پاسخ به: جادوی حقیقی چیست ؟
ارسال شده در: جمعه 30 فروردین 1392 23:51
خب ببینید، من فکر میکنم که عشق میتونه به زندگی رنگ و لعاب بده، اون میتونه به آدم امید ادامه دادن بده، آدم رو تشویق کنه که رو پاش وایسه و کار هایی رو بکنه که شاید همه محال ببینن و خودش هم در شرایطی بدون وجود اون عشق براش انجام اون کار محال میشده
پول شاید رفاه بیاره ولی خوشبختی قطعا نمیاره، هرچند که نبودش هم باعث بدبختیه اما ثروت مادی و جواهرات چیزیه که به یه دزد به خونه ات بزنه تمومه، یا یه زلزله بیاد خونه ات با خاک یکیه، پس ثروت واقعی دانشیه که آدم داره چون هرچه قدر هم زلزله بشه، همه بانک ها ورشکست بشن یا دزد بیاد و کل خونه ات رو با خودش ببره، بازهم نمیتونه از تو بگیره و تو بازهم میتونی از نو شروع کنی
به نظر من دانش و عشق واقعی، جادوهای حقیقی هستند
برای اثبات میخوام داستانی رو تعریف کنم که برای همه ما بی اندازه آشناست:
تصور کنید یه زن که تنهایی با دختر نوزادش زندگی میکنه، اون تمام عشقش به نوشتن کتاب هست، اون کتابش رو در کافه ای که صاحبش هرازچندگاهی از روی دلسوزی آبی بهش میده مینویسه، یه خونه کوچیک اجاره کرده ولی اون حتی توان پرداخت پول آب و برق و اجاره خونه رو هم نداره و اون مقدار حقوقی که درمیاره فقط به اندازه غذای خودش و دختر کوچولوش میرسه، اون از این که دخترش در این وضعیت بزرگ بشه وحشت داره، بی اندازه ناامیده و از زندگی خسته ست.
در این شرایط تنها عشق به دخترش و کتابی که داره مینویسه اون رو سرپا نگه میداره، هرچند که اون هیچ وقت به فکر چاپ کتاب نیافتاده بود اما وقتی همه درها رو بسته میبینه و صاحب خونه جوابش میکنه اون به خونه خواهرش میره، در راه به این فکر میافته که کتابش رو چاپ بکنه، اولشسعی میکنه این فکر رو از مغزش بیرون کنه اما کم کم به این فکر میافته که داستان رو برای خواهرش بخونه و اگر خواهرش مانند دوران خردسالیشون که هروقت داستان هاش رو براش میخوند اون میخندید، لبخند بزنه، داستان رو برای چاپ به یه ناشر نشون بده و در غیر این صورت بیخیال چاپ داستان بشه و خوشبختانه، خواهر اون زن خندید
اون کتاب رو به چندین ناشر نشون داد، اون ها گفتند که کتاب زیباست اما خیلی طولانیه و ممکنه که کسی نخونه، تا این که بلاخره یه انتشاراتی که کتاب نویسندگان نوپا رو چاپ میکرد بی اندازه از کتاب رولینگ خوشش اومد و بلافاصله کتاب اون رو برای چاپ فرستاد.
شب انتشار کتاب، زن تا صبح خوابش نبرد و تمام مدت از این میترسید که اگر نشه چی؟
اما ترس اون زن بی مورد بود! چون اون کتاب درسته که تا چند ماه اول مثل هر کتاب نویسنده تازه دیگه ای فروش چندانی نداشت اما بعد به شدت فروشش رو به افزایش رفت، به قدری که شش ماه بعد از انتشار کتاب که همون هری پاتر و سنگ جادو هست، اولین جایزه خودش رو برد و رولینگ در مصاحبه ای حیرت خودش رو اعلام کرد و با خوشحالی زیادی گفت که اون قول میده که مجموعه هری پاتر رو تا هفت جلد ادامه بده
موضوع اینه که ممکنه که داستان های زیادی باشند که حتی خلاقیت بیشتری نسبت به هری پاتر داشته باشند، چرا هری پاتر بهترین شد؟ چجوری کل دنیا رو انگار که جادو کرده باشی عاشق خودش کرد؟ چرا هری پاتر انقدر دوست داشتنی شد؟
جوابش اینه: چون هر کلمه هری پاتر با عشق نوشته شد.... عشق+بیش از ده سال تجربه (رولینگ از شش سالگی داستان مینوشت) نوشتن داستان
عشق+دانش
_به من... نگاه... کن...
نگاه آن چشمان سبز به دو چشم سیاه افتاد و لحظه ای بعد، گویی در ژرفای آن چشمان سیاه چیزی از بین رفت و آنها رو خالی و خیره و مات کرد. دستی که هری را گرفته بود به زمین افتاد و اسنیپ دیگر حرکتی نکرد.