جیمز این را گفت و در حالیکه با بغض یویو اش را بغل کرده بود روی لبه تخت نشست. اسکورپیوس که از قبل فکر چنین برخورد هایی را کرده بود لبخند موذیانه ای زد و گفت: باشه جیمز، پس من میرم به دامبل میگم که تمام این مدت یه دزد کوچولو تو آستینش پرورش داده. قیافه اش باید دیدنی باشه.
اسکورپیوس این را گفت و سوت زنان به سمت در اتاق رفت. حساب همه چیز را کرده بود. امکان نداشت جیمز بتواند در مقابل همچین تهدیدی مقاومت کند. دستش را به طبف دستگیره برد و به آرامی در را باز کرد. درست در لحظه ای که صدای باز شدن در به گوش رسید جیمز با ناراحتی گفت:خیلی بوقی، خیلی خیلی بوقی. بعدا قول میدم حسابت رو برسم.
جیمز بعد از گفتن این جمله از تخت به پایین میپره و به سمت در میره.
اسکورپیوس: کجا میری؟
جیمز:
میرم خواسته تو رو برآورده کنم!اسکورپیوس:
چند لحظه بعد دم در اتاق دامبلدور:
جیمز پشت در اتاق رژه میره و به صورت هیستریک وار مشغول یویو بازیه. اصلا دوست نداره در مورد چیزی که دامبلدور نمیخواد در موردش حرف بزنه سوال کنه، اما از طرف دیگه اسکورپیوس میتونه آبروش رو پیش همه ببره. جیمز آنقدر در افکار خودش غرق بود که متوجه خارج شدن دامبلدور از اتاقش نشد.
آلبوس: جیمز؟ فرزندم؟ حالت خوبه؟ میخوای کمی معجون اژدها بخوری سر حال بیای؟ رنگ و روت عین گچ دیوار دستشویی شده!
جیمز با دستپاچگی و بعد از من و من کردن های زیاد پرسید: عمو، میگم چرا ما داریم این سیاه ها رو تحمل میکنیم؟
آلبوس لبخندی زد و گفت: قبلا هم گفتم، باز هم میگم. این کار هدفی داره که خیلی مهمه. هر وقت موقعش برسه خودم در موردش توضیح میدم.
دامبل بعد از گفتن این جمله دستی به سر جیمز کشید و به طرف پله ها رفت. جیمز با ناراحتی نگاهی به اتاق انداخت و بعد ذهنش جرقه ای زد. جیمز با خودش گفت اگه دامبلدور نمیخواد حرفی بزنه، پس خودش باید موضوع رو کشف کنه. برای همین به سرعت نگاهی به اطراف انداخت و بعد آرام و بی سر و صدا وارد اتاق دامبلدور شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











