-برین تو ارباب...مقاومت نکنین دیگه. دستتون گیر کرده؟ بذارین براتون بشکنمش که جا بشه....خب...اینم از این. پاهاتونم جمع کنین. حالا در کمدو می بندم. سعی کنین خفه نشین. این لطف منم فراموش نکنین که شما رو در کمد ساحره ها پنهان کردم. وقتی بیدار بشین هم کمی سرتون گرم می شه.
لودو ماموریت اختفای لرد را با موفقیت انجام دادو به محضر مرلین رفت.
-هجده تا!
-زیاد نیست ارباب؟ شما هرگز اینقدر حریص نبودین. البته بودین ها...ولی نه در مورد ساحره ها. حالا چرا هجده؟
لودوی سیاه اخمی کرد.
-فقط همینقدر ساحره مرگخوار در بساط داریم. حالا که دماغ داریم شاید ساحره های غیر سیاه هم به همسری ما علاقمند بشن...می شن؟
مرلین علامت بی نهایت را جلوی قسمت تعدا همسران لرد سیاه گذاشت.
-نمی دونم ارباب. ولی اونا در شان شما نیستن. ضمنا اگه شما با همه ساحره ها ازدواج کنین مرگخواراتون مجبورن همسران غیر سیاه اختیار کنن. امنیت ارتشتون به خطر میفته.
مرلین درست می گفت...ولی موضوع اینجا بود که امنیت ارتش سیاه برای لودوی سیاه پشیزی ارزش نداشت.
داخل کمد:
لرد سیاه تکانی خورد. درد شدیدی احساس می کرد. دستش در زاویه عجیبی از بدنش قرار گرفته بود.
-لعنتی...اینجا کجاس؟ این جوراب زنانه چیه روی صورت مبارک ما؟ دستمون چرا صاحب مفصل های اضافه شده و از ده جا خم می شه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

آهان! پیدا کردم! باید مثل ارباب رفتار کنم تا اینا متوجه نشن!



خیلی خوب... شما بروید شامی برای ما آماده کنید... ما هم برویم جنازه ی آن لولو خورخوره را بندازیم تو کمد! 

»
نگاه کرد.



بزنم همچین بپاچی به دیوار؟
می خوای منو از نون خوردن بندازی؟ از هستی ساقطت کنم؟ 





ارباب مگه مامانتون وقتی بچه بودین داستان سیندرلا








