جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] سالن امتحانات سمج

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 بهمن 1389 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همین الآن،دفتر دامبلدور

سایه روشن های خورشید اول صبح، با تنبلی از پنجره به داخل می تابید، پرتره های خوشخواب دائمی، اینبار با لباس رسمی پشت دریچه ی صورتشان، بیدار و آگاه نشسته بودند و به صحبت های مینروا و دامبلدور گوش میدادند. گاهی وقتها که صدایشان بالا می رفت، ناگهان نفیر آتش خاموش کنی در فضا می پیچید! هَ..هَ..هَــچِّه ..! (عطسه)

-..اما اینجوری که نمی شه! داریم دستی دستی دانش آموزا رو میدیم دست نوچه های ولد..ولدمورت!

-می فهمم منظورتو مینروا، اما اونا با نامه ی وزارت اینجان؛ ما نمی تونیم کاری کنیم، و البته اونا هم! اما بهت اطمینان میدم که تمام سعیمو می کنم که روز براشون مثه شب سیاه بشه!

آفتاب کم کم به وسط آسمان میرسید و مرگخواران وسط حیاط هاگورارتز روی هم لم داده بودند!!

- ای بابا این شِه وژعیه آخه؟! ما اینژا امکانات نداریم! ما اینژا غژا نداریم! ما اینژا مواد نداریم! ما اینژا خوونه نداریم! ما اینژا ../ ای بابا بس کن دیگه مورفین! کم خودمون بدبختی داریم، تو هم چهار ثُم میری رو اعصابمون!

- منکه چیژی نگفتم آنتونیون ژوون؛ آخه اینژوری که نمی شه! ما اینژا امکانات نداریم، ما اینژا ..آخ!..باشه دیگه نمی گم.

- بچه ها، بچه ها زودباشین خودتونو جمع کنید، پیرِزنه داره میاد!

همگی به صف شدند، و آنتونین که مثل اینکه سخنگوی گروه بود رو به مینروا گفت:

- ای هندوانه، ای شفتالو، ای انار و سیب و آلو! ما را چه خبر آوردی؟، نور بَصَر آوردی؟ مار دو سر .. ساکت!

- لازمه به اطلاعتون برسونم که شما تو هاگوارتز هستید و اگر میخواید اینجا بمونید باید از قوانین اینجا پیروی کنید، این طرز صحبت کردن در اینجا ممنوعه، مفهوم شد؟

- آخه منکه کلی از شما تعریف کردم!!
- پیرزن عمه ته! و همینطور اینکه اسکان شما در حیاط باعث سد معبر شده! سریع خودتونو تکون بدید.

- آخه کژا بریم؟ شب کجا بخوابیم؟ کژا مواد بکش..اِ..اِ..سیگارمو پش بده!
- از در سرسرا که وارد میشین، سمت راست یه انبار جاروئه، میتونید شبو اونجا بگذرونید، و در ضمن، اگه یه مو از سر موشهای اونجا کم بشه، من شما رو مسئول میدونم!

- مینروا مک گوناگل، لازمه به عرضتون برسونم که این مدرسه رو من تأسیس کردم و هر کاری دلم بخواد توش انجام میدم و تو که نه، هیچ کس دیگه ای هم نمی تونه جلومو بگیره! مفهومه جونیور ؟!

سالازار که از شجاعت و جسارت روونا متعجب شده بود فریاد زد: بِراوو!

- چی ؟
- دمت گرم

- خِ..خــیلی خب، روونا ریونکلا شما میتونید به تالار ریونکلا برید.

- پس من چی؟

سالازار با قیافه ای حق به جانب و عصبانی مینروا را نگاه کرد..

- شما هم میتونید به خوابگاه اسلیترین برید.

- مینروا میدونی که میتونم با یه نامه از این مدرسه اخراجت کنم!

- خیلی خب وزیر روفوس، شما هم برید به خوابگاه هافلپاف.

- مینروا! همکار عزیز من، منو که فراموش نکردی؟!!
- واااای دیوونه شدم، تو هم بیا ورِ دلِ من تو اتاق معلما بخواب.

لبخندی ملیح!! بر لب های سوروس نشست!

- بقیه هم تو انبار، و تکرار نکنم " من همیشه حواسم به شما هست! "

مینروا رفت و جمع مرگخوارها به یکدیگر نگاه می کردند؛ گروهی خوشحال و گروهی عصبانی!

- صب کن آنتونین، من یه نقشه دارم!
- بهتره واقعا یه نقشه داشته باشی روونا وگرنه همه مون توسط لرد سوخاری میشیم!

- من توی ریونکلا، روفوس تو هافلپاف، سالازار توی اسلیترین و سوروس توی اتاق معلم ها، میتونیم از همه اسرار سر در بیاریم..یا حتی..یا حتی..همه رو تحت طلسم فرمان بگیریم!!

- پَ گریفیا چی میشن ؟ اونا رو می خواین شیکار کنین؟
- راس میگی، اونا رو یادم رفته بود!

- بهتره واقعا یه نقشه داشته باشی روونا وگرنه همه مون توسط لرد سوخاری میشیم!

-اینو یه بار نگفته بودی؟
- فکر نکنم!

- حالا باید چیکار کرد ؟

ادامه دهید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: دوشنبه 11 بهمن 1389 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز بعد ...
سرسرای هاگوارتز

همه ی دانش آموزان در سرسرای بزرگ جمع شده بودند و منتظر سخنرانی مدیر مدرسه شان ، یعنی آلبوس دامبلدور بودند.

برخلاف هرروز که فقط دانش آموزان گروه های چهارگانه در سرسرا حضور یافتند ، امروز یک گروه دیگر به آنان افزوده شده بود که میز آنها در انتهای سرسرا چیده شده بود.

در دور آن میز ، مرگخوارانی نشسته بودند که به دستور اربابشان در مدرسه ی علوم و فنون جادوگری حضور یافته بودند تا با شرکت در امتحانات سمج ، مدرک لازم را کسب کنند .

همه ی دانش آموزان درون سرسرا بی صبرانه منتظر حضور دامبلدور بودند ولی مرگخواران با خونسردی به در و دیوارهای آنجا خیره شده بودند . اکنون این فرصت نصیب آنها شده بود تا بتوانند با چشمان خود جلال و شکوه هاگوارتز را مشاهده کنند .

پنج دقیقه بعد ...

سرانجام پس از گذشت دقایقی ، آلبوس دامبلدور در مقابل دانش آموزان ظاهر شد .
پیش از آنکه شروع به سخنرانی کند ، به سمت پایه ای که در سمت راستش قرار داشت ، رفت و چوبدستی اش را به سمت آن گرفت و نعره زد...

- آتسیو !

پرده از روی پایه کنار رفت و جام چهارخانه در مقابل دیگدگان همه به نمایش درآمد . پس از آن صدای تشویق دانش آموزان تمام سالن را پر کرد.
صدای تشویق دانش آموزان آنقدر بلند بود ، که مورفین کلافه شد و شروع کرد به داد زدن ...

- بش کنین دیگه ! همژین دش میژنن مشه اینکه ژام ژهانی کودییدیشو دیدن ! نمیگین با خودتون ممکنه یکی حالژ بد باژه؟

دامبلدور پوزخندی زد و گفت : کافیه !
همه دست از تشویق برداشتند ...

- بهتون تبریک میگم که تونستین امتیازهای زیادی رو واسه ی گروهتون کسب کنید ولی شما امتحانات سمج رو هم پیش رو دارید . امیدوارم که همتون از این امتحان ها سربلند بیرون بیایند . به همه ی مهمون های عزیزمون هم خوش آمد می گم و امیدوارم که بتونن توی امتحان ها موفق بشن !

دامبلدور نگاهی سطحی به میز مرگخوار ها انداخت که هرکدام مشغول انجام کاری بودند و کمابیش به سخنان دامبلدور گوش میکردند .

- فقط یک نکته ی دیگه مونده که خیلی مهمه و باید به اون توجه کنید . طبق تصمیمی که توی شورای مدرسه گرفته شده ، هرکس که یکی از امتحان های سمج رو مردود بشه ، دیگه قادر نیست که توی امتحان های بعدی شرکت کنه .

دامبلدور نگاهی به چهره های متعجب دانش آموزان انداخت و ادامه داد ...
- این تصمیم به این دلیل گرفته شده که اهمیت تمام درس ها در بین دانش آموزان حفظ بشه ! دیگه بیشتر از این حرف نمیزنم تا بتونید صبحانه تون رو میل کنید !

- یه درش ؟ این دیگه شه وژیه ؟
مرگخواران :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/11/11 21:19:24
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: دوشنبه 11 بهمن 1389 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


دفتر کار لرد سیاه غرق در سکوتی وهم انگیز بود...

پشت میزی که در گوشه اتاق، نزدیک شومینه قرار داشت چهره خونسرد و بی احساس لرد قابل تشخیص بود.تعدادی از مرگخواران با فاصله کمی از میز لرد حلقه ای تشکیل داده بودند و با نگرانی به اربابشان خیره شده بودند.لرد سیاه سرگرم بررسی تعدادی از پرونده ها بود...بالاخره بعد از چند دقیقه سرش را بلند کرد.

-روفوس؟
-بله ارباب؟
-این فرم درخواست مرگخوار شدن توئه؟

روفوس به کاغذی که در دست لرد قرار داشت نگاه کرد.خط ناخوانای خودش را فورا شناخت.
-بله ارباب...فکر میکنم فرم من باشه.

-خوب نگاه کن...مطمئنی؟ این فرم توئه؟
-بله ارباب.
-جلوی مدرک تحصیلی نوشتی فارغ التحصیل از هاگوارتز با نمره عالی در دروس تغییر شکل و معجونها و...،درسته؟
-بله ارباب.
-پس تو از هاگوارتز فارغ التحصیل شدی؟
-بله ارباب.
-میتونم مدرکتو ببینم؟
-نخیر ارباب!

برخلاف انتظار مرگخواران لرد عصبانی نشد.لبخندی زد و رو به آنتونین کرد.
-آنتونین؟...این یکی هم فرم توئه.نظر تو چیه؟به نظرت لازم نیست که مدرک تو رو هم بررسی کنیم؟
-نخیر ارباب...به هیچ عنوان لازم نیست.

-تو چی رز؟تو که تازه وارد گروه شدی...مدارک تحصیلیت ضمیمه پرونده ات نشده.میتونی فردا بیاریشون؟
-ن...ن...نخیر ارباب...فکر نمیکنم بتونم.

لرد سیاه با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و مشتش را روی میز کوبید.
-درسته!نمیتونی...هیچکدومتون نمیتونین...هیچکدوم از مرگخوارا!برای اینکه همچین مدرکی ندارین!حتی مدرک سمج رو هم ندارین!همه شما سعی کردین ارباب رو گول بزنین.به چه جراتی؟!!!در تمام این سالها یه عده جادوگر بی سوادو دور خودم جمع کردم...لینی؟تو دیگه چرا؟تو که عضو ریونکلاو بودی...ما فکر میکردیم اعضای ریون باهوش باشن...

لینی سرش را پایین انداخت و با صدایی که به سختی شنیده میشد جواب داد:
-ارباب...آخه این...ربطی به هوش نداره.ما همه علاقمند بودیم که هر چه سریعتر به گروه مرگخوارا بپیوندیم...بعدش هم سرگرم اجرای دستورات شما شدیم و نتونستیم در امتحانات آخر سال شرکت کنیم...بعدم...اینجوری شد دیگه...

لرد پرونده های روی میز را بست و کنار گذاشت.پاکت نامه قرمز رنگی را که مزین به مهر وزارت سحرو جادو بود از روی میز برداشت.
-اینو میبینین؟نامه وزارت سحرو جادوئه.بخش مبارزه با بی سوادی جادوگران.آبرو نذاشتین برای من!...بهتون اطلاع دادن که میتونین برین و در امتحانا شرکت کنین و مدرکتونو بگیرین.تا پایان امتحانا هم مصونیت دارین و کسی دستگیرتون نمیکنه و آزادانه میتونین در هاگوارتز رفت و آمد کنین، به شرط اینکه هیچ شرارتی انجام ندین...روشن شد؟

-بله ارباب!

- و وای به حال کسی که در یکی از درسها نمره عالی نیاره...من تو جامعه جادوگری اعتبار دارم.حتی فکرشم نکنین که با نمره هاتون این اعتبار رو زیر سوال ببرین..حالا بیرون.برین وسایلتونو جمع کنین و بطرف هاگوارتز آپارات کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: دوشنبه 15 آذر 1389 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
در سالن انتظار فرودگاه

لایرا:
-خوب در رفتیم ها.... اما خوب اینا واحد پولشون تومنه... یا یه همچین چیزی... ما باید از این پولا داشته باشیم نمیشه همه رو مث بلیط فروش و مسئول چمدون ها بفراموشونیم!!

سلسی:
-حالا اونا به درک.... شما تا حالا سوار هواپیما شدین؟ به نظرتون کولر داره یا باید از پنجره ی باز دود بیاد تو؟

لینی:
-توی اون جمجمه خاک اره اس یا مغز؟هواپیما رو دیگه من میدونم چیه.تا 1.5 ساعت دیگه ما توی یه دهکده مشنگی نزدیک هاگزمیدیم.


در دفتر مدیریت

- قربان! یه مرد تاکسی ران تو پارکینگ بیهوش شده! هیچ اثر هم از زد و خورد نیست! انگار دزد بوده!یه سکه طلا رو صندلی ماشینش بود!!

- زنگ بزن 110 احمق!

اداره ی آگاهی:
- سروان مقدادی؟ شما بیکارین؟

-نه مگه نمیبینی دارم آدامس بادکنکی میخورم؟!!!

-سرگرد هاجر زاده؟

- بذار چای دم بیاد!!!

-باشه خودم میرم ببینم این یارو چی شده... ازکجا معلوم یهو دیدی پاداش دادن بم...

همه:
- ما هم به عنوان دستیار هات میام.

-باشه پس شروع میکنیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1388 04:05
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]لینی و لایرا و سلسیتنا برای گرفتن سوالات امتحان از پروفسور اسنیپ به عکس های لیلی اونز نیاز داشتند. به همین دلیل به خانه ی لیلی پاتر(دختر هری) در ایران رفتند. ولی هنگام برگشتن متوجه شدند که شومینه ای در آنجا نیست تا دوباره با آن برگردند. به همین خاطر سوار تاکسی شدند...[/spoiler]


لینی شیشه ی ماشین را بالا کشید گفت:
-اَه. چه قدر هوای اینجا آلوده ست. خفه شدم.

لایرا که از گرما در حال عرق ریختن بود گفت:
-چرا شیشه رو بالا کشیدی؟ الاناز گرما میپزم.

سپس رو به راننده کرد و گفت:
-ببخشید آقا، میشه کولر ماشینو روشن کنین؟

راننده نگاهی به لینی و لایرا و سلسی انداخت و با خنده گفت:
-شما اهل کجایین؟ پیکان که کولر نداره.


چند مین بعد


دینگ، دینگ، دینگ! (صدای آهنگ اخبار)

-با عرض سلام خدمت شنوندگان گرامی. خبرهای امروز بدین شرح است:

سیاستمداران انگلیسی به فساد مالی در این کشور اعتراف کردند.

دولت آمریکا اقرار کرد که عامل اصلی خرابی های به بار آمده در عراق است.

خشکسالی در کشورهای آفریقایی باعث مرگ هزاران نفر شد.

گردبادی در کانادا صدها نفر را بی خانمان کرد.

نخبگان میهن آباد و آسلامی ما هم موفق یه اختراع نوعی اتومبیل مخصوص نابینایان شدند.

این بود خبرهای این بخش خبری. خدانگهدار.



-واو! اینجا چه کشور خوبیه! میگم بیاین بیخیال هاگ شیم همینجا زندگی کنیم.

در همین هنگام ماشین گشت آرشاد از کنار آنها رد شد و سلسی از این حرف خود به شدت پشیمان شد.


3 ساعت بعد


ماشین جلوی فرودگاه امام خمینی متوقف شد. راننده به سمت آن سه نفر برگشت و گفت:
-رسیدیم. میشه پونزده تومن.

لینیو لایرا و سلسی یکصدا گفتند:
-تومن چیه؟

-خودتونین بوقیا! اگه پول نداشته باشین من میدونم و شماها.

لینی آهسته به دو نفر دیگر گفت:
-...(برای هیجان انگیز کردن، سانسور شد. )

2نفر دیگر موافقتشان را اعلام کردند. سپس سلسی چوبدستی اش را از زیر ردایش به سمت راننده گرفت و زیر لب گفت:
-استیوپفای!

لایرا هم یک گالیون روی صندلی انداخت و هر سه از ماشین پیاده شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برتا جورکینز در 1388/6/18 4:08:11
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1388 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی گفت : حالا می گم اول بگردیم عکسو پیدا کنیم بعد یه خاکی تو سرمون می کنیم.
لایرا و سلسیتنا سری تکان دادن و مشغول گشتن شدن. بالاخره بعد از یک ساعت دو تا عکس دیگه پیدا کردنو لایرا گفت :
خب حالا مرحله خاک بر سرونه!
سلسیتنا گفت : من شنیدم تو ایران یه چیزایی هست به نام خط بی آر تی بیاین با اونا بریم.
لینی و لایرا :
پس از در خانه بیرون اومدن و به سمت خیابون راه افتادن. به اولین میدون که رسیدن از یه آقائه پرسیدن : آقا این خط بی آر تی کجاست؟
آقاهه یه نگاه انداخت و گفت : بی آر تی می آر تی چی چیه؟ بیاین خودمو دربست ای کی ثانیه می رسونمتون!
لینی و لایرا و سلس...() :
سپس به سرعت سوار ماشین آقاهه شدن. آقاهه هم سوار شد و پس از سه چهار بار استارت راه افتاد. وقتی به اولین خیابون رسیدن چشمشون به یک واقعیتی باز شد.
لینی و لایرا و سلسیتنا :
لایرا گفت : بچه ها تا حالا درباره ترافیک توی ایران چیزی شنید بودین؟


همان لحظه هاگوارتز :

اسنیپ : پس اینا چی شدن؟ کاش همون یه عکسو قبول کرده بودما...!
من که اول و آخرش نمی خوام سوالا رو بدم...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لايرا طوري به شومينه نگاه ميكرد انگار كه تا به حال چيزي به اين شكل نديده بود.

سلسيتنا داشت وسائل ارايشش را داخل پنجمين گوني فرو ميكرد و ليني هم با انگشت كوچكش داخل دماغش را كندو كاو مي كرد.

لايرا سرش را كمي برگرداند و گفت : خب ما بايد چي مي گفتيم !؟
سلسيتنا كه بلاخره وسائل ارايشش تموم شده بود گفت : بايد بگيم " خيابان شهيد فهميده ، كوچه شهيد اويني ، پلاك شهيد 83!
ليني : واي چقدر شهيد داشتن اينا !
لايرا : خب كي هجرت مي كنيم !؟
ليني : بريم داوش !

همه دخترا اماده ميشن و با هم ميرن تو شومينه ، خاك مخصوص رو ميريزن و جمله رو فرياد ميزنن!

بيرون هاگ

هر سه دختر با مغز توي جوب فرود ميان و ملتي كه اون اطراف بودن به شككل چخي شروع به مسخره كردن و خنديدن ميشن!

دخترا نگاهي به اطرافشون مي كنن مي فهمن كه رو به روي يك خونه دو طبقه هستند.

ليني : همينه من ازش پرسيدم همين جوريه خونشون !
سلسيتنا ( باو عجب اسم چخي داري مغزم دود كرد ) :بريم تو په !

سه دختر قفل رو با جادو باز كردند و به در خونه رسيدند.
ليني :
لايرا:
سلسيتنا :

همه جور قفلي به در زده شده بود تا از ورود دزد جلو گيري شود ولي اين طور كه پيدا بود خود صاحب هاي خانه هم از باز كردن ان عاجز خواهند بود.

سه دختر در را شكستند و وارد خانه شدند و در نگاه اول ترورس رو ديدند !!!

(ويراش ناظر : نه نه پست خيلي ارزشي ميشه گمشو بيرون )

ترورس خيلي سريع ميپره از پست بيرون و ميزاره دخترا تنها باشن.

ليني و سلسيتنا شروع مي كنن به گشتن ولي مي بينن كه لايرا داره فك مي كنه!
ليني : داري فك ميكني !؟ عجيبه تو از اين نا پرهيزي ها نميكردي!؟
لايرا : ما گيريم عكسو پيدا كرديم ، چجوري برگرديم !؟ اينجا شومينه نداره !
سلسيتنا : واو تازه يادم افتاد بگم ، تو ايران هنوز شومينه جا نيفتاده ااكثر ملت نميشناسن چيه!
دخترا كه تازه به عمق فاجعه پي برده بودند به اين شكل بهم نگاه كردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 شهریور 1388 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ینی پیشنهاد داد: چه طوره اول بریم پیش اسنیپ همین یه دونه عکسو بدیم که اگه قبول کرد بیخودی این قدر فکر نکنیم.

دو نفر دیگر قبول کردند و به سمت دخمه ها به راه افتادند.

چند دقیقه بعد ، دفتر اسنیپ:

لینی با شتاب وارد شد و اسنیپ با عصبانیت گفت: مگه اینجا طویله س؟

با قیافه ای خشمگینانه به آن ها ادامه داد: برو بیرون در بـ...

ولی اسنیپ با دیدن عکس لیلی در دستان لینی حرفش را خورد و دوباره گفت: ایندفعه رو میبخشمت ، تونستین ماموریتتون رو به پایان برسونین؟

لینی ، لایرا و سلسی در مقابل اسنیپ نشستند. اسنیپ در تمام مدت به عکس درون دست لینی خیره شده بود و لینی هم چون متوجه آن شده بود عکس را از دید اسنیپ پنهان کرد و گفت:

- ما فقط موفق شدیم یه دونه گیر بیاریم.

و هر سه با نگرانی به اسنیپ خیره شدند. سرانجام اسنیپ گفت: نه تا سه تا به من تحویل ندین من ورقه هارو بهتون نمیدم. حالام اون یه دونه عکسو بدین.

لایرا عکس را از لینی گرفت ، سمت اسنیپ برد و گفت: این یه دونه عکسو بگیر و جزوه ها رو بهمون بده تا ما بریم دوتای دیگه پیدا کنیم و بهت بدیم.

اسنیپ سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد و گفت: نه تا وقتی که سه تا عکسو بهم تحویل ندین جزوه ها رو بهتون نمیدم.

سلسیتنا با ناامیدی گفت: ما هم جزوه هارو حتما نیاز داریم ، نمیشه بدین؟ ما حتما براتون میاریم.

لینی با حالت التماس گویانه ای گفت: خواهش میکنیم!

اسنیپ که حوصله اش کم کم از دست این سه نفر سر میرفت مشتش را در میزش کوبید و گفت: برین و این قدم خواهش نکنید. حالا اون یکی عکسو بدین

سلسیتنا از جای خود بلند شد و گفت: پس ما میریم دوتای دیگه پیدا میکنیم و این یه دونه هم پیش خودمون میمونه.

و زیر لب ادامه داد: خیر سرت!

یه ساعت بعد، مقابل شومینه:

سه نفر در حالی که اطلاعات لازم را از لیلی گرفته بودند ، مقابل شومینه با پودر پرواز آماده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1388 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]سلسیتنا ، لینی و لایرا سوالات آزمون سمج را بدست آورده اند و آن را درون سالن امتحانات پنهان کرده اند. اما در سالن امتحانات سمج قفل است و کلید آن تنها در دست فیلچ است. بنابراین با نقشه ای میتوانند کلیدها را از دفتر فیلچ برداند. در این میان لایرا برای عملی کردن نقشه به تعدادی از بچه ها قول داده است تا سوالات را به آن ها نیز دهد.

اما زمانی که وارد سرسرا میشوند تا سوالات را بردارند متوجه میشوند که سوالات به دست پروفسور اسنیپ افتاده است. سرکلاس میخواهند کلاس ها را از او کش بروند اما موفق نمیشوند و اسنیپ که همه چیز را میداند ، به آن ها گفته است که تنها در صورتی سوال ها را به آن ها میدهد که عکس هایی از لیلی اوانز برای او بیاورند.

در تالار لیلی ( دختر هری! ) را پیدا میکنند و میخواهند از او عکس هایی را از او بگیرند و اینک ادامه ی ماجرا ...[/spoiler]

- اوه ليلي ! چه خوب كه زود پيدات كرديم. راستش كار مهمي باهات داشتيم.

- چه كاري؟

سلسی با خوش حالی گفت: ما مي خوايم عكساي مامان هري رو ببينيم.

لینی بلافاصله گفت: یعنی مادربزرگت!

لیلی با تعجب نگاهی به آن ها انداخت و گفت: واسه چی؟

- ما هميشه عاشق ليلي اوانز بوديم و هميشه اون رو به عنوان الگو تو زندگيمون قرار داده بوديم.

- واقعا لایرا؟ مگه شما میدونین چه جور آدمی بود؟

سلسی دستش را پشت لیلی انداخت و گفت: آره بابا همه میشناسنش! عکسشو میدی؟

- آخه عکسش به چه دردتون میخوره؟

لایرا که کم کم داشت عصبانی میشد گفت: چند تا عكس ازش مي خوايم چون خيلي دوسش داريم. ای باو چه قد سوال میپرسی دو سه تا عکس میخوایما.

لینی چشم غره ای به لایرا رفت و گفت: ما دوستتیم غریبه که نیستیم. خب چند تا عکس بده دیگه.

- باوشه.

و هر چهار نفر وارد خوابگاه دختران شدند. لیلی به سمت چمدانش رفت و مشغول جست و جو درون آن شد. بعد از کمی جستجو عکسی را بیرون آورد و رو به آن ها گفت:

- متاسفم فقط همین یکی رو دارم.

سلسی با ناراحتی گفت: خیلی کمه.

لیلی ابرویش را بالا داد و گفت: کمه؟

- منظور سلسی اینه که ما سه تاییم. خب هرکدوم یه دونه میخوایم دیگه. این طوری دعوامون میشه کی نگهش داره.

- ولی دیگه ندارم. همش تو خونه مونه.

- خب یه نامه بده بگو چند تا عکس برات بفرستن از خونه.

- ولی اونا الان رفتن مالزی (!) خونه نیستن.

کمی فکرد کرد و ادامه داد: میرم براشون نامه بفرستم. تا یه هفته دیگه میتونن برام بفرستن چون تا اون موقع برگشتن خونه.

سپس چمدانش را جمع کرد و از خوابگاه خارج شد.

لایرا خودش را بر روی تخت لیلی انداخت و گفت: نمیتونیم یه هفته صبر کنیم تا چند روز دیگه امتحانمون شرو میشه. تنها دو راه داریم. یا باید اسنیپو راضی کنیم و بگیم این یه دونه رو بگیره تا بعدا بقیه رو بدیم ، یا از هاگ خارج شیم بریم خونه لیلی اینا خودمون بیاریم عکسارو!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- اه! آخه اينم شد كار؟!تصویر تغییر اندازه داده شده

اسنيپ با عصبانيت به لايرا نگاه كرد و گفت: اگه نميتوني اينكارو انجام بدي مي توني بري و سوالا رو هم فراموش كني دوشيزه كوچك!

لايرا آهي كشيد و به دو دوست ديگرش نگريست.ليني صدايش را صاف كرد و گفت:خوب...باشه ما اين كار رو براتون انجام مي ديم.

اسنيپ با خوشحالي دستانش را بهم ماليد و گفت:خيلي عاليه.در ضمن زمان انجام دادن كارتون محدوده!

سلسيتنا غرغر كرد و گفت: اي بابا!پروفسور اسنيپ زمانبندي...

اسنيپ حرفش را قطع كرد و گفت: همين كه گفتم ! از الان تا 24 ساعت ديگه مهلت دارين عكساي ليلي رو برام بيارين.

هر سه با ناراحتي اطاعت كردند و از دفتر اسنيپ خارج شدند.

دقايقي بعد ، حياط هاگوارتز

-اوووف! حالا چيكار كنيم بچه ها؟
-من مي گم بريم خونه ي هري اينا دزدي كنيم ! شب بريم...
-سلسي خيلي ديوونه اي!آخه اينم شد فكر؟
-تصویر تغییر اندازه داده شده

لايرا كمي فكر كرد و گفت: خوب به جيمز يا ليلي ميگيم به باباشون نامه بفرستن بگن باباش عكساي مادربزرگشون رو بفرسته.

ليني با بي حوصلگي گفت: آره واقعا اونا ئم حرفمونو گوش مي دن.

لايرا سرش را خاراند و گفت: هممم ... خوب مي گيم ما مي خوايم عكساي مامان هري رو ببينيم.بعد مثلا بهشون مي گيم ما هميشه عاشق ليلي اوانز بوديم و هميشه اون رو به عنوان الگو تو زندگيمون قرار داده بوديم.حالا چند تا عكس ازش مي خوايم چون خيلي دوسش داريم و از اين جور حرفا!

ليني و سلسيتنا : تصویر تغییر اندازه داده شده

- اوره فكر خوفيه ها! لايرا چه عجب تو يه فكر عاقلانه كردي!

لايرا مغرورانه گفت: بله ديگه ! من هميشه فكراي عاقلانه ميكنم!

- مشخصه !!

دقايقي بعد، تالار گريفيندور

ليني،لونا و سلسيتنا وارد خوابگاه شدند.به محض ورودشان سلسي فرياد زد : بچه ها كسي ليلي رو نديده؟

گرابلي كه مشغول تذكر دادن به الف دالي ها بود ، گفت:‌چرا دقيقا كنارت وايستاده.

سه دختر سمت راستشان را نگريستند و با ليلي مواجه شدند كه با لبخندي به آنها نگاه مي كرد.

- اوه ليلي ! چه خوب كه زود پيدات كرديم.راستش كار مهمي باهات داشتيم.

- چه كاري؟

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسيتنا واربك در 1388/6/3 19:37:35
همون ليسا تورپينم!
تصویر تغییر اندازه داده شده