جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  110 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 29 شهریور 1392 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی گریمولد (پایگاه مثلا سری محفل ققنوس)

خانه ی گریمولد مانند باقی روزهای سال بسیار شلوغ بود ، مثل روزهای دیگر همه ی 2015 تا ویزلی ، لوپین ها ، پاترها ، لانگ باتم ها و ... حضور داشتند . البته این روز با روزهای دیگر سال فرق میکرد . گرچه آنها هر روز به خاطر اینکه جایی را نداشتند در این خانه جمع میشدند اما امروز دلیل گردهم آمدنشان چیز دیگری بود . امروز تولد آلبوس دامبلدور بود.

آرتور ویزلی در حالی که شلوارکی کهنه به پایش بود و پیرهنی آستین کوتاه که رویش عکس درختان نخل بود بر تنش بود وارد آشپزخانه شد .

- مالی ، عزیزم ، این کیک حاضر نشد؟

- مالی ویزلی درحالی که آخرین شکوفه را دور کیک گذاشت گفت :

- چرا عزیزم ، حاضره ، بیاید ببریدش .

آرتور چند قدمی جلو رفت تا بتواند به کیک نگاهی بیاندازد :

- این چیه الان؟ یه کفتریه که آش و لاش شده؟

- خجالت نمیکشی از آشپزی من ایراد میگیری؟ من این همه ساعت اینجا جون کندم که تو بیای به ققنوس زیبایی که درست کردم بگی کفتر آش و لاش شده؟! من باید تکلیفم رو با تو معلوم کنم ، حیف که امروز تولد آلبوسه وگرنه حالت رو میگرفتم .

آرتور بی آنکه بتواند کلمه ای بگوید کیک را برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت . سیریوس تا کیک را دید همه را صدا کرد و گفت :

- بچه ها بدویید ، کیک حاضر شده .

جیمز زودتر از همه از راه رسید و گفت :

- خب بده بخوریم دیگه .

- نه عزیزم، الان که وقت خوردن نیست ، باید هممون بریم دم اتاق آلبوس، بعد بریزیم تو اتاقش تا آلبوس سورپرایزش بشه .

- غافلگیر ، باید بگی غافلگیر بشه .

این صدای آلبوس دامبلدور بود که آرام آرام داشت از پله ها پایین میامد . ریش هایش دیگر کاملا مانند گندالف سفید ، سفید شده بودند و صدای ذوق ذوق استخوانهایش از دوردست ها قابل شنیدن بود .

- اما آلبوس ، تو از کجا فهمیدی که امروز تولدته؟ ما میخواستیم سورپرایزت کنیم . . .
- غافلگیر
- همون حالا ، میخواستیم ببریمت....
- بیرون شهر ، تا همه با هم ماهی گیری کنیم .

- این و از کجا فهمیدی؟

آلبوس لبخندی زد و با دست لرزانش عینکش را کمی جابه جا کرد و گفت :

- از پیرهن آرتور


درست در همین لحظه در خانه ی گریمولد به صدا در آمد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 29 شهریور 1392 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
~ سوژه جدید ~


- تــُــــُـــُـــُـــُــف! چــــــــــی گفتی؟

مورفین با تعجب و لینی با وحشت به نوشیدنی کره ای ارنی که تمامشو رو میز تف کرده نگاه میکنن. لینی برای اطمینان صندلیشو عقب تر میده و انتهای رداشو محکم به خودش میچسبونه تا مبادا محتویات دهن ارنی(!) از رو میز سرازیر شه و روش بریزه.

ارنی با دستپاچگی لیوان نوشیدنیشو روی قسمت خشک میز میذاره و میپرسه:

- آخه هلگایی این چه حرفیه که شما میزنین جناب وزیر؟

مورفین در حالیکه رو صندلیش لم داده، پاشو روی میز میذاره و جواب میده:

- عمر ژیادی از دامبلدور رفته، دیگه تاریخ مشرفش تموم شده!

ارنی نگاهی به لینی میندازه.

- تو نمیخوای چیزی بگی؟

لینی با خوشنودی جواب میده: نه به هیچ وجه! اتفاقا هوش سرشار وزیر گانتو تحسین میکنم. گانت مچکریم!

ارنی با درموندگی آهی میکشه.

- هه! یادم نبود تو هم یه مرگخواری.

بعد دوباره سرشو به سمت مورفین برمیگردونه و ادامه میده: خب آخه یعنی چی که میخواین به موزه انتقالش بدین؟

لینی دستاشو به هم گره میکنه و میگه: ببین ارنی! هر خوراکی ای که میخری روش چی داره؟ تاریخ انقضا! درسته؟

لینی با دیدن ابروهای در هم رفته ی ارنی سریع اضافه میکنه: نمیخوای بگی که تا حالا ندیدی؟

- نه نمیخوام اینو بگم. اما اونکه خوراکی نیست! آدمه! :vay:

- محفلیه!

سر ارنی اتوماتیکوار به طرف منبع صدا برمیگرده و با بلاتریکس لسترنج و چند تن از مرگخواران رو به رو میشه. لینی با اشاره ی وزیر گانت، برگه ای که حاوی مجوز رسمی تحویل دامبلدوره رو میگیره و به بلا تحویل میده و همگی از اونجا میرن.

ارنی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1392/6/29 13:26:04
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1392/6/29 14:42:09
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 4 اسفند 1391 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آندرو فریاد زد: یه جا پیدا کنین قایم بشین! اگه دستگیرمون نکردن صبح هم دیگرو دم خونه ی ریگول می بینیم!
ریگولوس سری به موافقت نشون داد و به طرف قسمت "اژدهایان باستان" دوید.آندرو هم بی توجه به کانر در جهت مخالف به سمت قسمت "طالع بینی باستان" رفت.

کانر که هنوز در حالت هنگی به سر می برد با تعجب به اطرافش نگاه کرد.بعد از چند ثانیه تازه دوگالیونی کانر افتاد و کانر با سر به درون مرلینگاه ساحرگان شیرجه رفت!

برای چند ثانیه سکوت برقرار شد و ناگهان کارکنای وزارتخونه با ردای خواب و روبدوشامبر ( :D ) ظاهر شدند.

لودو وزیر سحر و جادو که ردای خواب گل منگولی با شعار " من دیکتاتورم" پوشیده بود فریاد زد: دستا بالا! هر جا قایم شدین بیاین بیرون وگرنه ما خودمنیم میایم پیداتون می کنیم.

- این آخرین اخطاره!
-من شوخی ندارما!
-اگه الآن خودتون نیاین بیرون من...
-میشنوین صدای منو شماها؟
-به تمام هروئینایی که تا حالا کشیدم اگه خودتون نیاین بیرون می کشمتون!
و وقتی دوباره هیچ جوابی نشنید با تاسف سری تکان داد و خطاب به زیردستانش گفت: برین پیداشون کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 شهریور 1391 03:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولس : شب وقتی همه جا ساکته میریم درو باز میکنیم و چیزای گرونو بر میداریم .

اندرو : به همین راحتی ؟

کانرو : ریگول خیلی خوش خیالی.

ریگول : خب باید کشیک بدیم ببینیم طلسمای دزد گیرش چجوریه اقدامات امنیتی چطوره .

شب ساعت 7

آخرین بازدید کنندگان هم از موزه خارج میشن و پشت سرشون کارکنا هم میرن بیرون در آخر فقط یه ساحره ی
پیر میمونه اونم درو میبنده و چوبدستیشو تکون میده و یه جرقه به سمت در میفرسته
بعد آپارات میکنه و میره .

ریگولس : خب باید برین طلسنا رو برسی کنیم

کانرو :ممکنه کسی مارو ببینه

ریگول چن تا طلسم امنیتی میذارم

نیم ساعت بعد

همه رو زمین ولو شدن
اندرو : هر چیزی بلد بودم امتحان کردمن اینجا هیچ طلسم امنیتی نیست

کانرو : اما مگه میشه ؟

اندرو : حالا که شده .

ریگول : بسه دیگه میریم تو .

ریگول چوبدستیشو به سمت در گرفت و گفت : آلاهومورا

در باز شد و ناگهان صدای جیغی فضا رو پر کرد ریگول : زود آپارات کنین . افسون دزدگیره باید در ریم

اندرو : نمیتونم آپارات کنم

ریگول: منم همینطوز ونه مردم دارن میان اینجا
آدمای وزارتخونم الان میرسن


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 1 تیر 1391 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- بفرمایین، اینم بلیتاتون.

ریگولوس سه تا بلیتو تحویل میگیره و میخواد برگرده سمت دوستاش که با فریاد بلیت فروش متوقف میشه.

- هوی آقا، پولشو ندادی!

ریگولوس با دستپاچگی شروع به زیر و رو کردن جیباش میکنه، ولی دریغ از یک سکه. به سمت دوستاش برمیگرده و میگه:

- بچه ها میشه یکم پول بم قرض بدین؟

اندرو (دوست اول) نچ نچی میکنه و میگه: یعنی اینقد بی پول شدی که نمیتونی بلیتارو حساب کنی؟

و بدون منتظر موندن برای جواب ریگولوس، به سمت بلیت فروش میره و میپرسه: چن میشه آقا؟

- سه گالیون!

اندرو که از این قیمت شوکه شده میپرسه: میخوایم موزه ببینیم، آپولو که قرار نی هوا کنیم! چه خبره؟

بعد برمیگرده سمت کانر (دوست دوم) و میگه: یکم پول قرض بده. :d:

کانر به زور یه گالیون پیدا میکنه و میذاره رو دو گالیون اندرو و تحویل بلیت فروش میده. بعد از اون هر سه سوت زنان بدون اینکه کوچیک ترین نگاهی به هم بندازن وارد موزه میشن.

ریگولوس با دیدن کانر که هی داره نقشه رو اینور اونور میکنه میپرسه: چی کار میکنی؟

کانر دست از چپ و چوله کردن نامه برمیداره، اونو به ریگولوس میده و میگه: چرا اینجا راهروی چپ و راست ولی تو نقشه فقط یه راهرو سمت راس وجود داره؟

ریگولوس یکم تو نقشه دقت میکنه و بعد از اینکه میبینه حق با کانره میگه: مهم نی، از راهروی سمت چپ دزدی نمیکنیم!

کانر: :d:

سه ساعت بعد هم به همین ترتیب میگذره و کانر و اندرو و ریگولوس عرق ریزان و خسته از موزه خارج میشن و یه گوشه تو پارک بغل موزه ولو میشن.

اندرو رو چمنا دراز میکشه و میپرسه: نقشه رو که کامل کردیم. حالا برنامه ی دزدیمون چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 27 فروردین 1391 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا صبح راس ساعت مقرر سه دوست قدیمی دور هم در جلوی منزل ریگولوس جمع شده بودن.
دوست اول: ببینم ریگول، آخه وجداناً، انصافاً، جا واسه مشورت بهتر از دم در خونه نبود؟ زمان بهتر از کله سحر روز روشن نبود؟! تو اصلا تا حالا دزدی کردی؟

دوست دوم سقلمه ای به دوست اول میزنه و میگه:هیسسسسس، هرچی این شاهکار بازی در اورده، تو بدترش کن! آروم تر حرف بزن. دزدی دزدی! نصف خیابون صداتو شنیدن.
دوست اول نگاهی به اطراف کرد و متوجه شد که ده دوازده نفر داخل خیابان به آنها زل زده اند.
دوست اول: :d خب ببخشین!

ریگولوس در حالی که موهایش چنگ میزد با عصبانیت گفت: بابا بس کنین دیگه، چقدر چرت و پرت میگین. یه لحظه گوش کنین ببینین چی میخوام بگم! اصلا قرار نبود اینجا در موردش حرف بزنیم که. راه بیفتین بریم داخل خونه.
دوست اول: مگه خانمت خونه نیست؟
ریگولوس: نه، رفته هاگزمید خرید. د یالا دیگه، تا فردا صبح که نمیتونیم دم در وایسیم!

بعد از اینکه هر سه نفر داخل خانه شدن ریگولوس کاغذ پوستی لوله شده ای را از روی کاناپه برداشت و روی میز پهن کرد. نقشه چیزی شبیه به نقشه غارتگر مدرسه هاگوارتز بود، با این تفاوت که خطوط ابتدایی و کودکانه کشیده شده بودند.

دوست دوم: این نقشه هه چیه؟ کار دستی بچته؟ ئه راستی تو که بچه نداری، پس این چیه؟
ریگولوس پس گردنی محکمی حواله دوستش کرد و گفت: ساکت، این نقشه موزه است. من سال ها پیش اونجا کاراموزی میکردم. همیشه فکر میکردم داشتن نقشه موزه یه روزی به درد میخوره، برای همین همون موقع ها این نقشه رو مخفیانه از موزه کشیدم. حالا ما به کمک این نقشه میتونیم از موزه دزدی کنیم و با پولاش کمی به زخم های زندگیمون برسیم.

دوست اول نگاهی به تاریخ نقشه انداخت و گفت: مطمئنی این نقشه بدردمون میخوره؟ این حداقل مال ده دوازده سال پیشه. شاید توی ساختمون موزه تغییراتی داده باشن. بگذریم از اینکه اصلا نگفتی چی شد یه شبه هوس کردی موزه بزنی!

ریگولوس با ناراحتی آهی کشید و گفت: بی پولی. کمرم شکست زیر بار این تورم. جسی هم مدام بهانه میگیره که خیلی وقته هیچ چیزی براش نخریدم یا مسافرت نبردمش...اینا رو ول کنین اصلا، در مورد مطمئن شدن از صحت نقشه یه فکری دارم. همه مون همین الان میریم موزه، مثل ادم بلیت میخریم و یه سر و گوشی آب میدیم تا ببینیم همه چیز عین ده دوازده سال پیش هست یا نه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 26 فروردین 1391 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید



- « آه جسی! چرا اینکارو می کنی؟ تازه مسی داشت حمله می کرد!:vay: »

جسی دست به کمر و اخم کرده جلوی ریگولوس بلک می ایسته و با صدای بلندی شروع به حرف زدن می کنه: « واقعا که متاسفم! ماه عسل که نبردی! یه سفر نوروزی هم نبردی! الانم هر روز نشستی پای این تلویزیون و فوتبال می بینی؟ خجالت نمی کشی؟ »

ریگیلوس: « عزیز من مگه ماه عسل نرفتیم شمال تو ویلای بابام؟! مگه بهار من نگفتم بریم مسافرت ولی تو گفتی نریم تا تو بتونی کلاه قرمزی رو ببینی! گفای یا نگفتی؟ گفتی یا نگفتی؟ گفتی یا ...:d »

جسیکا صورتش قرمز تر شد و با صدای بلندی داد زد: « نیشتو ببند! انگار خودش نگا نمی کرد! »

ریگیلوس که رفتار جسی را کمی نفهمیده بود ، سعی کرد دلیل رفتارش را کشف کند و گفت: « عزیزم و دچار احساسات سادیسمی شدی و داری تو تخیلات خودم دیکتاتوری می کنی و تو قلبت حس طنز رو پرورش می دی و این باعث می شی رفتار خیلی فانتزی بشه! »

جسی کمی تعجب کرد و بعد از کمی درنگ به سمت بالا نگاه کرد و گفت: « هوی روای! اینا یعنی چی؟ »

راوی: « »

جسی دوباره به سمت ریگیلوس برگشت و گفت: « اینا که گفتی یعنی چی؟ »

ریگول کمی فکر کرد و گفت: « نمی دونم! از یکی شنیدم!:d »

جسی همینکه این کلمه را شنید ، به سمت اشپزخانه رفت و چند اشیای شکستنی آورد و آمده ی پرتابشان شد اما قبلش گفت: « باز با اون خانوم منشی حرف زدی؟ »

ریگول خیلی زود پشت مبل مخفی شد و توانست از ضربه اول در امان ماند و گفت: « جسی جان! آخه چرا اینطوری می کنی؟ مگه تا یه ساعت پیش با عشق برام نیمرو درست نکردی تا برا شام بخوریم؟ »

جسی بشتاب دوم را هم پرت و در همین حین گفت: « اره ولی فهمیدم اشتباه کردم! هیچ می دونی گودریک برای زنش چیکارا کرده؟ »

ریگول سرش را از پشت مبل بیرون آورد و گفت: « مگه گودریک زن داره؟ »

جسی: « نداره؟! خب حالا چه فرقی می کنه؟ » و بشتاب سوم را نیز پرت کرد. و بعدش ادامه داد: « هیچ می دونی پرسیوال امروز واسه زنش یه گردنبند مروارید خریده؟ »

ریگول که دو هزاریش افتاده بود و جریان را خوانده بود ، فهمید که تا گردنبند برایش نخرد ، بشقاب هایی که تنها دارایشان بود و اگر شکسته می شدند ، از غذا خبری نیست ، داد زد: « عزیزم منم برات خریدم خب! »

جسی متوقف شد و گفت: « واقعا؟ »

ریگول با سرش جواب مثبت داد و گفت: « به وقتش بهت میدم عزیزم! » و دوباره به سمت فوتبالش رفت اما فکرش مشغول این بود که با این وضع تورم چگونه یک گردنبند برای جسی فراهم کند؟! در همین لحظه فکری به ذهنش رسید و با چوب جادویش به دوستانش پیام فرستاد. متن پیام هم این بود: « دوستان قراره بریم سرقت موزه! فردا صبح ساعت 9 همتون جلوی خونه ما باشین! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 3 دی 1390 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان تنه ای به آنتونین میزنه و آنتونین به خودش میاد و شروع به توضیح دادن میکنه:
خب عزیزانم.این مجسمه ای که میبینین متعلق به قرن 22 میلادیه.

ایوان:
بلاتریکس که میبینه هوا پسه با صدای بلند میزنه زیر خنده و میگه:
اوه جاکوب پیر.شما همیشه شوخ طبع بودین.منظور ایشون 22 قرن قبل از میلاد مسیحه.

ایوان:

آنتونین ادامه میده:اوممم...داشتم میگفتم.این مجسمه باارزش بسیار بسیار باارزشه.بپرسید چرا؟
سکووووت...
آنتونین:خب نمیپرسید؟باشه!خودم میگم!باارزشه چون...چون...اممم... خانم ایوانا(اشاره به ایوان) براتون توضیح میدن.

ایوان کمی جلوتر میره و سعی میکنه جمله آنتونین رو تموم کنه:
اممم...باارزشه چون...چون از طلا ساخته شده.

رهبر تور نگاه مشکوکانه ای به ایوان میندازه و میگه:
ولی این که مسیه!

بلاتریکس فوری میپره وسط و با عجله ادامه میده:خب این مس مخصوصیه.فرقی با طلا نداره.والبته دلیل باارزش بودنش فقط جنسش که نیست.این مجسمه جد پدری سالازار اسلیترینه.

ایوان:که از طرفی پسرعموی مادری روونا ریونکلاو هم محسوب میشد.
آنتونین:که نوادگان این پسر عمو سالها بعد با نوادگان مرلین کبیر دوئل کردن وآخرین بازماندگان مرلینو کشتن!

رهبر تور و توریستها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1390/10/3 18:07:35
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1390 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه به بلاتریکس و ایوان و آنتونین ماموریت میده که به موزه هاگزمید برن و طی هفتاد و دو ساعت سنگ مخصوصی رو که محفل هم دنبالشه براش بیارن.
سه مرگخوار به هاگزمید میرن.قصد دارن تغییر شکل بدن.آنتونین موهای دو ساحره و نگهبان بعدی موزه(پیرمردی به نام جاکوب) رو گیر میاره و داخل بطری های معجون میندازه.نگهبان اول رو هم مسموم میکنن که اجبارا جاکوب جایگزینش بشه.

ـــــــــــــــــــــــ

آنتونین بطری حاوی موی جاکوب را سر کشید و چند ثانیه بعد شروع به آه و ناله کرد.
-اوخ...دستم...وای پام...این یارو چرا بازنشسته نشده؟آخه پیرمرد مگه مجبوری با این وضع کار کنی.وای کمرم!

ایوان که تبدیل به ساحره ای نه چندان زیبا شده بود جلو رفت و بازوی آنتونین را گرفت.آنتونین با نفرت دستش را عقب کشید.
-هی عفریته!درسته پیرم، ولی چشمام هنوز خوب میبینه!از من فاصله بگیر!چشماتم که چپه!

ایوان از کمک کردن به آنتونین منصرف شد.سه مرگخوار به راحتی وارد موزه شدند.

-بله این مجسمه که میبینین شونصد قرن عمر داره و تاریخچه درخشانی داره...اوه!شماها خیلی خوش شانس هستین.با تجربه ترین کارمند موزه هم رسید.جاکوب پیر!

آنتونین متعجب به رهبر تور که بطرف او می آمد نگاه کرد.ساحره جوان دست آنتونین را گرفت و کشان کشان بطرف جمع جادوگران توریست برد.
-خب...جاکوب عزیز بهتر از همه ما تاریخچه این مجسمه با ارزش رو میدونن.توصیه میکنم حرفاشونو با دقت گوش و یادداشت کنین.اطلاعات ایشون مثل گنج میمونه!

آنتونین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 30 اردیبهشت 1390 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس با احتیاط شیشه کوچکی به اندازه یک بند انگشت بود را در کف دست بلا گذاشت و گفت:
-یادت باشه فقط 1 قطره برای از پا انداختن اون یارو کافیه. یه وقت جو گیر نشی کل شیشه رو بریزی تو غذاشا گفته باشم!
- تو کاریت نباشه من خودم می دونم باید چیکار کنم. پس دیگه خیالم راحت که با این معجون نگهبانه تا صبح نمی تونه از دستشوی دل بکنه!
- خیالت راحت.
- خیله خوب بیا بریم ایوان تا حالا دیگه باید سرو کله آنتونین پیدا بشه.
.
.
.
در حالیکه بلا و ایوان راه حلی برای سر پست نیامدن نگهبان اول پیدا کرده بودند، آنتونین هم در آن موقع در حال اجرای نقشه خود بود.

آنتونین توانست بدون جلب توجه کسی دو تار مو از دو ساحره بکند و در جالیکه در گوشه تاریکی ایستاده بود تارهای مو را درون بطری های همراهش ریخت و در عین حال به دقت به اطلاعاتی که آستوریا برای او آورده بود گوش می کرد.

- نگهبان اول موزه همونطور که فکر می کردیم یه محفلیه و اسمش ددالیوسه، نگهبان جانشین هم یه پیرمرد به اسم جاکوبه! اینطور که فهمیدم اگه امشب دست به کار نشین فردا به جای یه محفلی باید با چندتا نگهبان روبه رو بشین که ظاهرا همگی عضو محفل هستن.
- خیله خوب فهمیدم... به هر حال من باید برمو یه مقدار از موهای نگهبان دومو تهیه کنم. بعد یه راهی برای پیچوندن این دوتا پیدا می کنیم.

سه ساعت بعد

سرانجام پس از آنکه آنتونین نگهبان پیر را پیدا کرد و ساعت ها سایه وار دنبالش رفت. هنگاهی که جاکوب وارد کافه سه دسته جارو شد توانست نقشه اش را پیاده کند.بنابراین آنقدر صبر کرد تا زمانی که نگهبان قصد خارج شدن از کافه را داشت به بهانه اینکه مست بود و قادر به حفظ تعادلش نبود خود را برای لحظه ای به نگهبان آویزان کرد و توانست چند تار موی او را بکند.

- اوخ! احمق جلوتو نگاه کن... تمام لباسمو کثیف کردی!
- هــان ... بــا منـــــی؟... امق خویتی داشَم... بجای داد و بیداد بیا یه چندتا بطری نوشیدنی آتشی باهم بزنیم.
- برو اونور مرتیکه عیاش!

آنتونین که توانسته بود نقش خودش را بعنوان یک مست خوب بازی کند و جاکوب را فریب دهد با حالتی خمیده، لنگ لنگان به گوشه ای رفت و هنگامی که مطمئن شد که پیرمرد نگهبان به حد کافی از او دور شد در حالیکه در دلش می خندید مشتش را باز کرد و اصلی ترین تار موی را درون سومین بطری انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1390/2/30 18:58:18
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power