هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۴ جمعه ۱ آذر ۱۳۸۷

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۳۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 1511
آفلاین
خارج از رول

- آنتونین ما کجاییم ؟

- نمیدونم ... فکر کنم خارج سوژست اینجا ...

- یعنی فکر میکنی کی ما رو از سوژه خارج کرده ؟

- نمدونم .... شاید کار این آسپ بوقی باشه ... چقدر تاریکه اینجا ... چه دیوارای سفتی هم داره !

پیوز سعی میکنه در تاریکی جلو بره : ... دیوار ؟ ... ... ...

پیوز به طرف یکی از دیوار ها میره و چون روحه از اون عبور میکنه و آنتونین رو در خارج سوژه قال میذاره !

داخل رول

پیوز ایستاده و داره امر و نهی میکنه :
- نیمفا اون شومینه رو کامل باید دوده گیری بکنی ... ارنی از روی نردبون نیافتی ... باید سقف خوب رنگ بشه ... ریتا اون کاغذ رنگی ها رو پشت و رو بستی ... اتو اون جعبه ها چیه ... اتو ... حواست هست ... اتو مواظب باش ... نه اونطرف نه .... ننــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهه !

اتو با جعبه های غول پیکری که داره به نردبان میخوره و ارنی از اون بالا به زمین میافته و صاف فرو میاد روی سر نیمفا ، نردبون هم با این حرکت ناگهانی کج میشه و آروم آروم خم میشه و درست در فرق سر ریتا فرو میاد ...همه سطل های رنگی که روی نردبون بوده هم پخش میشه کف تالار ... کلیه جعبه ها هم روی سر لورا میافته که داره مبل ها رو تمیز میکنه و این وسط فقط اتو سالم میمونه !!!

پیوز : ای خدا .... شما چیکار میکنید ... اینجوری نمیشه ... باید یه راه دیگه رو امتحان کنیم !


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵ دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۷

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
مـاگـل
پیام: 683
آفلاین
و آنگاه که بانگ ها برخاست و شیپورها نواخته شد! چشم ها باز شد و دل ها بیدار گشت! عربده ها به گوش رسید و اندرون متعجب مردان و زنان گورکنی نمایان گشت! پرچم زرد رنگی برافراشته شد و چهره ها شادمان گشت! (به نقاد این پست: حالا جرئت داری بابت فضاسازی ازم ایراد بگیر!)

و در این بین به تدریج نجوای هافلپافی ها سرتاسر تالار را در بر گرفت:

-وزارت آسپ مگه تموم شد؟
-آسپ کی وزیر شد؟
-مگه آسپ هافلی بود؟
-اصلا آسپ کیه؟!!!

سکوتی کوتاه....

کمانی به زه کشیده شد و به سمت گوینده اول پرتاب شد.

خررررررررررررچ!

کمان دوم و پرتابی دیگر!

شترررررررررق!

کمان سوم!

شوووووووووپ!

کمان چهارم نیز به سمت هدف پرتاب شد.

-
-این چرا داره میخنده؟

آنتونین در حالی که تیریپ کماندار نوجوان گرفته بود (کارتون سه قرن پیش!!) کمان دیگری به زه کشید و به سمت شخص ثالث پرتاب کرد.

-بوقی من پیوزم. کمان از داخلم رد میشه!

نیمفا جلو آمد و در حالی که با خشم به اطرافش می نگریست غریو سر داد:
-این چه کاری بود کردی آنتونین؟ اینا که ترکیدن همه... چی شده اصلا شما بساط شیپور و کمان و اینا راه انداختید؟

آنتونین نیشخندی زد و گفت:
-والا اون روز اومدم دیدم یک تاپیک جدید زده شده به اسم حماسه هافلپاف منم تصمیم گرفتم از پیوز و تاپیکش حمایت کنم و کارهای حماسی انجام بدم!

پیوز: منو به تمسخر میگیری؟ از دافی شاپ خودت که بهتره!

و اینگونه بود که دو ناظر بر سر هم ریخته و مشت ها کوبیدند و نبردها آغاز کردند و به صورتی کاملا گولاخانه که سیاستمداری نویسنده رو میرسونه از سوژه خارج شدند.

تانکس: اهم... بیخیال این دو تا! طرح پاکسازی و آماده سازی هافل رو برای ورود آسپ شروع می کنیم! هووووشت!

پ.ن: آنتونین به این دلیل انگار جنگلی ها :دی تیر و کمان کشید بیرون چون زورش گرفته بود ملت هافلی از اوضاع خارج از تالار خبر ندارن و این چیزا! :دی

---

خب هافلی های عزیز... طبق درخواست های بی شماری که در مسنجر داشتید من این دو تا بوقی رو از سوژه خارج کردم. ادامه بدید!


ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۸/۲۷ ۱۸:۱۳:۲۴



Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۰:۵۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۷

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۳۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 1511
آفلاین
سوژه جدید

هو هو ... هو هو ... هو هو هو ...

- خفه شو !

آنتونین نگاه خسته ای به پیوز کرد و گفت : « پیوز ، این جغد بدبخت سه ساعته داره هو هو میکنه ! ببین چه نامه ای داره ! ازش بگیر تا بره ! »

پیوز برای بار هزارم مگسی را که در مشت داشت رها کرد و منتظر شد تا کمی دور شود و دوباره آن را گرفت. سپس نامه را از پایش جغد باز کرد و شروع به خواندن کرد ، با هر خط چشمانش بیشتر گرد میشد و دهانش بازتر ... تا اینکه به طور کامل این شکلی شد :

در این لحظه مگس به زحمت خودش را از داخل مشت پیوز بیرون کشید (خواننده : آخه بوقی پیوز روحه بیرون اومدن از مشتش زحمت نداره که ) و وارد دهان باز پیوز شد ! و سپس به علت روح بودن پیوز از پشت کله اش خارج گشت (خواننده : بوقی ... چی شد حالا یهو اینجا خارج شد ؟ )

پیوز کمی دیگر با همان حالت به نامه نگاه کرد سپس همچنان با همان حالت به آنتونین نگاه کرد و گفت : « بدبخت شدیم ! »

دقایقی بعد - تالار عمومی

پیوز همچنان با حالت داره به آنتونین نگاه میکنه

آنتونین جلوی همه ایستاده و ملت هاج و واج و تعجب زده از اینکه این دو تا ناظر بعد از دو ماه بالاخره یک کاری باهاشون دارن () به آنتونین نگاه میکنن !

آنتونین سخن خودش را آغاز میکنه : « به نام آنکه گورکن را سختکوش آفرید ... ملت هافلپاف ... ملت غیور و شهید پرور ... توجه فرمایید ... هافلپاف آزاد شـ ... چیز ... یعنی اینکه ... دوره وزیر سحر و جادو داره تموم میشه ... باید تموم بشه ! من خودم وزیر تعیین میکنم ... من تو دهن این وزیر میزنم ... اشتباه گفتم؟ ! »

سرانجام پیوز از حالت کلیشه ای همیشه خارج میشه و با عصبانیت آنتونین رو کنار میزنه : « برو بوقی خودم میگم ! »

- « ملت هافلپاف ... همونطور که میدونید دوره وزارت آلبوس سوروس پاتر ، اولین وزیر هافلپافی داره تموم میشه ... قرار ابتدای هفته آینده وارد هافلپاف بشه ... میخوام از وزیر محبوبمون به بهترین شکل استقبال کنیم ... چهار روز وقت دارید ! ببینم چیکار مکنید ! »

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
سوژه : وزیر قراره برگرده به خوابگاه هافلپاف ... ملت تالار رو تزئیین میکنن ، خرید میکنن ، تمیز میکنن و ... ! هرچی میتونید این چهار روز قبل از اومدن وزیر رو طولش بدین ! بعدش هم به مراسم استقبال و ورود وزیر بپردازید ... ارزشی نویسی هم نکنید !


ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۸۷/۸/۱۷ ۸:۵۶:۰۶
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۸۷/۸/۱۷ ۹:۰۶:۲۵

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ جمعه ۳ آبان ۱۳۸۷

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۳۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 1511
آفلاین
بر طبق این اطلاعیه :

قفل شد !



با سوژه جدید باز شد !!!


ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۸۷/۸/۳ ۲۳:۰۸:۳۹
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۸۷/۸/۱۷ ۰:۵۴:۴۹

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۷

ماتیلدا(طلا.م)


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۰۱ چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱
گروه:
مـاگـل
پیام: 271
آفلاین
_باید برام اتیش درست کنید.....من غذا رو سرخ کرده دوست میدارم!!!!درب حیاط اونطرفه!!!!
سه دختر به سمت در حرکت کردند...ماتیلدا در دلش خدا خدا میکرد تا از آن محیط منزجر کننده به بیرون آید....
وقتی به حیاز رسیدند....
ماتیلدا:
_واییییییییی...هوق!!!
پرد:
_یا ریش مرلینا.....
لورا هم دم گربه ایش رو بالا گرفت و شروع کرد به فیس فیس کردن....
دیوار های بلندی دور تا دور حیاط را پوشانده بود و تا جایی بسار بلند ادامه داشت....
کل دیوار با جمجه هایی منزجر کندده آراسته شده بود که هوز مو داشتنتد یا تکه هایی از پوس ت ان بهش اویزان بود...در ته حیاط دم گرفته توده ای عظیم از پوست و مو های کنده شده بود....
در کنار انها دیگ های بزرگ حلبی قرار داشت و دور تا دور آن را خون خشکیده گرفته بود(تریپ جدی و اینا!!!!)
پرد پرسید:وسایل روشن کردن آتیش کجاست؟!؟!؟!
پیونیکس:
_برین جلو.....زود باشید....
_ولی.....!....
_اما....
_برید جلو...
او آنها را داخل اتاقکی کوچک هل داد که هوای آن از هوای خانه و حیاطش بهتر بود.....او درب را محکم بست و با خنده از آنها دور شد....
ماتیلدا در حالی که درب را محکم میکوبید و داد میزد:
_باز کن...درو باز کن!!!!
آنقدر ای ن کار را کرد تا خسته شد و همین که رویش را برگرداند.....چیزی دید که شاید ان را در رویاهایش میدید.....ملت هافلی در کنار هم مچاله و با حالتی دردناک در کنار هم خفته بودند!!!!


------------------------------------------------------------------------
ببخشیدووونتونستم طنز بنویسم....معذرت!معذرت!معذرت!!!



Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۷

اوتو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۱۰ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۲
از قبرستون
گروه:
مـاگـل
پیام: 64
آفلاین
لورا با صدایی که از هیجان می لرزید گفت:خوب ببین عزیزم ،مو بنفشم،رنگ سبزم ،شفاگرفته از جیغ ((تیکه های سرخپوستی)) تومگه نمی خوای مارو بخوری خوب ما هم توافق کردیم که با توبیایم چطوره خوب یا نه.

پینوکس در حالی که دستاشو به هم می مالید گفت: نه ، خر خودتونید فکر کردین نشنیدم که می گفتید((بذار یکم گولش بزنیم...میگیم ما هم واسه ی شامش میریم پیشش و اونجا طلسم از یاد بردن خاطره ها رو روش اجرا مینیم تا هیچی یادش نیاد.....بعدش دوستاتو آزاد میکنیم...))

لورا ماتیل پرت:

پینوکس:خوب من از شما خوشم اومده شما رو با خودم می برم ولی ....

تا به اینجا رسید با خنده ایی شیطانی حرفشو قطع کرد وبه راهش ادامه داد وبا حرکت دست اشاره کرد که بچه ها به دنبالش بیایند.بچه های با حالی نزار به دنبال شنل پوش به راه افتادند.

مقر پینوکس

اتاقی دم گرفته که هیچ نوری از خارج وارد آن نمی شد.بوی خون وخود خون بر روی زمین مشاهده می شد.فضای اتاق را دوده گرفته بود که ناشی از سوختن مشعلهایی که باعث روشن شدن اتاق میشد،بود.بعضی اوقات صدای شیونی از دور دست می آمد.

پینوکس:خوب ،خوب ،خوب -دوباره خنده ایی شیطانی بر لبان زشت وبی ریختش نقش بست- قبل از اینکه بخوام یک عنکبوت رو بکشم یه چیزایی بهم یاد داد آخر هم تونست فرار کنه خودتون اومدید توتله خودتون منو از دست اون جراحات سخت نجات دادید حال هم باید............


ما برای پوکوندن امدیم


خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷

ماتیلدا(طلا.م)


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۰۱ چهارشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۱
گروه:
مـاگـل
پیام: 271
آفلاین
دوستان انگار صدای نتراشیده ی منو از یاد بردن.....دوستان جدید اگر پستای قدیمی رو بخونن میفهمن که من صدایی بس نتراشیده دارم و به ماتیل جیغی معروفم!!!!
___________________________________________________
ماتیلدا در حالی که پاهاش میلرزید ولی خیلی سعی داشت آستاکبار داشته باشه گفت:
_خببببب...ما رو سننه مگه ما آشپزیم؟!؟!؟!جیغ میزنم ها!!!!
موجود ریش سبز(!)در حالی که خنده ای بس بد مدل کرد گفت:
_برو بابا من بد تر از تورو هم آدم کردم.....وقتی دوستاتونو خوردم میفهمید....
ماتیلدا در حالی که اسم دوستاشو شنید دیگه نتونس به خودش مسلط باشه و همانند گرگی که خون از در دهنش میریزهرو به موجود گفت:
دوستان من چی؟!؟!؟!زود باش بگو!!!
پیونیکوس(یا هرچی مثل اون!!!)از این سمت تالار تنگ به آن سمت آن رفت و بوی گندش فضای بیشتری رو شغال کرد.....سپس گفت:
_دوستانتون در چنگ منن....اجداد من هم قبلا" تالار هافلو خالی میکردن و میبردن تا ازشون تغذیه کنن.....حالا هم من دوستانتونو بردم برای تغذیه.....حرفیه؟!؟!؟!؟!
ماتیلدا دیگه رگ غیرتش بد میدل داشت میتپید!!!(شفاف سازی:خب اون رگ گندهه که بهش میگن شریان و روی گردن هستش میتپه بهش میگن رگ غیرت!!!!)پس دوستان مارو تو گرفتی؟؟!!؟!؟نشونت میدم.....
_جدی؟!؟!؟!نشونم بده ببینم!!!!!
_الان جیغ میکشم تا بفهمی!!!!
_خو بکش!!!
_جیغ میزنما.....
_بزن...
_میزنما....
_بزن...
_میزنما...
_بزن...
_میزنما.....
_بزن ببینم چه میکنی....
ماتیلدا در حالی که صدای خودش رو صاف میکرد به دوتا از دوستان تازه واردش گفت:
_بگیرین گوشاتونو!!!!

_ااااااااااا(افکت صدای جیغ!!!!)
موجود بنفش موهاش ریخت و حالا بنفش خالی بود و دیگه هیچ موی سبزی روی بدنش نمونده بود و همچنین چرکی شرمگاهیش هم درمان شده بود!!!(حال میکنین!!؟!؟!؟صدام شفا بخشم هست!!!!)
لورا و پرد:
لورا فکری شیطانی به ذهنش زد و به در گوش ماتیلدا رفت و گفت:بذار یکم گولش بزنیم...میگیم ما هم واسه ی شامش میریم پیشش و اونجا طلسم از یاد بردن خاطره ها رو روش اجرا مینیم تا هیچی یادش نیاد.....بعدش دوستاتو آزاد میکنیم...!خوبه؟!؟!
ماتیلدا:
_باریکلا!!!الحق که نوه ی هلگا هستیم!!!!
موجود بنفش که تازه به خودش اومده بود با آخ و اوخ گفت:

_ چی میگید در گوش هم؟!؟!؟!؟!
پرد در حالی که موضع رو فهمیده بود خود بهخ خود مسئولیت خر کردن موجود بنفش رو به عهده گرفت:
_ببین عزیزم....






ادامه دارد......
_____________________________________________________
خودم میدونم چه گندی زدم!!!!!فقط بی زحمت ادامه اش بدین!!!!

واقعا طنزت پیشرفت کرده ! تبریک میگم ! (پیوز)


ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۷ ۲۲:۰۵:۴۹
ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۸ ۱۱:۴۹:۴۸


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷

لورا مدلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۶ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۵۶ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
مـاگـل
پیام: 298
آفلاین
در حالی که پرد و ماتیل در بغل یکدیگر در حال سکته بودند لورا جلو می رود و می گوید:خوشبختم.منم لورا مدلی هستم.در ضمن لطفا کمی یواش تر بخندید این محل مسکونیه
............................................................................................................
خارج از رول:
نویسنده:ای بابا!ااز اول این قسمتو تکرار می کنیم.
............................................................................................................
در حالی که پرد و ماتیل و لورا به یک دیگر چسبیده بودند اه ریمن(!) گفت:به چه جرئت اومدید تو غار من؟
پرد گفت:جان ننت منو نکش.من اومده بودم تره بار برای آقامون پیاز بخرم که ماتیل اغفالم کرد که بیام این جا.
ماتیل در حالی که می لرزید گفت:وایییی.منو نکشم.بچه هامو یتیم نکن.الان بچه هام رو گازن. بزار برم اصلا، این لورا گفت بیام این جا.
لورا با اعتراض گفت:ای بابا.آقای اه ریمن من کسی رو ندارم که تقصیرو بندازم گردنش؟اه ریمن دستی به ریش سبز فسفری پر فسری بزی گوسفندیش کشی و گفت:اه راست می گی هاد !اشکال نداره تو بنداز تقصیر من.
لورا گفت:آقای اه ریمن منو نخور.بزار برم خونه ی نوم چاق بشم چله بشم بعد می یام تو منو بخور(برگرفته ازداستان کدو ی قلقله زن!)اصلا خودت به من گفتی بیام این جا.
اه ریمن با عصبانیت گفت:چی؟من گقتم!من کی گفتم؟اه اصلا این حرفا رو وللش.
سپس دست هایش را دراز کرد و سپس به هم مالید و گفت:همگی به طرف خونه ی من،آخه من امشب خیلی گشنمه...


نقد لطفا

پستت نقد شد !


ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۸ ۱۱:۲۹:۰۷


Re: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۷

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۳۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
مـاگـل
پیام: 1511
آفلاین
وقتی مرد شنل پوش نقابش را کنار زد ملت همه به متوسل شدند ...

در واقع مرد صورت بنفش رنگی داشت که بالای آن موهای آبی رنگی به چشم میخورد و ریش پروفسور سبز رنگش در کنار ابرو های زرد و لبان نارنجی و چشمان سرخش یک رنگین کمان کامل را تشکیل میداد

مرد با سرعتی باور نکردنی چوبدستی قهوه ای سوخته ای را کشید و به سمت پرد ، ماتیل و لورا گرفت و گفت : « از جاتون تکون نخورید ... »

لورا سعی میکرد خود را پشت پرد مخفی کند. پرد آرام دست ماتیلدا را گرفت و یک قدم جلو گذاشت و پرسید : « تو کی هستی ؟ »

- پسر بابام

ماتیلدا با صدای ترسیده ی مظلومی که الهی قربون صداش بشم گفت : « تو چه موجودی هستی ! »

مرد با یک حرکت تمام لباس شنل مانندش را پاره کرد. لباس به زمین افتاد و بدن برهنه مرد نمایان شد
- « اوا خاک به سرم »

اما چیزی که پرد ، لورا و ماتیلدا میدیدند فرای اینها بود. بدنی بنفش رنگ با موهای سبز که بریدگی های سرخرنگی بر آن بود. در قسمت شر-مگا-هی مرد جای زخم وحشتناک چرک کرده ای دیده میشد و بدنش بوی بدی نزدیک به پیاز گندیده مخلوط با اسفناج آغشته به گلاب همراه با یک قاشق چای خوری نمک ، فلفل به مقدار کافی ، سماق یک پیمانه و یک جفت جوراب میداد ...

مرد لبخند وحشتناکی زد و گفت : « من اهریمن جادو هستم ... پونیکوس (Ponicouse) ... »

...


ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۷ ۰:۲۶:۵۶

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


خوابگاه مختلط
پیام زده شده در: ۷:۰۳ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۷

اوتو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۱۰ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۲
از قبرستون
گروه:
مـاگـل
پیام: 64
آفلاین
همینطور که ماتیلدا وسط اخو وموف وتوفو و... دست وپا می زد بچه ها به بالای سرش رسیدند.

بچه ها:

ماتیل :بی شعورا چرا می خندید ،یالا بکشید بیرون.

بچه ها بعد از یک دهه که خندیدند ماتیلدا رو کشیدن بیرون.صدای وحشتناک دوباره به گوش رسید اینبار خیلی صدا نزدیک بود.بچه ها هی بهم بیشتر می چسبیدندو اطراف رو نگاه می کردند.که ناگهان همه طوری که ترس برآنها غلبه کنند یکصدا جیغ زدند وکمک خواستند.

ناگهان همه چیز اسلومویشن شد.آهنگ ذرو با صدای بلند درفضا پخش شد.ومردی شنل پوش ((عکس دیگه ایی نبود که بتونم توصیفش کنم.)) با اسبش شروع به مانور دادن کرد. استیل چهار شانه وقد بلند که با پارچه ایی روی دهانش را پوشنده بود که شناخته نشود وفقط چشمان سیاه رنگ وکشیده ایی داشت وابروهای نازک و کشیه ای رو چشمانش خودنمایی می کرد. همه نگاه ها معطوف او شد. شنل پوش اسبش جلوی پای دخترا رو دو پا نه روی دو سم ایستاد.


ملت خارج از رول: ایتیههههههههههههههه....چه دروغی توی این تونل به این فنچی جای این قرطی بازی یاست..

دوباره به رول بر می گردیم.

صدای ترسناک از بین رفته بود.مرد شنل پوش با صدای لطیفی گفت :خانم های محترم درخواست کمک کردند.

ماتیل وپرد ولورا: نه.... نه عزیزی ما کمک نخواستیم.

شنل پوش:پس چرا جیغ می زدید.

وراهش کج کرد وخواست بره که ناگهان صدای وحشتناک دوباره به گوش رسید.بچه ها که تازه یادشان آمده بود یکصدا باز هم جیغی رو سر دادن وبه پای مرد شنل پوش افتادند((همون به غلط کردن ))که ما رو با خود ببر.

همه پشت مرد به راه افتادند که ناگهان مرد شنل پوش در نقطه ایی معین نقاب از چهره کندو.......

خارج از رول

آیا مرد شنل پوش خوب است یا............

آیا شنل پوش همان ذروست یا به عبارتی دیگر منجی هافل یا او مصبب همه بدبختی های هافل ........

.............................................

می تونید هر طوری دوست دارید مرد شنل پوش رو بتوصیفید.

خوب حرفای تکراری پیوز رو من هم تکرار می کنم.

این تونل میتونه به هرجایی برسه ! بستگی به تخیل شما داره !

این سوژه میتونه هر پایانی داشته باشه !

هر هزار سال یکبار همه اعضای هافل به این تونل برده میشن ! الان هزاره چهارمه یعنی برای چهارمین بار این اتفاق افتاده !

اطلاعات در مورد این هزاره ها و اینها میتونه از هرجایی به هافلی ها برسه ! بستگی به تخیل شما داره !

سوژه کاملا طنزه ! حتی یه ذره جدی نیست.


ما برای پوکوندن امدیم







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.