جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1398 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران در جدال با مرگ در تکاپو بودند اما هر دقیقه که میگذشت آب سرد از توانشان می کاست.

رابستن که از بینی اش قندیل آویزان شده بود، به سختی گفت:
_من خیلی خسته شدن میشه! کم کم خواب بر من مستولی هستن میشه!

بقیه مرگخوارا هم وضعیتی شبه رابستن را تجربه میکردند و ناامیدانه دست و پا میزدن و از اطرافشان غافل بودند.

_بانز! تو این وضعیت این شوخی که کلاهمو بکشی تو دریا اصلا جالب نیست... ولش کن ... عه...میگم ولش کن دیگه!
_چی میگی سو!؟ من خودمم بزور رو آبم! حالا چون من نامرئی و مظلومم بی خودی هم چیزو گردن من ننداز!

سو با آخرین قدرتش در دفاع از کلاه محبوبش تلاش کرد و آن را بیرون کشید اما کلاه تنها نبود! کلاهش مدعی تازه ای پیدا کرده بود که سو اصلا انتظارش را نداشت.
خرسی قطبی کلاه سو را در دهان داشت؛ سو که با دیدن هیبت عظیم خرس جا خورده بود ناگهان دستانش سست شد و خرس کلاه را با پنجه هایش گرفت و روی سرش گذاشت.
سو:
خرس قطبی:


در همین حین خرس های قطبی دیگر هم به سمت مرگخواران تازه و لذیذ هجوم می آوردند تا دلی از عزا در بیاورند.

جز ترس شدید از مرگ حتمی که حالا مطمئنا به سمت مرگخواران هجوم می آورد، هیچ چیز دیگری نمیتوانست قدرت باز کردن یخ بدن مرگخواران و فرارشان را به آنها بدهد.
اما سو باید کلاهش را پس میگرفت!
قوری هم هنوز درگیر درست کردن نقشه جغرافیایی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1398 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس لبخند عریضی زد.
مرگخوار گوینده دیالوگ آخر را از زمین بلند کرد.
سر و ته کرد.

بنگ!

کوبید روی یخ.
یخ شکاف خورد.
خیلی شکاف خورد.
شکاف تبدیل به ترک شد.

تق!

-شکست!

مرگخواران روی یخ ایستاده بودند. یخ شکسته بود.
مرگخواران دیگر روی یخ نایستاده بودند... بلکه توی آب زیر آن شناور بودند!

-مـــــامان!... سردهــــه!
-همینه! پا بزنید شناجو‌های من! پا بزنید... پای قورباغه... باید روی آب بمونین.

انجام این کار برای یک قورباغه مثل آب خوردن بود. اما مرگخواران... وای به روز مرگخواران!
آنها می‌دانستند باید روی آب بمانند... لاکن از کمر به پایین یخ زده، سِر شده بودند...

-سردهــــه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1398 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواری بسیار حرف گوش کن و سر به زیر به محض شنیدن حرف بلاتریکس که گفته بود بپرین تو آب، جو گیر میشه و با کله شیرجه میزنه توی آب!

دنـــــــــگ!

که خب البته در اثر سرما یخ زده بود. در نتیجه مرگخوار مورد نظر در حالی که نجینی های متعددی خزون خزون دور سرش پیتزا میخوردن روشو سمت بلا میگردونه. این مرگخوار حتی در این شرایط ضربه مغزی شده هم گوش به فرمان بود.

بلاتریکس هم که این حجم از بی تفاوتی رو توی مرگخوار ها میبینه تصمیم میگیره دست به عمل بزنه. بنابراین آستینش رو بالا میزنه و چوبدستیش رو از بین موهاش میکشه بیرون!

- نههههههههههه! بلا چرا خشونت؟
- چرا شکنجه؟
- ما که کاری نکردیم آخه!
- ما رو نکش بلا!
- بل....

- بلا و کوفت! بلا و درد! بلا و زهر نجینی! چتونه هی بلا بلا میکنید؟ کی خواست شکنجه کنه؟ میخواستم یه کم یخ روی آبو بشکنم!

با گفتن این جمله ترس و وحشت مرگخوار ها تبدیل به بغض و غمی عمیق و دلسوزی نسبت به بلا میشه.

- بلای یخ شکن!
- همین مونده بود بلامون یخ حوض بشکنه!
- حوض کدومه؟ اینجا دریاست!
- دیگه بدتر! لابد چند وقت دیگه باید بری از سر چشمه آب بیاری وگرنه خانوم تناردیه کتکت میزنه.
- کتک هاش درد هم داره بلا؟

گویا مرگخوار ها بیش از حد احساساتی شده بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1398 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
قوری نقشه اش رو دوباره باز کرد و چشم هایش ریز کرد .او انگشتش را جایی در انتهای نقشه فرود آورد.
-اینجااا!!!
بلا با شک و تردید گفت:
-مطمئنی که جای...

اما دیگر رفته بودند. و جای سوال پرسیدن نبود!

محل جدید مرگخوار ها

-ولی این...جا ...که خیلی سرده... .
کریس درحالیکه می لرزید حرفش را به زور تمام کرد.

مرگخواران در آن لحظه فقط آرزو می کردند که کاش به جای لباس شنای ماریشان لباس غواصی تنشان بود تا این هوای سرد اذیتشان نمیکرد.
سو که فسقلی را محکم به خود چسبانده بود و دندان هایش محکم بهم برخورد میکرد،خیال باقی مرگ خواران را راحت کرده بود چون دیگر لازم نبود فرد دیگری مثل کوسه ی سو از شدت سرما یخ بزند.

-سو بهتره فسقلی رو ول کنی و بیای پیش ما.
اشلی این را گفت و دستش را دراز کرد تا سو دستش را بگیرد.

درهمین حال قوری نقشه اش را باز کرد که ناگهان نقشه اش از شدت سرما شکست.
-ای وای!
-مرلین!
-جیغغغغ!

همه در شوک بودند حتی چند نفر در آن میان سکته هم زدند. بلاتریکس با عصبانیت گفت:
- چرا همچین جایی مارو آوردی که نقشه یخ بزنه؟

همه ی مرگخوار ها در تایید حرف او، چوبدستی هایشان را در آوردند و به طرف او گرفتند. او با ترس گفت:
-من... واقعا... فکر نمی کردم. الان نگرانیتون نقشه نباشه. بیاین فعلا شنا یاد بگیرید.

بلاتریکس گفت:
- چجوری نقشه درست میشه؟!
- من... من درستش می کنم. شما نگران نباشید.
- اگه درستش نکنی، آوداکداورای حسابی ای بهت می زنم.

سو با ترس گفت:
- حالا چجوری شنا کنیم؟! اینجا خیلی سرده!
-مجبوریم سو! تا این...

و به قوری اشاره کرد!
-... بتونه نقشه رو درست کنه. بپرین تو آب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1398 01:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ویییییژ!

-میشه اینم با خودمون ببریم؟

همه مرگخواران آماده رفتن، به طرف منبع صدا برگشتند.
-این چرا نمی میره؟

سو روی کوسه ای نشسته بود و با دستانش، دو طرف دهان کوسه را گرفته بود و موج سواری می کرد.

وقتی به کلاهش رسید، کوسه را متوقف کرد و خم شد تا کلاهش را از روی آب بردارد.
-خب... ما هم اومدیم. بریم دیگه.
-اینو چرا برداشتی آوردی آخه؟

لینی در حالی که انگشت اشاره اش را به طرف کوسه ای که در دستان سو در حال له شدن بود، گرفته بود، این را گفت.

-خوشگله. تازه شناهم بلده!

هیچکس از شنا کردن در کنار یک کوسه، احساس امنیت نمی کرد.

-بریم دیگه. بریم یه دریایی، دریاچه ای، چیزی. می ترسم فسقلی بدون آب بمیره.

مرگخواران به کوسه ای که فسقلی نامیده شده بود، نگاه کردند. طبق محاسبات بانز، فسقلی می توانست در یک حرکت، نیمی از مرگخواران را ببلعد.

ظاهرا نه تنها عضوی از تیم شنا آموزان کم نشده بود، بلکه یک کوسه بیچاره هم به آنها اضافه شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 تیر 1398 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
قوری با تعجب فراوان به نقشه نگاه کرد.

- هنرجو های عزیز مجبورم بر خلاف میل باطنی ام اتمام کلاس رو اعلام کنم.

مرگخواران لحظاتی به هم خیره ماندند که "مگه چی شده؟" ولی چون دلیل تعطیلی خیلی براشون مهم نبود از شدت خوشحالی شروع کردن به فریاد و پرتاب پرتوهای رنگارنگ به اطراف. البته چند نفری هم که شانسشون به خوبی بقیه نبود بعد از برخورد طلسم های قرمز و سبز به بدنشون، روی زمین افتادن!

اما این وسط قوری با لب و لوچه افتاده تر از حالت معمول قورباغه ها، مشغول نگاه کردن نقشه بود.

- آخه چطور ممکنه که این اتفاق بیوفته؟ همه جای زمین رو برف گرفته، دیگه نمیشه جایی شنا کرد.
- برف چیه؟ اینا نمکه، باید نقشه رو تکون بدی تا بریزه.

بعد از اتمام جمله سو، سکوتی دریاچه رو فرا گرفت. مرگخوارانی که به هوا پریده بودند رو هوا شناور موندن و پرتو های جادویی در وسط راه متوقف شدن. همه نگاه ها به سوی قوری بود. مربی، لبخند شیطانی زد و نقشه رو تکون داد تا نمکاش بریزه.

- آپارات می‌کنیم به این نقطه، شنا آموزان عزیز.

اون نقطه

- خب مرگخوارا، یک نفر بره و آب رو تست کنه!

دسته مرگخوارای مایو پوشیده، نگاهی به هم انداختند.
- سو؟
- بله؟
- برو آب رو تست کن.
- چرا من؟

مرگخوارا دست و پا و کلاه سو رو گرفتن و با ندای" گندیه که خودت زدی" اونو توی آب پرت کردن. سو از شدت ضربه به پایین آب رفت ولی تنها چیزی که روی آب برگشت کلاه سو بود! و البته مقداری خون که به قرمزی آب اضافه کرد و کوسه ای که راهش رو به سمت خونش کج کرد تا شام جدیدش رو با زن و بچه تقسیم کنه!

- پس آب برای همین اینقدر قرمزه؟ اینا خون ملته، ما کجاییم استاد؟

قوری نگاهی مجدد به نقطه آبی رنگ انداخت و اسم نوشته شده کنارش رو خوند.

- دریای سرخ!

و آماده شد تا آب بعدی رو پیدا کنه، با این تفاوت که یکی از شاگرداش کم شده بود و میتونست وقت بیشتری رو به بقیه اختصاص بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 تیر 1398 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
قوری نقشه جهان را در دست گرفت و کمی بررسی کرد.
-خب...بذار ببینم...آب کافی وجود داره. همه جا آبه...به به...اینجا خوبه!

جمله آخر را با صدای بلند به زبان آورد و انگشتش را روی نقطه ای آبی رنگ از نقشه کوبید.

مرگخواران مایو پوش چاره ای نداشتند...همراه قوری به آن نقطه آپارات کردند.

-استاد؟

قوری استاد نبود و مربی بود...ولی در آن لحظه، این موضوع اهمیتی نداشت.

-دریا...پس کوشش؟

مرگخواران به دشت سپید رنگ مقابلشان خیره شده بودند...و حالشان داشت از رنگ یکدست سفید دشت، به هم می خورد.

قوری ناامیدانه جواب داد.
-خشک شده ...ولی نگران نباشین....باید صبر کنیم تا بارون کافی بباره!

مرگخواران صبر کردند.

روزها گذشت و فصل ها سپری شد. گاهی بارانی می بارید...ولی برای پر کردن دریاچه، کافی نبود.
ولی صبرشان بالاخره به نتیجه رسید.
بارش باران زیاد شد و دریاچه کم کم پر شد و از آن حالت نفرت انگیز سفیدش خارج شد.

قوری و مرگخواران ذوق زده داخل قسمت کم عمق آب پریدند...

-یوهووووووووو!

ولی پریدن همانا و احساس سوزش بسیار شدید در نواحی مختلف بدن همانا!

-چشمم...دماغم...و همه جام...لعنتی...از طلسم شکنجه بدتره. این همه وقت برای این صبر کرده بودیم؟
-این آب آدمو پرت می کنه بالا...اینجا که نمی شه شنا کرد!
-این جا اگه بخوای هم نمی تونی غرق بشی...

قوری به انگشتی که روی نقشه کوبیده شده بود لعنت فرستاد! دریاچه ارومیه، اصلا انتخاب خوبی نبود.
نقشه اش را که از نمک سفید شده بود در آورد و نگاه کرد.
-شناآموزان عزیز...بریم یه آب بهتر پیدا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 فروردین 1398 15:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه متوجه شده که مرگخوارا شنا بلد نیستن! برای همین دریای سیاه رو از جاش کنده و آورده جلوی خانه ریدل ها. یه قورباغه رو هم به عنوان مربی شنا استخدام کرده که به مرگخوارا شنا کردن یاد بده.

تصویر تغییر اندازه داده شده


مرگخواران با مایوهای ماردوز در کنار دریای سیاه به صف شده و منتظر اوامر استاد «قوری» بودند. گاهی مرگخواری نگاهی حاکی از انزجار به مایوی خود می‌انداخت اما با تغییر جهت نگاهش به سمت نجینی، پیام منتقل شده توسط چشمش نیز به ترس تغییر می‌کرد و سپس لب به تحسین می‌گشود.

- به به! می‌بینم که شما نوگلخزه‌های دریای زندگی مایوهای زیباتون رو به تن کردید و دیگه همه چیز محیای شروع آموزشه.

- بــــــلـــــــــــه!

- پس آماده‌اید؟

- نــــه خــیــــــــــر!

-

مرگخواران نمی‌دانستند چرا آماده نیستند. اما دنبال دست‌آویزی برای تاخیر بیشتر در شنا بودند. بلاتریکس سعی کرد برای این که خودش را از تک و تا نیندازد گفت:

- ما مرگخواران لرد سیاه همیشه برای همه چیز آماده‌ایم. این دریاست که برای شنا کردن ما آماده نیست.

هوریس که عینک شنای دودی به چشم زده بود تا شناگران مستعد و خوش آتیه را جذب کند سریعا به کمک فنون تغییر شکل شروع به رشد تدریجی کرد و ادامه داد:

- دریا که چه عرض کنم ... این حوض کوچولو بیشتر به درد آب بازی چهار تا توله ویزلی می‌خوره؛ نه مرگخواران بزرگ لرد بزرگ.

رودولف که از وقتی عینک شنای سیاه شده‌اش را به چشم گذاشته بود تصور می‌کرد در دریای سیاه قرار دارد و بی جهت دستانش را به اطراف تکان می‌داد مخالفت کرد:

- بابا من که هر جا می‌رم دریاست! چطور می‌گی کوچــ...

بلاتریکس در دهان رودولف را گذاشت و او را ساکت کرد. مرلین کبیر نیز به یاری مرگخواران بنی اسراییلی شتافت و به خورشید دستور داد با قدرت مضاعف بتابد تا آب دریای سیاه را بخار کند. دریای سیاه بخار شد و بخار شد و بخار شد ... آن قدر بخار شد تا تبدیل شد به ابر سیاه. ابر سیاه رفت و رفت و از سوژه دور شد و بر بالای سرزمینی مشنگ نشین ایستاد. نگاهی به پایین انداخت و آن سرزمین را پسندید و شروع به باریدن کرد. حالا نبار کی ببار!

استاد قوری قصد شکایت از دروغ‌های مکرر مرگخواران داشت اما وقتی نگاهی به دریا که سطح آن پایین و پایین تر آمده بود کرد و سر برگرداند و با مرگخوارانی که به نظرش بسیار بزرگ تر از قبل بودند مواجه شد، احساس کرد آفتاب شدید باعث شده دچار کمی توهم شود و حق را به مرگخواران داد.

- نمی‌دانم. شاید حق با شما باشد. بهتر است جای بهتری برای شنا پیدا کنیم.

خارج از سوژه اما، در گوشه گوشه‌ی سرزمین دور دست سیل به راه افتاده بود.

- کار خودشونه.

این سخن را حکیمی در حال دنده عوض کردن به زبان آورده بود و ظاهرا به مرگخواران اشاره داشت.

- پول دادن به روسیه ابرا رو بارور کنه ... حواس ملت پرت سیل بشه گرونی یادشون بره.

شاید هم نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 اسفند 1397 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز برای شنا اماده بود، البته شاید تقریبا...
بلاتریکس غرق فکر بود، غرق افکار گذشته و رفتار های رودولف...
نجینی که متوجه شد بلاتریکس دست و پا میزنه و نمی تونه نفس بکشه و جدی داره غرق میشه، با یک فس از اون فسای پرنسسی ارباب پسند، بلاتریکس را ازغرق شدن نجات داد.
بلاتریکس اگرچه از غرق شدن نجات پیدا کرده بود ولی فکرش از دستش در نرفته بود، بلاتریکس ماژیک وایت برد سیاهی رو درون رداش در اورد و لبخندی دلربا از نوع رباییدن دل برای کشتن زد. و از اتاق خارج شد، تا دنبال اتاق رودولف بگرده.

صدای میو میو از درون اتاق میومد، اتاق دیانا، نه.
صدای ویز ویز حشرات، اتاق لینی، نه.
صدای ریختن مایعی درون لیوان و اواز خوندن مردی، اتاق هوریس نه.
صدای کوبیدن چوب بیسبال به درو دیوار، اتاق الکتو، قطعا نه!
و بله اتاقی که عکس ساحره ای زیبا بر روی ان چسبیده بود، اتاق رودولف!

بلاتریکس دست گیره ی درو امتحان کرد قفل نبود، بی سر و صدا وارد اتاق شد، مطمئن بود رودولف تو اتاقش نیست این ساعت روز طرفای هاگزمید می پلکید.
درون اتاق نسبتا مرتب بود و روی در و دیوار پر عکسای ساحره های زیبا بود.

- اکسیو عینک شنا!

عینک شنای رودولف بی سر و صدا از کشویش بیرون اومد، بلاتریکس در ماژیک وایت بردشو باز کرد و شیشه ی عینک شنا رو کامل سیاه کرد. حالا رودولف هنگام شنا ساحره ای نمی دید که بخواد توجهشو جلب کنه!
حالا همه چیز برای شنا اماده بود... کاملا اماده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1397 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- نفر بعدی!

بلاتریکس یک لحظه حس کرد جلوی سوراخ کلید در اتاق پوشیده شد. در نتیجه به سرعت و با تاکید زیاد گفت:
- نفر بعد به غیر از لینی!
- لینی نیست، بذارید من این نقطه کورم رو بخارونم، میام داخل.
- ما وقتمون رو از سر راه نیاوردیم!
- فیس!

فنریر در اتاق رو باز کرد و وارد شد، بعدش بلافاصله هر دوتا دستشو برد پشت سرش تا با نقطه ای بین دوتا کتفش که دچار خارش شدید شده بود، دیگر بشه.
- سلام بلا، سلام پرنسس نجینی، خوب هستید؟ این اندازه من رو بگیرید واسه مایو بی زحمت.

بلاتریکس متر رو برداشت و اومد جلو تا اندازه فنریر رو بگیره.
- تو چرا انقدر چاق شدی؟! شکمت چرا انقدر اومده جلو؟! دیروز خیلی لاغر بودی! و ثابت وایسا، نمیتونم اندازه بگیرم اینطوری!
- شکمم به خاطر اینه که ماه دیشب کامل بوده و غذا خوردم، با ورزش درست میشه. و نه بلا... نمیتونم ثابت وایسم، میخاره پشتم، نقطه کور هم هست.
- قطعا بعد از ورزشت هم برو حمام که اینطوری نخوای بخارونی خودت رو و نذاری من اندازه تو بگیرم.
- هییی... من خیلیم تمیزم... همین سه ماه پیش رفتم حمام، سه ماه به زمان گرگینه ها میشه بیست و چهار ساعت قبل.
-

بلاتریکس اندازه هایی که به سختی گرفته بود رو تحویل نجینی داد. فنریر هم هنوز داشت پشتش رو میخاروند البته.

نجینی به اندازه ها نگاه کرد، بعدشم یک پارچه کرک دار و قرمز رو برداشت و شروع کرد به بریدن...

چند ثانیه بعد، نجینی مایوی قرمز رو به فنریر تحویل داد، فنریر هم مایو رو روی شلوار خودش پوشید و وایساد تا توی آینه از دیدن تیپش لذت ببره.
- به به... فقط یکم تنگه که خب اونم درست میشه به نظرم... کلا همه چیز درست میشه.
- برو حمام فنر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!