جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 3 شهریور 1393 10:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت تکرار کرد:
-من شصخ شصخی تام مارولو ریدل ملقب به اسمشونبر در اون تشصخ این روز را بدین نام مبارک پذیرفته و مراتب امتناع خود را ابراز میدارم.

دافنه با فرمت: به اربابش زل زد و گفت:
-ارباب شما عصبانی نشدید؟
-نه
-اما...شما الان باید نعره بزنید که: چطور جرئت میکنی به من بگی چیکار کنم...من اونجا برم همشونو با کروشیو همسطح خاک میکنم!

لرد به دافنه نگاهی انداخت و در صندلیش جابجا شد و گفت:
-باید بگم؟
-بله ارباب

لرد نفس عمیقی کشید و بعد نعره ای شیرنشان زد که کل لیتل هنگلتون را لرزاند:
-ای گســـتاخ!چطـــور جرئت میکنی به اربابت این چـــرنـــدیات رو بـــگی؟کـــروشـــیـو!

و از آنجایی که این کروشیو بسیار بلند بود،تمامی اهالی لیتل هنگلتون درد عذاب آوری در نخاع خود حس کردند.

--------------------

و بعد از مدتی...

-ارباب...لباس شما آماده ست.

لرد به مرلین که لباسی را دودستی جلویش نگه داشته بود چشم دوخت و درهمان حالت، لباس را از او گرفت آن را برانداز کرد.سپس روی آواتار مرلین و بعد روی آواتار خودش دقیق شد و گفت:
- این که لباس خودته که مرلین!ما نگفتیم یه لباس درحد و اندازه خودمان باشه؟بعدشم این 2 میلی متر دور یقه ش کوتاهه.کروشیو. برو برای ما یه لباس با ابهت بدوز...مثل اون لباسی که توی فیلم هفت داشتیم. :no:

مرلین که همچنان روی زمین می چرخید و صورتش از درد در هم رفته بود، گفت:
-کدوم فیلم؟
-هیچی...یک لباس خوب برای ما آماده کن...لباسی که خود به خود به همه اعضای محفل و افراد سفید کروشیو بزنه

مرلین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باری ادوارد رایان در 1393/6/3 11:06:51
ویرایش شده توسط باری ادوارد رایان در 1393/6/3 11:08:30
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1393 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین که داشت آرزو میکرد کاش همون لحظه آیه ای نازل شده و از بارگاه الهی فراخوانده شود،از لرد پرسید:ارباب شما دقیقا مدل خاصی مد نظر شماست؟
لرد در حالیکه به دلیل جمله بندی مزخرف مرلین بسیار افسوس میخوردجواب داد:بله!مدلی با ابهت!مدلی شایسته مقام ملکوتیمان.مدلی درخور گذشته درخشانمان.روشن شد؟
روشن نشده بود.ولی مگر کسی جرات داشت این را به لرد بگوید؟
مرلین ترسان و لرزان جلو رفت و گفت:
-ارباب!حداقل اجازه بدین اندازه تونو بگیرم.

چرخش ناگهانی لرد باعث شد مرلین با وجود پایش که لب گور بود یک متر به هوا بپرد!
لرد:ساکت!چطور جرات میکنی؟این همه سال در جوار ما بودی و اندازه مونو نمیدونی؟اندازه مونو حدس بزن!

مرلین شادمان از این همه اطلاعاتی که در اختیار داشت رقص کنان و پای کوبان به اتاق خیاطیش رفت تا ردای لرد را آماده کند.

به محض اینکه لرد سیاه خواست نفس راحتی بکشد،دافنه در حالیکه طوماری در دست داشت به او نزدیک شد وگفت:
-ارباب لطفا روی همون صندلی بشینین تا درسمونو شروع کنیم!
لرد با تعجب پرسید:چه درسی؟!
دافنه:درس سخنرانی!شما باید اونجا کلی حرفای خوب خوب بزنین.البته نه که بلد نباشین.بلدین.ولی من سعی میکنم مشاور خوبی در این مسیر برای شما باشم.لطفا همراه من تکرار کنین.من شصخ شصخی تام مارولو ریدل ملقب به اسمشونبر در اون تشصخ این روز را بدین نام مبارک پذیرفته و مراتب امتناع خود را ابراز میدارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب نظر من اینه که...

-کروشیو!

مرلین ریشش را گرفت و روی زمین افتاد.در حالی که از شدت درد پیچ و تاب می خورد از لرد سیاه طلب بخشش کرد.
-ارباب مگه من پیرمرد چی گفتم؟حالا به نظرم گوش فرا می دادین, شاید بدرد بخور بود.

لرد سیاه شکنجه را متوقف کرد.با توجه به شرایط جسمی و سن مرلین بعید نبود زیر شکنجه جان نصفه نیمه اش را از دست بدهد.
-کی نظر تو رو خواست دایناسور؟ما احضارت کردیم که نظر ما رو به خودمون بگی.

مرلین به سختی از روی زمین بلند شد.ریشش را چک کرد که تمام و کمال سر جایش باشد...که بود!
-بله ارباب...الان نظر شما رو بهتون منتقل می کنم.با توجه به اینکه همه جادوگران بزرگ در اون جلسه حضور خواهند داشت...از جمله آلبوس ...پرسیوال...ولفریک...برایان...ارباب چرا اینجوری نگاه می فرمایین؟چرا چشماتون هی تنگ و تنگ تر و نگاه نافذتون تهدید آمیز تر می شه؟!اصلا الان آیه ای نازل شد مبنی بر این که اینجوری نگاه کردن به یک پیرمرد اصلا خوب نیست.

-منتظرم جمله تو تموم کنی تا بعد ها از مرگت ابراز تاسف یا پشیمانی نکنم...بعدا نگم شاید منظورت یکی دیگه بوده...جادوگر بزرگ؟!آلبوس پرسیوال ولفریک برایان چی چی؟....بقیه شو بگو...

مرلین آب دهانش را قورت داد.پیامبر ها دروغ نمی گفتند...ولی خب...جانش در خطر بود.پیامبر ها هم احتمالا نگران جانشان می شدند!
-آلبوس ولفریک برایان گالیونسن.دلقک معروفیه از کشور پرو...احتمال می دم دعوتش کنن.شما بهتره بی خیال این جزئیات بشین.روی لباس تمرکز کنین.به نظر من باید ردای با ابهتی بر تن کنین.مثلا یه چیزی شبیه اینی که تن منه.به آواتارم توجه بفرمایید.

لرد سیاه برای چند ثانیه روی آواتار مرلین تمرکز کرد.
-ما ابهتی نمی بینیم.این که شبیه لباس دیوانه سازه.آستیناش کوتاهه.یه من ریشت هم که نمی ذاره یقه شو ببینیم.ما خوشمون نمیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1393 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد بادی به غبغب میندازه و درحالیکه یه پاشو رو پای دیگه ش میندازه میگه:

- قراره تو تقویم ثبت جهانی شیم. میشنوی نجینی؟ قیافه ریشو موقع شنیدن این موضوع حتما دیدنی ـه.

از اونجایی که صدای بسته شدن در به گوش نرسید، لرد متوجه خارج نشدن بلیز میشه و از خیالاتش جدا میشه و با بلیز رو به رو میشه که همچنان وایساده و داره به حرفاش گوش میده.

- کروشیو بلیز!

اما قبل از اینکه طلسم شلیک شده به بلیز برخورد کنه، خودش و بعدش رداش در پشت در پنهان میشن و صدای تقی به گوش میرسه.

- چطور جرات کردی؟

به محض بسته شدن در، بلیز خودشو مقابل بلا پیدا میکنه که خشمگینانه و درحالیکه روزنامه مچاله شده ای رو تو دستش گرفته، بهش خیره شده.

- اتفاقیه که افتاده و نمیتونی براش کاری کنی بلا. خونسردیتو حفظ کن و سعی کن دفعه بعد فرزتر باشی! ها ها!

موهای بلا به طرز خشمگینانه ای دوبرابر و آشفته تر از همیشه میشن که نشان از انفجار لحظه ای اون داره. بنابراین بلیز بر سرعتش می افزایه و تا زمانی که از پیچ راهرو میپیچه مجبور میشه از طلسمای رنگارنگ بلا جا خالی بده.

بلیز که به سلامت خلاص شدن از دست بلارو نکته ی بسیار مثبت و خوشایندی میدونست، با بی توجهی در اتاق مرلینو باز میکنه و خودشو اون تو پرت میکنه.

- بت در زدن یاد ندادن؟

بلیز با شنیدن این حرف دهنشو باز میکنه تا ناسزایی نثار مرلین کنه، اما با یادآوری اینکه ناسلامتی اون پیامبره و این حرفا، بیخیال میشه و در عوض میگه:

- پیرو لردولد... مو... لرد سیاه مذگان، لازمه که واسه لباسی که ارباب قراره بپوشه باهاشون صحبتی داشته باشی.

- هاون؟

- همینکه شنیدی!

مرلین با چهره ی به بلیز خیره میشه، کتابی که جلوش بازه رو میبنده و رهسپار اتاق لرد میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1393 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

صبح دمیده بود. خورشید سفر یک روزه ی خودش را بار دیگر شروع کرده بود و به آرامی مسیر همیشگی خودش را طی میکرد. پرندگانی که از کوچ زمستانی بر میگشتند، تصمیم گرفته بودند تا در دهکده ی لیتل هنگلتون چند لحظه ای استراحت کنند. حیاط خانه ی ریدل ها پر شده بود از پرندگاه مهاجر که به مقصد شمال می خواستند حرکت کنند. اما پرندگان مکان بدی را برای استراحت انتخاب کرده بودند.

پس از گذشت یک ساعت از طلوع خورشید، صدای شترقی حضور ناگهانی مردی را جلوی چهارچوب در خانه ی ریدل ها اعلام کرد؛ همزمان با حضور مرد، تمام پرندگان با صداهای وحشت زده ای به آسمان برخاستند و حیاط خانه ی ریدل دوباره به آرامش و سکون قبلی خود بازگشت.

مرد در حالیکه از شدت هیجان نتوانسته بود در خانه ی ریدل ها را به روش های معمولی باز کند، با دستپاچگی ورد آلوهومورا را به کار برد؛ پس از چند دقیقه تلاش نا فرجام بالاخره توانست وارد خانه ی ریدل ها شود و مستقیما و با سر و صدای بلندی به سمت پلکان اصلی رفت و در کسری از ثانیه، جلوی درب اتاق لرد ولدمورت ایستاده بود.

بلیز که با کنار زدن کلاه شنلش، هویتش معلوم شده بود؛ قبل از در زدن، به جستجوی چیزی در جیب های شنلش پرداخت، بعد از مدتی با در دست داشتن روزنامه ی آن روز صبح، در حالیکه مطمئن نبود آن وقت روز اربابش بیدار باشد یا نه، چند ضربه ی آرامی به در زد.
- بیا تو بلیز؛ امیدوارم خبر مهمی داشته باشی که این موقع صبح مزاحم ما شدی!

بلیز به سرعت وارد اتاق شد، نمیخواست هیچ یک از مرگخواران فرصت اعلام این خبر را قبل از خودش بدست بیاورند.
- سلام ارباب. خوب هستید؟

- یا سریع حرفت رو میگی و چشمانت رو می بندی تا کشته بشی یا هم چشمانت رو می بندی و کشته میشی و بعد حرفت رو میگی؛ این وقت صبح موقع مزاحمت برای اربابه؟ حرفت رو بگو؛ داره با من احوال پرسی میکنه!

بلیز روزنامه را جلوی ارباب میگذارد و تعظیم بلند بالایی که حاکی از چاپلوسی اش بود، میکند و منتظر واکنش لرد ولدمورت میشود. لرد نگاهی به صفحه ی اول روزنامه که عکس خودش همراه با تیتز سیاه بزرگی بود، نگاه میکند و زیر لب تیتر را میخواند.
- لرد ولدمورت مذگان؛ روزی که تا ابد در تقویم های تاریخ به یادگار خواهد ماند. بلیز، منتظر توضیحاتت هستم!

بلیز که فرصت دیگری برای سخنرانی و کسب چندین باره ی بهترین نویسنده ی بحث های هری پاتری با گرایش لرد سیاه پیدا کرده بود، اشاره ای به متن مقاله میکند و میگوید.
- مرلین در پی آخرین سوره ای که براش نازل شده، روز تولد شما رو به این عنوان نامگذاری کرده، این مصوبه از دیوان عالی هم عبور کرده و رسمی شده، قراره که شما در صحن علنی سازمان ملل جادوگری که هفته ی دیگه برگزار میشه شرکت کنید و این اتفاق رو رسمی کنید. دعوت نامه ای هم قراره برای شما فرستاده بشه. بهتون تبریک میگم ارباب.

لرد که با شنیدن این خبر از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید و منتظر بهانه ای بود تا بلیز را به بیرون انداخته و خودش را تخلیه ی هیجانی کند؛ لبخندی به بلیز زد و گفت:
- ارباب از تو تشکر میکنند و به پاس این فداکاری ای که کردی و اولین فردی بودی که این خبر رو به ما رسوند، ده گالیون به حقوق این ماهت اضافه میکنیم و به خاطر اینکه ما رو صبح زود بیدار کردی و همچنین ما رو کند ذهن فرض کردی که خودمون نمیتونیم همچین خبر مهمی رو بفهمیم، هزار گالیون باید به خزانه ی خانه ی ریدل که جیب خودمان می باشد، واریز کنی!

- اما ارباب حقوق من که همش بیست گالیونه...

- ساکت! بهت لطف میکنیم و این بدهی تو رو قسط بندی میکنیم؛ میتونی تا 50 ماه آینده فتونستز بکنی تا بدهیت صاف بشه! الان هم برو و مرلین رو صدا کن تا ببینیم نظراتمون راجع به اینکه چی بپوشیم و چی بگیم رو کجای ذهنش مخفی کرده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1391 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
امپراطور ولدمورت با مشخص شدن اعضای حزب نورون و سورون، وظایفی را برعهده ی هریک از اعضا گذاشت.
جلسه ای تشکل داد و در آن جلسه مواردی را ذکر کرد.
امپراطور:

وزیر بگمن و فرمانده روزیه شما باید از بین تمامی بانوان من کسی رو که شایستگی ملکه بودن رو داره انتخاب کنید، ملت به ملکه نیاز دارن. ویژگی هایی که ملکه باید داشته باشه زیاده و من فقط یدونش رو ذکر می کنم و اون پسر زا بودن ملکه است، فقط خواهشا فقط یه پسر میخوام در صورت وجود پسرهای زیاد توطیه ها زیاد میشه و من میمونم که تخت سلطنتم رو به کدومشون بدم.

فرمانده ایوان گفت: امپراطور من به شما بانو شیواد رو پیشنهاد میکنم. وزیر لودو به تندی گفت: نه امپراطور بانو پفک نمکی خیلی برازنده تر از بانو شیواد هستن.
امپراطور ولدمورت گفت: یک هفته وقت دارین تا بهترین گزینه رو بهم معرفی کنید و مراقب بانو بلاتریکس هم باشید، ممکنه بلایی سره ملکه جدید بیاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
پاسخ به: افسانه ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1391 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان : اوه ببخشید محفل صمیمانه و خودمونیتونو برهم زدم

لودو : چی میخوای روزیه

ایوان میخواستم بگم که بانو شیواد تاج سر بانوان مستوره پیغام دادند که اگر شما جهت دست بوس خدمت برسید

شما نیز در خذب نورون جایی خواهید داشت .

لودو به ایشان بفرمایید بروند کشکشان را بسابند

ایوان : خودت خواستی ملعون خودت خواستی

صحنه داخلی اقامت گاه بانو شیواد

اعضای حذب نورون به ترتیب

بانو شیواد مری تاوتاو
امید گروه آینده ی گروه به بادار شدن یا نشدن ایشون بستگی داره

فرمانده ایوان
رئیس حذب
بانو ماکا دونلدا رئیس اداره ی تحقیقات

جناب ماریفین دایی امپراطور



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی دلم می‌خواست برگردم ایران ولی متاسفانه همین الانشم ایرانم

很舒適,幸福的 生活,紫色寶石 和鑽石的眼淚和血。
哦,天哪腳的 袖扣盛開櫻 花鼻,舌痛, 流淚的月亮

哦,天哪腳的袖扣盛開櫻 花鼻,舌痛,流淚的月亮
我有一個類我,我耳語

老師來到我用尺子量,說

底線騙你,是一個延伸......

我教授你是什麼意思
不知道這是什麼


فمینیست بزرگ

پاسخ به: افسانه ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1391 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
قصر جنوب شرقی

لودو وارد اتاق بانو پفک نمکی می شود.

لودو: بانوی من همانطور که اطلاع دارید، بانو گل عنبر همسر من رو مجروح کردن و با این رفتار نشون دادن که شایستگی مقام ملکه را ندارند، ما ( حزب سورون ) باید با هم متحد شیم تا هم انتقام همسر من رو بگیریم و هم مقام شما رو ارتقا ببخشیم.

بانو پفک نمکی کمی اندیشید و گفت:
بله، اینطوری هم از همسران امپراطور کاسته میشه و هم ما به یه نون و نوایی میرسیم، پس باید یراای خودمون سرباز جمع کنیم، تو برو چندتا از بهترین کارکنان وزارت رو برامون بسیج کن، بقیش با من.
لودو با خوشحالی گفت: کوماپسمیدا ( به کره ای ینی خیلی ممنون) و بعد تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.

قصر شمال جنوبی

لودو بگمن در حالی که روی صندلی وزارت نشسته اسا در حال بسیج کردن کارکنانش است.

لودو بگمن:

اینایی که میخونم اعضای حزب سورون رو تشکیل میدن.

1.پنه لوپه کلیرواتر
2.سالازار اسلیترین
3.پروفسور ویریدیان
4.پرسی ویزلی

در این زمان ایوان روزیه( رییس حزب نورون) وارد قصر شمال جنوبی می شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
پاسخ به: افسانه ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1391 10:43
نمایش جزئیات
آفلاین
بانو چویی در اخرین لحضه ی خروج پرسید سرورم در این امر مصمم هستید .

ارباب: نه بابا چیزی گفتم دلتان خوش یاشد ورنه بانو گل عنبر به عنوان بانوی ارشد کار بدی نکردن بانو چویی سرکاری


بانو چویی :

صحنه داخلی بیمارستان

بانو بوت روی رخت خوابن و همسرشون جتاب لودو کنارشونن

تری : لوووووووووووووووووووودو دارم میمیرم ای واااااااااااااااااای یه کاری کن انتقاممو بگیر

لودو : چیکار کنم من الان ؟

تری: چمیدونم نقشه بکش با بانو پفک نمکی متحد شو برا گل عنبر پاپوش درس کن لووووووووووووووووووودو

لودو : جاااااااااانم

بعد 10دقیقه از فیلم سانسور میشه

صحنه خارجی تو یه جای پرت

لودو با لباس مبدل داره با چن تا از وزارا حرف میزنه

صحنه داخلی


بانو پفک نمکی با لباس آبی پررنگ و دامن صورتی نشسن

بعد یه زن سبز پر رنگ پوش میاد میگه : بانوی من جناب لودو ملقب به اعتماد الدیوان اذجازه ی حضور میخوان

بانو پفک نمکی : راهنماییشون کن









افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی دلم می‌خواست برگردم ایران ولی متاسفانه همین الانشم ایرانم

很舒適,幸福的 生活,紫色寶石 和鑽石的眼淚和血。
哦,天哪腳的 袖扣盛開櫻 花鼻,舌痛, 流淚的月亮

哦,天哪腳的袖扣盛開櫻 花鼻,舌痛,流淚的月亮
我有一個類我,我耳語

老師來到我用尺子量,說

底線騙你,是一個延伸......

我教授你是什麼意思
不知道這是什麼


فمینیست بزرگ

پاسخ به: افسانه ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1391 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بانو چویی رفت و کنار پای امپراطور نشست و گفت : امپراطورا!

امپراطور با بی توجهی پرسید: بله ؟! چی شده؟

بانو با اشک و آهی دروغین جواب داد : امپراطور بانو تریو یادتون هست ؟ مسئول حرمسرا! بانو گل عنبر مشتی زد که این ساحره ی بدبخت الآن بستریه!

امپراطور که حواسش جمع شده بود فریاد زد: چی؟

بانو چویی اشک ریخت و گفت : این که همش نیست سرورم! شوهر این بانو الآن کاراشو تعطیل کرده و همه جا رو مغشوش کرده! بانو فلورو هم دافنه نگه داشته تا بانو گل عنبرو نکشه!

امپراطور گفت: از همون اول می دونستم بانو گل عنبر به درد نمی خوره! فوری جلادو خبر کن تا سرشو بزنه!

رنگ بانو چویی پرید و پرسید : چی؟

_ ما در این کشور طلاق نداریم ! فقط در مرگ از هم جدا می شیم.

بانو چویی با ترس از اتاق مرخص شد و با خود به این نتیجه رسید که باید بیشتر مراقب مقامش باشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)