جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  106 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  121 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  247 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 30 اردیبهشت 1390 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام ,ببخشيد كتاب كوييديچ در گذر زمان رو دارين
-بله , بخش تاريخ قفسه ي شماره ي 5 كتاب شماره ي 293
-تشكر
خوب ,داشتم مي رفتم كه جلد سبز رنگ كتابي توجه من را به خود جلب كرد اسم نداشت و تا به حال نديده بودمش
بازش كردم هيچي توش نوشته نبود خواستم موضوع رو اطلاع بدم كه فكري به ذهنم رسيد توش با قلم خودم نوشتم سلام
نوشته محو شد و دوباره نوشته شد "عليك"
واي اين خيلي شبيه به دفتر خاطرات تام ريدل بود
ترس وجودم را فراگرفت حوصله ي درد سر هم نداشتم
سريع كتاب را سر جاش برگردوندم و از كتاب خونه بيرون امدم داشتم به خانه ميرفتم كه ناگهان بيهوش شدم و به زمين افتادم
چشام رو باز كردم و الوستر رو ديدم
بله من تو محفل بودم ولي غير از اون كسه ديگه اي نبود
گفتم بقيه كجان
گفت رفتن تو كتاب خونه تا اون كتاب رو بيارن 3
ساعت گذشته بود ولي اون ها هنوز نيومده بودن به دلشوره افتادم و من و الوستر رفتيم به سمت كتاب خونه واي نه از اون جا دود غليظي بيرون مي امد رفتيم داخل, آتش به همه جا سرايت كرده بود.آه كيگزلي اون جا افتاده بود الوستر به سمتش رفت ناگهان مردي با موي طلايي از اتش بيرون امد و
-اكسبري آلموس
من هم دست به كار شدم اون ورد رو باطل كردم و گفتم استيوپفاي او به طرفي افتاد و دود شد
با رفتن او آتش ها خوابيد ولي كتاب خونه صدمه ي زيادي ديد
حدس مي زدم اون دراكو باشه ولي مطمئن نبودم
براي اون كار جايزه ي خوبي نسيبم شد ولي دليل اين فاجعه را نفهميدم
شما فهميديد?

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از خانم رولينگ متشكرم كه همه ي مان را آفريد

---------
کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 27 دی 1389 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا در کوچه دیاگون رو به تاریکی می رفت. صدای ناله ی گربه ای بیوه در تقاطع دیاگون و ناکترن طنین می انداخت. سنگ هایی در نقش شهید فهمیده از میان دستان دو کودک گستاخ رها شد و درون شیشه های یک شبه دکان قدیمی فرود آمد و سوراخ هایی را پدید آورد. از میان سوراخ ها نور چند شمع به چشم می خورد و از کنار شمع ها تعدادی عمامه و کله که در آن دفتر تجمع کرده بودند طوری که جای تف انداختن هم نبود ! .

اسکورپیوس به عنوان فرش کثیفی در برابر درب ورودی دفتر پهن شده بود و در نقش گذرگاه عمامه به سرها رو عبور میداد. صدای پچ پچ های بلندشان اجازه نمیداد تا کینگزلی حتی حروفی چند از حفره دهانش خارج سازد. دامبلدور برادر حمید و پروف کوییرل را به گوشه ای از دفتر برده بود و هر سه چار زانو نشسته بودند. دامبلدور با چشمانی اشک آلود گناهانش را در گوش آن دو معصوم می خواند و با تاسف گالیون هایی طلایی درون جیب آن دو خالی می کرد تا بلکه گناهانش خریده شوند... !

کینگزلی: « علمای عزیز. خفه شین. ببندین گذرگاه کلامو تا با یه حرکت کل حوزه رو نفرستادم هوا ! »

همه ساکت شدند و با دقت به پشه ای که روی کله ی عریان کینگزلی نشسته بودند خیره ماندند. در این بین گودریک به آرامی درب را گشود و به انتعای جمع علما پیوست. کینگزلی با حرکت دادن دستانش روی کله اش در تلاش بود تا پشه را فراری دهد و با صدایی بالا – پایین گفت:

« خب علمای عزیز. جمع شدیم ازتون کمک بخوایم تا با دعاهاتون کاری کنید که شخص و ماهیت بدکردار سالازر اسلیترین سرش به سنگ بخوره اونم از نوع اساسی ! »

همهمه ای نا مفهوم و عجیب میان علما، کلم ها، عمامه و چادرها برقرار شد و همه آنها دزدکی چشمان شان به سمت پروفسور کوییرل چرخید.

کوییرل: « »

با خستگی از ریا و دروغ این جماعت ، عمامه اش را لمس نمود...


فرسخ ها دورتر – زیر زمین مقر اوباش

اوباش با شادمانی در زیر زمین نیمه تاریکی که با چراغ گازی کمی روشن شده بود جمع شده بودند. در حالیکه به سبک پنالتی زدن دست دور گردن همدیگر انداخته بودند، به شکل حلقه دور دیگ جوشان جمع بودند و به محتوای دیگ نگاه می کردند. لودو بگمن کتاب کهنه ای با جلد سیاه را مقابل سالازر باز کرده بود و عرق می ریخت و سالازر با هزار زوم و ذره بین خط به خط کتاب را می خواند و هر دم چیزی درون دیگ خالی می کرد.

در آخرین لحظه که تف آخرش را درون دیگ می انداخت تا کار معجون فوق مرگبار خاتمه یابد، گورکن اختصاصی هلگا هافلپاف زمین زیر زمین را گشود، سنگی کلفت را بدست گرفت و به سمت بالا، درست روی پیشانی سالازر اسلیترین شوت کرد...

سالازر: « اووووخ ! یکی مرا فوت کنیه. پیشانی ام ارور میده هه ! »


در دفتر گروه ضربت

کوییرل: «خب. سرش به سنگ نخورد. اما چند لحظه ای پیش گفتن سنگ به سرش خورد ! کچلبوت ! خلاصه کله اش با سنگ تماس داشته...شیرینی مارو بده بریم... »

عمامه ها شیرینی بدست یکی یکی از دفتر گروه ضربت خارج می شدند و در پشت میز اصلی دفتر کینگزلی با یک عدد مگس کش همچنان کله و صورتش را سرخ و کبود می نمود. . اما این بار مگس درون گوشش رفت:

« وززززوززز ویززززوززز...ببین...وزززز..یارو....وزززز...من مگس نیستم....وزززز. ویززز. دارن از کتاب... وززززوززز ویززززوززز....استفاده میکنن... وززز..ووووز....بریزین هاگزمید....ویززززز...وززز...مانع اونا...وزززبشین. در ضمن....وزززز..از این به بعد از گوش پاک کن استفاده ...وزززز...کن...هیچ میدونی داخل گوش مبارکت چه خبره؟ وزززز »

مگس به همراهی چند تکه زرد (از محتویات گوش کینگزلی) از گوش بیرون آمد و در آستانه پنجره ی نیمه باز دفتر، تبدیل به گربه دو سر شد و بیرون پرید..... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/10/27 13:47:18
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: شنبه 25 دی 1389 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
اوباشگری ممنوع!

مقر گروه ضربت

آلبوس از صندلی مخصوص خود بلند شد و گفت: فکر کنم رفت بیرون!

کینگزلی: آه.......... از اول گفتم این گودریک رو به گروه راه ندیم، اسکور قبول نکرد.......اینم نتیجش........خب همه گوش کنن ساعت 8 شب اینجا جلسه داریم، هر کی حاضر نباشه از گروه اخراج خواهد شد......(و با صدای آرامی ادامه داد).....چه گروه عتیقه ای دارم من....

مقر اوباش

سالازار:

دراکو:

بقیه اوباش: :banana:

سالازار:کثافتا......بسه دیگه.....برید گم شید و ساعت 7:59 اینجا باشید.

همه اوباش ها حرکت عجیبی که انگار مثل تعظیم بود، رو به سالازار انجام دادند و بیرون رفتن.

سالازار عصایش را برداشت و روی صندلی نشست و منتظر کسی شد.

صدای کوبیدن در اومد. سالازار چوبش را تکان داد و در باز شد. گودریک با سرعت وارد شد.

سالازار لبخندی زد.

-به به دوست قدیمی من.

-لوس نشو من نیومدم اینجا با هم خوش و بش کنیم. خب زود باش بگو چی کارم داشتی؟

-من نمی خوام ما باهم جنگ کنیم و دلیلش دو گروه مسخره باشه.

گودریک رو صندلی مقابل سالازار نشست و گفت: خب نجنگ!

-من نمی خوام بجنگم، این کینگزلی و اسکور هستن که منو مجبور به جنگ می کنن.

-این ها رو خودم می دونم، بگو چی کارم داری؟

-با من باش.

-نمیشه من وفادار به گروهم هستم.

و از صندلی بلند شد و به طرف در رفت، اما قبل از این که بیرون بره، برگشت و گفت: سالازار اون کتاب رو پس گردون.

-چرا؟

-این رسم جوانمردی نیست.

-من جوانمرد نیستم.

-قبلا بودی.

-حالا فرق کردم گودریگ دیگه گذشته ها مهم نیستن........راستی اگه به ما ملحق بشی قول می دم کتاب را برگردونم.

گودریگ نگاهی به سالازار انداخت و با سرعت خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: شنبه 25 دی 1389 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره روح لودو بگمن با بستنی وارد مقر شد و سالازار که با دیدن بستنی آرام شده بود گفت: دنبال من بیاییدی!
سالاز برخواست و به سمت در کوچکی رفت که گوشه حال بود و کلیدی از جیب شنل قدیمیش بیرون کشید و سعی کرد در را باز کند اما پس از چند ساعت لرزش دست بالاخره دراکو در را باز کرد و همه وارد اتاقکی شدند ه پر از سیم های مشنگی و چراغ های عجیب و غریب بود.

- این ها چیه جناب سالازار؟
- هان! این ها یک سری تجهیزات فوق پیشرفته مشنگیست که من خریداری کرده ام و یا این ها ما میتوانیم صدای گروه ضربت را از داخل مقرشان بشنویم، خیلی نقشه ی خوب و عالی است
- ای ول بدین ببینم چبی میگن ... اوه! هی غول، زود برو بارناباس کاف رئیس پیام امروز رو بخور!
- بله اطاعت قربان.
- چی شده؟ چرا کاف مگه اون چب کار کرده؟
- این ها میخوان مردم رو خر کنن! ما باید جلوشونو بگیریم


دفتر پیام امروز
- ببخشید جناب سردبیر، یک آقای خیلی گنده ای اومدن با شما کار دارن!
- آقای گنده؟ بگو بیاد تو، من از آدمای بزرگ خوشم میاد چون میتونم کوچیکشون کنم.
- البته اون گنده نه این گنده ولی دارن میان!

غول غارنشین که کت و شلوار پوشیده بود و کلاه شاپو بر سر گذاشته بود خم شد تا از در کوچک اتاق سردبیر عبور کند و سپس به محض ورود بارناباس کاف را یک لقمه چپ کرد و در مقابل چشمان حیرت زده منشی از پنجری بیرون پرید و رفت!

1 دقیقه بعد - جلوی در روزنامه

- ببخشید میخواستم جناب سردبیر رو ببینم...
- روزنامه تعطیله آقا.
- تعطیله؟ برای چی تعطیه؟
- چون جناب سردبیر مردن تا اطلاع ثانوی این جا تعطیله، برو آقا وای نستا این جا جلوی راهو گرفتی الکی سوال میکنی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بوق بر مدیران
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 24 دی 1389 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اوباشگری ممنوع !!


سالازار در حالی که ناگهان قیافه ای جدی به خود گرفت گفت :

- خنده دیگر بست بودیه ، الآن موقع عمل بودیه ، ما باید بثابتی ایم که دنیا با هرج و مرج بیشتر حال دادیه .

اوباشی ها همه با سر حرف های سالازار را تایید کردند . ویکتور رو به سالازار پرسید :

- سالازارا !! الاایهاالحال باید الآن چه کنیم ؟

- ابتدا یکی باید به من یک بستی بدهیَد بعد نقشه را توضیح می دهیَم .


آنسوی ماجرا ، مقر ضربتی ها

اسکورپیوس مشغول راه رفتن درون مقر بود و با دقت خاصی قدمهایش را به اندازه ی بیست سانتی متر بر می داشت و طول و عرض اتاق را طی می کرد .

گودریک در حالی که مشغول تمییز کردن شمشیرش بود با این سوال کینگزلی مواجه شد .

- به نظرت چیکار می شه کرد گودریک ؟

- ها نمی دانم ای فرزند روشنایی ، نگین درشتی بود که از این شمشیر افتاده است ، نمی دانم با چه پرش کنم ؟

- کی درمورد این شمشیر عتیقه ات صحبت کرد ؟ میگم این دزدی را چه کار کنیم ؟

گودریک سرش را خاراند و گفت : نمی دانم نواده .

اسکورپیوس که برای باز هزارم از روی تک کاشی کثیف اتاق رد شده بود گفت :

- یافتم ، یافتم

- بگو ...بگو ...

- این کاشی کثیفه ی کنار اتاق 20 متر با در فاصله داره و چهل متر تا پنجره مرمریه .

- بمیرید همتون . خودم میگم چیکار باید کنیم .

ضربتی ها : چی رو ؟

- دزدی کتابخونه رو .

ضربتی ها : آهان

- اسکور بپر برو پیام امروز بگو بنویسه که هیچی سرقت نشده و کار یه سری آدم مشنگ بوده . گودریک .....گودریک کجاس ؟

- نمی دونم ، الآن که اینجا بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 23 دی 1389 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اوباشگری ممنوع!

سوژه ی جدید

آفتاب تازه طلوع کرده بود. سوز سردی در دیاگون می وزید. آبرفورث دامبلدور کلید را کتابسرا را درون قفل چرخاند و در را باز کرد. فضای کتابسرا غرق در تاریک بود. آبرفورث کلید را فشار داد و با صحنه ی عجیبی رو به رو شد. چشم هایش را مالید فکر کرد اشتباه می بیند اما صحنه تغییری نکرد. در حالی که به تمام کتاب هایی که به روی زمین ریخته بود خیره شده بود دکمه ی قرمز رنگ روی دیوار را فشار داد.

چند دقیقه بعد

گروه ضربت به کتابخانه آمده بودند و در حال بررسی بودند. کینگزلی ،رییس ضربتیان، از آبرفورث پرسید:ببخشید همه ی کتاب ها هست!

آبرفورث در حالی که پریشان بود و مثل مرغ پر کنده به این طرف و آن طرف می دوید گفت: آره یکی از مهم ترین هاش اونی که توش یه سریع معجون سری و ورد ممنوعه و فراموش شده توش ذخیره شده بود. اون کتاب دست هر کسی بیفته می تونه زمین رو نابود کنه!

کینگزلی سری تکان داد. او می دانست که این کار تنها از چه گروهی بر می آید.

هاگزمید، مقر اوباشگران!

قهقهه ی اوباشگران فضا را پر کرده بود. سالازار در حالی که کتاب را در دست گرفته بود، گفت: بچه ها فکر می کنید این یکی چیکار می کنه!

سپس ورد عجیبی را به زبان آورد و به سمت یک قورباغه فرستاد و ناگهان قورباغه تبدیل به یک غول غارنشین شد!

سالازار به سمت او خیره شد و گفت: تو باید به ما خدمت کنی و هر کسی که ما می گیم رو نابود کنی!

غول سری تکان داد و گفت: اطاعت ارباب!

سالازار رو به اوباشگران کرد و گفت: همون جوری که توی کتاب نوشته بود یه غول غار نشین هوشمند دیگه با این وضیعت کی می خواد حریف ما بشه!

سالازار قهقهه ای سر داد به تبعیت از او دیگر اوباشگران نیز قهقهه سر دادند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/10/23 22:28:31
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 5 آذر 1389 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور رو به بقیه:
-خب بر و بچ من اینقدر پول ندارم زود باشین بسلفین!!!فیلم الان شروع میشه ها!!

ده دقیقه بعد در سینما

تانکس:
-خب برین رو صندلی هاتون بشینین... رون روی پفک نشستی.... جینی اون صندلی منه... ببخشید مالی اما اون صندلی که کنار منه رو برای ریموس گرفتم....اصلا کجا هست؟؟ ریموس؟!! ریییییییییییییییییییییییموسسسسسسسس!!!

ناگهان همه:

رون:
- حالا چی کار کنیم؟؟باید بریم دنبالشون مرگخوار ها در مقابل اون دو تا 340% برندن!!!

هرمیون:
-اون به درک!!امشب ماه کامله!!! فکر کنم باید دیگه با خاطات دامبلدور خداحافظی کنیم.....

هری:
-نه!!! ما باید الان بریم نجاتشون بدیم! وایسا الان دو تا تسترال میارم...

فرد:
- باز دوباره این عشق نجات مردم پاشد!! بابا خودت میفتی میمیری! میفتی رو دستمون! بگم من پول کفن و دفنتو نمیدم ها!!

هری:
- بس کنید دیگه !! باشه خودم تنها میرم!!! شما نیاین تا رئیستون بمیره!!بابا این فیلم زندگی خودمونه!! میخواین زندگی خودمون رو ببینیم؟

همه:

هری:
پس دنبالم بیاین...

میدان گریمولد

-ریموس آروم باش ..آروم باش...

ریموس:
-آآآآآآآآآ.....اوووووووووووووووووووووووووووو.!

وامبلدور
- ریموس...ریموس...منم دامبلدور ...میخوای منو بکشی؟؟

ریموس ناگهان به صورت اصلی خود برگشت و گفت:
-ممنونم دامبلدور.نزدیک بود کنترلم رو از دست بدم....خب میای ما هم بریم واسه فیلم؟؟وایییییییییییی!!مرگخوار ها اومدن!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 5 آذر 1389 03:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تانکس: من میدونم باید چی کار کنیم!!باید الان همه بریم سینما فیلم هفتم هری پاتر رو که جدیدا اکران شده ببینیم! شنیدم در همین دو سه روز خیلی فروش کرده ....
فرد: تازه به قید قرعه به تماشاچی ها هم جوایز ارزنده تقدیم میکنند ... شاید صاحب خونه شدیم!
رون: همینطور کمک هزینه سفر به دور دنیا در هشتاد روز ...
جرج: مثل اینکه نذری هم میدن!
جینی: مامان من دنی میخوام!
مالی: نه امکان نداره جینی ... تو باید درستو ادامه بدی!
جینی: مــــامان!
آرتور: خانم مگه نمیبینی آینده بچه ها به این فیلم بستگی داره؟ پس منتظر چی هستین؟ فیلم تا پنج دقیقه دیگه شروع میشه!

ناگهان همه محفلی ها به سمت در خروجی هجوم میبرن تا به موقع در سینما حاضر باشند ...

آلبوس: نامردای جاپونی ... منو توی قفس جا گذاشتین! حداقل منم با خودتون میبردین! انگار نه انگار که شما باید از منو ریموسو کاور کنین ... ااااا ریموس؟ چقدر یهو پشم دراوردی! هوووم ... تا حالا به دندونات دقت نکرده بودم .. چقدر تیزن!.... هوووم چه نگاه مخوفی!

ریموس: شرمنده آلبوس ... حواسم نبود امشب قرص ماه کامل میشه ... من دیگه رو خودم کنترل ندارم ....الانه که تبدیل بشم ... آهاهاهاها!
آلبوس: نـــــــــــــــــــــه .... کمـــــــــــــــک! منو از قفس نجات بدید!

مکانی تیره و مخوف و خفن ....

- ارباب ... ارباب ... بدبخت شدیم ... بیچاره شدیم!
لرد در حالی که داره استخون های یک عده محفلی بخت برگشته رو جلوی تسترال ها میندازه:
- چی شده پسرم؟
بارتی: ارباب محفلی ها همه دارن میرن سینما تا هری پاتر ببینن و ما هنوز نتونستیم نیت واقعیشونو بفهمیم و نمیدونیم چه نقشه شومی پشت این اقدام سمبلیکشون هست! ارباب من شدیدا احساس خطر میکنم ...

لرد: یعنی چی؟ چطور میشه به همین سادگی ما رو نادیده بگیرن و برن سینما؟ یعنی با اینکار چه هدفی دارن؟
بارتی: مام هرچی تحقیق کردیم نفهمیدیم ... برای همین فکر میکنیم لابد خیلی نقشه خفنی کشیدن که ما هنوز نتونستیم ازش سر در بیاریم ....
لرد: اه کروشیو! حق با توئه! چرا زودتر همین نکته به فکر ارباب نرسید!کاملا مشخصه که این نقشه خیلی هوشمندانه و زیرکانه طراحی شده وگرنه ارباب با این ذهن خلاقش حتما تا حالا متوجه شده بود ... آآآآییییییییییییییی... (در این لحظه یکی از تسترال ها اشتباها دست ارباب رو به جای استخون میخوره)

کنار بزرگراه ....

- خوب بزرگراه رو که ورود ممنوع میای ... دویست و شصتام سرعت داشتی! سبقت غیر مجازم که گرفتی ... به علائم و تابلوها هم بی توجهی کردی ... در تمام طول رانندگی هم که با موبایلت حرف میزدی!
مالی: آقای پلیس با موبایل حرف نمیزد که! آرتور هر موقع استرس میگیره دستشو توی دماغش میکنه ... اشتباهی فکر کردین با موبایل حرف میزنه!

پلیس نامحسوس: حالا هرچی! تمام مسیر یک دستت توی دماغت بود! سه تا عابر رو هم زیر کردی ... از دست مامور قانونم که فرار کردی ... توی این ماشین فکسنیتم اندازه اتوبوس سیر السفر آدم جا کردی که موج مکزیکی راه انداختن اون پشت ...حالا تو چشمام نگاه کن پدّر سّوختّه! میخواهی ما را بی کفایت جلوه بدهی؟ (:دی) چه توضیحی داری؟

آرتور: آقای پلیس گشت نامحسوس... بخدا بخاطر فیلم هری پاتر ما عجله داشتیم منم استرس گرفتم! آخه میخوایم تو قرعه کشی شرکت کنیم تا صاحب خونه بشیم.... و دختر کوچیکمونم شوهر بدیم و تازه شنیدیم غذای نذری هم میدن.... در مورد اون 30 40 نفر هم یکم صندلی عقب ماشینو با جادو جادارتر کردیم تا همه جا شیم ... حالا جون مادرت ایندفعه رو بیخیال فیلم الان شروع میشه ...

پلیس: خیر ... گواهینامه شما ضبط میشه و حداقل تا شش ماه از رانندگی محروم میشید و ماشین شمام به نزدیک ترین پارکینگ منتقل میشه تا اعمال قانون شه .... اهم اهم ... البته با ده گالیون همه اینها قابل حل شدنه ....
آرتور: آوووو از اون لحاظ ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1389/9/5 4:15:47
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آذر 1389 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه ضربت دیاگون



لرد در حالی که از خوشحالی لبخند میزد به مرگخوارانش نگاه کرد که بشکن زنان دور اتاق قر میدادن و دست میزدن و برره ای میرقصیدن!
آرررره!!آبروی دامبلدور رفته بود!!!
لرد:
-ساکت باشید دیگه!!

همه:
لرد:
- اهم ..اهم..حالا که که دامبلدور به طرز فجیعی پوستر شد تو دیوار ما باید جشن بگیریم!!اما بعدش حواستون باشه که یه ماموریت مهم براتون دارم...

تا 3 ساعت بعد همه: :pint:

بعد از اون همه:
بعد از این که دو سه نفر اعدام شدند همه به خودشون میان و به لرد توجه میکنن که با پوزخند میگه:
- آره...آبروش رفته اما ما باید سوسکش کنیم....پس همه گوش کنید نقشه اینه...

همه دور لرد جمع میشن و نکته برداری میکنن.


در میدان گریمولد:

- بد بخت وشدیم هی هی ....بیچاره وشدیم هی هی...آبرومونو بردن هی هی...همه مونو کشتن هی هی..

دامبلدور:
- بچه ها امیدتون رو از دست ندید...تا عشق و امیدی هست....

همه:
خفه شو به اندازه کافی گند زدی!

دامبلدور به طور ناگهانی اینگونه شد:
وگفت:
-بدبخت شدیم!همین الان به من الهام شد که مرگخوار ها نقشه ریختن برامون...فقط من و ریموس رو با طناب بندازین تو قفس!

ریموس:
-مگه من چه گناهی کردم؟
دامبلدور:

-تکون بدین اون لشو دیگه!!
همه میرن چند تا نوار سحرآمیز و طناب میارن.دامبلدور:
- ببندین مارو!!

بعد از بسته شدن دامبلدور و ریموس


دامبلدور:
- اونا تمام مرگخوار هاشونو برای جنگ میارن.کینگزلی هم زندانیه.اونا با ما میجنگن ومن وریموس هم که تو همه جنگها نقش اصلی هستیم رو با آدم های (بیب )منو و با یه دسته گرگینه ریموس رو تحریک کنن!این طوری هم دوباره آبرومون میره هم یه عده از ما میمیرن.بهترین فرصته براشون.دستای ریموس رو ببندین اما دست منو نه میخوام همین طوری که به دیوار بسته ام بجنگم.
کسی نظری نداره؟!!

همه ملت:ما امیدمون به توئه دامبلدور

اما تانکس میگه:
- من میدونم باید چی کار کنیم!!باید....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 7 آبان 1389 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس با ديدن آن همه جادوگر در آن شرايط (!!!) به ياد دوران جواني افتاد!
سريع لباس هايش را درآورد و وارد عمل شد...
- اي جـــــــــــــــــــــان
از طرفي جيمز نيز سعي ميكرد در دنياي واقعي جلوي دامبلدور را بگيرد تا جلوي آن همه مردمي كه در كوچه دياگون بودند آبرو ريزي نشود اما هركاري ميكرد كارساز نبود.
ناگهان به فكر كتاب افتاد اما متوجه شد كه دامبلدور كتاب را پرت كرده بالاي ساختمان جادويي كتابخانه.

- اكسيو بوك!
ناگهان تمامي كتابهاي كتابخانه از قفسه خارج شدند و به سمت جيمز آمدند.
لحظه اي بعد جيمز زير خروار ها كتاب چال شده بود كه يكي از آنها ميتوانست دامبلدور را از آن شرايط فجيع نجات دهد.
جيمز:
مسئول كتابخانه دوان دوان بيرون آمد و شروع به داد و بيداد كرد:
- پسره احمق! ميكشمت، اين چه كاري بود كردي؟ خودت بايد همه رو درست كني. يه دونه كتاب خراب بشه ميكشمت
- به من چه خوب! شما بايد يه ضدطلسم رو كتاباتون ميذاشتين!

خانه ريدل

- ارباب ... اربــــاب!
- چه خبرته روفوس؟ مگه سرآوردي؟
- ارباب بياين ببينيد چه خبري آوردم! اين عكس ها رو ببينيد...
لرد با قيافه اي مشكوكانه روزنامه را از روفوس گرفت اما بلافاصله فكش به زمين خورد. چندين تصوير بزرگ دامبلدور را در حال رابطه با جيمز و شرايطي بدتر نشان ميداد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده