راستش اول کلی صبر کردم تا اون جلو خلوت شه، و وقتی بالاخره همه رفتن دیدم فقط دوتا پیرانا مونده.
یکیش خاکستری تیره با پوست نرم و قیافهی بامزه بود، و بنظر میرسید خیلی خستهست؛ چشماش نیمه باز بود و مردمک طلای خوشرنگی داشت که مهربونی درونیشو منعکس میکرد.
دومی پوستش رنگین کمونی بود و جوری برق میزد که اگه بهش مستقیم نگاه میکردی مطمئنا کور میشدی. پشتش ردیفی از تیغهای خطرناک دیده میشد و برخلاف ماهیهای دیگه، از خودش یه جور صدای زنگ مانند درمیاورد که قابلیت سوراخ کردن مغزتو داشت. میتونستی جدیت و عزم راسخی رو توی چشماش ببینی.
خیلی دلم میخواست پیرانای گوگولی اولیو بردارم و بریم باهمدیگه یه گوشهی ساکت تو بغل هم بخوابیم، ولی خب، من بیشتر از یه یار برای خواب، نیاز به کسی داشتم که بیدارم کنه. پس پیرانای دومو انتخاب کردم که با اون صدای مزخرف و نور کورکنندهی بدنش و شلیک تیغهای پشتش، میتونه ساعتِ بیداریِ خوبی برای وقتایی که کلاس دارم باشه.

پرسش 2: چجوری بدون جادو پیرانا هاتون رو توی این تنگا نگه میدارین که تیکه تیکه نشین؟ (۹ امتیاز)
پیرانای من ظاهر و باطن خشمگینی داره. هر لحظه امکانش هست از توی تنگ بپره بیرون و تیکه پارهت کنه یا اگه دستش بهت نرسه، بپره توی تنگ بقیه پیراناها و اونا رو مورد عنایت قرار بده.
بخاطر همین، اول سعی کردم آرومش کنم. میخواستم دستمو ببرم توی تنگ و پشتشو نوازش کنم و زخمهایی که در اثر تیغای پشتش رو دستم ایجاد میشد رو به جون بخرم؛ ولی خب، ردیف دندونای تیزش که از دهنش بیرون زده بود و چشمای قرمز وحشیش که خیره مونده بود روم، از این کار پشیمونم کرد.
در عوض براش لالایی خوندم، همون لالایی قدیمی و قشنگی که هردفعه بهش گوش میدم باعث میشه گریه کنم.

بعد داستان هیپوگریفی که هرگز به خانهاش نرسید رو تعریف کردم و احساس کردم قطره اشک کوچیکی رو از گوشهی چشمش پاک کرد. دلم براش سوخت. شاید نباید این داستانو برای یه پیرانای کوچولو تعریف میکردم؟

ولی خب اهمیتی نداره. چیزی که مهمه اینه که بالاخره موفق شدم اون خوی وحشیگریش رو نابود کنم. ضربه روحیای که در اثر اون داستان دلانگیز به پیرانام وارد شد کاری کرد که دیگه شبیه یه قاتل زنجیرهای بنظر نرسه، آروم یه گوشه بشینه و در کمال آرامش و سلامت روانی، فقط به یه نقطه زل بزنه و دیگه سعی نکنه بهم حمله کنه.
پرسش 3: توی رولی که مینویسین فرض کنین فقط سبزی و جعفری در اختیار دارید. چجوری بدون جادو پیراناتونو سیر میکنین؟ (۱۵ امتیاز)
بوی سبزی تازه این احساس را به سدریک میداد که در جنگلی سرسبز و خوش آبوهوا به سر میبرَد و زیر آسمانی صاف و آبی دراز کشیده و به خواب رفته است.
اما صدای خرچ خرچی که پیرانا از شدت گرسنگی تولید میکرد، او را از عالم رویا بیرون کشید.
- باشه بابا. بلند شدم دیگه. چقدر تحملتون در برابر سختیهای زندگی کمه!

سدریک همانطور که غر میزد، در آشپزخانهی هاگوارتز به دنبال چیزی میگشت که بتواند به ماهی کوچک وحشیاش بخوراند.
اول به دنبال غذای مخصوص پیرانای رنگینکمانی گشت. بعد به این نتیجه رسید که غذای هرگونه ماهی دیگری هم که باشد قابل استفاده است. اندکی که گذشت، فهمید لزوما نباید غذای ماهی باشد، میتواند غذای هر حیوان خانگیای را به پیرانا بدهد. و هنگامی که حتی این گزینه را هم در آشپزخانه پیدا نکرد، تصمیم گرفت هر چیزی جلوی چشمش قابل خوردن باشد را به پیرانا داده و صدای آزاردهندهاش را خفه کند.
- فقط یه چیزی باید پیدا کنم که بچپونم تو دهنش...هر چیزی. مهم نیست چی باشه، فقط باید بتونه قورتش بده و بعد...
درست در همین هنگام، روی میز کیسههایی پر از سبزی و جعفری تازه به چشمش خورد.
- خب...من گفتم هر چیزی، ولی منظورم دیگه این نبود که...

چارهی دیگری نداشت. به هرحال باید از همان سبزیها برای سیر کردن پیرانایش استفاده میکرد.
- اون روز تو اون برنامه ماگلی چه غذایی داشت آموزش میداد؟ هممم...یادم نیست چی بود ولی مطمئنم توش سبزی داشت.

تصمیم گرفت همان غذا را درست کند. از مواد اولیه که شامل تخممرغ، روغن، نمک و فلفل به میزان لازم، زردچوبه و سایر ادویهها بود، هیچکدام را نداشت. فقط سبزی و جعفری را داشت که آن هم اصلا در دستور غذا نبود. اما این باعث نمیشد ناامید شده و از کارش عقب بکشد!
- خب، اول یه ماهیتابه میاریم...عه، که نداریم. اشکال نداره بجاش میتونم از کف دستم استفاده کنم.
دستانش را به شکل کاسه کنار هم قرار داد.
- بعد سبزیها رو خرد میکنیم، که خب من دستم ماهیتابهست، نمیتونم خردشون کنم. پس همونجوری درسته سرخشون میکنم...
سبزیها را با دهانش برداشت و کف دستانش انداخت و جلوی شعلههای گاز گرفت.
- آخ، یکم داغه فقط...یه کوچولو. دارم میسوزم یه ذره...
از آنجایی که روغن هم نداشت، با دهانش صدای جلز و ولز سرخ شدن درآورد. دقایقی بعد، درحالی که پشت دستانش کاملا قرمز و متورم شده و هیچگونه تغییری در سبزیها رخ نداده بود، با رضایت به آنها نگاه کرد.
- خب، خوبه. اینا هم سرخ شدن.

سپس سبزیهای خام و طویل و خردنشده را برداشت و درحالی که آنها را فوت میکرد تا بعد از سرخ شدن خیالیشان خنک شوند، به پیرانایش نزدیک شد و آنها را در دهان او فرو کرد.
- بهبه. چه غذایی پختم برات. بخور لذت ببر. ادای خفه شدن هم درنیار خوشم نمیاد. نوش جونت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








نمیدونم از خوشانسی بود یا بدشانسی. هیچ پیرانایی نزدیک من نمیشد. انگار من اصلا وجود نداشتم. حتی تو صورتمم هم تف نمی کردند که من ذره ای خوشحال بشم.

نه تنها به حرفم گوش نکرد بلکه سه چهار تا حرکت زشت هم واسم در آورد و منو مسخره کرد.
تو چاره ای نداری باید اینارو بخوری. 






امتیازات جلسه سوم (آخر)
+ دو امتیاز از جمعت کم کردم چون اصلا مشخص نبود مرغ طوفانت کوچیک شده یا بزرگ؟ در حالی که مبحث اصلی این جلسه همین بود.


