هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شركت حمل و نقل هوایی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷ جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶
#26

سوروس اسنیپold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۹ شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۲۰ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۱
از مخوفستان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
داستان جدید

دییین دییین دییین ... پرواز هاگوارتز- لندن هم اکنون به زمین نشست!

چند لحظه بعد

همه مسافران چمدان های خودشونو از بار گرفتند و در صف گمرک ایستادند.
- هییی تویی که از موهات داره روغن میچکه بیا اینور!
- اصلا به اساتید هاگوارتز احترام نمیزارن .. نه حقوق درست حسابی نه چیزی. چه جامعه ای شده.
سوروس چرخ دستیشو میچرخونه به سمت ماموری که صداش کرده بود.

مامور: این همه بار ، بار چی هست؟
سوروس: چیزی نیست یکم سوقاتی و اینا!
ماموره: نه اینطوری نمیشه باید گمرک بدی .. اضافه بار داری! چمدوناتو باز کن.

چند لحظه بعد!
- این همه پاتیل پر از روغن به چه دردت میخوره؟
سوروس
ماموره: هوم چه مشکوک! ببینم تو کار قاچاقی؟
سوروس: بابا روغنه برای موهام قاچاق چیه!
ماموره: نکنه تو پاتیلات انرژی هسته ایه؟
سوروس

ماموره دو تا بشکن میزنه بلافاصله دو تا ممد به ابعاد هاگرید در دو طرف سوروس ظاهر میشن.
ممد1: چی کارش کنیم؟ بچلونیمش؟
ممد2: از صافی ردش کنیم؟
ممد1: از وسط دو شقش کنیم؟
سوروس
ماموره: نه بابا احتیاجی نیست ... ببریدش اون پشت باید بازرسی بدنی بشه!
سوروس: کدوم پشت؟ مخفی کاری نداریم که! نه عمرا اگر من بیام!
ممدها

چند لحظه بعد
سوروس در حالی که بعد از بازرسی رداشو به صورت وارونه تنش کردن با موهای آشفته و با خشم کنار مامورا وایساده.
ماموره: تبریک میگم شما انرژی هسته ای همراه خود ندارید!
سوروس
ماموره: گمرکتون میشه 1000 گالیون!
سوروس: مااااااا پول گمرک از پول بلیطم که بیشتر شد این چه وضعشه! اون از قالیچه پرندتون که راهنما نداشت اون از صندلی های قالیچتون که با طلسم بی ناموسیوس جادو شده بودند .. اون از غذاتون ....

در همون لحظه سوروس متوجه میشه پاش روی چیزی هست. پس از اندکی دقت در میابه که پاشو روی توده ای انبوه و پشمک مانند گذاشته. سوروس توده انبوه رو از روی زمین برمیداره و همینجوری دونبالش میکنه تا به تهش میرسه!
سوروس: مرلین؟

مرلین در پشت یکی از میزها نشسته بود و در حالی که پاهاشو روی میز گذاشته بود مشغول بازدید چشمی از آخرین وسایل پیچیده شده از چمدون های مسافران بود.

مرلین: سوروس؟
سوروس: بابا مرلین دستم به ریشت! بیا ما رو از دست اینا نجات بده میخوان ازم پول زور بگیرن. من بخدا ندارم
مرلین رو به ممدها:
بابا چی کار به اسی (اسنیپ) دارین ولش کنین ... از آشنایان من هستش.
مرلین بعد از این حرف پلک فوق العاده مشکوکی میزنه و ممدها از صحنه خارج میشن!

مرلین: سوروس بیا ببوسمت ... فرزند گلم ... من هم باباتو میشناختم هم بابا بزرگتو هم جدتو هم نوه جدتو هم ....
سوروس

در همون لحظه صدایی همه سالن رو در بر میگیره:
- چمدونام نیست ! چمدونام جا مونده .. من از این خط هوایی شکایت میکنم!

--------------------------
صاحب صدا کیست؟
آیا آیا ایراد از صندلی های هواپیما هست؟
آیا این داستان ادامه دارد؟


[b][size=large][color=00CC00]�


Re: شركت حمل و نقل هوایی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
#25

پروفسور پي ير برنا كورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۱ سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۴۶ شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 141
آفلاین
مرلین وقتی وارد اتاق شد بلافاصله همراه بقیه دوستانش شروع به تغییر دادن اتاق کرد تا بتوانند خیلی راحت به تمرین بپردازند.
مرلين اول يه چرخي توي سوئيت زد و جيك و پيك همه چيزرو درآورد. بعد هم كه از آشپزخونه اپن خيلي خوشش اومده بود رفت اول سراغ اتاق خواب و اونجارو هم اپن كرد و بعد هم رفت سراغ دستشويي و دستشويي رو هم اپن كرد ...(اين رو ديگه نشد سانسوركنم)
آخر سر هم واسه هر كس يه دونه آفتابه اختصاصي گذاشت دم در دستشويي و رفت روي تخت 20 نفره‌اي كه با جادو درست كرده بودند خوابيد.
مرلين همينطور كه دراز كشيده بود چون جو قويترين مرد سال گرفته بودش چوبدستي‌اش رو چند تا تكون داد و گوشه اتاق خواب رو تبديل كرد به يه سالن بدنسازي.
استر كه كلي وقت بود صداش درنيومده بود و داشت از دستور ندادن مي‌تركيد: هوي پي‌ير اگه مي‌خواي واست توي محفل يه كاري بكنم، بپر بساط كباب رو رديف كن كه مردم از گرسنگي.
ادوارد كه كلي كيف كرده بود يه گوشه داشت به پي‌ير بدبخت مي‌خنديد كه استر يه چشم ذره بهش رفت و : هر چي اين يكي دوروز كشيديم از صدقه سر تو بود.
يالا بدو برو آفتابه‌ها رو آب كن، يه چايي هم درست كن.
بينز كه هنوز جو استادي ولش نكرده بود با لحن كش دار تو مايه‌هاي دراكو مالفوي: توي تموم تاريخ رو بگردين، يك چنين خانه‌اي با چنين امكاناتي‌رو فقط مي‌تونين در عصر ...
اسلاگهورن كه هنوز ورم معده‌اش فروكش نكرده بود رو به بينز: اگه يه كلمه ديگه ادامه بدي، يه سيلي راه ميندازم كه اقيانوس اطلس انگشت كوچيكش باشه.
سالي كه تا حالا داشت رو تخت بالا پايين مي‌پريد با سر مي‌خوره به سقف و با صورت پخش مي‌شه رو زمين و با ناله و دماغ كج: مي‌گم حالا ما اين همه راه اومديم تا اينجا، خوب بريم اهرام ثلاثه رو ببينيم ديگه. بعد هم يه سر بريم سي‌و سه پل يه دو بيت معين بخونيم.
بعد با صداي شبيه به صداي كلاغ:
دلم مي‌خواد به اصفهون برگردم ....
اش محكم با ماهيتابه ماگلي مي‌كوبه تو سر سالي كه يعني خاموش شو بابا.
خلاصه يه نصف روز فوق العاده جادويي تو يه سوئيت ماگلي سپري مي‌شه.
سر شب ملت ميزنن بيرون تو خيابون با لباس‌هاي تابلوي جادويي.
استر: مي‌گم بياين از اين طرف تا اونطرف خيابون رو از رو هم بپريم.
مرلين: نه بياين يه كم تمرين بدنسازي كنيم. فردا مسابقه‌است.
پي‌ير : مي‌گم چطوره بريم سينما!!!
سالي: منم موافقم.
استر: آره فكر خوبيه. مي‌ريم سينما.
....
---------------------------------------------------------------------------
ارادتمند
پي‌ير



Re: شركت حمل و نقل هوایی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
#24

ریموس لوپینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 604
آفلاین
بقیه اعضا هم به درخت های اطراف بسته شده بود. ممد و ابرام و دوستانش دور آتش جمع شده بودند. و داشتند سوختن مرلین رو نگاه میکردند.
مرلین که داشت جزغاله میشد، هی مثل بچه ها آتیشو فوت میکرد. پس از 20 دقیقه که مرلین کاملا سیاه شده بود صدای بر بری توی فضا پیچید هواپیما اف 14 بر روی جنگل فرود آمد(سقوط کرد) ایگور و استر و سالی وارد صحنه شدند و با چوبدستی هاشون بر آتش آب پاشیدند و سپس دوستانشون رو آزاد کردند. در پایان همه به دنبال ابرام و ممد و دوستانش دویدند و تا میتونستن به اونا طلسم زدن که دردناک ترینشون 10 کروشیویی بود که مرلین روشون رفت.
پس از چند لحظه مرلین گفت: بهتره برگردیم. هواپیماها رو با جادو درست کنید تا برگردید. سپس به سوی هواپیما رفت و با کمک دوستانش اولین هواپیما رو درست کرد.اما هواپیمای دوم وضعش خیلی خراب بود. چون اول باید شیرین کاری های اسلاگهورنو پاک میکردن و اینکار خودش 3 روز طول کشید
پس از اون هم نشستن و هواپیما رو تعمیر کردن و سپس هر 2 هواپیما به سوی فرودگاه پرواز کردند.
در فرودگاه حدود 20 نفر منتظر آنها بودند وبلاخره مسافران واقعی آنها که جادوگر بودند به آنجا آمده بودند. بلافاصله هر کس به سر پست خود رفت. عجیب آن بود که همه بلیت برای بریتانیا میخواستند. پس از حدود 1 ساعت همه ی مسافران در سالن انتظار منتظر پرواز بودند.
مرلین نیز مشغول خواندن پیام امروز بود که ناگهان دلیل سفر جادوگران به بریتانیا رو فهمید:
مسابقه ای با مظمون قویترین جادوگر جهان در بریتانیا برگزار میشود
مرلین بلافاصله دیگر اعضای فرودگاه را صدا کرد و همه با هم به سوی هواپیما اختصاصی رفتند جز خلبان ها که با هواپیمای مسافرا میرفتن.
ساعت 11 همه ی اعضا از زمین بلند شدند و به سوی بریتانیا رفتند.
(قابل ذکر است که هواپیمای اختصاصی اتوماتیک به سوی مقصد میرود زیرا جادو شده است)
ساعت 3 بعد از ظهر شهر بریتانیا از دور هویدا شد. و هواپیماها آرام آرام بر روی جنگل های اطراف فرود آمدند وقتی درهای هواپیما باز شدند همه ی مسافران به بیرون حمله کردند ولی چون آنجا جنگل بود همه به درختان برخورد کردند.
مرلین و بقیه به سوی هتلی در نزدیکی رفتند و با استفاده از جادو چند پول ماگلی ظاهر کرده و توانستند بهترین اتاق را دریافت کنند.
مرلین وقتی وارد اتاق شد بلافاصله همراه بقیه دوستانش شروع به تغییر دادن اتاق کرد تا بتوانند خیلی راحت به تمرین بپردازند.
-------------------------------------------------------------------------------
اینم سوژه جدید


تصویر کوچک شده


Re: شركت حمل و نقل هوایی جادوگران
پیام زده شده در: ۸:۲۷ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
#23

استرجس پادمور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۳۰ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3574
آفلاین
در آن سمت بی سیم هم گویا در گیری بود ...
_استر ول کن این چه کاریه ... من ... من اینجا بوقم ...نه شیپورچی هستی بده ببینم ...
صدای استر از پشت بی سیم به گوش رسید ...
_کیه ؟؟؟
ادوارد: منم ادوارد !!!
_بفرمایید امری داشتید؟؟؟

ادوارد در اون سمت بی سیم واقعا داشت به این شکل عمل میکرد
مرلین هم از ته هواپیما اومد و بی سیم رو از ادوارد گرفت و گفت:
استر الان یک سری آدم میان مارو میبرن ... فکر کنم در جزیره ی آدم خورا گیر کردیم ...
_نه مرلین جون فکر نمیکنم شما حوالی شهری هستید این طور که اش آخرین بار شما رو روی رادار دیده شما نزدیک شهری به نام قزوین بودید ... مقصد شما لندن بوده ... اون طرفی چرا رفتید ...
شپلخ...
مرلین پس گردنی آب دار میزنه به ادوارد....
ادوارد:
سپس مرلین ادامه داد:
باید بیاین کمک ما ... این هواپیما به گل نشسته ....
_باشه با بچه ها میایم کمک ... فقط باید صبر کنید ...
مرلین:باشه فقط سریع تر...

شیشیشیشیشیشیشیشیشیشیشیشیشیش

این صدا نشان دهنده ی این بود که استر بی سیم رو قطع کرده ... ادوارد از جاش بلند شد و به سمت عقب هواپیما رفت ... در بین راه نگاهی به بینز کرد و گفت:
کاپیتان ادوارد صحبت میکنه .... ما هم اکنون در فرودگاه اینجا فرود آمدیم ... درجه ی حرارت اینجا 45 درجه بالای صفر است ...
_امیدواریم اقامت خوبی داشته باشید ...
این حرفرو ادوارد نگفته بود بلکه صدای یک غریبه بود ...
همه به سمت صدا برگشتند ...
شخصی به این شکل دم در هواپیما ایستاده بود و با دستش به سمت درب هواپیما اشاره میکرد ....

مرلین آب گلوشو قورت داد و چون نزدیک ترین نفر به درب خروجی بود از درب بیرون رفت ...

_آییییییییییییییییییییییییییییییییییی

داد و فریاد مرلین بلند شد ....

*در اون سمت*

یالا بابا سالی آتیش کن بریم ...
سالی هی استارت میزد ولی نمیگرفت ... بالاخره از جاش پیاده شد و رفت که هندل بزنه ....
دوربین از توی زوم در میاد و ماشین درب و داغون سالی رو نشون میده ...
استر راه دور میدوئه که برسه به اینا با دیدن این صحنه میزنه توی سر خودش
_سالی میزنم میکشمتا ... باید با هواپیما بریم ....
ایگور:چرا به فکر خودمون نرسید

بالاخره همه سوار هواپیما میشن و به سمت مرلین اینا حرکت میکنن...

*در اون سمت*

مرلین روی چوب بسته شده و زیرش آتیش روشن کرده بودن ...


ادامه دارد.....
======================

یعنی گروه امداد و نجات هوایی به موقع میرسید ؟؟؟


ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۲۵ ۱۱:۲۰:۲۵
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۲۵ ۱۱:۲۸:۲۳

عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر کوچک شده


Re: شركت حمل و نقل هوایی جادوگران
پیام زده شده در: ۹:۴۰ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۵
#22

پروفسور پي ير برنا كورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۱ سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۴۶ شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 141
آفلاین
ادوارد : چه شبیه مجری جنگ های صلیبی حرف می زنه !
ملت جیغ کشیدند و سرانجام هواپیما در جنگل های حاشیه ی قزوین به خاک نشست .
پی یر : من مامانمو می خوام !
بینز با حالتی استاد مآبانه: البته پی‌یر عزیز، من که استاد تاریخم می‌دونم که در چنین مواقعی ، البته بگم این حرف من نیست، خلاصه در چنین مواقعی مامان آدم به کارش نمیاد!!!
اسلاگهورن که دیگه از بس خرابکاری کرده تمام ملت تا زانو توی ....فرو رفتند: خوب بنال ببینم الان کی بدرد می‌خوره؟!!!
بینز با همان لحن و بادی در غبغب: الان فقط مرلین می‌تونه به داد ما برسه!!!
بنگ.... دنگ... ددددغ: من نمیدونم چرا تو این هواپیماها یه دونه بخاری نیست. ای بمیره مخترع هواپیما!!! بابا بازهم به جارو خودمون.
و مرلین از جا سیگاری پشت صندلی پی‌یر به بدبختی اومد بیرون.
پی‌یر با گریه و لحن یه بچه نونوری، تیتیش مامانی: اوه مرلین من هم تو رو می‌خوام هم مامانم رو.
ادوارد که تا حالا داشت سعی میکرد از روی سر صندلی ها و بدون افتادن توی شیرین‌کاری‌های اسلاگهورن خودش رو به ملت برسونه با صورت میافته توی منجلاب اسلاگهورن و با فریاد فرو خورده در اعماق ...: پی یر جرأت داری یه بار دیگه بگو مامان تا بیارمش پیش چشت!!!
پی‌یر با اشک های خشک شده بر گونه‌های نازش و کمی با هق هق: یعنی واقعاً میاریش؟!!!
ادوارد در حالی که دود از سرش بلند می‌شه: می‌دم تموم شیرین‌کاری‌های اسلاگهورن رو بخوری!!!
همینطور کل کل بین ملت در جریان بود و اسلاگهورن هم هر از گاهی یکی دو تا شیرین کاری می‌کرد که ناگهان صداهای ناآشنایی از بیرون به گوش رسید: هوی ابرام فکر کنم دوباره یکی از اون طیاره‌ها افتاده سر دوراهی قزوین!!!
ابرام: آره ممد!!! نونمون تو روغنه.
برو بر و بچز رو خبر کن بیان که امشب پارتیه!!!
درون هواپیما مرلین که کم مونده خودش رو خراب کنه با چهره‌ای مثل عزرائیل دیده‌ها: من مامانم رو می‌خوام!
بینز که هنوز توی حس است آرام و متین و موقر: بچه‌ها من فکر می‌کنم الان در یه سرزومین قرون وسطایی هستیم. البته مکان دقیقش رو نمی‌دونم، ولی خوب به نظر میاد که انسان‌های پاکی داشته باشه.
ادوارد در تلاش برای ارتباط با برج مراقبت: از ادی به اش!
از ادی به اش!
اش بیا که ادیتو بردن... هی هی ... خونش رو خوردند... هی هی.
اش آنسوی خط: ادی جان اونجا چه خبره؟ شنیدم بچه‌ها می‌گفتن پارتیه! آقا گرا بده ماهم بیایم!
مرلین گریان و در حالی که آفتابه‌ای در بقل داره و باهاش درد دل می‌کنه: آخ استرس جان کجایی که مرلینت رو کشتند؟ ای من فدای بستنی مرلینت بشم... ای من آفتابت بشم ...(ببخشید جو قزوینه دیگه)
پی‌یر که داره به خودش ور میره و قیافه‌ای ژنده پوش به خود گرفته: من فکر می‌کنم اینجا بتونم 10 یا شایدم 15 گالیون کاسب بشم. ای خدا بزرگیتو شکر.
....
---------------------------------------------------------------------------
ارادتمند
پی‌یر


ویرایش شده توسط پروفسور پي ير برنا كورد در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۲۴ ۹:۴۷:۲۸


Re: شركت حمل و نقل هوایی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۵
#21

رابستن لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 646
آفلاین
ادوارد : خب همه حاضرن ؟
ملت : بعله.
ادوارد هواپیما رو به حرکت در آورد . بینز در حالی که روی یکی از صندلی ها لمیده بود گفت : کجا قراره بریم ؟
ادوارد : قزوین .
ملت :
چند لحظه بعد ، اسلاگهورن : عمو ادوارد چه طرز رانندگیه برادر ؟ سه بار بالا آوردم هرچی شیشلیک خورده بودیم به درک حاصل شده که .
ادوارد : خیلی ببخشینا ...ولی اگه شما سه بار بالا آوردی سوسولی از خودتونه ...من خدای هواپیمام ، بار آخرت باشه به حاجیت تیکه انداختی ...فهمیدی ؟
اسلاگهورن :
ادوارد از پشت کابین خلبان با نفرت گفت : ای بابا برادر ر..... به اعصاب ما که ...جمعش کن اون آشغالا رو .
بینز : حال من هم کم کم داره خراب میشه ...چی کار کنم ؟
ادوارد : بیا چند تا عکس از قزوین دارم ...بیا نگاه کن بلکه دلت واشه .
سپس عکسارو داد به بینز .ملت دور هم جمع می شن تا عکسارو مشاهده کنن .
عکس اول : عکسی از سردر شهر قزوین بود که به رویش این کلام نوشته شده بود :
به شهر شهید پرور قزوین خوش آمدید .
عکس دوم : بووووووووق!
عکس سوم : بوووووووق !
عکس چهارم : بوووووووق!
عکس پنجم : بووووووووق !
تا پی یر عکس ششم رو دید شیشه ی هواپیما رو با کله ش شکست و کل عکسا رو انداخت بیرون . بینز : ای بابا این چه کاری بود ؟
پی یر که خرده شیشه هارو از روی کله ش می ریخت پایین گفت : بله ؟
بینز : واسه چی عکسا رو انداختی بیرون ؟
پی یر : کدوم عکسارو ؟
بینز : ای بابا همین عکسای خوشگل رو دیگه !
پی یر : نمی دونم داری درباره ی چی صحبت می کنی ؟

چند دقیقه بعد :
صدای ارزشیوسی در هواپیپما می پیچه : سوخت کم است .
ادوارد : این چیه دیگه ؟
هواپیما در حال سقوط بود .اسلاگهورن دوباره صندلی ها رو به گند کشید , ادوارد سرش رو خاروند و به دم ودستگاه هواپیما یه نگاه چپکی کرد اما هواپیما حرف گوش کن نبود و همچنان در قعر آسمان فرو می رفت .
ــ سوخت کم است . هواپیما در حال سقوط است .
ادوارد : چه شبیه مجری جنگ های صلیبی حرف می زنه !
ملت جیغ کشیدند و سرانجام هواپیما در جنگل های حاشیه ی قزوین به خاک نشست .
پی یر : من مامانمو می خوام !

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۲۳ ۲۰:۰۴:۲۱



Re: شركت حمل و نقل هوایی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۵
#20

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۷:۰۷
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 1291 | خلاصه ها: 1
آفلاین
مرلين قبل از اينكه صحبت پي ير به پايون خودش برسه ميپره دستشو ميگيره ميبره دستشويي.. همينجوري تو راه داد ميزنه: خانوم تو بلندگو بگو يه ربع تاخير!

...

يه ربع بعد
...

اسلاگهورن و پروفسور بينز درباره يه مسئله خيلي خفن كه تو قرن چهارم رخ افتاده بود!! بحث و تبادل مشت ميكردن.

- آخه مگه ميشه! گوژپشت نتردام مال قرن پنجم بود! تو از كجا درآوردي چهارم؟
بينز : من معلم تاريخ جادوگري ام ناسلامتي! چندين و چند سال و خورده ايه كه كارم همينه! تو چي ميگي اين وسط؟

استرس اون وسط هي ميرفت و با يه مدل بستني ديگه برميگشت.
- بياين مثل بچه هاي خوب بستنيتونو بخورين و ساكت بشينين! بابا شونصد سال پيش يه نفري گوژپشت بوده تموم شده رفته! به شما چه آخه

بينز و اسلاگهورن:

تو همين احوالات بود كه مرلين همينطور كه از يه طرف دست پي ير برنا كورد (و همينطور كش تنبونشو!) گرفته بود و از طرف ديگه بليط قرمزرنگي رو به دندونش داشت نزديك شد.

- خب خب! پروفسور برناكورد هم ميشه مسافر سوم!

اسلاگهورن جا ميخوره و ميگه: سوم؟! دوميش كي بود؟

- خب معلومه! شما! اصلا اين هواپيما لندن نميره! من شما رو به يه سفر تفريحي به يه جاي خوش آب و هوا دعوت ميكنم! همش به خرج پروفسور كوييرل به عنوان عيدي آخر سال معلما!!

اسلاگهورن كه كلي حالي به حولي شده بود از پيشنهاد مرلين كف ميكنه و تصميم ميگيره به عنوان مسافر دوم همراه بشه!

چند دقيقه بعد اسلاگهورن، پروفسور پي ير برناكورد و بينز به سمت هواپيماي پنج نفره حركت ميكنن.

خلبان ادوارد موتورها رو روشن كرده بود و منتظر بود كه به دستور اش ويندر (واقع در برج مراقبت) اولين پرواز عمرش رو انجام بده!!

همينطور كه منتظريم اون سه تا مسافر سوار بشن به مكالمه بي سيمي بين ادوارد و اش گوش ميديم:

- از ادوارد به اش! خوبي؟
- خوبم تو چطوري؟ خاله خوبه؟
- به خاله من چه كار داري! ميگم تو ميدوني اين چطور كار ميكنه؟!
- من از كجا بدونم! هر چي دكمه جلوت هست بزن بالاخره يكيش كار ميكنه ديگه
- آخه اينجا هيچ دكمه اي نيست! فقط يه دونه نخ آويزونه كه هر وقت ميكشمش يه همچين صدايي مياد: شوووووووووششووووووقارمقارمقارم!!


اش از برج مراقبت به هواپيما نگاه ميكنه (نكته: هوا تاريكه و داخل هواپيما از راه دور به خوبي ديده ميشه!) و داد ميزنه: تو رو توي كابين خلبان نميبينم! كجايي؟

ادوارد: من؟ نميدونم!

- اون مايعات چيه از ته هواپيما ميريزه بيرون؟ نفته؟ بنزينه؟؟

ادوارد: نه! تو چيكار داري چيه! لابد هواپيماهه عصرونه كله پاچه زيادي خورده!

تق تق تق

ادوارد جك برميگردد و متوجه ميشود يك نفر در ميزند.
- كيه؟
- يه ساعته اون تو چيكار ميكني! بيا بيرون ما كارو زندگي داريم! دستشوييم داره ميريزه برادر!

- دستشويي؟؟!

...

نيم ساعت بعد. ادوارد با راهنمايي هاي برادرانه اش ويندر توانست راه كابين خلباني را پيدا كند و آماده پرواز شود...


زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!


Re: شركت حمل و نقل هوایی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۵
#19

پروفسور پي ير برنا كورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۱ سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۹:۴۶ شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 141
آفلاین
بینز که تازه خلاص شده بود به سمت سالی رفت و بارهاشو تحویل اون داد(البته با کلی داد زدن چون سالی خواب بود)

سپس به سمت هواپیما حرکت کرد....

اومد به سالن انتظار و از ساعت نصب شده در سالن انتظار که 24 تا عقربه و هر کدام به شکل یک هواپیما داشت فهمید که یه 20دقیقه‌ای فرصت داره تا زمان حرکت برسه.

آروم و در حالی که به شدت در افکار خودش غرق بود اومد به سمت یک صندلی فکسنی مال عهد تیر کمون شاه (خدا بیامرز) و چمدان آبی با گل‌های قرمزش رو کنار صندلی گذاشت و بعد خودش مثله پر فقط با 70 کیلو اختلاف وزن روی صندلی رها کرد.

همینکه روی صندلی نشست ناگهان صدای فریاد گوشخراشی تمام فرودگاه رو پر کرد و ییهو 1000 جفت چشم از سرتاسر فرودگاه متمرکز شدند روی بینز و صندلی و ...

بینز از همه جا بیخبر هم مثله جن گرفته ها یکدفعه از جا پرید و مانند یک کابوی از ناف آمریکا چوب دستی‌اش رو با سرعتی باور نکردنی از زیر کمربند شلوار لی خمره‌ایش بیرون کشید و منتظر یه حرکت کوچیک دیگه صندلی ماند.

صندلی بدبخت هم که انگار یک قرن خوابیده بود و حالا با فشار مشتی گوشت و استخوان از جا پریده بود، در حالی که دستی بر کمر داشت با آخ و اوخ و ناله و ... ییهو به جناب اسلاگهورن تبدیل شد و بینز بدبخت رو بیش از پیش در حیرت فرو برد.
اسلاگهورن با دستی به کمر و ناله فراوان: ای مرلین به کمرت بزنه! ای ولدی کچل ماچت کنه! ای خر گازت بگیره! و کلی ناله و نفرین دیگه، ادامه داد: مگه کوری، تو فرق بین یک صندلی اشرافی و صندلی های این فرودگاه مشنگی قرون وسطایی رو نمی‌فهمی؟!!!
بینز انگار تازه بهوش اومده بود: اااااااا ببخشید، من اصلاً متوجه نشدم. آخه راستش من خیلی خسته بودم و البته یه کمی هم تو فکر!!!
استر دوباره با کلاه مسخره‌ به سر و دوتا بستنی مرلینی به دست اومد سمت اسلاگهورن و بینز: برادران من، شما که نباید باهم دعوا کنید. ناسلامتی ما همه با هم برابر و برادریم (خدائیش این دیگه End ارزشی بود)
بیاید این بستنی هارو بخورین، پولشم اخ کنید بیاد.
مرلین هم که تازه متوجه ماجرا شده بود دوان دوان و آفتابه به دست به صحنه رسید و یه آفتابه داد دست بینز، یکی هم دست اسلاگهورن: من می‌دونم شما چتونه، اگه WC رفته بودین حالا اینقدر با هم مثله سگ و گدا بحث نمی‌کردین. بیاین برین! یالا. نفری 1 گالیون میشه (ملت: مممممممممممممممممممممممه)
در همین حین صدای بلندگوی فرودگاه به گوش رسید که خانمی با صدایی لطیف چنین گفت: مسافرین محترم پرواز 8526 هواپیمایی jadoogar air به مقصد لندن، لطفاً هرچه سریعتر برای سوار شدن به هواپیما به درب خروجی مراجعه نمایند.
بعد هم انگلیسی بلغور کرد.
از دور دست‌ها هم یه مرد همچی بگی نگی ارزشی، با شنلی مندرس و قیافه‌ای واقعاً ترحم برانگیز اومد سمت ملت: اوه سلام. من پی‌یر هستم. البته نام کاملم پروفسور پی‌یر برناکورد هستش.
من استاد درس ریاضیات جادویی‌ام.
می‌شه لطف کنید و چند گالیون به من کمک کنید.
...
---------------------------------------------------------------------------
امیدوارم بیراهه نرفته باشم
ارادتمند
پی‌یر



Re: شركت حمل و نقل هوایی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۵
#18

استرجس پادمور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۳۰ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3574
آفلاین
نمایی از فرودگاه بين المملى جادوگران ...

دوربین از دور به نزدیک میاد و به سمت اولین قسمت فرودگاه میره که بلیط فروشی هستش ... دوربین ایگور رو نشون میده که داره با بلیط های هواپیما کارت بازی میکنه ... یکدفعه از جاش بلند میشه و داد میزنه :
بردم !!!!
سپس به اطراف خودش نگاه میکنه و سرخ میشه و میشینه سر جاش ...
دوربین به حرکت خودش ادامه میده و الستور رو نشون میده که داره با یک عروسک اسباب بازی بازی میکنه

تماشاگران آهی میکشن و در همون لحظه دوربین حرکت میکنه و بخش دیگه ی فرودگاه رو که فروشگاههای آنجا بود نشون میده ... استر یک کلاه آشپزی گذاشته سرش و داره با ماهیتابه مشنگی ور میره ... که در آخر نتیجه ای نمیگیره و میره کلاشو عوض میکنه و داد میزنه:
بستنی بدم .. بستنی کیم ... بستنی قیفی...بستنی مرلین ...
دوربین باز هم حرکت میکنه و سالازار رو نشون میده که خروپفش رفته تا آسمان دوم !!!

مرلین داشت با سکه هایی که تا اون موقع از ادوارد گرفته بود بازی میکرد و حسابشون میکرد:

مرلین:2 گالیون ... نه 3 گالیون ... نه همون 2 گالیون

دوربین به سمت باند فرودگاه میره و ادواردو نشون میده که داره به هواپیماها نگاه میکنه ...

ادوارد:این چیه ؟؟؟

دوربین حرکت میکنه ....

اش ويندر رو نشون میده که روی صندلی برج لم داده و داره آهنگ گوش میده ...

اش:ایول ... بیا...نه برو ....
سپس دستشو میبره سمت دکمه و اونو میزنه ... باند 4 چراغاش روشن و خاموش میشه...

قررررررررررررررررررررررررررررررررر
صدای کشیده شدن چمدانهایی بر روی زمین از دور دست شنیده میشه .... کم کم چهره ی شخص آشنایی دیده میشه ... اون شخص کسی نیست جز بینز ...
بینز کم کم به فرودگاه نزدیک شد و به تابلوی آنجا خیره شد و سپس به سمت ایگور رفت ....

_سلام لطفا یک بلیط برای لندن به من بدید ...!!!
ایگور:هیس دارم بازی میکنم ....
_ببخشید من یک بلیط برای لندن میخوام ....
ایگور:میبندی یا نه ... میگم دارم بازی میکنم .... مااااااااااااااااا.... س س .. س... سلام ... خوب هستید ... خوش آمدید ... ارباب رجوع ... حق با مشتری است ... بلیط برای کجا؟؟
بینز که داشت دیوانه میشد گفت :
لندن لندن ...وای خدا ... لندن ...
ایگور یک بلیط برای لندن صادر کرد و به بینز داد ... بینز که خیس عرق شده بود داخل فرودگاه شده بود ... به محض وارد شدن بینز الستور نگاهی به اون کرد و با خودش گفت:
خوبه بچه نداره ....
بینز نگاهی به تابلو ها کرد ....

_ولم کنید ... ولم کنید بابا ....
استر داشت از سمت چپ بینزو میکشید و مرلین از سمت راست ...
مرلین : بیا برو دستشویی
استر:بیا بستنی بخر ...

استر در آخر سر دید که حریف مرلین نیست یکی از بستنیهاشو پرت کرد طرف اون...
بوف....
بستنی توی صورت مرلین جای میگیره ...
مرلین ریششو میاره بالا و شروع میکنه لیس زدن ...
_استر بستنی هات خوشمزسا ...

بینز که تازه خلاص شده بود به سمت سالی رفت و بارهاشو تحویل اون داد(البته با کلی داد زدن چون سالی خواب بود)

سپس به سمت هواپیما حرکت کرد....

ادامه دارد...............

======================

خدا رحم کنه ...


عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر کوچک شده


Re: شركت حمل و نقل هوایی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۵۳ یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۵
#17

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۷:۰۷
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 1291 | خلاصه ها: 1
آفلاین
سرباز جاناتان- معلق بين زمين و هوا - چتر نجاتش باز شده است.

- عجب آدم... نه آدم چيه بابا! عجب جادوگراى عجيبى هستن! ا ا ا ! تو روز روشن آدم ميكشن! آخه جو.. رفيقم! :no:

هواپيماى جنگى با سرعت سرسام‌آورى به سمت زمين در حركت بود (مراجعه شود به اواخر پست قبل!) و هيچ كس نميتوانست جلويش را بگيرد.

شتلق!

با زمين برخورد كرد و مثل يك توپ فوتبال امريكايى كمانه كرده دوباره به هوا برخاست.

سرباز جاناتان: مااااا! (توجه كنيد كه هنوز در هوا معلقه و اين چتر نجاتش ساخت كارخانجات چتر نجات سازى امريكاست و حالا حالاها اون بالا ميمونه!)

صداى ذوق مرگ شدن مرلين به گوش ميرسيد كه به شكلى باورنكردنى هواپيما را به زمين ميكوباند و دوباره به هوا ميپراند، هى به زمين ميكوباند، هى به هوا، هى به زمين، هى به هوا، زمين، هوا، زمين، هوا...

يك ساعت بعد!


هواپيماى درب و داغان شده در گوشه اى از بيابان دفن شد و مرلين خوش و خرم به سمت دوستانش آمد كه در انتهاى باند او را خوش آمد ميگفتند.

- چطورين رفقا! حالى به حولى!

سالازار در گوش ايگور: وقتشه كه ما هم بريم يه چرخى با اين وسايل ماگلى بزنيم.
ايگور كه بسيار فرد روشن فكرى بود پيشنهادش را رد كرد و تصميم گرفت تا مخ مرلين را بزند تا او را مدير يك جايى‌در اين فرودگاه بنمايد.


يك ربع بعد- همان اتاق كنفرانس قبل!

- سالازار، تو ميشى مسئول حمل و نقل و باربرى، چمدون و بار و اساسيه مسافرا رو جابجا ميكنى، تگ ميزنى و از اين سوسول بازيا!

سالازار:

- استرجس، تو ميشى مسئول نظارت بر فروشگاه ها و حساب كتاب اجاره مغازه ها و دكه ها

استرجس:

- الستور، تو ميشى مسئول مهد كودك اينجا! بچه كوچولوها رو ببر پارك اين بغل بازي كنن و كلا كاراي فرهنگي در زمينه كودك انجام بده!

الستور: (خودشم فكر نميكرد يه روز مجبور شه با بچه كوچولوها سر و كله بزنه! زير لب هم فحش ميداد هم تحسين!!)

- و ايگور، تو ميشي مسئول بخش بليط و حساب و كتابهاي مالي كل فروشگاه!

ملت:

ايگور: (اين حركت يعني شما برين كلاه خودتونو بچسبين! يه مخ بلد نيستين بزنين! البته اگر فكر ميكنيد ايگور اهل اختلاص(س؟) و اين كاراست اشتباه ميكنين! بچه محلا به ايگور ميگفتن ايگور هزار جزيره!)

- و ادوارد جك مسئول آموزش خلبانى ميشه!

ادوارد جك شكلكى نميزند و از خوشحالى از همان پنجره كوچك كه قبلا محل تهويه بود به بيرون پريده و به سمت محل خدمتش حركت ميكند!

- و اما اش ويندر... تو هم توي برج مراقبت هر كاري دلت خواست انجام بده

اش ويندر با متانت خاصى به نشانه تعظيم سرش را خم ميكند و بعد از كمى مكث از در پشتى ناپديد ميشود.

چند ثانيه بعد صداى جيغ ذوق مرگ شدن اش ويندر را ميشنويم كه هيچ!

آلستور، ايگور، سالازار و استرجس همزمان ميپرسند: خودت مسئول چي ميشي مرلين؟!

مرلين:

آلستوراينا:

...

فرداي آن روز!

ادوارد جك با دست و پا و همه چيز شلوارش را سفت چسبيده و ميخواهد به دستشويي برود.
در توالت عمومي را باز ميكند و ميخواهد كه به داخل برود .

- هوي! يك نات رد كن بياد بعد ميتوني بري!
- مرلين جون هر كي دوست داري بذار من برم تخليه شم بعد ميام با هم حساب ميكنيم!‌
- عمرا! اينجا صاحاب داره! ماليات داريم ميديم! هر كي ميخواد بره دستشويي بايد پولشو همينجا نقد حساب كنه!.

و ما درباره ادامه ماجرا توضيحي نميدهيم!‌چون مثل هميشه پر از ... و ... و ... بوق بوق!

============
پيام امروز

فرودگاه بين المملى جادوگران افتتاح شد.

پرواز در بيست و چهار ساعت شبانه روز، به هر نقطه از دنيا كه بخواهيد!

به ازاى هر بليط، يك خميردندان دارچينى‌جايزه بگيريد!

آدرس: بنگ + فرودگاه + بنگيوس!


(نفر بعدي ميتونه ورود اولين مسافر رو به اين فرودگاه توصيف كنه)


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۲۰ ۱۱:۱۸:۵۹
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۲۰ ۱۱:۲۱:۴۷

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.