جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 24 آبان 1392 03:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دافنه سوراخ عجیبی روی دیوار پیدا کرده که هر چند دقیقه یکبار چیزی از جلوش رد میشه.سعی میکنه بفهمه پشت سوراخ چی هست ولی قبل از اینکه موفق بشه سرو کله فلور و لودو و مورفین پیدا میشه . بهش پیشنهاد میکنن در قبال کمک برای کشف سوراخ با هم در چیزی که پیدا میکنن شریک بشن.

مادر لرد همچنان سرگرم انتخاب همسر برای پسرشه.انتخاب آخرش لینی وارنره.

نکته:ظاهرا پشت سوراخ اتاق لرد سیاه قرار داره.ولی این چهار مرگخوار نمیدونن.

______________________

طولی نکشید که دافنه همراهانش را متوقف کرد.
-خب...در این محل جلسه ای برای تقسیم وظایف و مسئولیت ها و کارایی که باید انجام بشه با شرکت من و دافنه و لودو برگزار میکنیم.

مورفین خمیازه ای کشید و با بی حوصلگی تذکر داد که دافنه او را فراموش کرده است.ولی دافنه مصرانه مورفین را به عقب هل داد.
-نه...نه...فراموش نکردم.ببین این جلسه برای کشیدن نقشه اس.نقشه رو با چی میکشن؟
-با دشت؟
-نه!
-با ماژیک؟
-نه بابا...نه!
-با قلم پر!

دافنه به سرش اشاره کرد.مورفین حالت بسیار متفکرانه ای به خود گرفت.
-با گوش؟با مو؟با ژم ژمه؟

دافنه با عصبانیت جواب داد:
-با مغز!همین دیگه...شما هوش ریونی نداری.یه اسلیترینی هستی.فوقش کمی خونت خوشرنگه.ولی به درد نقشه کشیدن نمیخوری.اون دفتریادداشت چیه؟چی داری مینویسی؟دارم با تو حرف میزنم.

مورفین در حالیکه تند تند یادداشت میکرد جواب داد:
-این شیژای ژدید کیفیت ژالبی ندارن.برای آدم حافژه نمیژارن.دارم مینویشم که یادم نره.بعدا عین همین ژمله ها رو تحویل ارباب بدم.

دافنه با یک حرکت سریع دفترچه را از میان دستان مورفین بیرون کشید.
-حالا چرا ناراحت میشی؟بیا...اصلا کی گفته همه شرکت کننده های جلسه باید باهوش باشن؟بیا شرکت کن....من در قدم اول پیشنهاد میکنم محل سوراخ رو به حافظه هامون بسپریم.ساختمونو دور بزنیم و ببینیم اون طرفش چیه و کجاست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 19 آبان 1392 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین و لودو جلو میرن تا خودشونم از نزدیک سوراخ پیدا شده ی اخیر رو دید بزنن، دافنه و فلور با اکراه کنار میرن و چند قدم از اونا فاصله میگیرن.

- پیشت ... هوشت؟ باتوام دافنه!

دافنه که تمام حواسش به سوراخ شگفت انگیز جدید کشف شده بود، به خودش میاد و به فلور خیره میشه. فلور بعد از اطمینان از اینکه دافنه به حرفاش گوش میده میگه:

- نمیخوای که هرچی اونا میگنو انجام بدیم؟

دافنه دست به سینه وایمیسه و آروم تو گوش فلور زمزمه میکنه:

- معلومه که نه ... تظاهر میکنیم با هم هستیم، اما تو یه فرصت جادویی مناسب اونارو از پرونده جادوییمون حذف میکنیم.

دافنه با دیدن چهره ی فلور که با زبان بی زبانی میپرسید "اما چطوری؟" ادامه میده:

- اصلا نیازی به فشار آوردن نیست، ما دو تا ساحره ی باهوش ریونی هستیم. شرایطو در وقت مناسبش به نفع خودمون تغییر میدیم.

فلور گوشزد میکنه: لودو هم ریونیـ...

- هی شما دوتا بوقی اونجا چی به هم میگین؟

فلور با صدای فریاد لودو به خودش میاد اما بدون اینکه هول بشه، یک قدم به سمت اون دوتا برمیداره و با جدیت میپرسه:

- از کی تا حالا شما دوتا با هم همدست شدین؟ کیه که ندونه شما دو تا با هم نمیسازین؟ نکنه دست های پشت پرده ای هستن؟

لودو دستشو رو شونه ی مورفین میذاره و با چاپلوسی میگه: چی؟ من و مورفین؟ نه باو ما رفقای قدیمی همدیگه هستیـ...

لودو با دیدن چشم غره ی مورفین، دستشو از رو شونه ش برمیداره.

- باشه خب، حقیقت اینه که ناچارا و برخلاف تصور و انتظارمون، هردو یه چیز مشترکو میخوایم. چیز نهفته شده ی اون زیر و این همکاری بعنوان یک لکه ی ننگ بزرگ تا ابد تو کارنامه ی زندگی من میمونه ... وای بر من!

فلور و دافنه نیم نگاهی به هم میندازن و مطمئن میشن که اونام واقعا به سر نهفته ی اندرون سوراخا علاقمند شدن و خبری از جاسوسی و دوز و کلک نیست! پس هر چهار نفر برای یافتن راهی به حرکت در میان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1392 06:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- خوب چجوری باید بفهمیم قضیه چیه؟! اگه همینجا سوراخ حفر کنیم و بریم تو که عالم و آدم خبردار میشن

- آره اما شاید سوراخای دیگه ای هم در کار باشه

- ینی میگی باید رو کل در و دیوارای خونه ی به این بزرگی دنبال سوراخ بگردیم؟!

داف چیزی نگفت و به خاراندن زیر چانه اش ادامه داد تا بلکه با اتکا به هوش سرشار راونی اش ایده ای به ذهنش برسد و چند لحظه بعد با روشن شدن لامپی بالای سرش این اتفاق رخ داد! لامپ را خاموش کرد و چوبدستیش را بیرون کشید و در سوراخ فرو کرد و زیر لب گفت: "لوموس ماکسیما!"


همان لحظه - اتاق لرد ولدمورت


بلاتریکس، لینی، آماندا و آیلین با چهره های برافروخته ای که چندین جای زخم روی هر کدام خودنمایی میکرد مقابل اربابشان و مادرش به صف ایستاده بودند. لرد نگاه رضایتمندانه ای به آن ها کرد و با لخندی که ناشی از تفکر به خلاص شدن از دست همه ی ساحره ها و لیست مادرش بود گفت:

- به راستی که ما بسیار متمایل به ازدواج بودیم و این ساحره های سیاه دل که شما برگزیدید نیز همگی صاحب کمالات زیادی بودند و به نسبت برازنده! اما دریغا! درست پیش از آنکه ما انتخاب نهاییمان را در نظر بگیریم خواب جد بزرگمان سالازار را دیدیم و ایشان به ما گفتند که همسر آینده مان در میان درخشش انوار نور خیره کننده ای ظاهر خواهد شد و ما نیز تصمیم گرفتیم تا روزی که این خواب تعبیر نشده و همسر ایده آلمان یافت نشده از ازدواج خوددا...

هنوز جمله لرد سیاه به پایان نرسیده بود که نور شدیدی از کنج سقف ساطع شد و انوار آن لینی را در بر گرفت!

- اوه قند عسلم ... پس بالاخره به ازدواج رضایت دادی! همسر آیندهات هم که پیدا شد! دیگه جای دس دس کردن نیست؛ همین فردا مراسم عروسی رو ترتیب میدیم

-


راه پله چند طبقه پایین تر


دافنه سریعا چوبدستیش را از سوراخ بیرون کشید و گفت:

- نورایی که از در و دیوار بیرون زد رو دیدی؟! چندین سوراخ دیگه هم به این تونل هست! باید بقیه سوراخ ها رو پیدا کنیم؛ شاید به یه ورودی رسیدیم ...

اندکی آن طرف تر درون یکی از اتاق ها مورفین با تعجب به نقطه ای که چند لحظه پیش نور عجیبی را ساطع کرده بود خیره شده بود ... پس از مدتی تفکر و jحلیل چوبدستیش را داخل دیوار فرو کرد ...

- بالاخره مچت رو گرفتم تو در و دیوار خونه ریدل جنس قایم میکنی؟ بزا به ارباب بگم! پدرتو در میاره ... تازه فکر کن به گوش مجلس ویزنگاموت هم برسونم، شک نکن کلاه رو سه سوته ازت میگیرن :hungry1:

- شی میگی دیوونه؟ توهم ژدی؟ قدرت رو اژ دشت دادی خرفت شدی؟ من میخواشتم ببینم اون نور اژ کژا تابید!

- با کی بودی؟ از اونجای من نور میتابه؟ حرف دهنتو بفهم مردک

- ای بابا! دشتمو ول کن ... بیا اینژا بهت نشون بدم شه خبره خوب


مورفین دست لودو را گرفت و او را از اتاق خارج کرد، فلور و دافنه که با دیدن آن دو هول شده بودند خودشان را به آن راه زده و زنان شروع به پایین رفتن از پله ها کردند!

- واشتین ببینم من همه شیو میدونم! ما هم هشتیم

- چی ما هم هستیم؟ شما ها میخواین چی کار کنید؟

دافنه که چاره ای پیش روی خود نمیدید با اکراه ماجرای سوراخ ها را برای لودو تعریف کرد ...

- عجب! به هیچ وجه نباید بزاریم ارباب از این قضیه بویی ببره

- از ارباب پنهون کنیم؟ چرا؟!

- خوب معلومه! اگه ارباب بفهمه همه ی مارو میفرسته دنبال کشف این قضیه و سه سوته همه چی معلوم میشه! اما اگه فقط خودمون بریم اگه گنجی در کار باشه میتونیم به جای 33 نفر بین 4 نفر تقسیم کنیم و اگر هم چیز دیگه ای پیدا کردیم تحویل ارباب میدیم و پاداشش رو بین خودمون تقسیم میکنیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آبان 1392 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دافنه بدون اینکه چشم از سوراخ برداره غرق خیال پردازی میشه:

-ممکنه اون پایین لپرکان داشته باشیم.لپرکان که میدونی چیه؟خب پریزادهایی مثل تو معلومه که نمیدونن لپرکان چیه!کوتوله های ناز و گوگولی مگولی!

-چندتا کوتوله؟ته خیال پردازیت همین بود داف؟فکر میکردم به چیزای هیجان انگیزتری فکر میکنی.

فلور این رو گفت و دافنه رو کنار زد تا نگاه دقیق تری به داخل سوراخ بندازه.دافنه هم که خوشش نمیومد کسی به زور جاشو برای دیدن سوراخ بگیره سر فلور رو کنار میزنه و میگه:

-خب متوجه نیستی دیگه!لپرکانها همه جا پیدا نمیشن.فقط بعضی جاهای پیدا میشن.اگه گفتی کجا؟...نه لازم نیست تو بگی خودم میگم.فقط غارهای زیر زمینی که توشون گنج مخفی شده باشه!

با شنیدن اسم گنج فلور دو متر از جا میپره و با دست جلوی دهن دافنه رو میگیره:

- هیششششش!آروم حرف بزن دیوونه.اینطوری که تو داری حرف میزنی کل اهالی خونه فهمیدن این زیر گنج هست!میخوای دست زیاد بشه؟

دافنه خودش رو از زیر دست فلور آزاد میکنه و میگه:

-اولا که چرا خودتو به این سرعت شریک کردی؟!گنجی هم باشه مال منه چون خودم این سوراخ کوچولو رو پیدا کردم.دوما اصلا چرا دور برمیداری.از کجا معلوم اینجا گنج باشه؟من فقط یکی از حدس های ممکن رو زدم.ممکنه هزارتا چیز دیگه این پایین باشه که به جای سود فقط باعث بدبختی و بیچارگیمون بشه.

فلور دوباره مشغول دید زدن سوراخ شد و گفت:

-امیدوارم واقعا گنج باشه.خیلی دلم میخواد بدونم اون پایین چه خبره...نگاه کن دوباره یه چیزی رد شد!بیا از این قضیه سر در بیاریم.

در همان وقتی که فلور و دافنه مشغول به نوبت مشغول دید زدن سوراخ و بحث کردن بودن،مورفین از داخل یکی از اتاق های مجاور داشت از لای درز در اون ها رو نگاه میکرد و به صحبت هاشون گوش میداد.

ذهن مورفین:

-یا ژد (جد) خودم. اگه ژدی ژدی اون پایین گنژ باشه شی؟یعنی پولدار میشم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1392 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
~ سوژه جدید ~

- میشه بگی دقیقا داری چی کار میکنی؟ چطور جرات میکنی مانع ورود من به اتاق ارباب بشی؟

بلا با عصبانیت اینو رو به دافنه که رو زمین ِ کنار پله ها زانو زده و به نقطه ای خیره شده میگه. دافنه بدون اینکه نگاهشو از تو سوراخی که توجهشو به خودش جلب کرده برداره، جواب میده:

- اتاق جادویی ارباب دو طبقه با اینجایی که منم فاصله داره. پس الکی غر نزن.

بلا نفسشو محکم بیرون میده و میگه: بالاخره که باید حتما این پله رو رد کرد. تو مانعی! تو سرعتمو کند میکنی. نباید بذارم اون ساحره های بوقی اربابو به خودشون جذب کنن.

دافنه همچنان با بیخیالی جواب میده: ببین بلا، حرفت اصلا منطقی نیست. کنار من جا هست، میتونی رد شی و توجه نکنی که من اینجام.

بلا که از حاضرجوابی دافنه اصلا خوشش نیومده میگه: فقط چون نخواستی تو لیست باشی به خاطر این گستاخیت میبشخمت.

و بعد تنه ای به دافنه میزنه و شیرجه زنان پله هارو طی میکنه تا به اتاق لرد برسه. دافنه با بر زبان راندن "هوی چته، آروم!" بلارو بدرقه میکنه.

- ببین اگه تو هم میخوای به من گیر بدی که چرا اینجا نشستم و به این سوراخ جادویی عجیب نگاه میکنم، بهتره راتو بکشی و بری یه جای جادویی دیگه چون دوباره حوصله ی بحث جادویی رو با کس جادویی دیگه ای ندارم.

دافنه غرغر کنان اینو رو به فلور که به تازگی جلوش ظاهر شده میگه. فلور با تعجب کنارش میاد و رو زمین میشینه.

- ماجرای سوراخه چیه؟

دافنه شونه هاشو بالا میندازه و میگه: نمیدونم! ولی حس میکنم یه چیزی هر چند دقیقه یک بار از تو این سوراخه عبور میکنه. ما طبقه اول هستیم ... اصلا تا حالا به این فک کردی که زیر زمین این خونه چی میتونه باشه؟

فلور با اشتیاق چشماشو توی سوراخ(!) میکنه و فقط تاریکیه که میبینه.

- اینجا که هیچی نیـ... وااای این چی بود؟

فلور با هیجان سرشو بالا میاره و به دافنه نگاه میکنه. یعنی واقعا جای سری ای با چیز سری ای زیر خونه ی ریدل وجود داره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1392 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پايانى

ساحره ها:

آيلين گفت : همين حالا مرگخوار ها هم رسيدن.

ساحره ها:

فلور جيغ زد: فرار.

ساحره ها همه با صدا هاى مختلف و بو هاى مختلف آپارات كردن.

آيلين اول به سمت كيك رفت و نوشته ى آن را تغيير داد و بعد آپارات كرد.

در باز شد و محفلى ها و مرگخوار ها به داخل ريختند.

مروپى به سمت كيك رفت و گفت: چه نازنينن اين ساحره ها!

مرگخوار ها :

دامبل هم به سمت كيك رفت و گفت: درسته.

محفلى ها:

كيك:

بلا بلند خواند: تولد فسيل زنده و ورود درخشان مادر لرد سياه مبارك باد.

همه:


آن سوى دنيا

ساحره ها داشتند آفتاب مى گرفتند و خوش ميگذراندند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پادما پاتیل در 1392/8/10 9:43:59

به ياد قديما
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1392 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
در میدان گریمولد

پاق!
در آن تاریکی ریش بلند و سفیدی که مردی لاغر به آن وصل شده بود ظاهر شد. با این همه ریش مزبور هنوز فرصت پیدا نکرده بود موقعیتش را به درستی تشخیص دهد که صدای مهیبی مثل انفجار بمب اتمی هیروشیما کل میدان و محله های اطرافش را لرزاند و لحظه ای بعد تعداد بیشماری کله سرخ رنگ در منطقه ظاهر شد و ریش را در خود فرو بلعید.
پاق!پاق!پاق!واق!(افکت صدای ظاهر شدن سیریوس!)
اووو!(خوانندگان عزیز دست به گیرنده های خود نزنید.این صدا ناشی از اپارات ریموس می باشد!)
هرمیون با ظرافت از روی تپه کله های سرخ سر خورد. سپس لحظه ای ایستاد و به پیرامونش خیره شد.
- پس دامبلدور کجاست؟نکنه مرگخوارا حمله کردن و از برج پرتش کردن پایین؟رون زود باش... هری باید همین دور و برا باشه زیر شنل نامریی...پیداش کن الان باید دنبال اسنیپ بدوئه.
محفلیون حاضر در صحنه:
رون با بی حوصلگی روی تپه خواهر و برادرانش لم داد و گفت:
- بی خود شلوغش نکن هرمیون.الان تو اون صحنه نیستیم.مگه نمی بینی؟الان جلوی مقریم!
ریموس هم مثل هرمیون از روی تپه ویزلی ها سر خورد و دست دامبلدور را که از زیر تپه ویزلی ها بیرون مانده بود لگد کرد. درحالیکه متفکرانه به خانه شماره دوازده که از میان دو خانه یازده و سیزده آشکار میشد زل زده بود پرسید:
- داشتیم می رفتیم برقارو خاموش نکردیم؟

درون مقر محفل

ساحره ها بدون توجه به اعتراض های آیلین با سر و صدا او را کشان کشان به طرف میزی بردند که زیر تپه ای از کادوها و کیک بزرگی تقریبا مدفون شده بود.آماندا در حالیکه به زور کلاه بوقی را روی موهای سیاه آیلین می گذاشت با شور و شوق گفت:
-بیا هدیه هاتو باز کن
- آخه...
مالی دست دیگر آیلین را گرفت و به سوی خود کشید.
- نه اول کیکشو باید ببره کلی وقت گذاشتم روش..
آماندا با عصبانیت دست دیگر آیلین را محکمتر از مالی کشید.
- اول کادوهاشو باید باز کنه!
- نخیر اول کیکشو باید ببره!
- اول کادوهارو می بره!
- اول کیکشو باز میکنه!
- ولم کنین...به مرلین اشتباه گرفتین تولد من نیست!
با صدای فریاد آیلین سکوت حاکم شد.ظاهرا هضم این قضیه بعد از چند صفحه پست زدن برای ساحره ها سخت بود. لینی اولین کسی بود که سکوت حاکم را شکست.
- یعنی چی تولد تو نیست؟
آیلین دست هایش را که به نظر می رسید یک متری کش آمده باشند تکان داد:
- تولد من سه هفته پیش بود...همون روزیکه داشتین دنبالم میگشتین...
آماندا با حالتی عصبی دست در جیب شنلش کرد.
- امکان نداره من اشتباه کرده باشم...ببین!اینم مدرکش... خودت بهم گفتی.الان میارمش...ایناهاش...عه...این لک چیه؟بذار پاکش کنم.ها؟ام...خب...چیزه...یعنی حالا چه اهمیتی داره تولدت کی باشه...منظورم اینه که این یه جور ابراز علاقه مندی و ایناست...یعنی حالا همه اش سه هفته این ور و اونور شده چه اهمیتی داره...مگه نه بچه ها؟
بچه ها:
مندی:
اما پیش از آنکه بچه ها بتوانند با کمک چوبدستی و چماق و ملاقه اهمیت این موضوع را برسانند کلاغ سیاهی با سروصدا از پنجره وارد شد و روی شانه آیلین نشست و چند بار منقارش را به هم زد.آیلین بدون اینکه به ساحره ها نگاه کند بند کلاه بوقیش را کمی کشید.
- خانوما نمی خوام مزاحم مشاجره اتون بشم ولی باید خدمتتون عرض کنم که همین الان محفلیا رسیدن دم در خونشونو این یه معنی بیشتر نداره جز اینکه بدبخت شدیم!
ساحره ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/8/9 22:33:22
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1392 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه آیلین

مروپ نگاهی به لیستش انداخت و لحظه ای در فکر فرو رفت. سپس سری تکان داد.
- با این همه مادر ارباب به این نتیجه رسیدن که چون چیزی گیر محفلی ها نیومده احتمالا الان در حال برگشتن به محفلند.پس بلا مادر ارباب تصمیم گرفت شمارو دوباره به صدر لیست ارتقا بده.
بلا:
رز خواست اعتراض کند که این پیشنهاد برای او بوده است اما با مشاهده چوبدستی بلا و چشم غره تهدیدآمیزش تصمیم گرفت سکوت اختیار کند.اما درست در همان لحظه که ملت آماده ی آپارات کردن به سمت مقر محفل بودند مروپ تک سرفه ای کرد تا حواس مرگخواران را به خود جلب کند و با لبخندی به بلا گفت:
- اما متاسفانه شما یه نکته ای رو این وسط فراموش نکردین؟
بلا انبوه موهایش را از روی صورتش کنار زد و با لحنی که می کوشید دلنشین به نظر برسد پرسید:
- چه نکته ای رو بانو؟
- مکان محفل نمودار ناپذیره... در نتیجه شما مجددا به نفر دوم لیست مادر ارباب سقوط می کنین!
بلا:
رز:

میدان گریمولد لندن-شماره دوازده

آیلین با حیرت همراه آماندا به طرف ساختمانی حرکت کرد که شونصد بار از مقابلش عبور کرده و آن را ندیده بود.جای تعجبی هم نداشت چون ساختمان نمودار ناپذیر شده بود.البته او برای یافتن آن تمام تلاشش را به کار گرفته بود. از یکی دوتن از مشنگ های رهگذر در مورد آن سوال پرسیده بود که طبیعتا با مشاهده ردا و شنل سیاه و بلندش و زاغی که روی دست حمل می کرد به جای پاسخ تنها نگاهی از روی تعجب و تمسخر تحویلش داده بودند. حتی یکی از آنها چیزی زیر لب در مورد "دیوانه" و "شفا" گفت و با سرعت بدون اینکه پاسخی بدهد از او دور شد. در آن لحظات که چون دیوانگان اطراف ساختمان سرگردان بود حتی با چوبدستی سوروس تماس گرفته بود تا بلکه بتواند از او در مورد محل محفل سوال بپرسد اما سوروس چوبدستیش را خاموش کرده بود و طبیعتا بعد از پیوستن به محفل نشان شوم روی دستش هم توسط لرد از شبکه خارج شده بود چرا که مرتبا پیغام "مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد لطفا مجددا نشان را فشار ندهید" را برای آیلین می نواخت!اما اکنون ساختمان با همه عظمتش در مقابل چشمانش ظاهر میشد.
آماندا بازوی آیلین را گرفت و او را به زور از پله های سنگی بالا برد. درست همان لحظه که پایشان را روی آخرین پله گذاشتند درب های ساختمان با سر و صدا گشوده شد و اعضای سازمان با ساز و آواز دهل و کاغذ کشی و برف شادی و از این جور قرتی بازی ها بیرون ریختند و با شادی سرگرم خواندن آواز "تولدت مبارک" برای آیلین شدند.
آیلین:
اماندا با خوشحالی در حالیکه کلاه بوقیش روی سرش یکوری شده بود فریاد زد:
- تولدت مبارک ای سیاه زن مبارز راه آزادی زنان!بچه ها معلومه حسابی غافلگیر شده..زبونش بند اومده نمی دونه چی بگه...
آیلین:
مالی در حالیکه به تک تک ساحره ها تنه میزد جلو آمد و دست آیلین را گرفت تا به داخل بکشاند.
- بیا عزیزم...غریبی نکن...اینجا مثل خونه خودته...بیا کیکتو ببر و کادوهاتو باز کن...راستی کیکتو خودم پختما.
ساحره ها همگی گرد آیلین جمع شدند و با سروصدا او را به داخل کشیدند و طبیعی بود صدای زمزمه مبهم آیلین که می گفت"تولد من که گذشته" به گوش کسی نرسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/8/3 17:09:48
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1392 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
اندرون خانه شماره 12 گریمولد:

همه ی ساحره ها حاضر و آماده تو جایگاهای مخصوص خودشون قرار گرفتن و آماده ی ورود آیلین پرنس و برپایی جشن هستن.

دو تا از ساحره ها، دو طرف در ورودی با نخ شادی تو یک دست و برف شادی تو اون یکی دست، آماده ی تکون خوردن در هستن تا ورود آیلینو اینطوری تبریک بگن.

سه تا از اونا با چهار بادکنکی که به هم گره زدن جلوی جمع و درست جلوی در ورودی وایسادن و سه نفر دیگه با سوزنی بزرگ، تهدید کنان به بادکنک های تپل مپل مینگرن تا به محض ورود آیلین اونارو بترکونن.

دو نفر دیگه دو ور کیک بزرگی که آماده کردن، چوبدستی به دست ایستادن و سعی کردن کیکو رو هوا معلق نگه دارن.

بقیه ی ساحره ها هم پشت همه به صف وایسادن و انواع و اقسام بوق و شیپور و ابزار آلات تولید صدارو حمل میکنن. آماندا هم بعنوان برپا کننده ی این مهمونی، وسط جمع درحالیکه به ساعت مچیش خیره شده، نشسته.

- پس چرا نمیاد؟ زیادی دیر نکرد؟

یکی از دو نفر ِ دو طرف در ورودی، دستاشو که با نخ و برف شادی بالا رفته رو پایین میاره و میگه: بهتر نیس بری دنبالش مندی؟

مدت ها بعد:

آیلین که برای شونصدهزارمین بار میدان گریمولدو دور زده و متر کرده بود، با عصبانیت نگاهی به ساختمونای عظیم میندازه و میگه:

- یعنی واقعا هیشکی اون تو متوجه نشده من دیر کردم؟

آیلین نگاهشو از ساختمونا برمیداره و میخواد برگرده که یهو مندی جلوش ظاهر میشه.

- سلام!

خانه ریدل:

محفلیا که دیگه از بیهوده در انتظار موندن خسته شدن، تصمیم میگیرن که به مقرشون یعنی خانه شماره 12 گریمولد برگردن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1392 11:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لب های بلا به لبخندی شیطانی باز شد. مروپ که آشکارا مأیوس شده بود سر تکون داد:
-بلا شما به مقام دوم لیست نرول پیدا میکنید! ما چرا باید بریزیم محفل؟

بلا دسته ای از موهاش رو دور انگشتش پیچوند:
-چرا نریزیم محفل؟

مروپی با کف دست کوبید روی پیشونیش:
-محفلیون که همه شون تو خونه ریدل ان دختر باهوش!!

بلا کمی سرخ و سفید شد و بعد کروشیویی نثار رز کرد که به شکل :دی در اومده بود. کروشیو به تک دندون جلویی رز برخورد کرد که خاصیت آیینه ای خفنی داشت که رز از شوهر عمه ش به ارث برده بود(!!!) و کروشیو به خود بلا برگشت:دی

در نزدیکی میدان گریموالد

آیلین سردرگم دور خودش می چرخید و هرچی فحش موقر اصیل زاده وار بلد بود به روح آماندا میفرستاد.
-دختره هیپوتالاموس چلوسیده فکر نمیکنه مقر محفل نمودار ناپذیره!! ای بوق بر من که چه کسانی رو دور خودم جمع کرده م!:((

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!