جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  238 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  317 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مرداد 1393 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- تو اینجا چیکار می کنی راج؟
- اومدم نجات بدم مایا.
- تو به من خیانت کردی، برو، دیگه نمی خوام ببینمت.

فیلم هندیِ "دوباره بر می گردیم" در حال پخش بود. کارگردان و دست اندرکاران اشاره می کردند که بازیگر ها دقیقا" باید کجای فیلم را بازی کنند. همه با قیافه ی به صحنه نگاه می کردند. به نظر می آمد دیگر مشکلی وجود ندارد که ناگهان صدایی بلند شد:

- یعنی چی آقا؟ یعنی کارمند وزارت خونه نمی تونه یه خبر بزاره؟ من تو دهن ملت میزنم تا کی دست های پشت پرده؟ تا کی پارتی بازی؟

همه به طرف منبع صدا برگشتند، گیدیون پریوت در حالی که فریاد می زد می خواست خبری را بخواند اما مدیر صدا و سیمای جادویی می گفت که الان زمان پخش فیلم است و وقت اخبار گفتن نیست. دوباره صدای فریاد بلند شد:

- من آماده نیستم؟ آمادگی منو زیر سوال می برید؟ ای نــــــــــــــــفس کــــــــــــش.

با این فریاد، عین بولدوزر زد همه ی صحنه رو با ... با خاک گور یکی کرد. ( به قول ویولت ) شاید شما بگویید که گیدیون هیچ وقت عصبی نمیشه پس شخصیت پردازیت کجا رفته، در جواب این سوال باید بگم ایشان وقتی احساس می کنند به او توهین کرده اند خیلی خوب عصبانی می شوند. ( باور ندارید از تدی بپرسید )

خلاصه گیدیون پرید وسط صحنه که مایا و راج بودند.

- اِم...چیزه... با اخبار شبانگاهی در خدمت شما هستیم.

ملت پشت و جلوی صحنه:

کارگردان خود زنی می کرد تا به گیدیون ثابت کند که بابا جان الان صبحه، اخبار شبانگاهی چیه؟ تهیه کننده هم در داشت خودش را حلق آویز می کرد تا ثابت کند که وسط فیلم، اخبار نمیدن. خلاصه هرکی به خودش صدمه میزد تا چیزی را ثابت کند.

- اولین خبر درباره ی دزدی کاپ جام جهانی فوتبال که یک نوع ورزش مشنگی هستش. آقا این چه صحنه ایه؟ من تو خوابگاه سلطنتی که نمی تونم خبر بخونم.

ملت:

- بله داشتم میگفتم. خبری رسیده است که متهم جیم سین په ( نام کره ای نیست. ) پس از قهرمانی آلمان، به همراه بازیکنان این تیم به هتل رفته و زمانی که آن ها خواب بودند اقدام به ربودن کاپ کرده است.

یک سری در پشت صحنه خود زنی می کردند، نصفی دار میزدند به حدی که جسد های پشت صحنه را با کامیون می بردند. یک سری لطف کردند و با غش کردن خود، اطراف را از بهت و حیرت در آوردند که در اینجا از آنان تشکر میکنیم.

- بلاتر در این باره گفت: هرگونه همکاری با آلمان را تکذیب می کنم و من اصلا" کشوری به نام آلمان نمی شناسم.

سپس گیدیون مکث کرد و گفت:

- به نظر من، یعنی گیدیون پریوت ایشون کاری بسیار عاقلانه کردند و من به عنوان یک کارشناس مسائل فوتبال، کوییدیچ، سنت مانگو، وزارت خونه، تیم مذاکره کننده خسته ای، اعلام می کنم ایشون... بعله اشاره می کنند ادامه خبرو بخون.

بعد از چند ثانیه سکوت ادامه داد:

- آخرین جایی که کاپ دیده شده در دست میم فه بوده است که 30 نفر او را به همراه جام در حال خروج از کلاس دیده اند. امیدواریماز این خبر لذت برده باشید. خدافظ.

سپس از میان اجساد پشت صحنه رد شد و از ساختمان خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1393 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- بزار از این کرم پودرم به صورتت بمالم!
- بسه دیگه!

گریمور بساطشو جمع کرد و هیپوگریف وار از صحنه بیرون دویید. عوامل پشت صحنه هرکدوم یه جایی مشغول بودن و اصن یه وعضی! کارگردان بالاخره تونست بعد از مدت ها تقلا از زیر دست و پای بقیه بیرون بیاد و سینه خیزوارانه خودشو به رکسان برسونه. بعد در همون حالت که کنار میز اخبار داشت نفس های آخرشو می کشید، کاغذی رو به سمت رکسان دراز کرد:
- این خبر داغ ترین خبریه که رسیده! اول اینو بخون!

بعد دست دراز شده اش افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. عوامل پشت صحنه از دور شتافتند و جسد کارگردان رو به گوشه ای پرت کردند. رکسان بدون این که فرصت کنه حتی نگاهی به خبر بندازه، آماده روی آنتن رفتن شد.
- چوبدستی، ورد، آتش!

رکسان ورق های کاغذ رو جا به جا کرد و شروع به اعلام خبرها کرد:
- سلام [ملت پشت صحنه اشاره می کنن که سلام نه، سلام خدمت جامعه ی جادوگری یا هرچی! ] با خبرهای شرحه شرحه شده در خدمتتون هستم [ ملت سر در گریبان فرو کرده، روی مقوا می نویسن که با مشروح خبرها! ]

در همین لحظه هیجان زایدالوصفی رکسان رو در برمی گیره که بی خیال ادب و این حرفا شروع به ادامه دادن خبرها می کنه:
- همتون می دونین که آلمان قهرمان شده و نیازی نمی بینم فک خودمو اذیت کنم ولی فقط قهرمان شدن آلمان موضوع اصلی خبر ما نیست. تو یه اتفاق عجیب و غریب جام جهانی مشنگ ها دزدیده شده و الان تموم دوربین های فیفا مشغول کار بر روی این که کی و توسط کی جام جهانی دزدیده شده، هستن!

نصف ملت پشت صحنه، صحنه رو ترک کردن تا دیگه شاهد این حقارت نباشن. یک چهارم دیگم داشتن پاترنوس ارسال می کردن برای دانگ که "آیا خبرنگار بهتری نبود تو کل ایفای نقش؟" یک چهارم دیگه اما با سرسختی مشغول کاراشون بودن و حقیقتا اجرشون با مرلین!

- خبرهایی هم رسیده که معلم کوییدیچ هاگوارتز، دانش آموزا رو به فینال جام جهانی برده و یه بازی واقعی کوییدیچ رو به جادوآموزا نشون داده. عده ای عقیده دارن که سرقت جام می تونه کار اونا باشه. تحقیقات از مردم مشنگ نشون داده که اونا در حال تماشای جام بودن که صدای جیغی باعث میشه گوشاشونو با دستاشون بگیرن و چشماشونم ببندن و خب وقتی چشماشونو باز می کنن، جا تره و بچه نیست!

ملت پشت صحنه اشاره می کنن که مدیر ایفای نقش تو راهه و رکسان با خیال راحت که دانگو چه به این کارا، به خبررسانیش ادامه میده:
- گنده های فیفا تصمیم گرفتن از سال بعد سنسور ردیاب روی جام نصب کنن و البته به جامعه جادوگری این اخطار داده شده که اگه جامو برداشتن برای بازی، بیارن پس بدن جون هرکی دوس دارن که ما حوصله مذاکرات وین نداریم!

ناگهان ملت پشت صحنه همه کناری جمع میشن و دست ها بر سینه تعظیم می کنن.[یوسف پیامبر می بینین؟ ] لودو بگمن از راه می رسه و از پشت صحنه اشاره می کنه که هرچی زودتر اخبار رو جمع و جور کنه! رکسان با دیدن لودو آب دهنش رو قورت میده و رو به دوربین میگه:
- جادوگران و ساحرگان عزیز به پایان اخبار رسیدیم، تا خبر بعدی خداحافظ!

لودو کم کم از پشت صحنه میاد جلوی دوربین. رکسان پاشنه ی کفششو ور میکشه و آماده می کنه خودشو به هرحال!
- اخبار جامعه ی جادوگری رو به گند می کشی؟ ایفای نقش رو زیر سوال می بری؟ نیشتو باز می کنی موقع اعلام خبرا؟ وقتی به بالاک تبعید شدی، می فهمی مدیر ایفای نقش یعنی چی؟

و رکسان با تلاش زیادی در حال کندن زمین بود برای دور شدن از صحنه و جزایر بالاک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1393 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مراسم رونمایی از سرود و پیراهن تیم خرس های تنبل با ترانه ای از یضا رزدانی



من از لیتل هنگلتون پَر کشیدم به تیمی که پر از خرس درنده ست
برای مردم هنگلتون هرکس که پوست خرسو پوشیده برنده ست
تنبل یعنی یه تیم خرس داریم تنبل یعنی خیالت تخت باشه
تنبل یعنی تو حق داری ببازی اگه یکوقت شرایط سخت باشه



تو فکر کن لحظه ای بی چیز بمونی تنبل یعنی تو تیمت مورف داری!
تنبل یعنی باید یه رول بزنی اگرچه تمرین و سوژه نداری
اگه زمستان وزارت رو پکونده تو روی خشخاش تنها برگ هستی
تو باید تا تهش تنبل بمونی با اینکه تو گروه مرگ هستی
تو عمق پشم های بی کرانش میتونی چیزهاتو جا بذاری
اگه گشتن از این پوستین شروع شد، کُپ نکن! بهترین جاساز داریییییییییی!


تصویر تغییر اندازه داده شده


من از لیتل هنگلتون پَر کشیدم به تیمی که پر از خرس درنده ست
برای مردم هنگلتون هرکس که پوست خرسو پوشیده برنده ست
تنبل یعنی یه تیم خرس داریم تنبل یعنی خیالت تخت باشه
تنبل یعنی تو حق داری ببازی اگه یکوقت شرایط سخت باشه

تنبل تنبل تنبل تنبل



تو هنوزم توی ساواج هستی! دیوید با پرواز و آزادی باش!
نابینا کن بقیه ی تیمارو! برای آیلین بهترین زاغی باش!
چیز اگه تولید مورفین گانت نباشه، استعمالش اصن اثر نداره.
وقتی الادورا تو تیم باشه، هیچکس از تیم مقابل سر نداره!

من از لیتل هنگلتون پَر کشیدم به تیمی که پر از خرس درنده ست
برای مردم هنگلتون هرکس که پوست خرسو پوشیده برنده ست
تنبل یعنی یه تیم خرس داریم تنبل یعنی خیالت تخت باشه
تنبل یعنی تو حق داری ببازی اگه یکوقت شرایط سخت باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (30.86 KB)
27009_53c7d014ac3d6.jpg 230X300 px
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1393/4/26 18:10:35
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1393/4/26 18:24:01
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1393/4/26 19:02:06

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: دوشنبه 23 تیر 1393 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
«پیام های بازرگانی»


اولی ها! دومی ها! سومی ها! چهارمی ها! پنجمی ها! ششمی ها! هفتمی ها! سمج ردی ها! به خرس های تنبل بیایید! وزیر سابق را ضایع نکنید! به لیگ کوییدیچ بی اعتنایی نکنید! دهن ما را باز نکنید! ای بابا! بیایید دیگر! وقت تیم دادن دارد تمام می شود! مورفین را بگمن شاد نکنید! نگذارید آن بودلر مخترع بیاید کر کر بخندد که: "تیمم و تیمم! این بود تیمت؟!" به جان خودم نباشد به هورکراکس ارباب؛ اگر نیایید یک طلسمی روی آن کلاه مادرمرده می گذارم که همه را بفرستد توی دخمه ها کنار فیلچ! دیگر خود دانید! ما دیگر حرفی نداریم! خرس های تنبل شما را به دیدن ادامه ی برنامه ها دعوت می کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1393 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
فیلم سینمایی این هفته : عاقبت تایید اشتباه

دانگ چشم‌هایش را باز کرد. متوجه می‌شود در بیمارستان هست.از این که خود را در یک بیمارستان مشنگی میبیند تعجب میکند .
دکمه زنگ کنار تخت را فشار می‌دهد. چند ثانیه بعد پرستار با ماسکی بر روی صورتش وارد اتاق می‌شود و سلام می‌کند.
رفتار پرستار بنظرش مشکوک می آمد ، از او پرسید من کجام ؟ چرا منو ایجا آوردین ؟
-شما تصادف کردید .
- تصادف ؟ تو دنیای مجازی ؟ مگه میشه ؟
-اینجا دنیای واقعی است .
دانگ اول قبول نکرد اما بعد با گفته های پرستار قبول کرد که اینجا دنیای مجازی نیست و او در دنیای واقعی تصادف کرده .
- خیلی خب ، من گوشیمو میخوام .
-بفرماید.
دانگ با فشردن دکمه آن متوجه میشود که گوشی شارژ ندارد و خاموش است .
- ببخشید ، میشه شارژر این گوشیو برام بیارین ؟
-متاسفم ولی شارژر این مدلو نداریم .
یعنی بین همکاراتون کسی شارژر فیش کوچک نوکیا نداره؟
-از ۱۰سال پیش، دیگه تولید نمی‌شه. شرکت‌های سازنده موبایل برای یک فیش شارژر جدید به توافق رسیدن که در همه گوشی‌ها مشترکه.
-۱۰سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم.
-شما گوشی‌تون رو یک هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از این‌که به کما برید.
-کما؟!
-باورتان نمی‌شود که در تیر ماه ، سال۱۳93 به کما رفته‌اید و تیرماه ۱۴43 به هوش آمده‌اید. مطمئن باشید که نه می‌توانید به محل کارتان بازگردید ، البته اگر جایی کار میکردید ، و نه خانه‌ای برایتان باقی مانده است. چون قسط آن را هر ماه می‌پرداختید و بعد از گذشت این همه سال، حتما به وسیله بانک مصادره شده است.
-شما چی میگید ؟ این ... این ... امکان ... من باید برم ... زود تر مرخصم کنید .
-از نظر من شما هنوز شرایط لازم برای درک یسری چیزا رو ندارین.
-چرا؟ من که سالمم!
شما سالم هستید، ولی بقیه نیستن.
- منظورت چیه ؟چه اتفاقی افتاده ؟
- بیرون از این‌جا، هیچکس منتظرتون نیست.
دانگ که وحشت کرده بود ، چشمانش را بست ، نمی توانست تصور کند که همه را از دست داده است حتی میترسید خود را در آیینه نگاه کند .
-من پیر شدم؟
-مهم اینه که سالمی. مدتی طول می‌کشه تا دوره‌های فیزیوتراپی رو انجام بدی .
-اون بیرون چه تغییرایی کرده؟
-منظورت چه چیزاییه؟
-هنوز توی خیابونا ترافیک هست؟
-نه دیگه. از وقتی طرح ترافیک جدید رو اجرا کردن، مردم ماشین بیرون نمیارن.
-طرح جدید چیه؟
-اگر راننده‌ای وارد محدوده ممنوعه بشه، خودش رو هم با ماشینش می‌برن پارکینگ و تا گلستان سعدی رو از حفظ نشه، آزاد نمی‌شه.
-میدون آزادی هنوز هست؟
-هست، ولی روش روکش کشیدن .
-روکش چیه؟
-نمای سنگش خراب شده بود، سرامیک کردند.
-برج میلاد هنوز هست؟
-نه! کج شد، افتاد!
-چرا؟ اون رو که محکم ساخته بود؟.
-محکم بود، ولی نتونست در مقابل ارباس A380 مقاومت کنه.
-چی؟!…. هواپیما خورد بهش؟
-اوهوم!
-چه‌طور این اتفاق افتاد؟
-هواپیماش نقص فنی داشت، رفت خورد وسط رستوران‌گردان برج.
-این‌که هواپیمای خوبی بود. مگه می‌شه این‌جوری بشه؟
-هواپیماش چینی بود. ف ی ل ت ر کاربراتورش خراب شده بود، بنزین به موتورها نرسید، اون اتفاق افتاد.
-چند نفر کشته شدن؟
-کشته نداد.
-مگه می‌شه؟ توی رستوران گردان کسی نبود؟
-نه! رستوران ۴سال پیش تعطیل شد.
-چرا؟
-آشپزخونه‌اش بهداشتی نبود.
-چی می‌گی؟!… مگه می‌شه آخه؟
-این اواخر یه پیمانکار جدید رستوران گردان رو گرفت، زد توی کار فلافل و هات‌داگ….
-الان وضعیت تورم چه‌ جوریه؟
-خودت چی حدس می‌زنی؟
-حتما الان بستنی قیفی، 30هزار تومنه.
-نه دیگه خیلی اغراق کردی. 26هزار تومنه.
-پراید چنده؟
-پرایدهای قدیمی یا پراید قشقایی؟
-این دیگه چیه؟
-بعد از پراید مینیاتور و ماسوله، پراید قشقایی را با ایده‌ای از نیسان قشقایی ساختن.
-همین جدیده، چنده؟
-۷۰میلیون تومن.
-پس ماکسیما چنده؟
-اگه سالمش گیرت بیاد، حدود ۲ یا ۲ و نیم میلیارد….
-یعنی ماکیسما اسقاطی شده؟ پس چرا هنوز پراید هست؟
-آزادراه تهران به شمال هم هنوز تکمیل نشده.
-تونل توحید چه‌طور؟
-تا قبل از این‌که شهردار بازنشسته بشه، تمومش کردن.
-شهردار بازنشسته شد؟
-آره ، چند سال پیشم سکته قلبی کرد و مرد .
-ولی تونل که قرار بود قبل از سال۱۳۹5 افتتاح بشه ؟
-قحطی سیمان که پیش اومد، همه طرح‌ها خوابید.
-چندتا خط مترو اضافه شده؟
-هیچی! شهردار که رفت، همه‌جا رو منوریل کشیدن. مترو رو هم تغییر کاربری دادن.
-یعنی چی؟
-از تونل‌هاش برای انبار خودروهای اسقاطی استفاده کردن.
ا-توبوس‌های BRT هنوز هست؟
-نه! منحلش کردن، به جاش درشکه آوردن. از همونایی که شرلوک هلمز سوار می‌شد.
-توی نقش‌جهان اصفهان دیده بودم از اونا…
-نقش‌جهان رو هم خراب کردن.
-کی خراب کرد؟
-یه نفر پیدا شد، سند دستش بود، گفت از نوادگان شاه‌عباسه، یونسکو هم نتونست حرفی بزنه.
-ممنونم. باید کلی با خودم کلنجار برم تا همین چیزا رو هم هضم کنم.
-یه چیز دیگه رو هم هضم کن، لطفا!
-چیو؟
ا-ین‌که همه این چیزها رو خالی بستم.
-یعنی چی؟
-در همین لحظه پرستار ماسکش را برداشت و دانگ از تعجب خشکش زد ، تو ؟ واسه چی اینکارارو کردی ؟
و ویولت با آرامشی ترسناک گفت :
تقصیر خودت بود . کنت الافو تایید کردی ، با این که میدونستی من چه قد از اون فراری ام . منم با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم این اتاقو درس کنیم تا حسابی اذیتت کنیم تا دیگه از این کارا نکنی.
-با کدوم بچه ها ؟
-استیو و کلاووس و آماندا !
-همتونو ادب می کنم ... واسیا ببینم گفتی استیو ؟ اون که هافله ؟
-آره ، ولی از کنت الاف خوشش نمی آد ، واسه همین تصمیم گرفت کمکمون کنه ، واسه همینم تو تالار یه ورد بیهوشی بهت زد و اوردت اینجا دیگه ...
-اینجا کجاس ؟
-تالار اسرار هافل ، استیو درشو وا کرد گذاشت بیایم اینجا ، چون اینجا هیشکی صداتو نمیشنوه .
-کاری میکنم که مرلین کبیر به حالتون گریه کنه !!
در این لحظه استیو ، کلاووس و آماندا با حالتی عجیب وارد اتاق شدند . دستشان پشت کمرشان بود ، انگار چیزی پشت دستشان قایم کرده بودند .
- البته اگه بتونی از این اتاق سالم بری بیرون ...

و لحظاتی بعد صدای فریاد های دردناک دانگ در تالار میپیچید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استیو لئونارد در 1393/4/9 14:18:39
:bat:
تو فیلما پسره میره خارج بعد 20 سال برمیگرده اتاقش بدون تغییر میمونه!



خواستم بگم اینا دروغه!

من سه روز با دوستام رفتم اردو برگشتم بابام اتاقمو کرده بود انباری!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1393 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- نــــــــــــــه!! ولم کُـــــــــن دااانگ!! پست نمی‌زنــــــــم!
- لامصّب تو جادوکار ایفای نقشی!! از هیکلت خجالت بکش!
- اون موقع که داشتی کنت اُلافو تأیید می‌کردی باس به این فک می‌کردی که جادوکار ایفای نخشت ویولت بودلره! ولم کــــُـــن!!
- می‌گیرم می‌ندازمت تو آزکابان هاااا!!

همین لحظه، ویولت که دو دستی چنگ‌زده بود به پروژکتور جادوگر تی‌وی، دس از جیغ زدن برمی‌داره و دانگ که داشت سعی می‌کرد بِکَنَدش از اون پروژکتور کوفتی، با تعجب دست از کشیدنش برمی‌داره. عوامل صحنه هم که خیلی وقته با ظرف تخمه و فیلان، عوض سریال "به خاطر فرزندم" که رو آنتن بود، داشتن کشمکش بین دانگ و ویولت رو نگا می‌کردن، متوجه شدن داستان داره به نقطه‌ی اوجش نزدیک می‌شه.

ویولت پروژکتور رو ول می‌کنه و می‌چرخه سمت دانگ:
- چی قدقد کردی دونگ‌ای؟!

دانگ به فکر فرو می‌ره:
- جادوکار ایفای نقشی؟
- بعدش!
- از هیکلت خجالت بکش؟
- بعدش!
- می‌گیرمت می‌ندازمت...

بووووق. دنگ! بوشومف!!

پروژکتور کذایی روی سر دانگ خورد شده و مقادیری ماه و ستاره و سیارات منظومه‌ی شمسی و غیر شمسی، به معیت اقمارشون، دور سر مدیریت محترم می‌چرخه. ویولت برمی‌گرده به عوامل صحنه یه چشم‌غره می‌ره که خودشون جمع کنن و بفرستنش رو آنتن.

- کارلوس.. یادته قرار بود یه حقیقتی رو بهت بگم؟
-
- کارلوس.. تو هیچوقت به من توجه نکردی.
-
- کارلوس ایکبیری خاک‌برسر ِ ...

~Breaking News~


تصویر ویولت که پروژکتور به دس واساده وسط استودیو جایگزین کارلوس و ماریا [ ] می‌شه.
- فک کردین مملکت هرکی هرکیه؟! ینی چی همه رو می‌خواید بندازید آزکابان؟! فک کردید مملکت جادوکار نداره؟! فک کردید محفلی نداره؟ سیفید نداره؟! چی فک کردین با خودتون؟!

دستشو می‌زنه به کمرش، پروژکتورو هوخشتره‌طور دور سرش می‌چرخونه:
- تا وختی حاجی‌تون زنده‌س، جلو زندونی شدن هر بنی بشری وامی‌سه! ستاد مقاومت در برابر زندانی شدن تشکیل می‌ده! تو دهن ِ این دولت می‌زنه!

همین لحظه صدای خشنی از بیرون استودیو میاد:
- بودلرااااا ! بودلراااااا !

ویولت از به تغییر چهره می‌ده و جیغ می‌زنه:
- اگه می‌تونی منو بگیـــــــــــــــــــــر!!

بینندگان عزیز، از قسمت‌های بعدی سریال "به خاطر فرزندم" بدون پا دنبال خواهد شد، چرا که ویولت با قرض گرفتن پاهای ماریا و کارلوس، شیش‌پایی زده به چاک!..

دانگ کم کم داره به هوش میاد.
- تو سر مدیر ایفا می‌زنی با پروژکتور؟ پروژکتورت می‌کنم بودلر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1393 04:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- ماریا آخر میذاری حقیقت رو بهت بگم یا نه؟
- مارکوس دهنمو سرویس کردی. بگو دیگه.
- دِ بهت میگم سخته زن!
- ای خاک بر سر من که اون همه خواستگار پولدار رو ول کردم اومدم با تو بی عرضه!

تصویر سیاه میشه!

دام دادا دام دا دا دا... دام دادا دام دا دا دا دااااا... دا دارارام را را!

( آهنگ پس زمینه ی پدر خوانده)

تصویر سیاه از جادوگر تی وی در حال پخش شدن بود و آهنگ مورد نظر هم در حال پخش شدن.
تصویر هی سیاهی ـش رو از دست داد و مردی با کت و شلوار مشکی رنگ که بعضی از جیب هاش قلمبه شده بود، روی یک صندلی دسته دار با شکوه نشسته بود! کلاه لبه داری رو روی سرش طوری گذاشته بود که صورتش معلوم نمی شد.
یک سیگار برگ بین انگشتان دست چپش دود می کرد و همه ی فضای دور و برش سیاه بود که حس خفن ناک بودن به بیننده القا می کرد.

دُن فلچر دستش رو زیر کلاه زد و صورت ـش مشخص شد. خنده ای کرد و شروع به صحبت کرد:
- ای ملت غیور. ای کسانی که یک عمر اراذل، اوباش، دزد، دغل باز، بی شرف، بی پدر مادر، بی ناموس، بی همه چیز، مردک تسترال نفهم() خطاب می شدید... دیگر خفت و خواری کشیدن بس است! به کانون بیایید! نه آقا چیزه یعنی! به کانون نروید! به پیش ما بیایید. شورش کنید، تندش کنید، ترشش کنید! اصلاً بزنید همه چیز رو بترکونید.

تصویر دُن فلچر رفت و به جای اون صحنه ای از شورش و آشوب ملت در وزارتخونه نشان داده شد. یه سری از ممد ها شَک و شیشه(!) مردم رو می شکستن و روی سر و مغزشون می ریختن، عده ای دیگه از اصغر ها با مشت و لَغَت ( تلفظ صحیح این کلمه لغت هست. اما متأسفانه دیده شده بعضاً به اشتباه از لگد استفاده کرده اند! این ها توطئه های افرادی ـست که قصد دارند فرهنگ و ادب خلافکاران را به انحطاط بکشن!) به جون ملت افتاده بودن و تا میخوردن اون ها رو میزدن!

- دوستان من! و همچنین دشمنان من! دور جدید شورش ها و آشوب ها نزدیکه. هیچ جنبنده ای از این آشوب ها در امان نخواهد بود، مگه این که به ما بپیونده! خلافکارانی که از آزکابان آزاد شدند می تونن با مراجعه به ما و گفتن اسم کاراگاهی که اون ها رو دستگیر کرده، مقدمات دستگیری و شکنجه ـش رو فراهم کنند!

دُن فلچر لبخند رضایتمندی زد و ادامه داد:
- دوره ی درستکاری به پایان رسیده دوستان من! هرج و مرج چیزیه که الان جامعه باید به خودش ببینه، تا یاد بگیره که به ما احترام بگذاره. دیگه قدرت دست ماست. منتظر بقیه ی پیغام ها باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 تیر 1393 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-اوه کارلوس...من سالهاست که می خوام این حقیقت رو بهت بگم!
-چه حقیقتی ماریا...از جلوی چشمام دور شو.تو منو تنها گذاشتی و رفتی با فرناندو ازدواج کردی.نمی خوام حرفاتو بشنوم!
-ولی اون دختر بچه ای که جلوی در دیدی...اون...اوه...من باید بگم!
-نگو!
-بذار بگم!
-چیو بگی؟
-حقیقت رو!
-خب بگو!
-آخه نمی دونم چطوری بگم!
-خب نگو!
-آخه باید بگم!

پس از زنده ماندن شخصیت اصلی در هیجان انگیز ترین قسمت سریال مورد اشاره لینی وارنر(چون شخصیت های اصلی معمولا جان سالم به در می برند)سریال جذاب "به خاطر فرزندم" مجددا قطع شد و آرم قرمز رنگ "خبر فوری" روی صفحه جادوگر تی وی نقش بست.

تصویر تعداد زیادی خبرنگار و فیلمبردار علاف و کلافه را نشان می داد که روی پله های فرودگاه مشنگی در انتظار ورود شخصی بسیار مهم بودند.

-اومد...اومد!
-نه بابا...مگه به این سادگیاس؟انتظار داری مثل ما از در بیاد؟اون با ما فرق می کنه!ولی نمی دونم چرا اینجا با ما قرار گذاشت.قراره از جای دوری بیاد؟
-نه...می گفت اینجوری ورودش با ابهت تر میشه.راستی...میگن بال داره!
-من شنیدم می تونه با مژه هاش جادو کنه!
-یعنی چشاش خوشگله؟
-نه بابا, نیروی جادوییشو می گم.پلک زدنش یه چیزیه در حد آواداکداورا! تازه تو دوره ای که غیبش زده بود رفته یه دوره اختصاصی رول نویسی زیر نظر رولینگ گذرونده.اصلا همه کسایی که یه مدتی می رن و بعد بر می گردن مطمئنا جاهای مهمی رفتن و کارای مهمی انجام دادن.

بالاخره انتظار به پایان رسید.دو ساحره در ها را باز کردند و جادوگر کوتاه قامتی از پشت در پدیدار شد.عینک آفتابی بسیار بزرگی به چشمانش زده بود و دستش را جلوی صورتش گرفته بود.
-اوه پناه بر مرلین قدیمی...بازم خبرنگارا...اینا اینجا چیکار می کنن؟از کجا فهمیدن من قراره بیام؟

ساحره سمت چپ جواب داد:خب...شاید از اینجا که خودتون دعوتشون کردین! حتی چند تا گالیون براشون...

جادوگر کوتاه با عجله ساحره را کنار زد و بطرف سیل خبرنگاران رفت.
-خواهش می کنم...چرا راحتم نمی ذارین؟من مایل نیستم بیشتر از این تبدیل به یک چهره مشهور بشم.

خبرنگاران جادوگر را محاصره کردند.پس از زده شدن چندین فلاش روی صورت فرد تازه وارد, یکی از خبرنگاران شروع به صحبت کرد.
-ممکنه خودتونو برای بیننده های ما معرفی کنین؟

جادوگر تازه وارد با لبخندی تمسر آمیز به آرم روی میکروفون خبرنگار نگاه کرد.
-هه...جادوگر تی وی؟از اولم کارتونو درست انجام نمی دادین.از اینکه ساعت هاست شما رو در انتظار گذاشتم اصلا متاسف نیستم.کاری مهمتر از انتظار برای ورود من نداشتین!ولی باشه...بازم از خودگذشتگی به خرج می دم و خودمو برای تازه واردای کم هوش و بی ارزشی مثل شما معرفی می کنم!

جادوگر یک قدم جلوتر رفت تا بیشتر دیده شود.دستهایش را به دو طرف باز کرد.طوری که انگار می خواست همه را در آغوش بگیرد.
-من...خفن خفنیان هستم! ده سال پیش عضو سایت شدم.به مدت یک ماه فعالیت بی وقفه در تاپیک های مهم سایت مثل "معرفی شخصیت" داشتم.بعد رفتم...و حالا احساس کردم مجددا به وجود با ارزش من نیاز دارین.اومدم تا شما رو ازانحطاط و بدبختی نجات بدم.

-ممکنه کمی برای ما درباره اون روز ها توضیح بدین؟
-چقدر براتون متاسفم که اون روزا رو ندیدین...نمی دونم چطوری وصفشون کنم.البته من ذاتا فضاسازیم خیلی خوب بوده.ولی مشکل اینجاس که شما نمی فهمین.اون روزا همه چی متفاوت بود.اصلا این سایت یه رنگ و روی دیگه ای داشت... قالب داشتیم عینهو رنگین کمان...هر تاپیک یه رنگی بود.پستا برق می زدن.مدیرا متواضع بودن.عین خودم!هر روز صبح یه جارو دستشون میگرفتن, قبل از ورود کاربرا تاپیکا رو جارو می زدن.نقد وجود نداشت.سوژه و خلاصه وجود نداشت.چون ما احتیاجی به این چیزا نداشتیم. حتی احساساتمون هم رنگارنگ بود.دوستی های ما فرق می کرد.ما حاضر بودیم برای هم بمیریم.حتی سه چهار نفرو میشناسم که برای هم مردن.یکی روی رزرو یکی از دوستاش رزرو کرده بود.وقتی متوجه اشتباهش شد از شدت عذاب وجدان در جا خودکشی کرد.چه استعداد هایی داشتیم.طنز می نوشتیم، طرف از خنده روده هاشو از دست می داد.جدی می نوشتیم طرف دو هفته تو بیمارستان روانی بستری می شد.نوشته های فعلی رو می خونم...واقعا متاسف می شم.چقدر ضعیف...چقدر سطح پایین...ببین کارمون به کجا کشیده...

-ببخشید! من دکترای ادبیات دارم.سه کتاب هم چاپ کردم که بسیار پرفروش بودن.الان به عنوان شغل دوم مشغول تهیه خبر هستم.به نظر شما شانسی دارم که در آینده مثل شما بشم؟

خفن خفنیان برای اولین بار از لحظه ورودش, زد زیر خنده!
-اوه عزیزم...بلند پروازی تو رو تحسین می کنم.ولی بهتره کمی واقع بین باشیم.تو هر کاری هم که بکنی نمی تونی یه قدیمی باشی!جو اون دوران رو نمی تونی تجربه کنی.اون موقع بعد از تایید شخصیتمون به ما ژن های خلاقیت و استعداد ذاتی نویسندگی تزریق می کردن.انجمنا رو بگو...من یادم میاد وقتی پامو می ذاشتم تو انجمن زیر سایه...

خبرنگار جوانی که قصد داشت در پایان همان روز از رئیسش درخواست اضافه حقوق کند با احتیاط پرسید:
-جسارت منو ببخشید ولی اون موقع که کلا انجمن زیر سایه ای در کار نبود...گریمولدی هم نبود.همینجوری هر کی هر کی بود!ملت می تونستن یه روز صبح بیدار بشن و خودشونو محفلی اعلام کنن.شما فکر نمی کنین برای هر عضوی دوران اوایل ورودش به دلیل هیجان ها و تجربه ها و دوستی های جدید جذاب تر بوده باشه؟!

خفن خفنیان که کمی رنجیده خاطر به نظر می رسید عینکش را روی صورتش جابجا کرد.
-همین دیگه...شما نمی فهمین!ما قدیمیا فرق می کردیم.اون موقع ها آزادی مطلق بود...مدیرا هفته ای یه بار خودشونو از سردر سایت آویزون می کردن.عین کیسه بوکس.هی کی میرفت یه مشت میزد...هر کی برمیگشت یه مشت دیگه.یه جور تخلیه خشم بود.یه جور ریلکسیشن! چه مدیرایی داشتیم...چه لردایی داشتیم...چه دامبلدورایی...چه مرگخوارایی...یه طلسم می زدن سایت منفجر میشد.مدیرای فنی یه هفته روش کار میکردن تا با کمترین آسیب برش گردونن.یادم میاد تو یه ماموریتی زدین انجمن کینگرکزاس رو غیب کردیم.خب مدیرا شاکی شدن که اینجا دروازه ورودی ایفای نقشه.کاش یه جای دیگه رو منفجر می کردین.ولی ما غیر قابل کنترل بودیم.یه مرگخواری داشتیم که هوش و ذکاوت از سلول های مغزش فوران می کرد.با یه نقشه زیرکانه آلبوم اما واتسون رو برای سایت فرستاد.یعنی عکسا رو یکی یکی فرستاد تا آلبوم به تدریج تشکیل و سالها بعد سایت "فیل بوق" شد....یعنی ایشون کاشتن تا آیندگان برداشت کنن.ما تا یه هفته از این هوش و ذکاوت در بهت و حیرت به سر می بردیم.

-بسته شدن سایت دقیقا چه فایده ای برای جبهه شما داشت؟!

خفن صدای خبرنگار را نشنیده گرفت...به نظر نمی رسید بیشتر از 25 سال داشته باشد.و خفن کسی نبود که به فردی چنین بی تجربه جواب بدهد.ولی وقتی خبرنگاری سالخورده با موهای سپید سوال بعدی را پرسید نتوانست خود را به نشنیدن بزند.
-عضوی داشتیم به نام ویولت بودلر...ایشون هم قدیمی بودن.ولی وقتی بعد از مدتی طولانی برگشتن خفن بازی در نیاوردن...مثل بقیه فعالیت کردن.شخصیتشونو ساختن.حتی شخصیت جدیدی ساختن و از سوابق شخصیت قبلیشون هم استفاده نکردن.نظرتون درباره ایشون چیه؟

چهره خفن در هم کشیده شد...حداقل از پشت عینک بزرگش اینطور به نظر می رسید.
-من واقعا براش متاسفم...اشتباه کرد...و نتیجه رو ببینین.این خانم الان به کجا رسیده؟از وقتی برگشته یک قدم پیشرفت کرده؟

-ناظر و جادوکار ویزنگاموته...ملتو راهنمایی می کنه...پست نقد می کنه...گهگاهی یقه لرد سیاه رو میگیره و یه سری آمار و ارقام ازش می خواد...فعالیتم می کنه.
-اینا اهمیتی ندارن...شما جواب این سوال منو بدین که آیا این فرد خفن هست؟...نیست دیگه! یکیه مثل بقیه! برای من مهم نیست طرف چقدر کمک کرده، چقدر و با چه کیفیتی فعالیت کرده.چقدر در دوران قدیم یا حال تاثیر گذار بوده، برای من از ادعاش بگین!این چیزیه که باید داشته باشه.اینه که مهمه...
.
.
.
تصویر قطع شد...

چون درست در همین لحظات مدیر جادوگر تی وی به این نتیجه رسید که داستان زندگی کارلوس و ماریا بسیار جذاب تر از توهمات خفن خفنیان است!

خبرنگاران بصورت دسته جمعی در معده های خود احساس ناراحتی می کردند...چیزی شبیه حالت تهوع!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: دوشنبه 2 تیر 1393 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
به طرز فجیعی و درست در لحظه ای که قرار بود مرگ یا عدم مرگ شخصیت اصلی سریال مشخص شه، تصاویر قطع می شه و در پس زمینه ی قرمز رنگی عبارت بزرگ Breaking News پایین صفحه نقش می بنده و گزارشگری شروع به حرف زدن میکنه:

- همونطور که در نشریات مختلف و رادیو و تلویزیون و هرچی که بگین، خبرایی مبنی بر تخته شدن در وزارتخونه شنیدین و دیدین، بالاخره ما میخوایم که پرده از وقایع افتاده برداریم و شمارو به دیدن تصویری که همین چند لحظه پیش به دستمون رسید دعوت کنیم. تصویری که صورت دانگ رو در حالیکه به دوربینای حاضر در ساختمون ستاد انتخاباتی وزارتخونه زل زده نشون میده:

تصویر تغییر اندازه داده شده








گزارشگر کمی سرخ و سفید میشه و بعد از یکم بال بال زدن و ایما و اشاره به دست اندرکاران پشت صحنه، بالاخره تصویر عوض میشه ...

تصویر تغییر اندازه داده شده











اینبار تصویر چند ثانیه بیشتر باقی نمیمونه و سریعا مسئولین رسیدگی میکنن و بالاخره تصویر درست روی آنتن میره.

تصویر تغییر اندازه داده شده









گزارشگر بی توجه به سوتی هایی که رخ داده، آرامش خودشو بدست میاره و به شرح ادامه خبر می پردازه:

- این تصویر از دوربین های نصب شده توی ستاد انتخاباتی قبل از دریده شدنشون توسط ماندانگاس فلچر ملقب به دانگ و افرادش گرفته شده. همونطور که مشاهده میکنین دیگه با این تصویر هیچ شکی تو حمله دانگ و رفقا به ستاد باقی نمیمونه. به فضای پشت سر دانگ نگاه کنین! اصن ویران شده.

گزارشگر مکثی میکنه و بعد از ناپدید شدن تصویر ادامه میده:

- همینطور ما بالاخره تونستیم کودک کم بینای ذکر شده تو پیام امروز رو راضی کنیم که فیلم هایی که از صحنه گرفته رو در اختیار ما قرار بده و موفق هم شدیم. شمارو با مشاهده این فیلم تنها میذارم.

تصویر عوض میشه و فیلمی شروع به پخش شدن میکنه...

گروهی از ارازل و اوباش به دنبال رهبرشون یعنی ماندانگاس فلچر همینطور که طول خیابونو طی میکنن و سطل آشغالای تو راهشون رو واژگون میکنن یکراست به سمت ساختمون ستاد انتخاباتی میرن. با رسیدن به جلوی در، لحظه ای همه درنگ میکنن و بعد درحالیکه همگی فریاد "گــــــــــوووووداااااا" سر میدن درو میشکنن و وارد ساختمون میشن.

به دلیل عدم توانایی دوربین در فیلمبرداری داخل ساختمون، سرعت پخش فیلم چند برابر میشه و فقط هر از گاهی پرت شدن شخصی از درون پنجره یا ساختمون به بیرون و گریختن تعدادی از افراد دیده میشه. بعضی از پنجره ها هم میشکنن و خرده شیشه هاشون تو آسمون شروع به پرواز و بعدش فرود اومدن رو سنگفرش خیابون میکنن.

و بالاخره دوباره سرعت پخش به حالت عادی برمیگرده و اراذل مشاهده میشن که با لبخندی بر لب در حال مهر و موم کردن ستاد هستن. دانگ هم بعد از زدن مقداری تف به برگه ای، اونو پشت در می چسبونه و ... خش خش!

دوباره گزارشگر در چارچوب تلویزیون ظاهر میشه و شروع به صبحت میکنه:

- همونطور که می بینین تمام وقایا صحت داره و دیگه کسی نمیتونه دست به انکار بزنه، پس برای هرگونه اتفاقی که ممکنه در آینده بیفته خودتونو آماده کنین. و البته تصویر به دلیل پیش اومدن کار اجباری برای کودک (رفتن به مرلینگاه) قطع میشه و متاسفانه از ادامه اتفاقات خبری نیست. با توجه به نبود وزیر و وزارتخونه و هر گونه قانونی، صلاح ندیدیم صورت همراهان دانگ رو هویدا کنیم و به صورت شطرنجی پخش کردیم. اما اگه فیلمو ضبط کرده باشین بتون اطمینان میدم که با یکم دقت براحتی میتونین اونارو شناسـ... از پشت صحنه میگن وقت ما به اتمام رسیده. تا Breaking newsای دیگر، شب خوش!

همینطور که گزارشگر سرشو پایین میندازه و دفتر دستکاشو جمع میکنه تا صحنه رو ترک کنه، تصویر عوض میشه و سریالی که در ابتدا اشاره کردیم شروع به پخش شدن می کنه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1393 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
فیلمی متفاوت، با حضور ستاره های قرن رادیو و تلویزیون

- مرلین، ما دیگه به حرفات اعتماد نمیکنیم؛ کشته میشی یا بکشیمت؟!

- اما ارباب، من بهتون ثابت میکنم

جایی که حتی اثبات نیز کارایی نداشته باشد، چه باید کرد؟

چه کسی را یارای گریز از لرد سیاه است؟

- من باید یه راهی برای جلب اعتماد دوباره ی ارباب پیدا کنم، وگرنه نمیتونم به زندگی ادامه بدم، باید بهش نشون بدم که دین پیامبر، هر قدر هم قوی باشه فقط توسط منجی کامل میشه!

پر فروشترین فیلم در تمام اعصار؛ با هنرمندی مرلین کبیر و لرد سیاه

- دیگه هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه بجز اینکه برم و یه استشهاد محلی برای ارباب جمع کنم!

استشهادی برای ارباب


آیا مرلین موفق خواهد شد؟ همه چیز در انتهای فیلم معلوم میشود؛ با ما باشید!

استشهادی برای ارباب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!