جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

75 کاربر(ها) آنلاین هستند (67 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
75
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1393 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و رون توی نقشه ی غارتگر دنبال هرمیون گشتن و بالاخره تونستن اونو توی کتاب خونه پیدا کنن.
بلافاصله راهی کتاب خونه شدن.
هرمیون داشت در کمال آرامش کتاب سیستم آموزشی بیوکزباتنز رو میخوند.
هری پرسید:«هرماینی...فلورو پیدا کردی؟»
هرمیون کتابو کنار گذاشت و گفت:«نچ...همه جا رو گشتم نبود...برای همین اومدم کتاب خونه تا کتابشونو پیدا کنم...»
همون موقع مسئول کتاب خونه داد زد:«آهای بچه ها...مگه نگفتم برین بیرون؟شب شده...کتاب خونه بستست...آهای گرنجر...دارم میبینم اون کتابو داری یواشکی میبری...بزارش سر جاش...همین حالا...»
هرمیون با اخم کتابو گذاشت سر جاش و با دو تا دوستاش از کتاب خونه خارج شد.
توی راه گفت:«پسرا...چرا اومدین دنبالم؟»
رون گفت:«آخه شب شده هرماینی...گفتیم تا یکی از پروفسورا گیرت ننداخته خودمون بیایم دنبالت»
هری بی توجه به حرفای اونا داشت نقشه ی غارتگر رو بررسی میکرد.
یهو داد زد:«واااای...اینجا چه خبره؟»
رون و هرمیون سرشونو بالای نقشه گرفتن و به نقطه ای که هری خیره شده بود نگاه کردن.
هری گفت:«نگاه کنین...توی دخمه ها...فلور و گابریل اونجان...ولی...ولی این طرف ترو ببینین...پروفسور مک گونگال و دامبلدور و اسپراوت دارن میدون...اوه خدای من...اینجا ده تا اسنیپ و ده تا بیل و ده تا چارلی داریم...چه خبره؟»
هر سه تاشون یه لحظه به هم خیره شدن و بعد دویدن طرف دخمه ها...
طاقتشون نمیومد که فقط نقشه رو نگاه کنن...
چند دقیقه بعد توی دخمه های تاریک بودن...
صدای جیغ و داد مک گونگال و دامبلدور از توی دفتر اسنیپ میومد...
هری و رون و هرمیون یواشکی جلو رفتن و در دفترو باز کردن...
دامبلدور مشغول برگردوندن لولوخورخوره ها به داخل صندوق بود و مک گونگال و اسپراوت یه گوشه کز کرده بودن.
بیل و چارلی واقعی یه گوشه افتاده بودن . اسنیپم رفت پیش دامبلدور تا بهش کمک کنه که آخرین لولو خورخوره که شکل چارلی شده بود رو بندازه داخل صندوق...
زیر لبی میکفت:«ویزلی ها...دارم براتون...»
همون موقع صدای جیغ گوش خراش فلور و دوستش از داخل دخمه ها به گوششون رسید...
یک لحظه همه ی افرادی که داخل دفتر اسنیپ بودن برگشتن طرف در و به هری پاتر و دوستاش که داشتن یواشکی سرک میکشیدن خیره شدن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1393 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
اسپراوت با دستپاچگی به سمت دفتر مک گونکال میدوید.پشت درب دفتر ایستاد و از هول چنان محکم در زد که در به خودی خود باز شد.اسپروات دستپاچه تر شد و سعی کرد صحنه ای که دیده است را نادیده بگیرد:
-اِ!سلام پروفسور دامبلدور!سلام مینروا!
بعد به طور ناگهانی به خاطر اورد که برای چه انجاست.به طور ناگهانی سورتش بر افروخته شد(همون صورت ماگل ها)سرش را بلند کرد و تقریبا داد زد:
-ویزلی های پست!
ابروهای پروفسور مک گونکال و دامبلدور بالا رفت.
-چیزی گفتی اسپراوت؟
-عاره خب...راستش...زرزر...یعنی سوروس...منظورم اسنیپه...10تاس...
-چی؟
این مک گونکال بود که با تمسخر به اسپروات نگاه میکرد:
-ده تا؟
-خب...راستش...این ویزلی های پست...فرد...و جرج....من مطمئنم کار اوناس ولی...
-بسه!
این صدای محکم دامبلدور بود:
-میریم میبینیم.
-اما...میدونی که لولو خرخره ها برای هر کس به شکل...
-اسپرا!بریم!

نیم ساعت بعد:

-یا مرلین!سوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسک!
این صدای دامبلدور بود که جیغ میزد.

-این همه اسنیپ اینجا چیکار میکنه؟
اینم صدای مک گونکال بود.

و اخرین صدا صدای اسپراوت بود که گفت:

-وای!چقدر فرد و جرج!

صدای لرزان مک گونکال بود که در دخمه پیچید:
-دامبی جونم!ما باید چجوری اینارو شناسایی کنیم...راستش...من...توکه میدونی...دفاع در برابر جادویی سیاهم هیچوقت خوب نبوده...کمکم میکنی مگه نه عجیجم؟
اما زبان دامبلدور از دیدن ان همه سوسک بند امده بود.

ناگهات صدایی از خارج دخمه آمد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ توی دخمه اش نشسته بود و داشت لیته می انداخت و آزارش به کسی نمی رسید که یکی در زد.

- کیه؟
- ماییم!
- شما کی هستین؟
- ما بیل و چارلی ویزلی هستیم!
- چی میخواین؟
- اومدیم بزنیمت!
- یعنی چه؟! این چه طرز حرف زدن با یک استاده؟
- با زبون خوش درو باز می کنی یا بیایم تو؟
- برید مزاحم نشید ویزلی های بی تربیت! این چه وضعشه؟! چرا هر کی سوژه کم میاره میاد تو دخمه ها منو بزنه؟!
- نه! فایده نداره. باید به زور متوسل بشیم چارلی. الاهومورا!

در باز شد و چارلی و بیل آمدند تو.
اسنیپ آب دهانش را قورت داد و چوبدستیش را بیرون کشید و عقب عقب رفت: آخه چرا؟

بیل: نمی دونم. آخه تو پست قبلی گفته بودم که:

نقل قول:
...شایدم رفتم پیش اسنیپ. ...


چرا باید آخر این جمله شکلک شیطانی بیاد؟ رفتن پیش اسنیپ چه ربطی به شکلک شیطانی داره؟ تنها پاسخ ممکن می تونه این باشه که چون من قصد دارم یه بلایی سر تو بیارم خنده ی شیطانی کردم و اگه الان که اومدم پیشت بلایی سرت نیارم روند داستان دچار مشکل شده و سوژه منحرف میشه.

اسنیپ : خب... می تونستی روی کلمه ی "شاید" هم فکر کنی و کلا نیای!

بیل: هوممم. راس میگیا. چرا به فکر خودم نرسید. اما خب... حالا که اومدم... متاسفم. دیگه نمیشه کاریش کرد... مجبورم! می فهمی؟ مجبورم!

ویزلی ها چوبدستی هایشان را آماده کرده بودند و می خواستند طلسم در کنند.
اسنیپ سعی کرد با چرب زبانی از مهلکه فرار کند. این شد که مقداری از روغن کله اش به زبانش مالید و گفت: اون بالا رو ببینید چی نوشتم. نوشتم اگه با مغزت منو پس بزنی دیگه لازم نیست به چوبدستی متوسل بشی... (محفل قق - فصل 24)

- خب این... یعنی چی؟
- یعنی که باید منو از مغزتون پس زده، فراموش کنید و چوبدستی هاتون رو غلاف کنید و برید بیرون.
- نه! معلومه کتابو خوب نخوندی. این جملات مربوط به بخش اوکلامنسی و هریه و اصلا ربطی به وضعیت فعلیت و چگونگی برخوردت با من نداره... چارلی! اون لولوخورخوره رو بده من... اسنیپ! "اگه یهو یه لولوخرخره جلوت ظاهر بشه ،چه شکلی میشه؟"

اسنیپ:

چارلی: بنداز جلوش ببینیم چه شکلی میشه بیل.

بیل به حرف چارلی عمل کرد و ناگهان لولوخورخوره تبدیل شد به اسنیپ و بعد سر و ته شد و شورت مامان دوزش دیده شد!

10 دقیقه بعد دو عدد اسنیپ سر و ته شده در دخمه ها زار می زدند و ویزلی ها هم که کلا از آزار دیگران لذت می برند و به علت زیاد بودن و فقر فرهنگی و مادی خانواده شان تربیت درست درمانی ندارند، اسنیپ واقعی و لولوخورخوره اش را توی دخمه ها بین خمره های عرقیجات و ترشیجات و روغنجاتش! می چرخاندند و خوشحال بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 29 فروردین 1392 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- مطمئنی فلور؟ ما هنوز اینجا جا نیفتادیم؛ ممکنه برامون بد بشه.

- آره گابریل، چیزی نمیشه، میدونم. ما که نمی خواییم کار بدی بکنیم.

- ولی فلور، در مورد دخمه ها خیلی چیز های وحشتناکی میگن، مثلا ...

- آه گابریل، میدونم؛ ولی من میخوام برم اونجا! بیا بریم دیگه.

هوا تاریک شده بود، تمامی شاگردان و ساکنان جدید هاگوارتز به تالار های خصوصی خودشان رفته بودند؛ کسی در سالن های عمومی نبود. آرامش تمام قلعه را در بر گرفته بود. هیچ یک از افراد داخل قلعه از دو دختر جوانی که به آرامی به سمت طبقه های پایینی قلعه می رفتند، خبر نداشت؛ بجز...

تالار گریفیندور:

شاگردان گریفیندور بر روی کاناپه های کنار شومینه نشسته بودند. در گوشه ای از تالار، اولیا و تماشاگران مسابقه ی سه جادوگر که از گریفیندور بودند، در حال استراحت دیده میشدند. موهای نارنجی رنگ چارلی و بیل ویزلی نیز در آن قسمت دیده میشد که در مورد مسابقات حرف می زدند.

- به نظرت کی قهرمان میشه بیل؟

- نمیدونم چارلی، ولی از قدیم گفتن خانم ها مقدم تر هستند!

- منظورت چیه بیل؟

- هیچی... هیچی... هیمنطوری یه چیزی به ذهنم اومد! بی خیالش.

- ولی...

- گفتم که بی خیال! من میرم بیرون یکمی قدم بزنم؛ به یاد قدیما! شایدم رفتم پیش اسنیپ. میای بریم؟

- فکر خوبیه بیل! خیلی خوب!

بیل و چارلی به سمت بقیه ی اعضای ویزلی ها که هری نیز در بین آن ها بود، دست تکان دادند و به سمت تابلوی بانوی چاق حرکت کردند.

هری در حالیکه به رفتن بیل و چارلی نگاه میکرد، از رون پرسید:

- راستی، هرمیون کجاست؟ از ظهر ندیدمش! جایی رفته؟

- نمیدونم؛ فقط تنها چیزی که ازش یادمه این بود که گفت داره میره پیش اعضای گروه بیوکزباتنز تا باهاشون در مورد ورد ها و سیستم آموزشیشون حرف بزنه! یه چیزی در مورد یه پریزاد میگفت؛ اسمش یادم نیست... بلور، کلر...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آذر 1391 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دخمه پایینی


مک گونگال گفت:

این پیشنهاد خودت بود، باید یه فکری بکنی.

دامبلدور متفکرانه گفت:

ما برای نجات جون چهار نفر از شاگردان مدرسه پرسی رو قربانی کردیم و حالا هم باید برای برگشتوندنش دوست دخترش، پنه لوپه کلیر واتر رو قربانی کنیم. به نظرم این عدالته در این بین یک نفر قربانی میشه و همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه و بعد با لبخندی به چهره ی متعجب پنه لوپه نگاه کرد.

اسنیپ گفت:

ولی به نظر من اگه خود پرسی بود، حاضر بود، خودش قربانی بشه تا اینکه دوست دخترش رو به خاطر خودش به کشتن بده.
همه با سر حرف سوروس را تایید کردند و پنه لوپه که تازه متوجه قضایا شده بود، جوگیر شده و رو به حاضران گفت:

ولی من نمیخوام پرسی یه دیوانه ساز باقی بمونه؛ این ظلمه. من هرگز این اجازه رو نمیدم.

ناگهان در دخمه با صدای مهیبی باز شد و همه ی سرها به سوی در چرخید.


8 از ده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/9/23 16:15:19
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1391 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
قیافه همه گریفندویی ها وا رفت چون ....
فرد و جرج مو های خود را رنگ کرده بودن اونم رنگ سفید .... .
رون با تعجب گفت : چرا این جوری شدین ؟ چرا مو ها تون سفید شده ؟
فرد و جرج جواب ندادن انگار ترسیده و یا از تعحب سکته زدن .
رون گفت : چی شده ؟
فرد گفت : پرسی .... پرسی .... .
جرج گفت : ما اون رو با پنه لوپه دیدیم و .... .
- اونم عصبانی شد و ما دوئل کردیم ....
در جریان دوئل موهای ما سفید شد ...
جرج ادامه داد : پرسی دچار یک جور ...... جا ..... .
ناگهان پرسی وارد سالن گریف شد .
جرج و فرد ناپدید شدن .
هری اهسته گفت : اینها چی می خواستن بگن ؟
هرمیون گفت : نمی دونم ... .
رون : خیلی دلم می خواد بدونم پرسی چش شده ؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1391 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
وسینه اش رو سپرکرد. ولی ته دلش میترسید .نه از اینکه روحش تکه میشو .یعنی اونم تاثیر داشت ولی بیشتر نگرانیش اینبود اونا موفق نشن.به هر حال همه چیز آماده بود که ناگهان...
پرسی وارد اتاق شد او پنه لوپه را کشان کشان می اورد و گویی می خواست به او بوسه بزند.اسنیپ به سرعت
یک سپر مدافع ساخت که باعث شد پرسی پنه را رها کند اما به سوی مک گونگال رفت.
مک گونگال با عجل سپر مدافع دیگری ساخت که باعث شد پرسی نق ش زمین شود.
سپس رو به بقیه کرد وگفت-عجیبه وواقعا عجیبه. پرسی با اون دختر چی کار داشت؟
آبرفورث سرش را تکان داد و -گفت واسه منم سواله .
دامبلدور که دیگر چاره ای نداشت تمام ماجرا را را بازگو کرد.
هنگامی که حرف دامبلدور تمام شد. مک گونگال دستش را روی سینه اش گذاشتو از حال رفت .
آبرفورث که در چشمانش اشک جاری شده بود یک صندلی قهوه ای ظاهر کرد و مک گونگال را روی آن انداخت.
سپس گفت باید چی کار کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: جمعه 25 فروردین 1391 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ خدای من...این...این...این واقعا...
دامبلدور در حالی که به کلمات کتاب زل زده بود با حالتی نا امید گفت:
-درسته سورس .غیر منتظرست...
سورس در حالی که به زمین خیره شده بود اخم هایش را در هم کشید و گفت:
-اما اون پنه لوپه رو میخواد ببوسه ؟یهنی منظورم اینه که میخواد چکار کنه؟ خواستش چیه؟
دامبلدور دستی به ریشش کشید.ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-نمیدونم ...تو این کتاب هم چیزی ننوشته ولی فکر کنم باید...
نا گهان ورود مینروا مانع شد تا این سخن سرنوشت ساز کامل بشه:
-پروفسور من تونستم عصاره مهر گیاه رو با کلی اسرار بگیرم ...آه ...اممم دامبلدور اون کتاب چیه؟
دامبلدور که تازه متوجه کتاب شده بود که هنوز جمعش نکرده بود با شگفتی پاسخ داد:
-اممم...این...این...راستش...این...
که ناگهان پرسش به موقع اسنیپ دامبلدور رو نجات داد:
-مینروا آبرفورث جایی رو پیدا کرد ؟
مینروا که هنوز داشت به دامبلدور نگاه میکرد به سمت اسنیپ برگشت و گفت:
-آره اون رفت به سمت دخمه پاینی ...همون قسمت ممنوعه.
یک دفعه فرمانده مارکوس با تمام چیز هایی که لازم بود وارد شد.دامبلدور به اسنیپ نگاه کرد و گفت:
-سورس دیگه چیزی لازم نداری؟میتونیم بریم پیش آبرفورث؟
سورس بدون معطلی سرش را به علامت تایید نشان داد و همه به راه افتادند.
در راه همه چیز مخوف بود .حتی تمام مشعل ها و تمام در های معمولی و همیشگی در این موقع به چشم همه مرموز و ترسناک بود. بلاخره پس از گزشت از چند راه رو تاریک به دخمه پایینی رسیدند.دامبادور آبر فورث رو صدا زد .آبر فورث با وردی در را باز کرد و با ترس و لیبا اندکی مقداری شجاعت گفت:
-بیایید تو .همه چیز آمادست؟
مینروا با حالت تاسف باری گفت:
-اره ... آره آبرفورث. تو... تو... تو آمادهایی ؟ :worry:
آبرفورث با شجاعت تمام گفت :
-آره . من آماد ه ام.
وسینه اش رو سپرکرد. ولی ته دلش میترسید .نه از اینکه روحش تکه میشو .یعنی اونم تاثیر داشت ولی بیشتر نگرانیش اینبود اونا موفق نشن.به هر حال همه چیز آماده بود که ناگهان...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1388 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
نور طلايی رنگی كه از چوبدستی دامبلدور بيرون آمده بود، به مركز سينه ی پرسی برخورد كرد.
پرسی احساس کسی را داشت که بلاجری قدرتمند مستقیما به سینه اش برخورد کرده باشد. درد ناگهانی بود و بی پایان. تکه ای به اندازه یک بلاجر روی سینه اش مرکز درد بود و درد ذزه ذزه همراه با گشاد شدن مردم چشمانش گسترش می یافت. می خواست فریاد بزند. مطمئن نبود که حنجره اش از او دستور بگیرد. با این حال حس کرد آرواره هایش از هم جدا شدند اما آنچه در هوای اطراف منتشر شد، صدای فریاد یا حتی ناله پرسی نبود؛ بخار غلیظی از شادی و خوشحالی بود.
پرسی از اینکه چطور ناگهان می توانست همه این چیزها را حس کند وحشت زده بود. با این حال سراسیمه سعی کرد دهانش را ببند تا از خروج شادی هایش جلوگیری کند ولی این کار غیرممکن می نمود. آرواره هایش تغییر شکل داده بودند. نمی توانست آن ها را ببند.
ناامیدانه به تنها راه حل دیگری که به ذهنش رسید روی آورد. سعی کرد بخار شادی از هوا پس بمکد. برای لحظه ای فکر کرد موفق شده است. کمی از بخار به درون دهانش برگشت. بلافاصله شادی روزی را که مبصر شده بود به یاد آورد. شبی که جغدهای هاگوارتز نشان مبصریش را آورده بودند اما لحظه ای بعد نشان مبصری و شادی از خاطره آن شب حذف شد و فقط سیاهی شب به جا ماند. پرسی عمیق تر هوا را مکید. جغدی که از پدرش هدیه گرفته بود هم در سیاهی شب گم شد.
پرسی با حالتی جنون آمیز شروع به مکیدن هوا کرد. خاطرات یکی پس از دیگری دوباره در ذهنش شکل می گرفتند و سپس در سیاهی سینه اش، درست همان جایی که بلاجر دامبلدور خورده بود، گم می شدند. پرسی باز هم سعی کرد شادی ها و خاطراتش را پس بمکد. باز هم و باز هم...
احساس می کرد بدنش تحلیل می رود. احساس می کرد هر لحظه به اندازه قرنی پیر می شود. می پوسید. احساس می کرد خوشی هایش مثل عرق از پوست پوسیده اش خارج می شوند، بخار می شوند و سعی می کرد آنها را پس بمکد. کار سخت و دشواری به نظر می رسید.
پرسی باز هم سعی کرد خاطراتش را بمکد. احساس می کرد باید به اندازه عمرش این کار را بکند تا خاطراتش را پس بگیرد. برای لحظه ای مزه نشان ارشدیش را در دهانش احساس کرد و سپس دوباره پوچی. شاید باید بیش از عمرش به این کار مشغول می شد. شاید به اندازه عمر مک گانگال. لحظه ای مزه نشان ارشدی مک گانگال را حس کرد و سپس مزه آن نشان هم به سیاهی پیوست.
کم کم تمام دنیا در حال پیوستن به سیاهی بودند. می توانست از میان سیاهی دو پیرمرد و یک پیرزن را تشخیص دهد و موجود دیگری که شبیه آدمیزاد بود. کم کم همه آنها هم به سیاهی می پیوستند. می توانست حضور مرد جوان تری را هم حس کند ولی او هم در سیاهی غوطه ور بود.
باز هم به مکیدن ادامه داد. شاید می خواست آن ها را هم از محیط بمکد. نشان ارشدیش... نشان مبصری دختر جوانی... خاطرات قاتی شده بودند. آنها متعلق به او نبودند اما آیا فرقی هم می کرد؟ دختر بچه ای با موهای سرخ و چشم های درخشان سبز را به یاد آورد و احساس عشقی کودکانه و غیرقابل وصف... ناگهان انگار جایی انفجاری وحشتناک رخ داد. گوزنی ماده و بدترکیب که انگار از آتشی سفید ساخته شد بود به او حمله کرد. پرسی به خاطرات خودش عقب نشینی کرد. احساس عجیبی مبنی بر خودش داشت. مطمئن نبود خودش یعنی چه ولی می دانست آن خاطره مربوط به خودش است. شیرین ترین خاطره دنیا، می دانست پنه لوپه متعلق به خودش است... سعی کرد با تمام وجودش پنه لوپه را بمکد... احساس وقتی را داشت که برای اولین بار لب های او را لمس کرده بود. دوست داشت همه دنیا، همه آن لحظه را بمکد.
جایی در دنیای بیرون، پیرزنی جیغ کشید. احتمالا به خاطر حمله آن موجودات جهنمی وحشتناک بود. موجوداتی که انگار از خود آتش جهنم ساخته شده بودند. یک گربه، یک بز و یک پرنده هم به گوزن وحشی افزوده شده بودند. پرسی می ترسید... می ترسید... شاید نمی ترسید... فقط نفرت داشت... متنفر بود... از آن موجودات اهریمنی که از درون تاریکی بیرون به او زل زده بودند و متنفر بود. پرسی کمی عقب رفت. هر چند مطمئن نبود پرسی چه کسی است، با این حال عقب عقب رفت... عقب تر و عقب تر... می خواست با پنه لوپه تنها باشد... از همه آنها متنفر بود...
می توانست نزدیک شدن پیرمردی که از همه پیرتر بود را حس کند. می توانست آن موجودات جهنمی را که کنار پیرمرد به او نزدیک می شدند را حس کند. می توانست حس کند که پیرمرد حرف می زند. می توانست ارتعاشاتی که از دنیای بیرون وارد می شد را حس کند.
- پرسی... پرسی... پرسی...
نمی دانست پرسی چه کسی است. اهمیتی هم نداشت. او فقط یک نفر را می شناخت. فقط یک نفر اهمیت داشت...
- پنه لوپه...

پاترونوس ها کم کم رنگ باختند و در سیاهی گم شدند. صدای مردی گفت:
- لوموس
شمع هایی که توسط دیمنتور خاموش شده بودند به حیات برگشتند. برای لحظه ای هیچ کس چیزی نگفت. همه نگاه ها روی پیکره شنل پوشی که روی زمین افتاده بود، خیره ماند. آلبوس دامبلدور بدون آنکه به پیکره نزدیک شود یا دست بزند، رویش را به طرف جمع برگرداند. مینروا مک گانگال نگاهش را از پیکره گرفت و به آلبوس زل زد. آلبوس به آرامی گفت:
- بیهوش شد ولی...
- چی؟ بیهوش شد؟ دیمنتور...
آبرفورث دامبلدور با صدای نخراشیده ای حرف مینروا را قطع کرد و گفت:
- چه انتظاری داشتی پس؟ یه دیمنتور تازه متولد شده در محاصره چهارتا پاترونوس!
مینروا دوباره به پیکره شنل پوش خیره شد. سپس به آرامی گفت:
- خب، حالا باید چی کار کنیم؟
آبرفورث با صدایی که این بار لرزشش مشخص بود، گفت:
- من برای بوسیده شدن آماده میشم، باید وسط کار متوقفش کنید. این طوری نه روح من از بدنم خارج میشه و نه تکه روح مکیده شده نابود میشه. اون وقت می تونیم معجون رو بسازیم
مک گانگال که انگار تازه متوجه شده بود در حال انجام چه کاری هستند، جیغ زد:
- خدای من، آبرفورث! اون وقت تا آخر عمر روحت ناقص میشه...
- هر تکه از روح دوباره خودش رو ترمیم می کنه و به یه روح کامل تبدیل میشه. همان طور که هورکراکس ها به یه فرد جدید تبدیل میشن.
آلبوس که به نظر از اجرای آن طلسم پیچیده به شدت خسته بود، به آرامی پشت میزش نشست و سعی کرد مخالفتش را با حرف آبرفورث ابراز کند:
- یه روح تیکه شده هیچ وقت به یه روح کامل و بی نقص تبدیل نمیشه.
آبرفورث با خشونت جواب داد:
- ولی این کار در مقابل فداکاری که این پسر کرد، هیچه!
آلبوس که گویی توان مقابله نداشت، چیزی نگفت و فقط به پیکره شنل پوش زل زد. سوروس اسنیپ که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، شروع به حرف زدن کرد:
- وقت زیادی نداریم و تهیه معجون طول می کشه. من برای معجون شبدر شش پر دریایی و عصاره خزه طلایی نیاز دارم. آلبوس می تونی از فرمانده مارکوس بخوای اینا رو برامون پیدا کنه؟
فرمانده مارکوس بدون نیاز به ترجمه آلبوس، به سرعت از اتاق خارج شد. سوروس ادامه داد:
- آبرفورث، اینجا جای مناسبی برای این کار نیست. دیمنتور رو به یکی از دخمه ها ببر و در دخمه رو جوری قفل کن که هیچ دانش آموزی نتونه وارد شه. مینروا می تونی به گلخونه بری از پومونا مقداری عصاره مهرگیاه بگیری؟
مینروا به سرعت خارج شد و آبرفورث هم در حالی که دیمنتور بیهوش را در هوا معلق نگه داشته بود، به دنبال مینروا رفت. نگاه سوروس و آلبوس بهم تلاقی کرد
- چیزی شده آلبوس؟
آلبوس سعی کرد از پشت میزش بلند شود ولی خسته تر آن به نظر می رسید که بتواند حرکتی بکند. تکانی به چوبدستش داد و کتابی قدیمی از کتابخانه اش پرواز کرد و روی میز قرار گرفت. نوشته های کتاب با خطی عجیب نوشته شده بودند. سوروس فقط می دانست که آن خط رون باستان نیست چرا که او هم می توانست خطوط رونی را بخواند. آلبوس به آرامی شروع به خواندن کرد:
- با آنکه راه های خاصی برای تبدیل یک انسان به دیمنتور وجود دارد، فقط یک راه برای معکوس کردن این فرآیند و تبدیل دوباره یک دیمنتور به انسان وجود دارد و آن این است که اولین درخواست یک دیمتور به او داده شود.
چشم های سوروس کاملا گرد شده بودند.
- ولی تو گفتی که همچین کاری امکان نداره!
- اولین درخواست، سوروس. "اولین درخواست" یک دیمنتور! قرن های متوالی همه جادوگرها معتقد بودند که اولین درخواست یک دیمنتور، بوسه زدن قربانی هاشه. به همین خاطر همه تلاش ها برای برگردوندن یه دیمنتور به شکل انسانیش شکست خورد ولی اولین درخواست دیمنتور بوسه نیست...
سوروس که حالا حسابی گیج شده بود، گفت:
- اگه اولین درخواست دیمنتور بوسه نیست، پس چیه؟
- نشنیدی، سوروس؟ نشنیدی پسرک بی نوا چی گفت؟
سوروس سعی کرد به یاد بیاورد؛ به حافظه اش فشار آورد... پسرک به دیمنتور تبدیل شده بود و مثل همه دیمنتورهای دیگر شروع کرده بود به مکیدن شادی از محیط اطراف. سوروس احساس سرمایی که دیمنتورها به وجود می آوردند را حس کرده بود و سپس با به یادآوری خاطره اولین دیدارش با لیلی اونز، پاترونوسش را احضار کرده بود. پاترونوس دیمنتور را عقب زده بود و... سوروس ناگهان از چیزی که به یادآورده بود، خشکش زد. دیمنتور حرف زده بود. دیمنتور گفته بود:
- پنه لوپه!
- آره سوروس، اولین خواسته پسرک "پنه لوپه" بود!
- حالا این پنه لوپه کی هست؟
- پنه لوپه کلیرواتر، دوست دختر پسرک بینوا!
- خدای من...
--------------------
ببخشید طولانی شد. پست جدیه دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1388 09:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سرش را پايين انداخت، نمی توانست پيشنهادی بدان دشواری را قبول كند. دامبلدور چه طور ميتوانست او را به يك ديوانه ساز تبديل كند؟ چه طور...

-پروفسور، من بايد فكر كنم.

-وقتی برای فكر كردن نداريم پرسی. دو روز ديگه، جون چهار دانش آموز مدرسمون به خطر ميفته. تو ميتونی يه قهرمان باشی. ميتونی جون اونا رو نجات بدی...

پرسی سرش را پايين انداخت. در جاده ی بلند تاريكی، شايد او چراغِ اميد بود. او بايد از خودش ميگذشت. چهار دانش آموز، چه طور ميتوانست به خاطر خودش، آنها را نجات ندهد. شجاعت، چيزی بود كه در رگهايش جريان داشت. رگهای يك گريفيندوری...

-پروفسور، من اين كار رو ميكنم، اما يه سوال دارم، ديگه نميتونم انسان بشم، نه؟

آبرفورث نگاهش را از آلبوس به پرسی و از پرسی به آلبوس انداخت. نميتوانست چيزی را كه شنيده بود باور كند. در كنارش مينروا، از زير عينك مستطيلی اش، با حيرتی وصف ناپذير، پرسی را نگاه ميكرد. اسنيپ با حالتی تعجب آميز زمين را نگاه ميكرد. گويی در حال تجزيه و تحليل چيزی كه شنيده بود، بود.

-پرسی، تبديل كردن يه ديوانه ساز به آدم در حد اطلاعات من نيست. فكر نميكنم چنين جادويی وجود داشته باشه.

پرسی نا اميدانه سرش را تكانی داد. سينه اش را جلو داد و مشتاقانه به دامبلدور چشم دوخت.

-پروفسور، من آماده ام.

دامبلدور چوبدستی اش را با حالتی موجی شكل تكان داد. نور طلايی رنگی كه از چوبدستی دامبلدور بيرون آمده بود، به مركز سينه ی پرسی برخورد كرد. دامبلدور تكان شديدی به چوبدستر اش داد و فرياد زد:
-دمينتوريوس!

نگاه مينروا روی مكانی خيره شد كه تا لحظاتی پيش پرسی در آنجا حضور داشت؛ اما در آن لحظه يك ديوانه ساز معلق در هوا آنها را نگاه ميكرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!