خانه ی گریمولد (پایگاه مثلا سری محفل ققنوس) خانه ی گریمولد مانند باقی روزهای سال بسیار شلوغ بود ، مثل روزهای دیگر همه ی 2015 تا ویزلی ، لوپین ها ، پاترها ، لانگ باتم ها و ... حضور داشتند . البته این روز با روزهای دیگر سال فرق میکرد . گرچه آنها هر روز به خاطر اینکه جایی را نداشتند در این خانه جمع میشدند اما امروز دلیل گردهم آمدنشان چیز دیگری بود . امروز تولد
آلبوس دامبلدور بود.
آرتور ویزلی در حالی که شلوارکی کهنه به پایش بود و پیرهنی آستین کوتاه که رویش عکس درختان نخل بود بر تنش بود وارد آشپزخانه شد .
- مالی ، عزیزم ، این کیک حاضر نشد؟
- مالی ویزلی درحالی که آخرین شکوفه را دور کیک گذاشت گفت :
- چرا عزیزم ، حاضره ، بیاید ببریدش .

آرتور چند قدمی جلو رفت تا بتواند به کیک نگاهی بیاندازد :
-

این چیه الان؟ یه کفتریه که آش و لاش شده؟
-

خجالت نمیکشی از آشپزی من ایراد میگیری؟ من این همه ساعت اینجا جون کندم که تو بیای به ققنوس زیبایی که درست کردم بگی کفتر آش و لاش شده؟! من باید تکلیفم رو با تو معلوم کنم ، حیف که امروز تولد آلبوسه وگرنه حالت رو میگرفتم .
آرتور بی آنکه بتواند کلمه ای بگوید کیک را برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت . سیریوس تا کیک را دید همه را صدا کرد و گفت :
- بچه ها بدویید ، کیک حاضر شده .
جیمز زودتر از همه از راه رسید و گفت :
- خب بده بخوریم دیگه .
- نه عزیزم، الان که وقت خوردن نیست ، باید هممون بریم دم اتاق آلبوس، بعد بریزیم تو اتاقش تا آلبوس سورپرایزش بشه .
- غافلگیر ، باید بگی غافلگیر بشه .
این صدای آلبوس دامبلدور بود که آرام آرام داشت از پله ها پایین میامد . ریش هایش دیگر کاملا مانند گندالف سفید ، سفید شده بودند و صدای ذوق ذوق استخوانهایش از دوردست ها قابل شنیدن بود .
- اما آلبوس ، تو از کجا فهمیدی که امروز تولدته؟ ما میخواستیم سورپرایزت کنیم . . .
- غافلگیر
- همون حالا ، میخواستیم ببریمت....
- بیرون شهر ، تا همه با هم ماهی گیری کنیم .
-

این و از کجا فهمیدی؟
آلبوس لبخندی زد و با دست لرزانش عینکش را کمی جابه جا کرد و گفت :
- از پیرهن آرتور
درست در همین لحظه در خانه ی گریمولد به صدا در آمد .