جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 21 آذر 1393 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
راک وود که مانند همیشه اندر طلب جواب در خود بخسبیده بود ، تمامی احتمالات ریاضی را جلویش آورد . در معادله ی پیچیده اش ، چندین متغیر غیر قابل حل داشت که باید سریعا تکلیفشان روشن می شد :

هکتور و معجون هاش
رودولف و آینده بچه هایشان !
ارباب
آلبوس ابن سکته ابن ریشو !

آگوستوس کمی جایش را تنظیم کرد . دستانش را بالا گرفت و بروی تخته ای فرضی ، شروع به نوشتن معادله اش کرد:
- اگر انتگرال هکتور رو در لیمیت تبدیلات لورنتس ضرب کنیم ، می توانیم از براکت مجذور ارباب فاکتور بگیریمش . در طرف دیگه معادله اگر منفی رودولف را به علاوه ی رادیکال دامبلدور بکنیم ....

جماعت در حال دود نگاهی پر ز التماس به مورگانا کردند که " جون هر کی دوس داری ترجمه !! " اما نمیدانستند که جملات حضرت سنگ و چوب را فقط آرتمیس فاول دوم می تواند ترجمه کند که او هم هم اکنون حضور نداشت .
ملت شهید پرور مرگخواران که برای فهم معادلات فضایی راک وود ، چندین شهید ناقابل تقدیم کرده بودند ، با پرش درجای آگوستوس به خود آمدند . اولین کلمه او ، خطاب به مورگانا بود :
- بلاتریکس ، رودولف و هکتور رو بیاریدشون . فک کنم میدونم چه جوری این چند معادله رو به سرانجام برسونم !
راک وود سرش را جلو داده بود و لبخندی از بیخ تا بیخ صورتش نمایان بود . دست هایش را به هم می مالید جوری که مرلین حاضر بود قسم بخورد از آن ها دود بلند شده است .

دقایقی بعد ، بلاتریکس با آن موهای وزوزی نامرتبش ، هکتور با بغلی از معجون هایش و رودولف که هنوز درگیر صورت بچه هایشان بود جلوی راکی ایستادند .
آگ ، ابتدا به ساکن ، سراغ بلاتریکس رفت . در دستش ، از ناکجا آباد ، ورقه ای پر از نوشته ظاهر شده بود . آرام کنار بلا رفت و نامه را جلوی صورتش گرفت :
- بخون !
بلا عینکی در ابعاد پنج در پنج برای هر عدسی اش ، از گریبان برون آورده و بر چشمانش زد . جماعت با دیدن افزایش قطر چشمان بلاتریکس به ازای خواندن هر پاراگراف ، بیشتر آن فضولیشان گل می کرد . با اتمام نامه ، شانه های بلاتریکس افتاده بودند و اشک هایش جاری شدند .ملت که برای اولین بار در عمرشان اشک های بلاتریکس را می دیدند ، گوشی های بوقی شان را که مورگانا از عالم بالا آورده بود ، در آوردند واز این صحنه دراماتیک فیلم برداری کردند. بعد از این اتفاقات ، شایعاتی به گوش رسید که عده ای هنرمند فقید ، با دیدن حضور مرگخواران پرشور در این صحنه ، درخواست ویدیو چک از مراسم تدفین خودشون کردند !

آگوستوس به سراغ هکتور رفت ... گام هایش محکم بودند و با اقتدار پیشروی می کردند . در چند سانتی هکتور ، دستش را دراز کرد و گردن هکتور را گرفت . چند ثانیه دلهره آور گذشت و ناگهان ، خودش را در آغوش هکتور رها کرد :

- هکی ؟ من حالم خیلی بده ... معجون میخوام ! یه معجون خیلی قوی که فقط از دست توانای تو برمیاد ! هکتور ... خواهش میکنم .

آگوستوس در آغوش مستاصل هکتور ناگهان تشنج کرد . بدنش لرزید و کف سفید از دهانش بیرون آمد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/9/21 18:58:29
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/9/21 22:12:46
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 21 آذر 1393 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
_هکتور...برو کنار...ول کن ارباب رو...باید ببریمش سنت مانگو...
_نه...نه...من نمیزارم...نزدیک من و ارباب نیایین....
_هکتور...الان زبونم لال ارباب چیزیش میشه...باید سریع ببریمش سنت مانگو...از تسترال شیطون بیا پایین!
_برین کنار میگم...هر کی نزدیک بیاد با معجون من طرفه...این معجون رو میریزم تو دهن ارباب!
-نه...نه...باشه باشه...فقط اون معجون رو از ارباب دور کن!مرگخوارها...جلسه اضطراری داریم!

جلسه اضطراری مرگخوارها

_حالا چی کار باید بکنیم؟! ارباب داره از دست میره.

مورگانا در حالی که سعی میکرد بغضش نترکد این جمله را گفت و منتظر جواب دیگر مرگخوارها شد...
سیوروس سرانجام پس از کمی فکر کردن گفت:
_خب الان ما دوتا کار باید انجام بدیم...یکی نجات ارباب از زیر دست هکتور...و دیگری رسوندن ارباب به سنت مانگو...

رودولف که هنوز دچار افسردگی بود گفت:
_مشکل همینه...چه طوری ارباب رو از دست هکتور نجات بدیم؟! اینم یه مشکل دیگه...چرا مشکلات حل نمیشه؟!چرا اینقدر بدبختم من آخه؟!چرا باید اینقدر زندگی سخت باشه؟!پیچ خوردن پاهام بس نبود؟! حذف شدن من بس نبود؟!اصلا من دیگه تحمل ندارم...

رودولف گریه کنان از کادر اتاق خارج شد و باقی مرگخوار ها به تاسف و همدردی به حال رودولف سرشان را تکان میدادند...
لینی که چند دقیقه پیش باعث آزرده خاطر شدن رودولف شده بود،با عذاب وجدان گفت:
_رودولف راست میگه...حالا چه جوری ارباب رو از دست هکتور و معجون هاش نجات بدیم؟!
_واسه اون یه راه حلی پیدا میکنیم...ولی باید یه چیز دیگه یادمون باشه...باید یادمون باشه که آخرین دستور ارباب چی بود.

وینسنت سریعا جمله سیوروس را قطع کرد و گفت:
_سیوروس راست میگه...آخرین دستور ارباب چیز بود...چیزه...اون بود دیگه...چی بود؟!

سیوروس نگاه تندی به وینسنت کرد و گفت:
_ممنون وینسنت که حرف من رو تاید کردی...آخرین دستور و جمله ارباب این بود که "سریعا به محل اعزام بشین! وای به حالتون اگه دامبلدور سالم از سنت مانگو برگرده!" اگر مرلین نکرده ارباب چیزیشون بشه،این دستورشون به عنوان وصیت باید عملی بشه!

مرگخوار ها نگاهی به هم کردند...آنها باید اربابشان را از دست هکتور نجات داده،او را به سنت مانگو برده و دامبلدور را نابود میکردند.در ضمن باید حال رودولف را هم که خارج از ساختمان در حال داد و هوار وگله وشکایت از زمین و زمان بود،خوب میکردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/9/21 17:21:35
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 21 آذر 1393 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دست نزنین! نمیذارم! ارباب! اربابمو کجا میبرین!

صدای جیغ و داد هکتور که گریبان دران و بر سر زنان خودش را روی لرد سیاه انداخته بود توجه همه را جلب کرد. رودولف جلو رفت و در آخرین لحظه لرد سیاه را از خطر خفه شدگی نجات داد.

رودولف:بیا عقب! کشتیش که! اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟ من اون درو به تو سپرده بودم.

لینی که تازه وارد اتاق شده بود پرسید:چی شده؟!

چشمان رودولف با شنیدن این جمله از فرط حیرت گشاد شد...بعد دوباره تنگ شد و باز گشاد شد و قطرات درخشان اشک شروع به جوشیدن کردند:این...این...دیالوگ من بود! تنها دیالوگم بود. چرا این کارو با من کردی؟ حالا من چی بگم؟ تو خیلی چیزا برای گفتن داشتی! من فقط همینو داشتم!

لینی که مدتی بود از خانه ریدل دور بود و وضعیت روحی به هم ریخته رودولف و بی حوصلگیش را درک نمی کرد.پای پیچ خورده اش را نمیدید.از استاد بی رحمش خبر نداشت. شانه هایش را بالا انداخت! مرگخواران روز به روز عجیب تر میشدند!

هکتور که دید دوباره از مرکز توجه خارج شده جیغ بلند تری کشید و گفت:نمیذارم ببرینش! من به سنت مانگو اعتماد ندارم. اربابمو میکشن.خودم قصد دارم درمان های خانگی روش انجام بدم. معالجات موثر! من از بچگی آرزو داشتم ارباب زندگیشو به من مدیون باشه. ارباب به من احتیاج داره. بکشین کنار! می خوام اربابمو خوب کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1393/9/21 15:34:50
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1393 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بیمارستان سنت مانگو-بخش آی عین اچ (اینترنشنال عملِ حیاتی)

شفادهنده های زیادی دور یک تخت بزرگ جمع شده بودند و در حالی که عرق های رنگارنگی بر پیشانیشان نشسته بود داشتند یک عمل بسیار حیاتی را انجام میدادند.

-پنس...
-بفرمایَن!
-چاقو...
-بفرمایَن!
-گوشت کوب...
-بفر... ئه! گوشت کوب؟
-نه چیز... منظورم بُرس بود.
-برس واسه چی؟
-تو جمجمه ـش ریش گیر کرده.

شفادهنده ها با ترس و اضطراب به یکدیگر نگاه میکردند و از یکدیگر نیز به کُپه ی آچار و لوله و میخ و ریشی نگاه میکردند که از دل و روده ی دامبلدور بیرون آمده بود. به نظر در بدن دامبلدور به جای رگ و مری و نای و چیز هایی از این قبیل، وسایل تعمیرگاهی وجود داشت. این هم از نشانه های پیوند ناموفق اعضای داخلی بود. تقصیر پیرمرد که نبود، در زمان های قدیم که نمی توانستند کبد و کلیه بسازند و بگذارند جای نمونه اصلیشان!


خانه ریدل


-وینکی... آب قندت کجا شد جن کوتوله؟

سیوروس یک ابرویش را بالا انداخت و به مورگانا نگاه کرد. گفت:
-آب قند واسه چی گفتی بیاره؟ ارباب فشارش که نیفتاده بیایم بهش آب قند بدیم.
-نه بابا. گفتم آب قند بیاره بپاشیم به ارباب تا به هوش بیاد.
-

آنسو تر، هکتور داشت خیلی سریع محتویات یک پاتیل را هم میزد. به حدی که نزدیک بود با کله بیفتد توی پاتیلش!
-ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب! زنده بمونین الان براتون معجون میاریم. ارباب بمونین. ارباب بمونین.

-هنوز جاربولانس نرسیده؟ گفتم به این جاربولانس ها اعتمادنکنین. اینا خودشون باید تو سنت مانگو بستری شن.
هر گوشه خانه ریدل پر بود از افرادی که به سرعت از طرفی به طرف دیگری میدویدند و بر سر خود میزدند. خانه ریدل در هرج و مرج فرو رفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1393/9/20 21:36:10
ویرایش شده توسط وینکی در 1393/9/21 14:16:59

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1393 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-همگی سریعا به محل اعزام بشین! وای به حالتون اگه دامبلدور سالم از سنت مانگو برگرده!

مرگخواران با عجله به سمت در خروجی خانه حرکت کردند که ناگهان... تالاپ! صدای برخورد جسمی از پشت سرشان به گوش رسید. همگی برگشته و با دهان هایی گشوده از تعجب و ترس به صحنه خیره شدند. لرد سیاه با صورت روی زمین افتاده و بیهوش شده بود.

همین لحظه، خانه شماره 12

محفلیون با چشمانی اشک بار خود را آماده می کردند تا به بیمارستان سنت مانگو بروند و از حال و روز رهبر کبیرشان آگاهی حاصل کنند.
گیدیون در حالی که گیتار قدیمی خود را در دکور می گذاشت به فلورانسو گفت:
- فلو؟ اون ردا مشکی منو ندیدی؟

فلورانسو با تعجب پرسید:
- ردای مشکی؟! میخوای چیکار؟

گید که حالا دو جفت سنج و سه عدد طبل را از کمد بیرون آورده بود گفت:
- دیگه آخراشه...

در همین لحظه سیریوس از مرلینگاه بیرون آمد و وارد اتاق نشیمن، جایی که فلو و گیدیون حضور داشتند شد.
- درست شنیدم؟ کی ردای مشکی میخواد؟
- من میخوام سیریوس.
- خجالت بکش آقا خجالت بکش... این طبل و سنج چیه؟! بذار سر جاش.

خشششش خششششش

صدا از ردای وزارتخانه سیریوس می آمد. او به سمت ردا رفت و از جیب داخلی آن دستگاه بیسیم جادویی اش را بیرون آورد و گفت:
- همه ساکت باشین. مثل اینکه خانه ریدل یه خبرایی شده.

در همین لحظه سایر محفلی ها نیز به اتاق نشیمن آمدند. سیریوس ادامه داد:
- من توی کلاه وزارت سیوروس یه شنود جادویی غیر قابل طلسم رد یابی کار گذاشتم. حساس به صحبت های مرگخوارانه. به محض اینکه اونور خبری بشه ما اینور می تونیم به صحبتاشون گوش بدیم.

محفلی ها همگی متعجب گشته و منتظر ماندند تا بشنوند مرگخواران به هم چه می گویند.

- [با ناله و فغان] ارباب؟ ارباب؟ اربااااااااااب؟
- [با زاری و شیون] آخ ارباب دیگه جواب نمیـــــــــــــده...
- برید کنار برید کنار الان یه معجون میریزم تو حلق مبارکشون به هوش میان!
- [صدایی بسیار جدی] نه هکتور! مگر اینکه دیگه نخوایم ارباب رو زنده و سالم ببینیم!
- تا حالا همشین شابقه ای نداشتیم ما اینژا! شی شوده؟
- من قبلا هم دیدم که ارباب گاهی خون دماغ میشن... اما خب نه جرئت کردم ازشون چیزی بپرسم نه هیچ وقت خودشون چیزی گفتن.
- باید ببریمشون سنت مانگو!

خششششش تق!


- ئه! چی شد سیریوس؟

سیریوس در حالی که بیسیم را تکان می داد در جواب جیمز سیریوس گفت:
- یا این بیسیم مشکل پیدا کرده یا دستگاه شنود. از ویلبرت گرفته بودم... مگه دستم بهش نرسه!

تدی گفت:
- خب... ما که داشتیم می رفتیم سنت مانگو، حالا با یه تیر دو نشون می زنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيريوس بلك در 1393/9/20 18:57:07
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1393 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


چراغ گردون بالای جاروی سفید رنگ با جدیت می چرخید. صدای بوق جاربولانس تا فرسخ ها دور تر شنیده می شد.
شفابخشان با نگرانی روی ریتم نامنظم تنفس بیمار تمرکز کرده بودند و بطور همزمان سعی می کردند جاربولانس را با کمترین تکان و لرزش به طرف سنت مانگو هدایت کنند.


خانه ریدل ها:

-که اینطور...سکته! قلبی یا مغزی؟!

لینی تعظیمی کرد و به نگاهی پرسش آمیز به مورگانا خیره شد. ولی جوابی نگرفت!
-نمی دونیم ارباب! ولی از اونجایی که دامبلدور به جای مغز قلب تو کله شه فکر می کنیم قلبی باشه. هر چیه حالش خیلی وخیمه! خیلی سکته کرده!

سیوروس اسنیپ با اخمی سنگین در گوشه ای از اتاق نشسته بود.کلاه وزارت را روی سرش جابجا کرد.
-ارباب این اخبار موثق نیستن. شما اجازه بدین. خودم دو سال دیگه ترتیبشو می دم! هم می کشمش هم از برج پرتش می کنم پایین. تضمینی می میره. به مرلین و مورگانا هم می سپریم اونور یقه شو بگیرن که بر نگرده...برخلاف شما!

البته سیوروس جمله آخر را زیر لب به زبان آورد و لرد چیزی نشنید. گذشته از این، به هر حال کسی معنی حرف های سیوروس را متوجه نمی شد. سیوروس زیاد هذیان می گفت!

چهره لرد بسیار متفکر به نظر می رسید. فرصت بسیار خوبی برای ضربه زن به محفل پیدا کرده بود. و لرد سیاه کسی نبود که فرصت ها را از دست بدهد!
-همگی سریعا به محل اعزام بشین! وای به حالتون اگه دامبلدور سالم از سنت مانگو برگرده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1393 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-من؟هیچی! مگه من آشپزم؟ من معجون سازم! یه معجون ساز چیزی به خورد کسی نمی ده.

مورگانا قصد داشت به هکتور اشاره کند که هر چیزی را به خورد هر کسی می داد. ولی جلوی خودش را گرفت و این کار را نکرد. چون کار مهم تری داشت!
-ارباب می خوان مورفینو ببینن. حالا با این وضعیت چطوری ببرمش؟ برم بگم داییتون زده به سرش؟

مورفین تکه پارچه ای را از لباس جسدی که آیلین برای ساختن معجون کنار گذاشته بود کند و سعی کرد مثل پاپیون به گردنش ببندد و بسیار شیک به نظر برسد!
-من به سر چه کسی زدم بانو؟ من مخالف هر گونه خشونت فیزیکی هستم. و البته خشونت روانی!

مورگانا با ناامیدی به آیلین نگاه کرد. آیلین به خوبی معنی این نگاه را می دانست. معنی نگاه مورگانا " چیزی نداری بدی این خوب بشه؟" بود.
-نه مورگانا! متاسفانه باید مقدار معجون خورده شده و تاثیرش رو حساب کنم تا بتونم پادزهری براش تهیه کنم. الان نمی شه.

ظاهرا آیلین در ترجمه معنی نگاه مورگانا زیاد موفق نبود. مورگانا کمی به آیلین نزدیک شد و با صدای آهسته ای گفت:
-بی خیال پادزهر! چیزی نداری به خوردش بدیم بمیره؟! ارباب عیچ عذری رو قبول نمی کنن. اگه اینجوری ببرمش که بدتره! بذار به مرگ راحتی از بین ما بره.

آیلین با ناباوری سرش را تکان داد.
-اوه! نه! قتل دایی ارباب کار من نیست! ببرش...نمی تونیم بیشتر از این ارباب رو منتظر بذاریم. سعی کن تو راه توجیهش کنی که چطور رفتار کنه. شاید ارباب متوجه نشد و فرصت پیدا کردیم اینو تعمیر کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1393 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ایلین، چند لحظه و تنها فقط چند لحظه، دیر عمل کرد...تا او موفق شود خودش به مورفین برساند، مورفین همچون کویر تشنه ای که ناگهان مورد لطف آسمان قرار گرفته باشد، تمام معجون را بلعیده بود.ایلین زیر لب لعنتی فرستاد!

اما فرصت کاری جز این را نیافت چون مورفین ناگهان مثل آدمهایی که تشنج کرده باشند،لرزید و با فریادش ،زاغی را که برای بررسی حالش، کمی به مورفین مرلین زده بیچاره نزدیک شده بود، ترساند. و البته باعث شد ایلین چند متری از جا بپرد.

اما ظاهرا شگفتی های بیشتری در راه بود!

مورفین ناگهان ارام شد، بلند شد ایستاد و نگاهی به ایلین انداخت!
- اتفاقی افتاده خانم؟

ایلین متحیرانه پلک زد.
- مورف؟ حالت خوبه؟

- مورفین هستم بانو! بله ظاهرا که خوبم. نباید باشم؟؟

ایلین رویش چند جفت شاخ را روی سرش حس میکرد. شاخ هایی که هیچ ایده ای در مورد ارتفاعشان نداشت. به زحمت خودش را تکان داد.
- ام.... مورفین.... الان یادم افتاد که.... که....

مورفین کمی از من من های ایلین کلافه شد.
- که چی خانم؟

ظاهر شدن پر سر و صدای مورگانا، ایلین را از پاسخگویی نجات داد.
- مورفین هیچ معلوم هست کدوم گوری هستی؟ ارباب فرستاده دنبالت!!! ساااااااااااااااتین دست از سر زاغی بردار! د بجنب دیگه مورف! !!!

مورفین عینکی را که وجود نداشت روی بینی اش صاف کرد.
- مورفین هستم خانم و ارباب کیه که با من کار داره؟ اگر با من کار داره چرا خودش نمیاد منو ببینه؟

موهای سر مورگانا سیخ شد. دقیقا همان حالتی که ساتین پیدا کرده بود!
- پناه بر لرد سیاه !! ایلین این حالش خوبه؟

مورفین ظاهرا فقط جمله اول را شنیده بود!
- لرد سیاه؟ خانم شما به اسمشونبر سوگند خوردید؟

چشم های ایلین و مورگانا گرد شد.... اصلاح میکنم گردتر شد!! و هر دو فریاد زدند:
- اسمشو نبر!!!!

مورگانا جلو آمد و به چشم های مورفین خیره شد !
- مورفین گانت! یه بار دیگه تو چشمای من نگاه کن و بگو ارباب رو چی صدا زدی؟

هراس در صورت مورفین دوید
- تو.... تو...مرگخواری؟ شما منو گروگان گرفتید؟ شما میخواید بدید اسمشونبر منو بکشه؟؟؟ پروفسور دامبلدور! کمـــــــــــــــــــــــــــــــک !!!

ایلین و مورگانا :

مورگانا: چی به خورد این دادی الی؟ :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1393 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
فیلم بردار و کارگردان و سایر دست اندر کاران تهیه ی این سوژه، از لای در دخمه نگاهی به بیرون میندازن. درسته که یک ساعت گذشته و آیلین کم کم باید پیداش میشد، اما هنوز خبری از قدم های اون و بال بال زدن های زاغی نبود. بنابراین فیلم بردار با قدم هایی آروم جلو میره تا هرچه سریع تر و قبل از ورود آیلین مورفینو از صحنه حذف کنه.

- لامشب عژب رنگ و بویی داره. مشتم کرد اشن!

مورفین معجونی که تو دستش بودو توی جیبش میچپونه و از اون یکی جیبش شیشه خالی ای رو بیرون میاره و مستقیما تو معجون فرو می کنه.

- دهه ولم کن بوقی. ژُرات داری وژیر شابق مملکتو بژا ژمین تا ببینی چطور با جادوش رو ژمین پهن میشی.

فیلم بردار با شنیدن صدایی از بیرون دخمه که نشون از نزدیک شدن آیلین به اونجا میده، با وحشت و همینطور که مورفینو زیر بغل زده خودشو به عوامل پشت صحنه میرسونه و سعی می کنه به زور مورفینو تو سوراخی جا بده.

از بخت بد فیلم بردار، قبل از اینکه مورفین بخواد از دیدگان ناپدید بشه، در باز میشه و آیلین در آستانه ی در نمایان میشه.

- زاغی، بوشو حس میکنی؟ معجون کاملا آماده شده.

آیلین اینو میگه و خودشو بالا سر معجون میرسونه. قاشق برنجی ای رو برمیداره و میزان غلظت و رقیق بودن معجون رو امتحان میکنه. همه چیز درست و کامل پیش رفته و حالا وقتشه که اونو تقدیم ارباب کنه.

اما همه میدونیم که این وسط یه چیزی لنگ میزنه و اونم خوب متوجهش میشه. آیلین خم میشه و به بالاترین نقطه ای که معجون پاتیلو پر کرده خیره میشه.

- ازش کم شده! بزرگ ترین معجون ساز قرن امکان نداره متوجه نشه که سه میلی متر از معجونش کم شده. زاغی تو که فکر نمیکنی من تو محاسباتم اشتباه کرده باشم؟ مطمئنم این کم شدن بر اثر دمای زیاد و بخار شدن معجون نیست.

فیلم بردار نگاهی به شیشه ی تو دستای مورفین میندازه و به زحمت آب دهنشو قورت میده. بر اثر همین ترس دستاش شل میشه و مورفین رها میشه.

- مردک بوقی. اینه رفتار در شان دایی لرد؟ بژار یه قلپ از این معژون بخورم ژون بگیرم تا بعدش بت بفهمونم شژای این حرکت ژشتت شیه.

در شیشه با صدای پقی باز میشه و خم میشه تا محتوای درونشو تو دهن مورفین خالی کنه. از اون طرف آیلین بعد از اطمینان از رسیدن روح فیلم بردار به دیار باقی، فریاد زنان جلو میاد تا مانع از دست رفتن معجونش توسط مورفین شه. هرچی باشه این معجون نصفه نیمه ممکنه عملکردش اونطور که میخوام نباشه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/5/23 12:40:38
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/6/7 17:41:32
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1393 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- بند سوم پای دوم سمت چپ سوسک حمام آنگولایی سه عدد...هوم?کجاست؟ آهان یافتم!
آیلین در روشنایی حاصل از نور شمع ها با دقت و جدیت به صفحه کتاب بازی در مقابلش خیره شده بود.دوربین بر بالای صفحه مربوطه زوم کرد.جاییکه عنوان معجون با حروف درشت و سیاه جلوه می کرد.

معجون تغییر ذات

- اشک چشم بچه گربه یتیم هشت قطره...زاغی اون شیشه اشکو بده به من.
کلاغ سیاهی پروازکنان از بالای کمد مخصوص مواد اولیه تهیه معجون خود را به آیلین رساند. در اثر حرکت بال هایش نور شمعها به تندی تکان خورد و سایه های لرزان روی دیوار را به جنبش انداخت.
آیلین شیشه کوچک را از نوک زاغ سیاه گرفت و با دقت به معجون اضافه کرد. آیلین آن را سه دور در جهت عقربه های ساعت هم زد و در همان حال مواد دیگری را به آن اضافه کرد.
- پای راست عقرب سیاه هندی...کپک کیک صبحانه ارباب... ناخن انگشت پای راست غول غارنشین با درجه ضربه مغزی... یک عدد پر از دم کلاغ سیاه رنگی که متعلق به ساحره ای سیاه باشد...زاغی...پر!

با این همه قبل از اینکه زاغ بی نوا قادر به نشان دادن واکنش باشد آیلین تند و سریع دستش را دراز کرد و یکی از پرهای دم زاغ را کند.سپس بی توجه به قار قار دردناک کلاغ آن را درون پاتیل در حال جوشش انداخت.معجون تیره فس فس تهدیدآمیزی کرد و بلافاصله به رنگ صورتی آدامسی اشتهاآوری درآمد. لبخندی رضایت مند روی لب های باریک ساحره نقش بست.

- خوبه تقریبا آماده شده...رنگش هم همونیه که کتاب گفته.من بهترین معجون ساز قرنم!
او با اشاره چوبدستی کتاب را بست. دوربین برای ترسناکتر کردن فضا زاویه را از پاتیل به طرف کتاب کهنه و قدیمی روی میز کج کرد. نوشته های روی کتاب زیر نور شمع ها با حالتی مخوف می درخشیدند:

کتاب معجون های شیطانی

آیلین دستهایش را بر هم مالید.
- عالیه...کافیه ارباب بفهمه با این معجون می تونه اون فسیل ریش دارو به یکی از اعضای ارتشش تبدیل کنه از خوشحالی نجینی رو گره می زنه.
فیلم بردار:
آیلین که برای ترسناک جلوه کردن نور چوبدستیش را روی صورتش انداخته بود کروشیویی نصیب فیلم بردار نگون بخت کرد.
- زهر نجینی!اصلا کی به تو گفته هرجا من میرم دنبالم راه بیافتی؟هان؟ حسمو خراب کردی.بی نزاکت!
عوامل فیلم برداری که از کشته شدن سیصدو بیست و هشتمین فیلم بردارشان به دست آیلین و متعاقبا هزینه مضاعفی که روی دستشان می ماند به شدت نگران بودند با سرعت وارد صحنه شدند و فیلم بردار را که به خود می پیچید از جلوی دست و پا جمع کردند.
آیلین دستش را به سوی زاغش بلند کرد.
- حداقل یه ساعت دیگه وقت می بره...بیا بریم زاغی.

یک ساعت بعد- دخمه معجون سازی خانه ریدل

درب دخمه با صدای ناله مانندی آهسته روی پاشنه چرخید. از میان درب نیمه باز جسم فرتوتی که به سختی جرکت می کرد وارد شد.
- بی مروتا...انگار نه انگار دوران وژارت اون همه شیز مفت و مژانی بهشون دادم. کوفتتشون شه. دیگه کارشون به ژایی رشیده با من شه برابر حشاب می کنن. فکر کردن من حشاب شرم نمیشه و مژنه رونمی دونم...آخ...تمام وژودم درد می کنه...کاش همونو می خریدم...معلوم نیشت این دختره شیژ به درد بخوری اینجا داشته باشه.
مورفین درحالیکه از درد خماری می نالید لنگ لنگان به طرف قفسه معجون ها رفت و با بی قراری میان آنها به دنبال چیزی یافت که می تانست درد خماری او را کاهش دهد.
- معژون رشد مو...به درد لرد می خوره. من که کلی دارم...معژون تبدیل...مشلا شیکار می کنه؟یعنی موادو به شیز تبدیل می کنه؟ چقدر نور اینژا کمه... خیلی دوشت داره شبیه پشر کله شربش باشه.شایدم پشره شبیه ننش؟ اشلا من شه می دونم...هوم...این دیگه شه بوییه؟
مورفین که با وجود وضع خرابش بویاییش بهتر از هر وقت دیگر کار می کرد دست از جستجو میان قفسه ها برداشت. درحالیکه هوا را بو می کشید به سمت پاتیلی چرخید که به آرامی بر روی حرارت قل قل می کرد.
معجون:
مورفین: :hyp:
سوژه:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!