمورت ابتدا نگاهی خصمانه به مامور انداخت و سپس نگاهی دیگر به تونل. این نگاه‌ها پیام آور خبر خوشی هیچ‌گاه نبودند.
- چرا این تونل سفیده؟ ما وارد تونل سفید نمی‌شیم. ما هیچ چیز سفیدی رو دوست نداریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارلک در 1401/5/12 22:21:11
ویرایش شده توسط نارلک در 1401/5/12 22:53:21

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس چشم هایش را چپ کرد و گفت:
- مطمئن باش هیچ کس به محتویات کیف تو علاقه ای نداره اسکور!
لرد حرف بلا را تایید کرد:
- دقیقا همین طوره.محتویات چمدان و بار بندیلت رو برای خودت نگهدار!

اسکورپیوس با خوشحالی دست هایش را بهم کوبید و گفت:
-عالیه! میدونستم خیلی مشتاق دونستنش هستین. مخصوصا شما ارباب، پس اجازه بدین دقیق و با جزئیات تمام لوازمم رو شرح بدم. اولین چیز دستگاه گالیون سازه. چندتا ازش آوردم. این جوریه که اگه اون جزیره ساکنی داشته باشه این دستگاه ها رو به اونا میفروشم. فقط کافیه این طرف ۱۵ گرم شن بریزن و این دسته رو فشار بدن تا از اون ور یه سکه گالیون تحویل بگیرن!

لرد که حوصله نداشت تمام روز در مورد ایده های کلاه بردارانه اسکورپیوس بشنود کروشیی به سمتش فرستاد و او را ساکت کرد. لرد میخواست خطاب به مرگخواران چیزی بگوید که صدای مامور وزارتخانه که این بار لبه کشتی ایستاده بود و دست هایش را کمرش زده بود این فرصت را از او گرفت:
- مرگخواران گرامی، لرد بزرگوار، ما تا شب وقت نداریم!کشتی باید زودتر حرکت کنه! تشریف نمیارین؟!

بلاتریکس از این بی ادبی مامور خشمگین شد و به سراغ چوبدستی اش رفت تا مامور را به غذای نجینی تبدیل کند اما لرد جلوی او را گرفت و چشم غره کنان گفت:
- وای به حالت اگه باعث بشی تعطیلات بهم بخوره بلا!

بلاتریکس به سختی خشمش را فرو خورد و لبخندی عصبی تحویل مامور داد و پرسید:
- خیلی خب...اول کی بیاد بالا؟

مامور نگاهی به صورت بلا با ان لبخند کج و کوله و پرش عصبی پلک هایش انداخت، آب دهانش را قورت داد و گفت:
- مسلما اولین نفر جناب لرد باید تشریف میاوردن، ولی چون خانم پلاکس علائم مشهودی از بیماری دارن، اگه از نظر شما مشکلی نداره اول ایشون رو ضد عفونی کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 18:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دقیقه ای از حرف گابریل نگذشته بود که ریتم تند صدای نفس زدن اسکورپیوس از دور دست ها در حالی که هر لحظه داشت به مرگخواران و لرد سیاه نزدیک میشد توجه همه را جلب کرد.

- داره چیکار میکنه؟
- نکنه از قصد داره دیر میاد که با ما نیاد جزیره؟
- اون چمدون بزرگ چیه همراهش؟ چی داخلشه؟

مرگخواران که همین اول کار سوالات زیادی برایشان پیش آمده بود برای جواب پاسخ هایشان به لرد سیاه نگاه کردند و منتظر جواب او شدند.

- ما اسکورپیوسیم؟ صبر کنید بیاد خودتون ازش سوال هاتون رو بپرسید...اما قبل از اون ما باید بدون بازرسی و یا با بازرسی و قبل از رسیدن اسکورپیوس سوار کشتی شویم...اصلا نمی خواهیم با خودمان موجودی به نام اسکورپیوس و کسی که چهره ای شبیه او داشته باشد با ما سوار کشتی شود.

مرگخواران با سر تکان دادن به نشانه موافقت نشان دادند آنها هم دلشان نمیخواست با اسکورپیوس وارد کشتی شوند ولی غافل از اینکه.

- آخ. چقدر راه طولانی بود. خوب بود بدون من نرفتین. منم نمیخواستم بدون شما جایی برم. و از اونجایی که من می‌دونم شما مرگخوارای باهوشی هستید و متوجه ساک من هم شدید و سوال هم واسه تون پیش اومده باید بگم که این ساک توش وسایل مورد نیاز من برای تجارت تو جزیره ست.

لرد سیاه و مرگخواران به نشانه بد شانسی و رسیدن اسکورپیوس و از آنجایی که نمی توانستند هیچ کاری بکنند یه دقیقه سرشان را به نشانه تاسف خواراندند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1401/5/12 18:25:34
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1401/5/12 18:33:09
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران هنوز در حال تفسیر ماسک های مامورین بودند که بالاخره بلاتریکس پس از سی بار گذاشتن علامت شوم سر در اسکله و پاک کردن آن، موفق شد علامت شوم دلخواهش را ثبت کند و به سایرین بپیوندد.

-بلا! سه ساعته چیکار می‌کنی؟

بلاتریکس سعی کرد رودولف های ریزی که دور سرش می‌چرخیدند را ندیده بگیرد.
نگاهش بین افراد کنارش چرخید تا گوینده دیالوگ را پیدا کند. اما در عوض، چشمش سدریک را گرفت... خب... نه دقیقا سدریک را!

-هی بلا! اون مال منه!

بلاتریکس خواست به سدریک چشک غره برود، اما نشانه گیری اش خطا رفت و چشم غره نثار هکتور شد. سدریک با نگرانی به هکتور که جای سوختگی حاصل از چشم غره بلاتریکس روی شانه سمت چپش را می‌مالید نگاهی انداخت و این بار با لطافت بیشتری به سمت بلاتریکس چرخید.
-ببین بلا... می‌دونم سه شبه نخوابیدی... می‌دونم چقدر خسته ای! اما بالشت یه وسیله شخصیه... مثل... آها... مثل رودولف! ببین تو چقدر ناراحت میشی وقتی ساحره ها به رودولف دست می‌زنن... بالشت منم رودولف منه!

با آمدن اسم رودولف موهای بلاتریکس سیخ شد. صحبت های سدریک را پردازش کرد و در نهایت، بالشتش را توی بغلش پرت کرد.

-مرگخواران محترم و لرد سیاه محترم تر! شنیدین؟ یکی یکی بیاین بالا تا ضد عفونی بشید!
-ضد عفونی! آخ جون! من اول برم ارباب؟

مثل روز روشن بود که تفریح برای گابریل از همین ابتدا شروع شده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پلاکس با پررویی تمام اعتراض کرد:
- ولی من حالم کاملا خوبه و هیچ مشکلی ندارم!

رئیس سنت مانگو آب دهنش را قورت داد و به پلاکس نگاه کرد. رنگ صورتش به بنفش مخملی میزد، کله اش کامل به پشت چرخیده بود و برای اینکه بتواند به او نگاه کند به پشت ایستاده بود.
- بله...شاید شما...فکر کنین که مشکلی ندارین آقا...خانم پلاکس، ولی به تجربیات کادر درمان سنت مانگو اعتماد کنین!

لرد شدیدا مایل بود پس گردنی ای نثار پلاکس کند اما نمیخواست خطر کرده و بیماری واگیردار پلاکس را به خودش منتقل کند. برای همین طلسم فرمان را روی ایوان اجرا کرد و او را به سمت پلاکس فرستاد و پس گردنی محکمی روانه او کرد.

ایوان پس از بین رفتن تاثیر طلسم هاج و واج به اطراف نگاه کرد. لرد با نگاهی اخم الود به پلاکس گفت:
- هوس نکن تعطیلات ما در جزیره ای خوش اب و هوا را کنسل کنی. همه در سریع ترین حالت ممکن لوازمتان را جمع کنین، به تعطیلات میرویم!

مرگخواران با شور و اشتیاق محصلین دوره ابتدایی بعد از به صدا در امدن زنگ مدرسه به طرف در شتافتند اما با چشم غره لرد خودشان را جمع و جور کرده و مرتب و موقر یک به یک از در خارج شدند.

نیم ساعت بعد تمام مرگخواران با عینک های آفتابی، کلاه جادوگری حصیری، دمپایی لا انگشتی و خروار خروار چمدان در اسکله کنار کشتی ایستاده بودند.
ایوان دستی را که با ان به پلاکس پس گردنی زده بود میخاراند و نگاهی به کشتی انداخت:
- ارباب به نظر کشتی خوبی میاد. فقط اون یاروها که رو عرشه وایسادن چرا این شکلی هستن؟

مامور وزارتخانه که سر تا پا ردای یک سره مشکی رنگی پوشیده بود و ماسکی شبیه منقار کلاغ (مانند ماسک‌های دوره طاعون در قرون وسطی) روی صورت گذاشته بود از بالای عرشه فریاد زد:
-لطفا دونه دونه بیاید بالا، همه شما و وسایلتون قبل از ورود به کشتی باید ضد عفونی بشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1401 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید



رئیس سنت مانگو با دستان لرزان برگه را از مقابل صورتش پایین آورد.
چشمانش گشاد شده بود و لب هایش را به هم می فشرد. نگاه وحشت زده اش مدام از چپ به راست و از راست به چپ حرکت می کرد.
- ب.. بله... ن... نتیجه... تست های جناب آقای پلاکس...

- آقا نیست و خانومه.

- بله بله. متوجه شدم. خانوم بلک... مثبت هست...

مرگخواران با شور و هیجان زیاد شروع به کف زدن و سوت زدن برای پلاکس کردند.
رئیس اما، هنوز می لرزید!
- و شفادهندگان سنت مانگو با همکاری وزارت سحر و جادو تصمیم گرفتن ایشون و همه کسایی که باهاشون برخورد و ارتباط داشتن رو در جزیره ای زیبا و خوش آب و هوا و خالی از سکنه، قرنطینه کنن.

همه ساکت شدند. هر کسی به قسمتی از ماجرا فکر می کرد.

یکی به افرادی که با پلاکس برخورد داشتند.
یکی به جزیره خوش آب و هوا و محل احتمالی مایوی شنای خودش.
یکی به معنی کلمه قرنطینه...
یکی دیگر به روش های حمل بالش تا جزیره بطوری که خشک بماند.
یکی به امکانات شغلی داخل جزیره.

یکی آخری دیزی بود!

لرد سیاه که اصلا از چهره اش پیدا نبود به چه چیزی فکر می کند، دستور داد:
- خب. پلاکس و یک اتاق این طرفش و یک اتاق آن طرفش بروند. ایوان هم برود. با قیافه اش حال نمی کنیم.

رئیس با وحشت گفت:
- نه نه... برخورد های خیلی دورتر هم شامل قرنطینه می شه. همه ساکنان این خانه. خود منم وقتی برگشتم سنت مانگو، قراره شصت دقیقه در آب جوش جوشانده بشم.

رفتن به جزیره ای زیبا برای مدتی کوتاه، بیشتر شبیه یک تعطیلات دلنشین با هزینه وزارتخانه بود.

لرد سیاه دلیلی برای رد کردن نمی دید. کشتی بزرگی در اسکله، منتظر بود تا آن ها را به جزیره ببرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1399 01:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همان موقع، ساحلی که همه این ماجراها از آنجا آغاز شده بود:

- فس
- خیر!
- فسس سس.
- اظهار داشتیم که خیر، مسروعیتمان همین مقدار می‌باشد. جنابتان نیز متفسس مگردید، می‌افتد.
- فس فس!

در دور دست‌ها خورشید در حال طلوع کردن بود و نخستین انوار سپیدش در پهنه افق قابل روئیت. در این بین نیز پرنده‌ای سرخ رنگ و گرد، ماری را به چنگال گرفته و به سمت مکانی که در آن یک طناب بلند و تیغ دار در آن بود، حرکت می‌کرد.

- خزنده‌آ، بالکانمان مخسوت گردیدند.
- سس.
- زیرا که جنابتان من جمله معلق بود، حمل می‌گشتی، خود خویشتن خویشمان طلب عدالت داریم، نوبت جنابتان می‌باشد تا جنابمان را حمل بنمایید.

تالاپ!

پرنده مار را رها کرده و وی روی خاک‌ها افتاد.

تیشک!

پرنده دست از بال زدن کشیده، روی مار افتاده و چیزی درون مار را شکست.

- بلعلعلعلعلعلعلوووو!

فریادی بلند به همراه مقدار زیادی کف و حباب روی دریا ظاهر شد. پس از چندی هیولای دریایی معروف با دستانی از هم باز شده، چشمانی کج و زبانی که یک‌وری از دهن بیرون زده بود روی آب آمد و همانجا ماند.

- آه! چه نیکو! جناب مجانبشان خویش به سمت ما آمدند، فاسس‌آ دهان بگشای.

پرنده از یک طرف مار سُر خورده و پایین آمد و با شتاب به سمت دهان نجینی رفت که بسته بود.

- فس فس!
- بر جنابتان عرضه داشتیم که بگشایید.

فوکس برای وا داشتن مار به گشودن دهانش، او را نیشگون گرفت و بعد وارد دهان وی شد.

- آه... می‌نگری که چه بنمودی ای مفسوس؟
- فااااااس؟

پرنده با تکه‌ای چوب پنبه که مقداری شیشه دور و بر آن بود از دهان جانور بیرون آمد و با نارضایتی دستی به کمر زد.
- شیشه عمر جنابشان بشکستی!

***


- عه، نوشابه!
- مال منه!
- نع! مال خودمه! من اوّل دیدمش!
- برو ببینم.

محفلیون و مرگخواران که از تلاش بسیار گلوهایشان خشک شده بود، همگی به سمت شیشه درون اتاق حمله ور شدند.

- خیر، مال خودمونه، بسیار زحمت کشیدیم و حالا خسته‌ایم. پیرمرد تو هم اونجوری نگاه نکن، بهت نمی‌دیم.
-

لرد و دامبلدور به شکل‌های اولیه خودشان برگشتند.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1399/8/11 10:37:16
خیلی خب... از اوّل!